*ملاحظاتي در ماهيت سينما (2)
خبرگزاري فارس:سينما زبان بسيار پيچيده اي دارد كه هرگز در خدمت بيان معاني در نمي آيد مگر آنكه آن را بشناسيم اگر ما در ساده انگاري آنچنان كه مع الاسف اين روزها در ميان برادران ايماني ما بسيار شايع است پاي در اين وادي پر خطر بگذاريم بلاترديد اين ما هستيم كه مسخر تكنيك سينما خواهيم شد.
*(9)
گفته شد كه زبان و بيان سينما زبان و بياني است كه با توجه به تكنولوژي خاص آن دستور پذيرفته است و اگر ما بخواهيم در سينما، روي خطاب خويش را به فطرت الهي انسان بگردانيم بايد در ماهيت يكايك عناصر بياني سينما و در كيفيت تاثير گذاري آنها بر روح و جسم بشر، تامل و تحقيق كنيم.
معمولا تاكنون رسم بر اين بوده است كه براي شناخت سينما، مجموعهاي از گفته هاي غربيها را فهميده يا نفهميده جمع آوري كنند و بر آن نام پژوهشي در باب سيما بگذارند.
در مدرسه هاي سينما نيز به جاي فلسفه سينما، تاريخ سينما درس مي دهند و البته براي آن كه مي خواهد سينما را آنچنان كه اكنون هست بشناسد، بررسي تاريخ مسلما امري كاملا ضروري و غير قابل اجتناب است چرا كه اگر سينما را به مثابه يك واقعيت تاريخي لحاظ كنيم سير تكامل تاريخي آن را دقيقا منطبق بر ماهيتش خواهيم يافت. في المثل مرحله انتقالي سينما از صامت به ناطق، اگر چه يك مرحله تاريخي است اما اگر درست تامل كنيم خواهيم ديد كه درگيري ميان موافقين و مخالفين ورود صوت و كلام به سينما در حقيقت يك مباحثه فلسفي است كه به ماهيت سينما باز مي گردد. سينما، آنچنان كه اكنون هست، اگر چه مركب است از عناصر متعددي چون كلام، موسيقي و تصوير... اما در نهايت وجه تمايز آن از ساير فعاليت هاي هنري و تبليغاتي بشر امروز در تصوير متحرك است . آنان كه در برابر ورود صوت وكلام به سينما ممانعت مي كردهاند در حقيقت بر اصالت تصوير متحرك در سينما تاكيد مي ورزيدهاند. آنها پيشاپيش احساس مي كرده اند كه با ورود كلام، يك تغيير ماهوي در سينما روي خواهد داد و از آنجا كه كلام در قبول معنا، وسعت و عمق بيشتري نسبت به تصوير دارد ظهور امكانات بياني تصوير متحرك تحت الشعاع تئاتر و ادبيات، براي مدتي طولاني به تاخير خواهد افتاد... و همين طور هم شد. هنوز هم كه هنوز است، براي غالب فيلمسازان وجه تمايز سينما از تئاتر و ادبيات چندان مشخص نيست.
بيان در سينما با مجموعهاي از عناصر همچون تصوير، صدا، موسيقي و ... انجام مي گيرد. در جستجوي ماهيت سينما، سوالي كه لاجرم طرح مي شود اين است كه از ميان اين عناصر، كدام يك داراي اصالت است؟ و في المثال اگر تصوير داراي اصالت است، تناسب ارزشي ساير عناصر همچون كلام و موسيقي با تصوير چيست؟ روش است كه اين سوالات مي بايستي در طي مراحل تاريخي سينما جواب گفته شود... و بنابراين مي توان دريافت كه چرا در مدارس سينمايي به تاريخ سينما اهميتي اين همه داده مي شود اگر چه به هر تقدير تاريخ سينما، ما را از جستجوهاي فلسفي در ماهيت آن بي نياز نمي كند و مخصوصا براي ما كه مي خواهيم سينما را در خدمت اسلام در آوريم، تحقيق در فلسفه سينما از اولين ضروريات است. شكي نيست كه بايد تاريخ سينما نيز بخوانيم واما نه چون آهوي مسحور و مفتوني كه گرفتار جادوي چشمان مار شده است. تنها راه خروج از غفلت رايج تذكر يافتن نسبت به آن است... و همان طور كه گفته شد بايد غرب را در پرتو نور حكمت اسلام بنگريم نه آنچنان كه خود خويشتن را معرفي ميكند. در ميان غربي ها تنها كساني توانسته اند از فلسفه و متافيزيك غرب راهي بسوي نجات پيدا كنند كه چراغ عرفن مذهبي را فرا راه خويش داشته اند.
زبان سينما زبان بسيار پچيده اي است زبان اسپرانتونيست كه هر كسي با دانستن مجموعه اي از لغات بتواند بدان تكلم كند. اصلا زبان هنر، زبان قرب و شهود است، زبان پيچيدهاي است كه به ساده انگاري ميانهاي ندارد اگر چه از بغرنج انديشي هاي روشنفكرمابانه نيز مبري است.
اگر نوشته هاي جي. دي سالينجر و نويسنده هاي جديد آمريكايي را خوانده باشيد، ميبينيد كه آنها با ساده كردن زبان و نزديك شدن به زبان محاورات روز مره زبان انگليسي را به طول كامل از قابليتهاي هنري آن تهي كردهاند رعايت ذوق عامله و آن هم عامله شهروندان آمريكايي، آن چنان بلايي بر سر زبان و ادبيات آورده است كه ديگر هرگز جبران پذير نيست. اين يك گرايش عامل غرب در زمينه هنر است. ساده كردن آثار ادبي گذشتگان نيز در تبعيت از همين گرايش عام صورت مي گيرد حال آن كه وقتي آثار ادبي شكسپير يا گونه را ساده كرديم، يك تغيير ماهوي اتفاق مي افتد و ديگر نمي توان ادعا كرد كه آن آثار ملخص، متعلق به شكسپير يا گوته است. وقتي يك اثر ابي را به فيلم تبديل كرده ايم نيز تغيير ديگر در ماهيت امر اتفاق مي افتد.
چه كسي مي تواند ادعا كند آن فيلمي كه با نام جنايات و مكافات در تلويزيون پخش شد، اثر داستايوسفكي است؟ شايد وقايع فيلم در مجموع خلاصه وقايعي باشد كه در داستان كتاب جنايت و مكافات اتفاق افتاده اما مگر يك اثر ادبي صرفا مجموعه اي از وقايع است مهمتر از همه وقتي شما يك شخصيت ادبي را در قابلي تصوير يك هنر پيشه محصور كرديد آيا ديگر مي توان ادعا كرد كه اين همان شخصتي ادبي است؟ آنها كه در مهايت كلمه و تصوير تفكر كرده اند و به تناسب بين كلام و تصوير معرفت يافته اند، هرگز چنين ادعايي نمي كنند و داعيه هايي از اين قبيل را نيز نميپذيرند.
سينما تركيبي است از تصوير كلام و موسيقي شناخت زبان تصوير زبان كلام و زبان موسيقي و تحقيق در نسبتي كه بين اين سه زبان وجود دارد براي فيلم ساز واجب است اما آيا كار به همين حا ختم مي شود خير شناخت اجزاء ما را به معرفت كل نمي رساند. و فراتر از آن اصلا اگر اجزاء رادر پرتو معرفت كلي ننگريم هرگز به حقيقت آن پي نخواهيم برد. سينما در هر يك از اين سه زمينه كلام، تصوير و موسيقي داراي مشتركاتي با هنر هاي ديگر است كه لاجرم براي رسيدن به حقيقت سينما بايد وجوه تمايز آن را از ساير هنرها بخوبي باز شناخت فيل امثال اين اشتباه تقريبا عام از كجا منشا گرفته است كه غالبا مي پندارند سينما سناريويي است كه براي آن تصاويري دست و پا كردهاند؟ سينما از آن نظر كه بر يك سير داستاني متكي است، بشدت در معرض اين انحراف قرار دارد كه به يك داستاني متكي است، بشدت در معرض اين انحراف قرار دارد كه به يك داستان مصور تبديل شود. آيا سينما داستان مصور است؟... شكي نيست كه سير داستاني يكي از عناصر اصلي سينما است، اما در يك داستان مصور، تصوير فرع بر داستان است، حال آنكه در سينما داستان بايد فرع بر تصوير باشد، و نه تنها داستان بلكه همه عناصر بيان سينمايي بايد در خدمت غنا بخشيدن به تصوير متحرك باشند.
سينماي مصرفي براي راضاي مصرف كنندگان خويش معمولا از اين قاعده عدول مي كند و به يك داستان مصور تبديل مي شود، و اصولا تفكر غالب و رايج در باب سينما همين است.
نگارنده مي داند كه اين سخن به مذاق عموم برادران مومني كه با قصد اسلامي كردن سينما پاي در اين وادي پر خطر نهادهاند نيز خوش نخواهد آمد. آنها عموما چنين مي انديشند كه براي رسيدن به مقصود تنها نوشتن داستانهايي كه رنگ و بوي ديني داشته باشد كافي است و با ساده انگاري، مي پرندارند كه چون داستان نوشته شد، اصل كار به پايان رسيده است و از آن پس آنچه باقي مي ماند اين است كه براي شخصيتهاي داستان، هنرپيشه هايي مناسب جور كنيم والي آخر ... نتيجه چنين تصوري بلاتريد ادبيات مصور است حال آن كه سينما در معناي حقيقي خويش داراي ماهيتي مستقل و فارغ از ادبيات است.
با اين سخن لزوم سناريو نفي نمي شود بلكه جايگاه آن معين مي گردد. اصل كار فيلمسازان خوب نيز مي دانند كه فيلم ماهيتي مستقل از سناريو دارد در اين عبارت بهتر بود كه به جاي لفظ خوب از لفظ ماهر استفاده مي شود چرا كه اصلا در سينما آنچه كه از همه چيز مهمتر است مهارت تكنيكي در بيان و تسلط و صناعت فيلم سازي است. شايد در وهله اول چنين بنظر آيد كه اين سخن با آنچه كه در بخش ششم اين مقاله گفته شد، متناقض است اما چنين نيست. قصد ما از آغاز شناخت ماهيت سينما بوده است و شكي نيست كه سينما نيز به عنوان يكي از مظاهر تمدن امروز از قاعده اصالت مدت و تكنيك تبعيت دارد برادراني كه صادقانه قصد دارند سينما را در خدمت اسلام در آوردند يقين داشته باشند كه اگر اخلاقي ترين داستانها را نيز به اين ساده انگاري مصور كنند، محصول كار هرگز آن چنان كه آنها مي خواستند نخواهد شد. البته معده بزرگ سينما و تلويزيون مصرفي هر چه را كه به آن بدهند هضم خواهد كرد اما هنر و هنرمندي به معناي حقيقي لفظ مقتضيات ديگري دارد.
سينما زبان بسيار پيچيده اي دارد كه هرگز در خدمت بيان معاني در نمي آيد مگر آنكه آن را بشناسيم اگر ما در ساده انگاري آنچنان كه مع الاسف اين روزها در ميان برادران ايماني ما بسيار شايع است پاي در اين وادي پر خطر بگذاريم بلاترديد اين ما هستيم كه مسخر تكنيك سينما خواهيم شد.
فيلمسازان بزرگ دنيا نه تنها لزوما اهل حكمت و تفكر و دين نيستند بلكه بالعكس هنرمندان امروز عموما فاسد ترين انسانهاي روي كره ارض هستند - نگارنده با ذكر اين عبارت قصد ندارد كه دوستان عزير را به تلازمي كه عموما ميان هنر و فساد در روزگار ما وجود دارد متوجه سازد اگر چه چنين تلازمي مع الاسف وجود دارد بلكه مي خواهد پرده از راز اصالت تكنيك در هنر بردارد،بزرگي فيلمسازان مشهور جهان در حكمت و تفكرشان نيست، در ميان آنان حتي كساني هستند كه سينما را حامل هيچ پيمي نمي دانند بزرگ آنان در اين است كه توانسته اند زبان سينما را در استخدام بيان نفسانيات خويش بگيرند و همان طور كه گفته شد تكنيك سينما با پيامهايي اين چنين بيشتر انس دارد تا به سخن حق. براي آنكه سينما در خدمت اسلام در آيد بايد حجاب تكنيك سينما خرق شود. شرط اصلي همان تقوا است كه انسان را به اخلاص مي رساند و با اخلاص درهاي حكمت نيز بر قلب گشوده مي شود تنها راه خروج از ولايت تكنيك و گذشت از متافيزيك غرب، نخست تقوا است و آنگاه در پرتو نور حكمت متقين، به تمدن غرب و لوازم و آثار و اجزاء و عناصر آن نگريستن.
پس سينما از اين سو داستان مصور نيست و از آن سو، تصوير محض هم نيست. اگر مخالفين ورود كلام به سينماي صامت، در صدد تاريخ سينما، پيروز مي شوند سينما ماهيتا به تصوير متحرك منتهي مي شود اما اكنون به هر تقدير وجه تمايز سينما از ساير زمينههاي فعاليت هنري در تصوير متحرك است. با اين مقدمه روشن است كه يكي از لوازم اصلي شناخت ماهيت سينما، تحقق در ماهيت بياني كلام و تصوير، و نسبتي است كه بين آن دو وجود دارد.
وقتي يك معناي مجرد، ميخواهد جسم و صورت پيدا كند، چه اتفاقي روي ميدهد؟ با مثال مطلب روشنتر خواهد شد در آغاز سوره فاطر خداوند ميفرمايد كه ملائكه داراي دو، سه و يا چهار بال هستند، اگر اين معنا را بخواهيم تجسم ببخشيم چه بايد بكنيم؟ آيا بايد مثل نقاشهاي بازاري، دخترهايي را با بالهايي شبيه به كبوتر تصوير كنيم كه لابلاي ابرها پرواز ميكنند؟ و يا، پيش از نزديك شدن به هر تصوير يا تجسمي، نخست در اين معنا تفكر كنيم كه آيا هر معناي مجردي داراي قابليت هست كه تصوير يا تجسم پيدا كند.
خواجه شمسالدين محمدحافظ شيرازي، قدسسرهالشريف ميفرمايد:
ما در پياله عكس رخ يار ديدهايم/ اي بيخبر ز لذت شرب مدام ما
براي تجسم بخشيدن به اين شعر چه بايد كرد؟ آيا بايد همچون بعضي چاپهاي قديم ديوان حافظ، پيرمرد آشفته مويي را كشيد كه نشسته و در جام شراب به تصوير زني باچشمهاي بادامي و ابروهاي كماني مينگرد؟ وقتي مطلب اين چنين عنوان ميشود درك حقيقت بسيار آسان است اما بگذاريد بگويم كه حتي انساني چون سيد قطب نيز در كتاب تصويرهاي هنري در قرآن از اين سادهانگاري خلاص نيست. اگر كسي فكر كند كه هر معنايي امكان مصور شدن وتجسم يافتن دارد، سخت در اشتباه است و اين اشتباه، از عدم شناخت ماهيت بياني كلام و تصوير و نسبت بين آن دو، برميخيزد.
حافظ شيرازي تجلي حسني حقيقت وجود را در پياله احوالات و اوقات خويش ديده است و به مقامي رسيده كه ديگر همواره در سبحات جلوه يار غوطه ور است و اين است مراد او از شرب مدام، .. و ما نقشي آنچنان را به او نسبت دهيم؟
شما در فيلم شبنشيني در جهنم كه از نخستين فيلمهاي ساخته شده در ايران است، ديدهايد كه فيلمساز با چه سادهانگاري عجيبي جهنم و پل صراط، را تجسم بخشيده است. آيا با اين كار حقايق مجرد، از تجرد، تهي نميشوند و به اموري صرفا كمي استحاله پيدا نميكنند؟ اين اشتباه در نسبت بين كلام وتصوير تقريبا عموميت دارد، در يكي از بهترين فيلمهاي جديد نيز شما ميبينيد كه گذشت زمان و سرنوشت محترم، به صورت اتومبيلي بيراننده كه يك ساعت بزرگ بر پشت آن بستهاند، تجسم يافته است.
لفظ پل در زبان به هر پيوندي كه ورطهاي را بپوشاند اطلاق ميشود مادي يا مجرد، كمي يا كيفي، و بنا بر اين اطلاق كلمه پل به صراط اخروي به حقيقت آن لطمهاي وارد نميآورد و پل صراط در معنا، تجرد خود را همچنان حفظ ميكند.. اما تصوير پل امر ديگري است. تصوير پل موجوديتي كاملا دنيايي و غيرمجرد پيدا ميكند و حقيقت صراط را در تصوري كاملا كمي، انجماد ميبخشد و ديگر نميتوان صراط اخروي را به صورت پلي به روي رودخانهاي از آتش تصوير كرد. بعضي از مولفين ومنتقدين غربي نيز براي توصيف واقعيت معروض در تصوير، لفظ كنكره، يا جامد را بكار بردهاند و به اعتقاد نگارنده اين لفظ بسيار مناسب مينمايد. كلمه تا آنگاه كه بيچهره است و تصور و تجسم پيدا نكرده ميتواند همچنان وسعت بيكران خود را در معنا حفظ كند اما به محض آنكه تصور و تجسم پيدا كرد در همان كالبد يا صورت، محدود و منجمد، ميگردد. به راستي اگر اين چنين نبود باز هم هنرمندان، محدود و منجمد، ميگردد. به راستي اگر اين چنين نبود باز هم هنرمندان مدرن، براي گريز از جمود و انجماد تصاوير واقعي، به سمبوليسم و سورئاليسم و آبستراكسيون روي ميآوردند؟
نگارنده اينجا در مقام تاييد يا تكذيب سير تاريخي نقاشي مدرن، نيست و به آن چون امري كه به هر تقدير تحقق تاريخي يافته است، نگريسته است. سينما از آن جهت كه با صورتگري سر وكار دارد، ميبايستي كه در سير تاريخي نقاشي مدرن، شريك شود، اما سينما گذشته از تجربيات محدود آماتورها در سينماي آوانگارد، هرگز در جستجوي فرم محض به آبستراكسيون روي نياورده است و علت آن نيز روشن است.اگر سينما ماهيتا جز تصوير محض چيزي نبود مسلما در يكايك تجربيات تاريخي نقاشي مدرن شريك ميشد... اما سينما فقط تصوير نيست كلام محض هم نيست و پيچيدگي كار بيشتر در همين جاست.
سمبوليسم تنها راهي است كه سينما براي گريز از جمود و انجماد تصوير در پيش دارد البته نگارنده نميداند آيا لفظ سمبوليسم، ميتواند از عهده ابلاغ همه آن معنايي كه مورد نظر است برآيد يا خير؟ با توجه به مقدماتي كه گفته شد روشن است كه در ادامه بحث، از يك سو بايد در نسبت ميان كلام و معنا، و كيفيت تنزل معاني در كلمات، تحقيق كرد و از سوي ديگر در نسبت ميان صورت ومعنا، و كيفيت تمثل معاني در صورتها، و مقالهاي چنين، هرگز حوصله قبول مباحثي آن چنان مفصل را ندارد.
رسم نگارنده در اين مقاله بر اين بوده است كه هر جا به مطالبي چنين برميخورده است تنها به ذكر عناوين بحثها، همراه با توضيحي در نهايت با جمال، كفايت ميكرده است و اينجا نيز به همين شيوه به ذكر عناوين و توضيحاتي مجمل، بسنده خواهد كرد.
رابطه كلمات با معاني رابطه اسم است با ذات اما رابطه صور و معاني عين همان رابطهاي است كه بين صورتهاي مثالي و حقايق متعالي وجود دارد. در مقام مصداق، بين جسم و روح نيز همان نسبتي برقرار است كه بين صورت و معنا، بدن از يك سو داراي مادهاي است كه قابليت اظهار همه قواي روح مجرد در آن هست، و از سوي ديگر، صورتي دارد كه عينا متناسب با همان قابليتها شكل گرفته است. بدن مظهر روح است، همان طور كه صورت مظهر معناست و بين آن دو رابطه تمثيل و تمثل برقرار است. در قرآن مجيد سوره مريم نحوه ظهور حضرت جبرائيل بر حضرت مريم چنين بيان شده است: فتمثل لها بشرا سويا اين نسبت همان نسبتي است كه همواره بين صورت و معنا و روح و جسم برقرار است روح الهي كه حقيقتي مجرد و متعالي است همواره در هنگام تنزل، در صورتي اين چنين تمثل خواهد يافت.. و بر اين قياس صورتهاي موجود در اين جهان- اگر جدا از ماده قابل اعتبار شوند- صورتهاي متمثله حقايق ملكوتي هستند. روياها نيز نحوهاي ديگر از تمثل مجردات در صورتهاي مثالي- يا به قول غربيها سمبوليت هستند- كيفيتهاي باطني، مكنونات نفساني و يا حقايق ملكوتي در روياها، به صورتهاي مثالي- يا سمبوليك- تمثل مييابند و با تامل در نحوه دلالت اين صورتها بر آن معاني بيش از پيش ميتوان به نسبتي كه بين صورت و معنا وجود دارد پي برد.
سوالي كه در اينجا پيش ميايد اين است كه اگر صورتها نازله حقايق متعالي هستند چرا ما را عينا به معاني مدلول خويش هدايت نميكنند؟ براستي چرا؟ فيالمثل چرا ما با ديدن بدن انسان، مستقيما به مدلول آن كه روح الهي است؛ دلالت نميشويم؟ ... حتي بالعكس اين بدن، اين دست و پا و چشم وگوش و دهان.. حجابهايي ميشوند كه ما را از مشاهده روح و قواي مجرد آن باز ميدارند؟ سر مطلب در اينجاست كه وجود حقايق متعالي ملكوتي در عوالم مجرد، به نحو وحدت است، و تجلي و تمثل آنها در اين جهان به نحو كثرت چرا كه اين جهان در قياس باعالم مجردات محدود است و لاجرم براي ظهور مراتب و شئون ذاتي هر وجود مجرد، صورتهاي كثيرهاي لازم است كه هر يك به شاني از شئون ذاتي آن وجود ملكوتي اشاره كند.
نور كه يك حقيقت واحد است،در صورتهاي هفتگانه رنگهاي رنگين كمان تنزل و تمثل مييابد، كه هر يك به شاني از شئون ذاتي نور اشاره دارند ولكن رنگها آنچنان كه هستند ما را به نور دلالت نميكنند، كه هيچ، حجبي ميشوند كه چشم را از مشاهده باطن باز ميدارند.
بر اين قياس صورتهاي اين عالم كثرات جماليه، اسم جامع حضرت حق هستند كه انسان باشداما در مشاهده بصري، نه تنها دلالت مستقيم بر مدلول خويش ندارند بلكه- حتي هر يك از رادعي ميشوند در برابر تجلي بيواسطهاش آنسان كه ابر خورشيد را پوشيده ميدارد.
صورت اگر مستقل از مدلول خويش، آنسان كه هست منظور شود امري است صرفا كمي و محسوس.. و در همين جاست كه بايد حكمت نهي صورتگري و شمايل نگاري وعلت اجتناب هنرمندان مسلمان را از نقاشي، در طول تاريخ هنر اسلام جستجو كرد. اما دلالت كلمات بر معاني مجرد، اگر چه محض قرارداد نيست وليكن به گونهاي مجرد از صورت و كميت است از اين لحاظ، وسعت بيشتري از معنا را در برميگيرد اشاره الفاظ به معاني از آنجا كه محدود به شكل و طور خاصي نيست. فينفسه با عالم نامحدود مجردات؛نزديكتر است اگر چه صورتها از آن نظر كه عينا نازلهها و متمثلات ذوات ملكوتي هستند، به طور مستقيم و بيواسطه، بر مدلولات خويش كه حقايق ملكوتي باشند، دلالت دارند.
عالم ما، عالم نسبتها، و مقادير است و بالطبع تصاوير اشياء پيش از هر چيزي بر مناسباتي دلالت ميكند كه بين ما و آن اشياء وجود دارد و اين مناسبات هر چه باشند ما را از رسيدن به آن مدلول حقيقي باز ميدارند.
عالم ما عالم نسبتها ومقادير است و بالطبع تصاوير اشياء پيش از هر چيز بر مناسباتي دلالت ميكند كه بين ما و آن اشياء وجود دارد، و اين مناسبات هر چه باشند ما را از رسيدن به آن مدلول حقيقي باز ميدارند.
براستي چرا اين عالم را عالم شهادت ناميدهاند اگر آن مناسبات كه ما را از دلالت حقيقي باز ميدارد، نباشد شهود اسماء و صفات حضرت حق، در همين عالم بيواسطه ممكن است. وجود موجودات، وجود رابط وهستي نسبي مضاف به حضرت حق است و اگر اين تعينات و تشخصات از ميان برخيزد، چيزي جز ذات بيزوال او باقي نميماند. پس اين عالم عالم شهادت است و غايت كمالي انسان نيز در آن است كه در همين عالم، شاهد مشهود شود. اينكه مشهود كيست و شاهد كه.. بماند.
وجود نفس ناطقه انساني نيز در مرتبه ذات، به نحو وحدت و انصراف است اما همين نفس مجرد، چون تتزل مييابد، در مظاهر مختلفي چون قوا و مشاعر واعضاء ظاهر ميگردد. اين قوا و مشاعر و اعضاء، تطورات و تعيناتي متناسب با شئون ذاتي نفس ناطقه هستند در هر مرتبه، صورتي متناسب با همان شان ذاتي گرفتهاند. پس بين صورتها و ذات، نحوي دلالت بيواسطه وجود دارد كه جز اهل ولايت و كرامت ديگران از مشاهده آن محرومند... و علت محروميت نيز، هر چند با بياني قاصر گفته شد.
پس اگر ما صورتها را همچنان كه هستند بر صفحهاي نقش كنيم هرگز ما را به مدلول حقيقي خويش نميرساند اگر در احاديث هست كه خداوند متعال آدم را به صورت خويش آفريد، مقصود از آن صورت، صورتي است كه فارغ از مناسبات معمول، در اين عالم كه عالم نسبتها و مقادير است مشاهده شود... نه آن صورتي كه بر پرده نقش كردهاند. صورت حقيقي انسان، صورتي است وراي اين نقش و نگارها، اگرچه اين عالم، نگارخانه حقايق غيبي است و اين صورتها كه خداوند نگاشته است مجلاي شئون ازلي ذات لايزال.
خلقت اصلا به معناي تنزل و تجلي و ظهور حقايق مجرد درصورتهاي مثالي است و اگر كار هنرمند را نيز به خلاقيت او منتسب ميدارند و از آن با عنوان خلق آثار هنري نام ميبرند از يك وجه بدان علت است كه فعل هنري، به صفت خلاقيت روح الهي انسان بازميگردد. و از وجهي ديگر، بدان علت است كه كار هنرمند نيز تنزل بخشيدن به حقايق متعالي وجود است از طريق صورتهاي متمثله آن حقايق، و يا به تعبيري ديگر، كار هنرمند تمثل بخشيدن به حقايق قدسي است حقايق متعالي عين تقدس و زيبايي هستند و جلوهگري براي آنها امري ذاتي است و اگر هنرمند آيينه وجود خويش را صيق دهد، اين انوار قدسيه از طريق او در اين عالم تجلي مييابند آنسان كه گويي اين تلالو ذاتي خود اوست. اگر چه واسطه اين تجلي يا تلالو، مهارتهاي فني هستند اما نبايد پنداشت كه هنر تنها در مهارت فني- تكنيكي- خلاصه ميشود آيا كسي كه بر زبان احاطه نداشته باشد ميتواند شعر بسرايد؟ خير اما باز هم نه اين كه براي سرودن شعر، آشنايي با زبان كفايت كند.
اگر هنر صرفا به مهارتهاي فني بازگشت داشته باشد، لاجرم كار هنري نوعي توليد به مفهوم مصطلح لفظ خواهد شد و البته بسياري از هنرمندان ومنتقدان هنري ما علاقه دارند كه اين چنين بينگارند اما كار هنري نوعي خلق است نه توليد، مهارت فني و بياني، واسطه اين خلق و ايجاد است و در اهميت آن همين بس كه اگر نباشد و يا به كفايت موجود نباشد تجلي هنري انجام نميشود شيشه، شفاف است و نور رااز خود عبور ميدهد اما آيينه اهل تجلي است.
هنرمند رازدار خزاين غيب است و زبان او زبان تمثيل و تمثل است پس بايد رمز و راز ظهور حقايق متعالي وكيفيت حضور در ظهور امر قدسي را در جهان بشناسد. او بايد با بصيرت قلبي راز تمثل حقايق ملكوتي را بيابد و اين يافتن به معناي علم پيدا كردن نيست. به زبان روانشناسي امروز، اين يافتن لزوما با خودآگاهي نيست بلكه روح هنرمند بايد منزل نزول ملائكهاي شود كه واسطه الهام رموز غيبي به قلوب و اذواق هستند، قلب هنرمند بايد جلوهگاه حسن و بهاء حضرت حق باشد و آيينگي نيز بداند.
تفرجگاه هنرمند، عالم خيال است (خيال منفصل يا خيال متصل .. بماند) وعالم خيال عالم صورتهاي مثالي است توازن و تناسب و تعادل و تقارن.. جلوههاي وحدت مثالي هستند يعني جلوههاي وحدتي هستند كه بر عالم مثال حاكم است اگر موجودات اين عالم- كه عالم كثرات است به اين صفات توازن و تناسب و تعادل و تقارن... آراسته شوند، در نظر ما زيبا جلوه ميكنند چرا كه آن وحدت عين حسن و بهاء و تقدس است. اما نبايد زيبايي را آنچنان كه در علم استتيك معمول است تنها به اين صفات بازگرداند. زيبايي يك امر روحاني است كه همراه با تمثل حقايق ملكوتي به عالم محسوس اعطا ميشود و در آن جلوه ميكند. اين جلوه اگر چه داراي نشانههايي صوري چون توازن و تناسب و تعادل وتقارن .. است اما نشانههاي صوري همه زيبايي نيست.
وله المثل الا علي فيالسموات والارض، هنرمند بايد چشم دل به اين مثل اعلي باز كند و عالم وجود را سراسر مظاهر و آيات حقايق ملكوتي ببيند مظهر و آيه دو كلمه بسيار بليغ هستند براي همان معنايي كه ما در جستجوي آن هستيم.
ايا كلمات سمبل و سمبليسم ميتوانند از عهده بيان معناي تمثيل و تمثل و مظهر و آيه برآيند يا خير؟ سمبل را در فارسي نماد نمود و نمودگار ترجمه كردهاند. چرا كه غربيها سمبليسم را بيشتر نوعي دلالت قراردادي ميدانند حال آنكه نحوه دلالت مظاهر و آيات بر مدلولهاي خويش فطري و ذاتي است. وقتي ما ميگوييم كه موجودات همه مظاهر و آيات حقايق متعالي هستند يعني آن حقايق در اين موجودات ظهور و تنزل و تمثل يافتهاند واين مظاهر و آيات ذاتا و فطرتا بدان حقايق اشاره دارند. اگر بتوان لفظ سمبل فطري را بكار برد ميتوان تا حدي به آن معناي موردنظر نزديك شد. با اين فرض، سمبل فطري، سمبلي خواهد بود كه فطرتا انسان را به مدلول خويش دلالت ميكند.
نحوه ظهور و تنزل و تمثل حقايق در كلام بگونهاي است و در تصوير بگونهاي است ديگر و اگر هنرمند اين تفاوت را بازنشناسد بلاترديد كارش به ابتذال خواهد كشيد.
صورت، به معناي تصويري آن- همان طور كه گفته شد حجاب معنا است از اين گفته نبايد حكم بر طرد صورتگري ونقش پردازي را استنباط كرد. تمدن امروز جهان مدينهاي اسلامي نيست و بنابر اين ما هرگز نميتوانيم غايات نهايي اسلام را بر مظاهر اين تمدن بار كنيم، و يا با مطلقگرايي در باب همه آنچه كه موجود است حكم روا داريم ما بايد مدينه اسلام را منظر و افق حركت خويش بگيريم و همه سعي خويش را بر آن قرار دهيم كه در وضع موجود با عنايت بدان غايات ايجاد تحول كنيم.
صورت، به معناي تصويري آن، حجاب معنا است و بنابر اين صورتگر بايد صورت را براي رسيدن به معنا بشكافد. مراد از صورتگر همه هنرمنداني هستند كه با تصوير وتجسم سر و كار دارند، نقاش و مجسمهساز، عكاس و فيلمساز- البته باز هم لازم به تذكر است كه فيلمسازي صرفا صورتگري نيست.
سير تاريخي نقاشي نوين نيز به نوعي، به همين نتيجه دست يافته است كه براي رسيدن به معنا، بايد صورت را شكافت اما اين شكافتن در هنر مدرن ماهيتي نزولي، هبوطي،دنيايي و تجزيهگرانه، دارد،حال آنكه براي ما اين انفطار صورت بايد ماهيتي كمال طلبانه آسماني وحداني وحقيقتگرا داشته باشد.
تصوير اشياء آن چنان كه هست، هيچ چيز جز مناسبات روزمره را تداعي نخواهد كرد. وقتي همه موجودات را به مثابه موضوعاتي براي شناسايي علوم نگريستيم راز و رمز و تقدس از جهان، رخت بر خواهد بست.در فرهنگ امروز بشر همه موجودات و اشيا متناسب با ميزان فوايدشان دستهبندي و ارزشگذاري شدهاند. انسان امروز در اشيا پيرامون خويش، ديگر آنچنان كه هستند نظر نميكنند او اشيا را صرفا در خدمت تامين حوايج خويش ميخواهد و بنابر اين آنان را تنها از دريچه نيازهاي خود مينگرند هنرمند صورتگر، علاوه بر خرق صورت بايد اين صورت موهوم را نيز پاره كند و انسان را از آن سراب توهم بيرون بياورد. بر اين اساس او چارهاي ندارد جز آنكه به سمبليسم روي كند.
آنچه كه نگارنده را واداشت تا از لفظ سمبل فطري استفاده كند با آنكه همواره از تركيبهاي اين چنين سخت گريزان بوده است آن بود كه غربيها هرگز لفظ سمبل را با معنايي كه مورد نظر ماست استعمال نميكنند.مطابق با دستهبندي اريك فروم در كتاب زبان از ياد رفته دلالت سمبلها بر مدلول خويش ميتواند قراردادي، تصادفي و يا همگاني (جهاني) باشد اما هيچ يك از اين انواع با آن معنايي كه مورد نظر ماست، مطابقت نمييابد.ما سمبليسم را براساس معادله دقيقي بنا ميكنيم كه بين عالم مجردات ومعاني، و عالم طبعيت وجود دارد به قول گنون، شالودههاي حقيقي سمبليسم مطابقتي است كه همه بخشهاي واقعيت را به هم ميپيوندند ويكي را به ديگري مربوط ميكند و سرانجام از عالم طبيعت به مثابه يك كل، به عالم فوق طبيعت امتداد مييابد. به موجب اين مطابقت كل طبيعت يك رمز است يعني محتواي حقيقي آن هنگامي آشكار ميشود كه به منزله نشانهاي تلقي ميشود كه ميتواند ما را از حقايق فوق طبيعي آگاه سازد.
اگر دلالت سمبل بر مدلول خويش بر اين مطابقت مبتني باشد آن سمبل را چه بايد خواند؟ اين مطابقت كه گنون از آن سخن ميگويد همان اتحاد فطري است كه در بخش هشتم اين مقاله به آن اشاره شده است همه عالم تجلي واحدي است كه وچگونه ممكن است كه اين اتحاد فطري فيمابين همه اجزا اين عالم موجود نباشد.
اگر سمبل بخواهد همان معنايي را داشته باشد كه مااز كلمات تمثيل، مثال يا مظهر استنباط مي:نيم بايد مبتني بر همين مطابقت يا اتحاد فطري باشد. به عبارتي روشنتر سمبل همواره بايد يكي از صور متمثله يا جلوههاي تنزل يافته مدلول خويش باشد.
با اين مقدمه اگر رابطه يك شي با مدلول خويش، تصادفي شخصي يا قراردادي باشد باز هم ميتوان آن شي را سمبل خواند؟ فيالمثل آيا علائم راهنمايي و رانندگي را ميتوان سمبل ناميد؟ اگر كسي بر اساس يك رابطه شخصي مثلا از قلوه سنگ بياد مرگ بيفتد حق دارد كه از آن قلوه سنگ را به عنوان تمثيل يا سمبلي براي مرگ بكار برد؟
بايد ميان تداعي معاني و رابطه تمثيل و تمثل فرق بگذاريم و آن دو را با يكديگر اشتباه نكنيم جهان سراپا حسن و رمز و راز و تقدس است و ما نيز در عمق فطرت خويش با جهان متحد هستيم اما آنچه كه ما را از اين زيبايي و تقدس محروم داشته اين است كه ذاتا از فطرت الهي خويش فاصله گرفتهايم و گرفتار آن غفلتي شدهايم كه لازمه اين بعد فاصله است همين غفلت است كه نعمت همزماني با حافظ و .. را از مردم اين روزگار گرفته است.
مقصود اريك فروم از زبان از ياد رفته زبان سمبليسم اساطيري است و آنچه بر قلم نگارنده اين سطور گذشت چيز ديگري است اگر چه زبان سمبليسم اساطيري نيز بر همان شالودههاي مبتني است كه در اين مقاله از آن سخن ميرود.
ادامه دارد
*منبع: حكمت سينما
ويژه نامه «سيد شهيدان اهل قلم» در خبرگزاري فارس
انتهاي پيام/
18:36 - 26 فروردین 1388