اديان شرق و دموكراسى (قسمت دوم)
خبرگزاري فارس: آيين كنفوسيوس، به مثابه يك نظريه سياسى، بر فرمانروايى مردم و بر فداكارى حكومتبراى رفاه مردمش اصرار مىورزد. به اين ترتيب، آيين كنفوسيوس در شكل آرمانىاش صرفا فرمانروايى مردم نيست، بلكه بيشتر حكومت مردم يا دموكراسى است.
البته چنين استراتژىهايى محدوديتهاى خاص خود را دارد. اين استراتژىها نمىتوانند ميليونها هندى مستضعف را تغذيه كنند. اما طرح دعواى منافع عمومى مشخصا موازنه قدرت بين فرمانروايان و فرمانبرداران را تحتتاثير قرار داده است و بخشى است از «دموكراسى با مشخصههاى هندو» ى جديد كه در آن حق شنيده شدن، پيشينههاى كهنى دارد. پاكستان شكل بسيار مشابهاى از طرح دعوا را توسعه داده است كه متكى ستبر نحوه بيان اسلامى درباره ارزشهاى دموكراتيك و همچنين بيش از يك ابزار اجراى مفاهيم به سبك غربى حقوق بشر است. كشورهاى جنوب آسيا عميقا درگير ارزيابى مجدد آن مفاهيم سنتى هستند كه اصول دموكراتيك را تقويت مىكنند، و از اين استدلال حمايت مىكنند كه فرهنگ و آيين هندو ذاتا غيردموكراتيك نيستند. شايد فهم آن مشكل باشد، اما شاهد پيشروى ما است.
ورنرمنسكى (44)
آيين كنفوسيوس (45) و دموكراسى
آيين كنفوسيوس مكتب چينى انديشه سياسى است كه كنفوسيوس (ح 551- ح479 قم) آن را بنياد نهاد. اگرچه اصطلاح رايج چينى براى دموكراسى، كه در لغتبه معناى «حكومت مردم» است، تا قرن نوزدهم به واژگان چينى معرفى نشده بود، ولى اصول دموكراتيك حكومتبه مدت هزاران سال بخشى از آيين كنفوسيوس بوده است.
كنفوسيوس از آرمان يك مشتركالمنافع بزرگ [جمهورى بزرگ يا دا دونگ ] سخن مىگفت كه در آن نخبگان حكمران برگزيده مىشوند و مركب از مردم با قريحه و صاحب فضيلتاند. از آن زمان، دانشمندان چينى به عقايد كنفوسيوس به چشم سرآغاز پيشنهادهاى اصلاحى سياسىشان نگاه كردهاند، يعنى از منسيوس (46) در قرن سوم قم، كه عقايد كنفوسيوس را گسترش داد گرفته تا كانگ يوووى، (47) دولتمرد و دانشمند كنفوسيوسى در قرن نوزدهم، كه از مساواتطلبى افراطى، دموكراسى در سراسر جهان و لغو ملت دولتها حمايت مىكرد.
در قرن بيستم، در چين و مناطق ديگر بحثبر سر طبيعت آيين كنفوسيوس و اثر آن بر آينده چين و جهان متمركز شده است. برخى چينشناسان در غرب آيين كنفوسيوس را به مثابه نيرويى از رونقافتاده و منفى نفى كردهاند، چرا كه ملتهاى آسيايى را از تجدد باز مىدارد. در طى جنبش چهارم مه، يعنى انقلابى روشنفكرانه كه به دنبال جنگ جهانى اول چين را فرا گرفت، دانشمندان چينى موضعى مشابه گرفتند. اما اهميت كنونى آيين كنفوسيوس در چندين جامعه آسيايى نودموكراتيك - خصوصا تايوان، هنگكنگ و سنگاپور - غرب و چين را بر آن داشته كه درباره اهميت آيين كنفوسيوس و سازگارى آن با آرمانهاى دموكراتيك جديد بازنگرى كنند.
آرمانهاى دموكراتيك كنفوسيوسى - كه با سنتهاى فرمانروايى اروپايى در تضاد است - در مفهوم حكم آسمان تجسم مىيابد. اين مفهوم امپراتور را نه تنها پسر آسمان [ همان فغفور بغپور ] بلكه اولين خادم كشور تصوير مىكند. منسيوس اين عقيده را گسترش داد، با اين بيان كه امپراتور ممكن است تا زمانى فرمانروايى كند كه پاسخگوى نيازهاى مردم باشد. اگر او در اين رسالتشكستبخورد، هر فرد عادى ممكن استسعى كند او را خلع كند و نقش او را به عنوان رهبر به عهده بگيرد. بدينسان، حكم كنفوسيوسى با اين عقيده اروپايى درباره شاه كه مىگويد تاج و ختبنا بر اصل و نسب و سلاله خونى شاه حق الهى اوست تقابل شديدى دارد.
كنفوسيوس و آرمانهاى كنفوسيوسى
كنونى در استان شاندونگ (51) به دنيا آمد. در سهسالگى پدرش را از دست داد و بيشتر به راهنمايى مادرش به خودآموزى پرداخت. بيشتر عمرش در سفر ميان فرمانروايانى گذشت كه با هم در جنگ بودند. به دنبال مخدومى مىگشت و فلسفه سياسىاش را در تلاش به پيشبرد صلح تبيين مىكرد. پس از پنجاهسالگى بود كه وارد حكومتشد و به منصب وزير دادگسترى ارتقا يافت. اما پس از فقط سه سال ناگزير از استعفا شد و بار ديگر به ناچار سفر از ايالتى به ايالت ديگر را در پيش گرفت تا مخدومى ديگر بيابد. كنفوسيوس در تمام عمر سه هدف داشت: به حكومتخدمت كند، جوانان را آموزش دهد، و فرهنگ چينى را براى آيندگان ثبت كند.
كنفوسيوس، كه حامى بزرگ نظم و منزلتبود، با تاكيد بر مسئوليتهايى كه ضرورى روابط انسانى است، بر ضد آشوب فزاينده در چين موعظه مىكرد: يعنى روابط بين حكمران و رعيت، پدر و پسر، زن و شوهر، برادر بزرگ و كوچك، دوست و دوست. او عقيده داشت كه اولين گام به سوى ايجاد تغيير در يك جهان بىنظم آن است كه هر فرد مقام خاص خود را در جامعه بازشناسد و آن را به كمال برساند. مفهوم حقوق فردى انسان (آنگونه كه در دموكراسى غربى تعريف شده) براى كنفوسيوس تابعى است از اين حس تعهد اجتماعى قراردادى كه بر مسئوليت فرد در برابر گروه بزرگتر، مثل خانواده و ملت، تاكيد مىكند.
كنفوسيوس عقيده داشت كه جهان در سه مرحله توسعه مىيابد: مرحله اول عصر بىنظمى خواهد بود; دومى دورانى خواهد بود كه تمام كشورها بهرهبردن از نظم و صلح را آغاز خواهند كرد; و در سومين مرحله مشترك المنافع بزرگ پديد خواهد آمد. بدين ترتيب، كنفوسيوس باور داشت كه مشتركالمنافع بزرگ برترين آرمان جامعه است; چرا كه در آن نخبگانى صاحب قريحه و هنرور براى حكمرانى انتخاب خواهند شد. اين نخبگان بايد آزادگانى [جونزه] باشند كه آموزش ادبى و نيز اخلاقى ديدهاند، كه اين بر حقيقت، درستكارى و ارتقاى حكومت عادل تاكيد دارد. كنفوسيوس با بريدن از سنت، عقيده داشت كه انسان بيشتر به دليل منشش آزاده است، تا به خاطر اصل و نسبش.
از نخبگان حكمران انتظار مىرفت كه با بالاترين درجه مسئوليت اخلاقى، به مثابه يك سرمشق اخلاق براى تمام مردم، عمل كنند. در عوض، اين نخبگان واجد قدرتهاى اطاعتطلبى از رعايا خواهند بود. كنفوسيوس اين نظام را در آن وضعيت جارى جنگ بين اميران فئودال و خاندانهاى اشرافى بهترين گزينه مىدانست.
كنفوسيوس از رن (52) - انسانيتيا خيرخواهى - به عنوان برترين نيك حمايت مىكرد. او انسان آزاده يا برتر را موجودى آرمانى و پرورش زندگى را عالىترين وظيفه انسان مىدانست. كنفوسيوس براى فرد كمال اخلاقى و براى جامعه سلوك درست مبتنى بر اخلاق را تاكيد مىكرد.
رن بيانگر اين نكات است: آرمان كنفوسيوسى پرورش خيرخواهى، توسعه توانايىهاى شخص، تعالى شخصيتخود، و جانبدارى از حق تربيت، حق معيشت، و حق تحرك اجتماعى و سياسى بدون امتياز طبقاتى. رن ممكن است از طريق رفتار فرزندى و عشق برادرى پرورش يابد، كه كنفوسيوس آنها را بنياد جامعه مىدانست. اگر سلسلههاى متوالى رفتار فرزندى و عشق برادرى را به كار مىبستند، پيوند همبستگى اجتماعى و بستگى بين نسلها مىبود. اختلافات بايد از طريق فرايند توافق طرفين حل شود. بدين ترتيب، در اثر نفوذ آيين كنفوسيوس بود كه دولت چين توسعه يك حكومت مبتنى بر وفاق را بر پيروى كردن از مدل قانونگراتر و رقابتى غربى ترجيح داد.
چون رن در مورد فرمانروا و فرمانبردار يكسان به كار مىرفت نماينده يك آرمان نو و دموكراتيك جامعه بود. اما كنفوسيوس يك آرمانگراى صرف نبود. او همچنين طرحى از سه عنصر اصلى يك حكومتخوب ارائه داد كه عمل به رن را ممكن مىساخت: يعنى فراوانى كالاها، تسليحات مناسب و اعتماد مردم. كنفوسيوس عقيده داشت كه از اين سه، اعتماد مردم، كه به گفته ايشان بدون او حكومتى وجود نخواهد داشت، برترين است. منسيوس بعدا اين نظريه را به شكل آموزه فرمانروايى مردم بسط داد.
كنفوسيوس هم به دليل آرزويش براى نظم در جامعه چينى و هم بيزارى از آشوب حاكم بر زمانهاش، بر فرمانروا زياد تاكيد مىكرد، كه اين به زيان فرمانبرداران بود. گرچه آموزه كنفوسيوسى وابسته به آرمانهاى مساواتطلب رن و نيز بسيارى اصول ديگر بود، متاسفانه بسيارى از فرمانروايان چين نديدهگرفتن اصول دموكراتيكتر را انتخاب كردند و به جاى آن بر جنبههاى اطاعتطلبى آيين كنفوسيوس متمركز شدند.
شاگردان و شارحان كنفوسيوس
منسيوس (53) (ح 372- ح 289 قم) عقايد كنفوسيوس را در زمينه نقش مردم در حكومت در آموزه فرمانروايى مردم بسط داد. منسيوس نزديك زادگاه كنفوسيوس در شاندونگ به جهان آمد، و اين هنگام زمانه اختلافات داخلى و بىثباتى سياسى بود. از شاگردان كنفوسيوس تعليم گرفت. او نيز، همچون كنفوسيوس، بيشتر عمرش را در سفر گذراند و اميران فئودال را در زمينه اصلاحات اجتماعى و سياسى راه مىنمود. او نيز، چون كنفوسيوس، نتوانستبراى آموزههاى سياسىاش حامىاى پيدا كند و ناگزير شد كه در آخرين سالهاى عمرش به تدريس و نوشتن دل خوش كند. گرچه منسيوس در طول عمرش از حمايتسياسى برخوردار نشد، اما بعدها فرهيختگان چينى او را فرزانه ثانى خواندند، يعنى او را بزرگترين فيلسوف بعد از كنفوسيوس به شمار آوردند. منسيوس مىگويد كه حكومتخوب بايد از پايين يعنى از مردم برخيزد، به جاى اين كه از طبقه حاكم به پايين برود. مردم نه تنها ريشهاند بلكه داور فرجامين حكومت هم هستند. عنصر اصلى اين آموزه، نظريه كنفوسيوسى حكم آسمان است كه منسيوس آن را بسط داد. چون نظر مردم در امور كشور از بالاترين اهميتبرخوردار است، پس حق دارند كه پادشاه بدنهاد را خلع كنند. از اين رو، منسيوس به نفع قيامهاى مردمى گذشته سخن مىگفت كه به فروكشيدن حاكمان [سلسلههاى] جيه (54) و جوو (55) انجاميد; چرا كه خودكامگى و دزدى آنها از مردم سبب شد كه حكم آسمان را از دستبدهند.
منسيوس بيش از هر چيز بر وظيفه فرمانروا بر غنىكردن مردم تاكيد داشتبا اين استدلال كه تا گرسنگى و سرما آيين زمانه است، فضيلت و صلح پديد نمىآيد در چنين شرايطى قيام حق مردم بود، چون فرمانروا حق ذاتى بر حكومت نداشت. او مسئولان حكومتى را هم به چشم خادمان دولتى مردم نگاه مىكرد كه مسئوليت فرمانروا را در پرورش مردم بر دوش مىكشند، نه آن كه نوكران خاص او باشند.
.
سومين توسعهدهنده بزرگ انديشه كنفوسيوسى سيون زه فيلسوف بود كه زندگىاش به مثابه مصلح اجتماعى و سياسى بسيار شبيه كنفوسيوس بود. با اين كه تاريخ دقيق تولد و مرگ سيون زه معلوم نيست، عقيده بر اين است كه او در دوره دولتهاى جنگنده (402- 221 قم) زنده، و شاهد پايانيافتن آن بود، يعنى موقعى كه دولت چين بر دولتهاى رقيب غلبه كرد و براى اولين بار كشور را متحد كرد (در 221 قم) . سيون زه، مثل منسيوس، باور داشت كه مردم راضى و غنى اساس حكومتاند. همچنين عقيده داشت كه فرمانروا فقط از طريق منش شريفش مىتواند فرمانبردارى مردم را به دست آورد، نه از راه زور و ستم. بدين ترتيب، سيون زه مىانديشيد كه قدرت فرمانروا برگرفته از خواست كلى مردم است، نه آن كه ماموريتخاصى از سوى آسمان باشد.
او، همانند منسيوس، از حق مردم در قيام عليه پادشاهى كه در اين چهار وظيفهاش شكستبخورد، حمايت مىكرد. آن چهار عبارتاند از: پرورش مردم، حكومت كردن، به خدمتگرفتن و حفاظتكردن از آنان. اما، در حالى كه منسيوس جناح آرمانگراى آيين كنفوسيوس را ارائه مىداد، سيون زه عملگرا بود و بر كنترل اجتماعى براى متوازن كردن چيزى كه او آن را ضعف اساسى نهاد انسان مىدانست، تاكيد داشت.
كشور امپراتورى چين
آيين كنفوسيوس درستبعد از اين كه نظام امپراتورى تحتسلسلههاى چين (56) (255- 206 قم) و هن (57) (205 قم220 م) يكپارچه شد، نافذترين فلسفه چين شد. اولين امپراتور [سلسله] چين يك فرمانرواى تندخوى قانونگرا بود كه اقدامات شديدى براى از ميان بردن آموزههاى خطرناك، سوزاندن كتابها و زنده به گور كردن دانشمندان در پيش گرفت. گرچه فرمانروايان هن روشهاى خشن [سلسله] چين را نفى كردند، اما فرزانگى حفظ وحدت سياسى از طريق وحدت انديشه را نيز دريافتند. وودى، (58) امپراتور [سلسله] هن، بر اساس توصيههاى دانشمندان كنفوسيوسى هن، هيئتى از دانشمندان را در پنج رشته در دربار امپراتورى سازمان داد كه هر بخشى به يكى از پنج كهننامه كنفوسيوسى مىپرداخت. هيئت در نيمه دوم قرن اول قم از پنجاه به 3000 دانشمند و در قرن دوم ميلادى به 30000 افزايش يافت. در همان زمان، بسيارى از دانشمندان ديگر آيين كنفوسيوس هم در مناطق حاشيهاى سراسر چين برگمارده شده بودند. اين دانشمندان ستون فقرات نخبگان چين شدند.
همچنين امپراتوران هن يك نظام امتحانى را بر اساس پنج كهننامه آيين كنفوسيوس بنا نهادند كه مىگويند تا قرن اول ميلادى هر ساله صد دانشمند از طريق فرآيندى مثل امتحانات دولتى جديد وارد نظام حكومتى مىشدند، و اين در طى سلسلههاى متوالى ادامه يافت. اين نظام امتحانى كنفوسيوسى با گشودن راههاى تحرك اقتصادى، اجتماعى و سياسى به مردم عادى كمك مىكرد كه از سلطه فئودالها رها شوند. در طى سلسله هن، از طريق اين امتحانات چندين فرد عادى تا مقام نخستوزيرى چين رسيدند.
گرچه عقايد كنفوسيوسى در نهادهاى سازمانيافته دموكراتيك تحول نيافت، اما آيين كنفوسيوس چين را به ساختارهاى دولتى و خانوادگى مجزا تقسيم كرد، كه با هم ملت دولت را شكل دادند. در راس امپراتورى چين دولت ديوانسالار قرار داشت، كه در آن دانشمند كنفوسيوسى مسئوليتهاى سياسى اختصاصى را زير نظر امپراتور بر عهده داشت. در قاعده اين نظام يك جامعه متمركز بر خويشاوندى قرار داشت كه رياست آن با قاضى بخش بود.
بنابر آيين كنفوسيوس، مردم چين بايد به دولت و خانواده وفادارى نشان دهند. براى نمونه، قاضيان بخشها، كه اغلب ريشسفيدان قبيله بودند، نمىبايستخواستههاى نامفهوم دولت را كه بر خلاف رفاه مناطق و خانوادههايشان بود، به اجرا بگذارند. بدين ترتيب، نظامهاى خويشاوندى موجود در چين، در طى سلسلهها، سپرى در برابر تاكتيكهاى اعمال زور دولت امپراتورى شد.
از سلسله هن به بعد، نظام سياسى چين پيشبينىهايى براى توزيع قوا كرده است. گرچه امپراتور، به عنوان سرچشمه تمام نيروها، حق انحصارى براى استفاده از قوههاى مقننه، مجريه و قضاييه داشته است، ولى وزيرانش براى تضمين يك حكومت مؤثر و شريف، مستقلا از نيروهاى بازرسى و اعلام جرم استفاده مىكردند. براى نمونه، از بازرسان امپراتورى انتظار مىرفت كه اعضاى دولت از جمله امپراتور را زير نظر داشته باشند و در صورت لزوم از آنان انتقاد كنند. امپراتور چين، مانند پادشاه بريتانيا، بالاتر از قانون قرار مىگرفت ولى تابع محدوديتهاى نهادها و اعمال اخلاقى و رسوم كنفوسيوسى بود. گرچه اين تفكيك قدرت امپراتور (شاه) از ديوانسالارى در طى سلسله مينگ (59) (1368- 1644) دستخوش خللهايى شد، مثل موقعى كه منصب نخستوزيرى برچيده شد، بااينهمه، براى قرنها سيماى اساسى حكومتسنتى چين باقى ماند.
با گذشت زمان، محتواى آيين كنفوسيوس دستخوش دگرديسىهاى بىشمار شد. گاهى از تاكيد بر بسيارى از انديشههاى اوليه دموكراتيك كنفوسيوسى كاسته مىشد يا آنها نديده گرفته مىشدند. در زمانهاى ديگر، گروه كوچكى از دانشمندان يا حتى فقط يك دانشمند به انديشه فرمانروايى مردم معتقد بودند. نمونهاش هوانگ زونگسى (60) (1609- 1695) است. هوانگ از گرايش فزاينده چين به استبداد در طول سلسله مينگ انتقاد كرد و ضعف سياسى و اقتصادى قرن هفدهم چين را در اولين اثر مهمش به نام طرحى براى امير تحليل كرد.
هوانگ در ميان كنفوسيوسىها نادر بود، از اين نظر كه بيشتر به شكل يا نظام حكومت اهميت مىداد تا فقط به منش اخلاقى فرمانروا و مقاماتش. با آن كه كنفوسيوسىها از نظر تاريخى مفهوم قانون را نديده مىگرفتند يا با آن دشمنى مىورزيدند و آن را با مفاهيم خودكامگى قانونگرايان خشن سلسله چين مرتبط مىدانستند، هوانگ بر اهميت قانون در بازدارندگى از فساد نخبگان حاكم و نيز در فرايند امتحان خدمات كشورى تاكيد داشت.
متاسفانه خواستهاى هوانگ گوش شنوايى نداشت و پيروان چندانى نيافت. چين حتسلسله چينگ، (61) كه رهبرى آن با منچوها (1644- 1911) آخرين سلسله قبل از جمهورى بود، درجهت اطاعتطلبى فزاينده يكاستبداد بهاصطلاح خيرخواهانه توسعه يافت. با اينكار، چين ازآرمانهاىدموكراتيك كنفوسيوسى دورشد، درحالىكه درتعهدش به مفاهيم كنفوسيوسى يك رهبر نيرومند، كه نگهبان بهروزى مردم باشد، باقى ماند.
چالش تجدد
در سالهاى پايانى قرن نوزدهم، مسئله دموكراسى براى چين بار ديگر مطرح شد، اين بار از سوى كانگ يوووى (62) (1858- 1927) آخرين دانشمند بزرگ كنفوسيوسى چين. كانگ در يك سلسله از دادخواستهايى كه به امپراتور عرضه كرده بود و آخرين آنها در 1898 نوشته شده بود، برنامه كاملى از اصلاح را مطرح كرد كه شامل پذيرش يك قانون اساسى، ايجاد يك پارلمان و بازنگرى كل نظام آموزشى بود. او امپراتور را متقاعد كرد كه اين اصلاحات براى بقاى چين ضرورى است.
در تابستان 1898 گوانگسيو، (63) امپراتور سلسله چينگ، بر اساس پيشنهادهاى كانگ، يك سلسله فرمانهاى اصلاحى صادر كرد كه آغازگر چيزى شد كه به اصلاح صد روزه (از 11 ژوئن تا 20 سپتامبر) معروف است. شايد مهمترين آنها كوشش كانگ براى از نو زندهكردن مفهوم مشتركالمنافع كنفوسيوس در نظريه نوين يك جهان بود. كانگ بر آن بود كه تكامل به سوى يك جهان غايى (سومين مرحله تكاملى كه كنفوسيوس پيشگويى كرده بود) فرآيندى طولانى و تدريجى خواهد بود كه شامل برداشتن «نه مرز» جهان معاصر است: ملت، طبقه، نژاد، جنس، خانواده، شغل، بىنظمى (نابرابرى)، نوع (تفكيك مردم از حيوانات) و رنج. كانگ نمودار بلندى از اصول كنفوسيوسى سه دوره درست كرد كه بخشى از انديشهاش در زمينه متحدكردن ملتهاى مختلف تحتيك پارلمان جهانى بود. گرچه كودتاى دربار پايان زودرسى براى اصلاحات كانگ پديد آورد، اما كوشش او را در ايجاد يك حكومت جهانى مبتنى بر مفهوم وحدت، برابرى و صلح بايد افزوده بزرگى به تاريخ انديشه سياسى دانست، همانگونه كه نوشتهاش از رسالههاى جالب در زمينه دموكراسى با مشخصات كنفوسيوسى باقى ماند.
پس از سقوط سلسله چينگ و تاسيس جمهورى در 1911، آيين كنفوسيوس بارها آماج حمله شد. تظاهرات جنبش چهارم مه 1919 به رهبرى دانشجويان به تهاجم دامنهدار بتشكنانه به سنت كنفوسيوسى انجاميد. بسيارى از اصلاحطلبان برجسته آن زمان طرفداران دو آتشه علم و دموكراسى غربى بودند كه آيين كنفوسيوس را به چشم يك سنتگرايى ارتجاعى نگاه مىكردند. مناظرههاى روشنفكرانه دوران جمهورىخواهى وسيعا بر دو اردوگاه متمركز بود: كنفوسيوسىها در برابر طرفداران غربگرايى. اما جنبشى كه مىخواست غربىشدن يكپارچه را به چين بياورد، ناگهان با تاسيس حكومت كمونيستى به رهبرى مائو تسهدونگ (64) در 1949 پايان يافت.
گرچه يك سنت طولانى دشمنى با دين و فلسفه مستقر در چين معاصر وجود داشته است، اما سنت كنفوسيوسى را در حمايت از ايدئولوژى كمونيستى گنجانده بودند. خود مائو و ليانگ چيچائو (66) بود. مائو در نوشتههايش خصوصا دو عنصر آيين كنفوسيوس را وام مىگيرد: يكى اين انديشه كه دانش بايد منجر به عمل شود و عمل بايد بر اساس دانش باشد، و ديگرى آرمان مشتركالمنافع بود كه مائو آن را با كمونيسم يكى مىدانست. چون مائو تلاش مىكرد كه ايدئولوژىاش را از گذشته چين جدا نگه دارد، به خاطر اين مفاهيم، اعتبارى براى آيين كنفوسيوس قائل نبود. وانگهى، در طى قيام سياسى خشونتآميز انقلاب فرهنگى (1966- 1976)، حكومتيك بسيج زهرآگين ضدكنفوسيوسى در سراسر چين به راه انداخت.
از اواخر دهه 1970 رهبر برجسته چين، دنگ شيائوپينگ (67) و دنبالهروهايش به سياستى چسبيدند تا چيزى را حفظ كنند كه آن را بهترين بخش ميراث فرهنگى آيين كنفوسيوس مىدانستند. آنان از اخلاق و ادبيات كنفوسيوسى استفاده كردند تا نظريات دنگ را روشنگرى كنند، مانند آرزو براى نظم اجتماعى و سياسى، و حس يك مشتركالمنافع جديد كه با پرورش توانايىهاى فرد و گسترش خدمات فرد به حزب و جامعه رهبرى مىشد. حكومت ميليونها دلار براى تعمير معابد و بناهاى كنفوسيوس و اخلافش، كه در طى دوران مائويى به دست گاردهاى سرخ آسيب ديده بود، هزينه كرد.
چين تا نيمههاى دهه 1990 نشانههاى مشخصى از تجديد حيات مطالعات كنفوسيوسى تحت عنوان گسترده «سوسياليسم با ويژگىهاى چينى» نشان داد. در طى جنبش اصلاحى دهه 1980 و آغاز دهه 1990 كمكم از نو مقالاتى درباره آيين كنفوسيوس در روزنامههاى چينى چاپ مىشد. آيين كنفوسيوس در واقع يك بازگشت نظرى بود تا براى كمونيسم يك لنگر اخلاقى نو فراهم كند. حكومت از گردهمآيىها و همايشهاى بسيارى حمايت مىكرد تا تفسيرهاى جديدى از آيين كنفوسيوس را به سياستهاى دنگشيائوپينگ پيوند زند.
تجديد حيات اصول كنفوسيوسى در آسياى شرقى
آيين كنفوسيوس آن سوى مرزهاى بوملاد چين، مشخصا از دهه 1960 توسعه يافت، همچنان كه كشورهاى معروف به چهار ببر كناره اقيانوس آرام، يعنى هنگ كنگ، تايوان، سنگاپور و كره جنوبى، انديشههاى كنفوسيوسى را به درجات مختلف در ساختارهاى حكومتى و اجتماعى جوامع سريعا نوشوندهشان گنجاندند. حكومتها، فرمانرواى اطاعتطلب خيرخواه سنتى را با پارلمانى كه به طريقه دموكراتيك انتخاب شده بود، تركيب كردند و نخبگان بافضيلتى را از طريق نظام امتحانى خدمات كشورى به كار برگماشتند تا يك ديوانسالارى مستقل از سياستمداران را ايجاد كند.
ارتباط بينمنطقهاى دانشمندان كنفوسيوسى اين حوزهها به تبادلات روشنفكرانه فعالى منجر شده است. كالج آسياى نو دانشگاه چينى (68) در هنگكنگ كه بر اصل تجديد حيات روح راستين آيين كنفوسيوس بنياد شده بود، در هماهنگى كوششهاى منطقهاى براى پيشبرد دانش كنفوسيوسى نقش كليدى داشت و در مطالعه ابعاد گوناگون فرهنگ كنفوسيوسى نسل نوى از دانشمندان را پرورده است.
آيين كنفوسيوس در تايوان بخشى از برنامه قيمومت تحتحكومت چيانگ كاىشك (69) در ارتباط با سياست ضدكمونيستى آن بود. در واقع، حكومت 28 سپتامبر را به عنوان روز تولد كنفوسيوس تعيين و آن را تعطيل ملى اعلام كرد. علاقه به آيين كنفوسيوس در دهه 1970 افزايش يافت، همانطور كه نسل جديدى از دانشمندان جوان ترغيب شدند تا روح آيين كنفوسيوس را در جهان نوين بررسى كنند.
در سنگاپور، علاقه به اخلاق و جهانبينى سنگاپورىهاى جوان حكومت را تشويق كرد كه در دهه 1980 آيين كنفوسيوس را وارد برنامه درسى مدارس كند. دانشمندان و متخصصان آيين كنفوسيوس از ايالات متحد آمريكا، چين و تايوان دعوت شدند تا براى توسعه يك برنامه درسى الگو به وزارت آموزش و پرورش كمك كنند. در اثر ترغيب لى كوان يو (70) رهبر پيشكسوت و نخستوزير پيشين، در 1991 اخلاق كنفوسيوسى را در بين اصولى كه «ايدئولوژى ملى» كشور را شكل مىداد پذيرفتند.
گرچه آيين كنفوسيوس در طى هزاران سال وسيعا تكامل يافت، ولى به شكل يك فلسفه سياسى پرتحرك در دموكراسىهاى نوين آسيايى باقى ماند. ديد تاريخى غربى از آيين كنفوسيوس به مثابه يك نظام اخلاق به ظاهر دينى بايد همپاى افزايش درك و تماس غرب با آسيا گسترش يابد. آيين كنفوسيوس، به مثابه يك نظريه سياسى، بر فرمانروايى مردم و بر فداكارى حكومتبراى رفاه مردمش اصرار مىورزد. به اين ترتيب، آيين كنفوسيوس در شكل آرمانىاش صرفا فرمانروايى مردم نيست، بلكه بيشتر حكومت مردم يا دموكراسى است.
وينبرگ جاى (71) و مىلى جاى (72)
پىنوشتها:
1) اين مدخلها برگرفته است از:
The Encyclopaedia of the Democracy, ed : Semur Martim, Lipset, Routledge, UK, 1995.
2. Buddhism
3. Siddhartha Gautama
4. Theravada
5. esoteric
6. Tantric
7. Soka Gakkai
8. dhammaraja
9. Dhammapada
10. sangha
11. Vinaya
12. nirvana
13. bhikkhu
14. sangha raja
15. sangha nayaka
16. Mahanikai
17. Tammayut
18. Sarit Thanarat
19. Mahasammata
20. dhamma
21. dhamma raja
22. King Taksin
23. Dhamma Sattham
24. Thanom Kittikachorn
25. Prapas Charusathira
26. Chatchai Choonhavan
27. Suchinda Kraprayoon
28. Obutsu-myogo
29. Judeo-Hellenistic
30. Buddhadasa Bhikkhu
31. dhammocracy
32. Yoneo Ishii
33. functioning
34. secular
35. rita
36. dharma
37. kshatra
38. kshatriya
39. minimalist
40. Lok Sabha
41. Bharatiya Janata
42. Arthashastra
43. Khalistan
44. Werner Menski
45. Confucianism
46. Mencius
47. Kang Youwei
48. Lu
49. Zhou
50. Qufu
51. Shandong
52. ren
53. Mencius
54. Jie
55. Zhou
56. Qin
57. Han
58. Han
59. Ming
60. Huang Zongxi
61. Qing
62. Kang Youwei
63. Guangxu
64. Mao Zedong
65. Kang Youwei
66. Liang Qichao
67. Xiaoping Deng
68. The New Asia College of the Chinese University
69. Chiang Kai-shek
70. Lee Kuan Yew
71. Winberg Chai
72. May - lee Chai
.....................................................................................................................
منبع:فصلنامه هفت آسمان ، شماره 10
14:51 - 5 خرداد 1386