بررسي سياست ديني ـ فرهنگي در عصر پهلوي اول (قسمت اول)
خبرگزاري فارس:رضاخان با كمك دولت استعمارگر انگليس قدم به عرصه قدرت نهاد و در جهت اهداف استعماري و براي نابودي اسلام و ارزشهاي اسلامي و ايجاد شكاف و اختلاف ميان علماي مذهبي و ترويج جدايي روحانيون از مردم تلاش كرد تا بدين وسيله فرهنگ ديني و ارزشهاي اسلامي را بيمحتوا سازد و ساختار غربي را در جامعه جايگزين سازد.
پيشگفتار
به اذعان اكثر مورخان، بيتوجهي سران رژيم پهلوي به دين و فرهنگ جامعه و باورهاي اعتقادي و ارزشي مردم و تلاش آنها براي حذف ظواهر فرهنگ ديني در كنار عوامل سياسي، اقتصادي و اجتماعي، عامل مهمي بود كه پايههاي رژيم را متزلزل ساخت. تلاش براي نابودي و حذف فرهنگ ديني از جامعه در دوران پهلوي را بايد در ماهيت رژيم و وابستگي آن به بيگانه (استعمار انگليس و آمريكا) مورد جستجو قرار داد. تلاش مذبوحانهاي كه از دوران رضاخان آغاز شد و تا دوره محمدرضا ادامه يافت.
اما، در اين تهاجم هدف و پايههاي اصلي را بايد در وابسته بودن حكومت رضاخان و اهداف استعماريي جستجو كرد كه در قالب اقدامات خصمانه و بخشنامهها و سركوب شديد دولتي آغاز شد ولي به علت عمق فرهنگ ديني در جامعه، رضاخان نتوانست جز به ظاهر، موفقيتي در حذف كامل دين از صحنه اجتماعي دست يابد.
در بررسي حوادث و وقايع تاريخي دوران رضاشاه، مجموعة اقداماتي همچون تأسيس دانشكده معقول و منقول، ايجاد مؤسسه وعظ و خطابه، مقابله با مراسم سوگواري و عزاداري به بهانه مبارزه با خرافات، جلوگيري از برگزاري مجالس ترحيم، اجراي قانون نظام اجباري و مهاجرت علما به قم، واقعة قم، صدور لايحه امر به معروف و نهي از منكر از سوي دولت، مبارزه با علماي دينيـ سياسي مانند مدرس، متحدالشكل كردن البسه، مجتهد مجاز، امتحان گرفتن از طلاب و كشف حجاب و ... به چشم ميخورد كه در حقيقت، اقدامات عملي رضاخان در مقابله با اسلام و ارزشها و مظاهر فرهنگ اسلامي تلقي ميشود.
در اين مقاله، به علت محدوديت زماني، فقط به برخورد سياسي، ديني و فرهنگي رضاخان و عوامفريبي او در تظاهر به دينداري براي رسيدن به قدرت و استفاده از علما و اقدامات فرهنگي جهت جلوگيري از قدرت و نفوذ روحانيون و اقدامات عملي در تحديد قدرت آنها به عنوان مروجان فرهنگ ديني در جامعه بسنده ميكنم.
دوران حكومت رضاخان را ميتوان به لحاظ رابطة او با روحانيون و روند برخورد با مذهب، از مقطع كودتاي سوم اسفند 1299 تا پايان سلطنت در 1320، به دو دورة كلي تقسيم كرد:
1. روابط رضاخان با مذهب و روحانيون در دوران رضاخان؛
2. روابط رضاخان با مذهب و روحانيون در دوران رضاشاهي.
روابط رضاخان با مذهب و روحانيون در دوران رضاخاني
دوره رضاخاني، از كودتاي سوم اسفند 1299 شروع ميشود و تا پايان رياستالوزرايي او ادامه مييابد. رضاخان در اين دوره همه جا خود را طرفدار روحانيت و فردي مذهبي نشان ميدهد كه براي جلب نظر علما در مراسم مذهبي در نهايت ارادت و خضوع شركت ميكرد تا هيچ كس در دينداري او شك نكند. در اكثر كتب تاريخي به اين مسئله اشاره شده است و بدون استثناء اكثر مورخين بر اين امر تأكيد دارند. شيوه رضاخان در اين دوران، تظاهر به دينداري و ملاقات متعدد با علما و روحانيون طراز اول و احترام گذاشتن به علما و نظرات آنها، سياستي براي جلب و جذب نظر علما و صعود او به پلكان قدرت بوده است.
در حقيقت «يكي از دلايل موفقيت رضاشاه در مبارزه براي رسيدن به قدرت و كنار گذاردن مدعيان، رياكاري و تظاهر به دينداري و حفظ شعائر مذهبي بود كه توانست نظر مساعد بسياري از مردم و نيز روحانيون داخل و خارج را نسبت به خود جلب كند. شركت در عزاداري ماه محرم نمونه اين نمايشهاي مذهبي اوست.»
عوامفريبي مذهبي رضاخان تنها براي طي كردن پلههاي قدرت بود كه در پناه كشور استعمارگر انگليس حمايت و اجرا ميشد. امام خميني(ره) كه وقايع زمان رضاخان را درك كرده بود و شاهد و ناظر كارهاي حكومتي رضاخان بود، در يكي از سخنرانيهاي خود اشاره دارد: «در كودتاي رضاشاه، ناظر قضايا بودهام، كارهايشان گاهي به ظاهر خيلي فريبنده بود، لكن برخلاف مسير ملت بود. وقتي كه او آمد ابتدائاً شروع كرد به اظهار ديانت و اظهار چه و روضه خواني و سينهزني و گاهي ماه محرم در (تهران) همه تكيههايي كه در تهران بود، ميرفت، ميگريست، خودش تا وقتي كه سوار مطلب شد، سلطه پيدا كرد ... تا قبل از اين كه قدرت پيدا بكند، خواست براي بازي دادن مردم آن طور امور را انجام داد. وقتي كه قدرت پيدا كرد، درست بر ضد آن كارهايي كه كرده بود، شروع كرد به فعاليت، منجمله همين آدمي كه اين دستگاه روضه را داشت همچون قدغن كرد به دستگاه خطابه و وعظ و روضه و همه اينها را...»
در جاي ديگر به نوع تظاهر و عزاداري او اشاره كرده و ميگويد:
من يادم هست، ايشان كودتا كرد و آمد در تهران و ابتداي امر خيلي اظهار ديانت و اظهار اسلاميت [ميكرد] و در ماه محرم، در شبهاي ماه محرم گاهي ميگفتند پا برهنه به اين طرف و آن طرف ميرود، براي عزاداري و همه اين تكيههايي كه در تهران برپا بود ايشان ميرفت و ... پيش صاحب تكيهها اظهار اسلاميت و اظهار ايمان ميكرد تا وقتي كه يك قدري مستقر شد، تا وقتي كه حكومتش يك حكومت مستقري شد، آن وقت دست به نيزه برد و سرنيزه برد و كوبيد همه اقشار ملت را ...
رضاخان براي رسيدن به مقصود، در مقاطع اوليه روي كار آمدن خود، علاوه بر چنين عوامفريبيهايي، ملاقاتهايي هم با علما داشت: «جهت اجراي مقاصدش رعايت احترام علما را ضروري ميديد و در فرصتهايي كه پيش ميآيد با آنان ديدار ميكرد. بعد از رفع غائله شيخ خزعل عازم عتبات شد و در نجف اشرف با حضرات آيات عظام ملاقات كرده و با ايشان خيلي گرم گرفته و خود را مطيع و فرمانبردار نشان داده و ظاهراً در موقع زيارت در حرم حضرت امير(ع) يا حرمين كاظمين(ع) و كربلا با ظاهري كه خضوع و خشوع از آن نمايان بوده، به زيارت پرداخته است و يا با صحنهسازي و دستهبندي اقدام نموده تا شمايلي از مولا علي(ع) براي او ارسال گرديد و در باغ شاه به همين مناسبت مراسم جشني برپا داشته و بسيار خود را مفتخر ميداشته است.»
مهندس بازرگان در بررسي علت اين تظاهر رضاخان مينويسد: «رضاخان موقعي كه آمد ... براي يك عده از علما احتراماتي قائل شد، براي اينكه ميخواست بنيان سلطنتش از ناحيه آنها در معرض چيز [خطر] قرار نگيرد.»
در جريان جمهوريخواهي «پس از قيام مردم تهران به قم شتافته و اوامر آيات عظام قم را در مورد موقوف داشتن جمهوري قبول نموده و در اين مورد اعلاميهاي صادر نموده است.»
بايد اذعان داشت كه «رضاخان به سختي از اين نبرد [جريان جمهوري خواهي] جان سالم به در برد. درس و تجربهاي كه از جريان جمهوريخواهي گرفت، اين بود كه رهبران مذهبي نشان داده بودند اگر بر سر مسئلهاي متحد شوند، نيروهايشان قابل رؤيت نيست. اين براي رضاخان درس تلخي بود، آن را كاملاً آموخت. او مجبور شد برنامه جمهوري را كنار بگذارد و براي مدتي كاملاً مراقب بود كه مخالفت رهبران مذهبي را به طور گروهي برنيانگيزد.»
بعد از غائله جمهوريخواهي، سعي كرد تظاهر به دينداري را ادامه دهد. «سردار سپه در اين دو ساله اخير تظاهر دينداري يك ساله اول خود را واگذاشته بود. از وقايع جمهوريخواهي تجربهآموز شده و دانست كه براي پيشرفت مقصود خود يعني تصرف تاج و تخت بيصاحب، چارهاي جز تظاهر به دينداري ندارد. رفتن او به قم براي خداحافظي با علماي مرجع تقليد تشيع نيز، براي ترميم شكستي بود كه در دوم حمل در مجلس خورده است.»
به همين جهت، راه مماشات و رياكاري را انتخاب كرد و به قدري در اين راه، نقش خود را خوب بازي كرد كه مورد اعتراض دوستان خود گرفت. به گفته دولتآبادي «دوستان تجددخواه سردار سپه از او گله ميكردند كه چرا به روحانينمايان اين درجه پر و بال ميدهد؟ جواب ميدهد: مصلحتي اقتضاء كرده است اين طور بشود و اين يك رفتار موقتي است.»
تمام اين رفتارها به گونهاي كه اكثر مورخين به آن اشاره دارند جز ريا براي رسيدن به هدف از سوي رضاخان، چيز ديگري نبوده است. «احمدشاه كه مقام خود او متزلزل ميباشد و اگر سردار سپه از روي مصلحتي با آنها موافقت ميكند تا وقتي است كه او به همة آرزوهاي خود نرسيده باشد و ناچار است همه را راضي نگاه دارد و پس از رسيدن به آرزوهاي خود بديهي است موافقتي با آنها نخواهد كرد.»
عدهاي از مورخين و تحليلگران سياسي معتقد هستند كه علت قدرت گرفتن رضاشاه و ديد مثبت عدهاي از روحانيون به او به خاطر رياكاري بوده است. به خصوص روحانيوني كه از مشروطه به بعد سرخورده شده و به دنبال يك ناجي بودند كه رضاخان با عوامفريبيهاي خود اين زمينه را ايجاد كرد. لذا «هنگامي كه رضاشاه قدرت ميگرفت مقامات برجسته مذهبي، مانع مهمي بر سر راه او ايجاد نكردند، اين موضع تا حدي ناشي از سرخوردگي آنها از مشروطه و تا حدي ناشي از اثرات گمراه كنندة شركت مداوم و آشكار رضاشاه در مراسم مذهبي قبل از تحكيم موقعيتش بود.»
البته اين گفته چندان هم نميتواند صحيح باشد. چون علما در قم با آيتالله حائري همراهي و همدلي داشتند و او را به عنوان تكيهگاه انتخاب كرده و هرگونه حمايتي از او به عمل آوردند.
در مجموع در اين دوران رضاخان، با شيوه نيرنگ و تظاهر نشان داد كه براي رسيدن به اهداف خود و مطامع شخصي رؤساي خود، حاضر است همچون هنرپيشه ماهري هر نقشي كه در نمايشنامه تهيه شده به او بدهند با مهارت تمام آن را به مرحله اجرا درآورد و چنان در نقشهاي ارائه شده، رل خود را خوب بازي كند كه مردم و شخصيتهاي سياسي و علمي و مذهبي هم تا مدتهاي مديد، فريب او را بخورند.
روابط رضاخان با روحانيون در دورة رضاشاهي
دوران دوم كه از انقراض قاجاريه شروع ميشود، در سال 1304 با تاجگذاري او
آغاز ميشود و تا 1320 ادامه مييابد. در اين دوران در ابتداي سلطنت، رضاشاه با عدهاي از علما كه مورد نياز اهداف او بودند و آنها را شخصيتهاي با نفوذي ميدانست روابط حسنه برقرار كرده بود. از ميان آنها ميتوان به آيتالله حائري، آيتالله نورالله اصفهاني، آيتالله نائيني و آيتالله سيد ابوالحسن اصفهاني و آيتالله خالصيزاده، آيتالله بهبهاني، آيتالله امام جمعه خويي و ... نام برد. بعضي از علماي نامبرده را در مراسم تاجگذاري، دعوت كرد و همچنان تظاهر به دينداري را با عوامفريبي ادامه داد. مثلاً در هنگام سوگند در مجلس «در مقابل قرآن زانو زد و آن را بوسيد.» و ديگر اينكه در جشن تاجگذاري خود بر توجه به حفظ اصول ديانت تأكيد كرد و آن را «يكي از وسائل مؤثره وحدت ملي و تقويت روح جامعه ايرانيت كه تقويت كامل از اساس ديانت است» ، ياد ميكند.
از سال 1306 يعني دو سال بعد از تاجگذاري، كه پايههاي حكومت خود را مستحكم ميبيند، حملات شديد خود را به روحانيت و تحديد نفوذ آنها آغاز ميكند. اگر تا اين زمان، رضاخان با بعضي از علما، همراهي داشت فقط براي پيشبرد كار خود بوده است. اما از سال 1306 كه با قيام حاج آقا نورالله اصفهاني، واقعه قم، وضع قوانين و دادن اطلاعيههاي متعدد مانند لايحه امر به معروف و نهي از منكر، قانون متحدالشكل كردن لباس، محدود كردن جواز پوشيدن لباس روحانيون، قدغن كردن مجالس وعظ و خطابه و روضهخواني، تصرف اوقاف در دست دولت، وضع قوانين در مورد محاضر شرعي و ... ظاهر اسلامستيز خود و به عبارتي چهره واقعي خود را به نمايش گذارد. «براي رضاشاه كه بر اشراف و قاجار فائق آمده بود و سران قبايل را رام كرده بود، تنها نهاد قوي علما بودند كه رضاشاه اندك اندك به تضعيف علما پرداخت ...»
بهانه رضاشاه جهت تضعيف قدرت روحانيون، جدايي دين از سياست بود. ارتشبد جم ميگويد: «[رضاشاه] حاضر نبود كه روحانيت در كارهاي سياسي ايران دخالت كنند و آن طور كه من استنباط ميكنم معتقد بود كه بايد ايران حكومت لائيك مثل تركيه داشته باشد.»
ماهيت مذهبي رضاخان: اسلام زدايي
سئوالي كه عملكرد مذهبي رضاشاه در ذهن ايجاد ميكند، اين است كه آيا او واقعاً فرد مذهبي بوده است يا خير؟ در اين زمينه نظرات مختلفي ابراز شده است. آنچه مسلم است، اگر فردي اعتقاد واقعي به مذهب داشته باشد، در تمام مراحل زندگي، اجراي اوامر مذهبي در رفتار و اعمال او ظاهر است و هرگز نميتواند، اعتقادات مذهبي را زير پا بگذارد.
در اين ميان بعضي از مورخين معتقد هستند كه رضاخان «يك شيعه واقعي [بود]، خلوص عقيده به خداوند و به مفهوم ولايت و پايههاي تشيع داشت و بنيادهاي ديني را احترام ميگذاشت، ولي او به تفكيك دين از سياست معتقد بود و به طرد خرافات نيز اصرار داشت. همچنين از توجه رضاشاه به تحديد و تنظيم امور و نوسازي آستان قدس رضوي و آستان حضرت معصومه(ع)، احترام به مراجع روحاني مخصوصاً حاج شيخ عبدالكريم حائري، كمك شخصي براي ساختن پل شهرستان قم و افتتاح موزه قم به عنوان شواهدي براي خلوص اعتقادات مذهبي او ياد شده است.»
در حالي كه عملكرد رضاشاه نشان ميدهد كه او به هيچ اعتقادي پايبند نبوده است. «سردار سپه ذاتاً به روحانيون علاقهاي ندارد و [برخي] روحاني نمايان را ميشناسد كه حقيقتي در وجودشان نيست، ولي به مصلحت با رؤساي آنها خصوصيت [بخوانيد: ارتباط برقرار] ميكند و تا وقتي كه بر ضد قشونيها كاري نكنند تا يك اندازه خواهشهاي آنها را انجام ميدهد و آنها را راضي نگاه ميدارد ... به هر صورت بايد دانست نفوذ اين طبقه كه جاي هر نفوذي را گرفته بود در حكومت كودتايي كم كم دارد به نقطه صفر ميرسد و دست روحاني و روحانينما از دخالت در سياست به كلي كوتاه ميگردد و اين البته صلاح سياست و روحانيت هر دو ميباشد.»
واقعيت اين است كه رضاخان، شخصي بود كه براي رسيدن به اهداف خود و صعود قدرت، حاضر به هر نوع تظاهر و دورويي بود و هيچ اعتقادي هم به مذهب نداشت. در مرحله اول با تظاهر به دينداري توانست «محبت خود را در قلوب عدهاي از مردم عوام كه اكثريت جامعه را تشكيل ميدادند، جاي دهد. در صورتي كه قبل از آنكه سردار سپه به مقام وزير جنگي ارتقاء جويد، در محافل بهاييها هم حاضر ميشده و به آنها ميگفته كه من هم از شما هستم و حضرات هم وي را از خود دانسته، خوشبخت بودند كه همكيش آنها مقام حساس و ارجمندي را احراز نموده است. اما، همين كه سردار سپه به مقام عاليتر رسيد و به قول معروف خرش از پل گذشت، معلوم شد كه اصولاً نسبت به هيچ يك از مذاهب اسلام و فرق معتقداتي ندارد. تظاهراتش صرفاً از روي عوامفريبي بوده است.»
بعضي از مورخين، عناد رضاخان با مذهب را بدون هدف و نقشه ميدانند و معتقد هستند كه هدف او رسيدن به قدرت مطلق بود كه براي رسيدن آن، هر كسي و قشري را كه مانع ميديد، بيرحمانه از بين ميبرد:
رضاشاه يك صاحبنظر سياسي نبود. او هيچ برنامه حساب شدهاي براي نوسازي ايران نداشت و نقشهاي هم براي خلاص شدن از شر مشكل مذهبيگري، غيرمذهبيگري نكشيده بود.
رضاشاه دو هدف مهم داشت كه براي او چنان جدايي ناپذير بودند كه در حكم يك هدف به حساب ميآمدند. او ميخواست پارهاي از شكوه ديرين ايران را به اين كشور بازگرداند و در مملكتي نوسازي شده، قدرت مطلق خود را استوار كند. اقدامات او براي رسيدن به اين هدفها با سرسختي و خشونت توأم بود و هر قدرتي كه در راه موفقيتهاي او قرار ميگرفت، بايستي تا جايي كه امكان داشت بيرحمانه از بين ميرفت. بنابراين استقلال ايلات، قدرت مالكان دربار قاجار و عقايد دموكراتيك و آزاديخواهان همگي در معرض حملات او قرار داشتند. قدرت مذهبي نيز ناگزير، بايد كاهش مييافت.
جلوگيري از قدرت مذهبي روحانيون، به عنوان يك عنصر قوي و مخالف دولت، به خصوص از جريان جمهوريخواهي رضاخان مطرح شد و جايگزين چنين نيرويي، نوعي باستانگرايي بود كه ريشه در تاريخ ايران نداشت، بلكه زاده افكار همكاران متحد و متفكر رضاشاه بود. مهندس بازرگان معتقد است:
با اقداماتي كه او [رضاخان] ميخواست بكند، كه البته آن اقداماتش اصلاحطلبي و تجدد بود. فشار از هر طرف آن وقت روي هم مراسم ديني آمد، هم مطبوعات ديني آزاد نبودند [كه] همه چي بنويسند و نسبت به عزاداري و مراسم مذهبي مشكلات ايجاد كند. وقتي لباس متحدالشكل ميخواست درست بكند، فشار روي عبا و عمامه آمد و اينكه (روابط روحانيت با دولت) ميخواهم بگويم معكوس شد و [نتيجه] اينكه آنها ديگر مخالف شدند. رضاشاه در ايران نويني كه ميخواست بسازد به تشويق مشاورانش، از طرفي از «ايران باستان» و از طرفي از «غرب» الهام ميگرفت.
و در اين ميان «همكاران رضاخان، همان كساني هستند كه ادعاي تمدن و تجدد روشنفكري ميكردند و روحانيون و مذهبيون را مرتجع قلمداد ميكردند. ما نميبينيم يك نفر از آنها با آن دستگاه مبارزه كند و باز هم روحانيت و مذهبيها هستند كه مبارزه ميكنند.»
لذا، رضاخان نه تنها ديگر نيازي به روحانيون احساس نميكرد، بلكه آنها را مانع كار خود ميديد. رضاخان قدرت روحانيون را، با توجه به نفوذ آنها در ميان توده مردم، مانع عمدهاي بر سر راه خود ميديد. عمده فشارها روي روحانيوني بود كه مستقلانه عمل ميكردند. طبري معتقد است حركت كاهش قدرت روحانيون، با تشويق تجددگراياني بود كه او را ياري ميكردند و همچنين استعمار انگليس نيز در اين حركت سهيم بود. او مينويسد:
وقتي از ايدئولوژي هيئت حاكمه در دوران رضاشاه سخن ميگوييم نميتوان از رابطه رژيم با مذهب مطلبي به ميان نياورد.
رضاشاه كه در دوران عروج خود، پس از عوامفريبيهاي جمهوريخواهانه دست به تظاهرات مذهبي زد، به زيارت عتبات رفت، مدال مولاي متقيان بر گردن آويخت، در دستههاي عاشورا شركت جست و كاه بر سر ريخت، مجلس روضهخواني به راه انداخت و خود در آن، انگشتان سوگواري بر پيشاني، حضور يافت. رضاشاه روش خود را به تدريج دگرگون نمود و سياست عقب زدن نفوذ روحانيت و بسياري از آداب مذهب را به سود تجدد و اروپاييگري دنبال كرد... اين واكنش رضاشاه عليه آن مذهبي بود كه نميخواست تن به مركزيت بدهد و براي خود حق خاصي در امور قانونگذاري و فرهنگي و اوقاف و اصولاً اداره مردم قائل بود و از ديرباز حكومتهاي سلطنتي را جائر و غاصب ميشمرد.
تمايل رضاشاه به تضعيف روحانيت شيعه تنها از تمايلات خودش براي از ميان برداشتن رقيب منشأ نميگيرد. استعمارطلبان انگليس نيز از دوران حوادث تنباكو و فتواي ميرزا حسن شيرازي به عنوان مجتهد اعلم در نكشيدن قليان و عدم معامله دخانيات اين نيرو را شناخته بودند.
هدف رضاشاه تهاجم روزافزون به روحانيون و مذهب و به زير سلطه درآوردن نيروي مقتدر روحانيون بود كه در طول تاريخ ايران همواره يك قشر قوي و با نفوذ اجتماعي در مقابل حكومت و دولت وقت به حساب ميآمدند. به طوري كه، هرگاه وارد مبارزه و مقابله شده بود، با نفوذ و پايگاهي كه در ميان اقشار وسيع مردم داشت، توانسته بود حرف خود را به كرسي بنشاند و به موفقيت برسد.
دوم اينكه هدف رضاشاه كنترل امور مذهبي بود. او ميخواست «مذهب رسمي را رام و قبضه كند و آن را به [مذهب] افراد معقول و مطيع استبداد سلطنتي بدل سازد.» به عبارت كلي، مذهب دولتي را جايگزين مذهب رسمي سازد.
در دوره دوم، رضاشاه با خشونت تمام سعي كرد به مقابله با روحانيت برخيزد و مظاهر مذهبي را از جامعه بزدايد و در اين ميان به هيچ اصولي هم پايبند نبود و هر شخصي را هم كه سر راه اقدامات ضد مذهبي خود ميديد، به راحتي از بين ميبرد. در مجموع ميتوان گفت:
دوران شانزده ساله حكومت پهلوي اول را ميتوان به درستي دوره خصومت شديد عليه فرهنگ و نهادهاي اسلامي دانست. آنچه را صاحب نظران غربي با نظر موافق «اصلاح» و «نوسازي» ناميدهاند، بسياري از ايرانيان، اگر نه اغلب آنها، به مثابه هجومي وحشيانه به فرهنگ، سنتها و هويتشان تلقي ميكردهاند.
رضاخان در طول سلطنتش، در زمينه سياست مذهبي ـ فرهنگي چند اصل را محور كارهاي خود قرار داد كه مهمترين آن زدودن دين و باورهاي مذهبي از جامعه بود. زيرا كه او نفوذ مذهب را در جامعه، مهمترين مانع جهت اقدامات مترقيانه خود و به عبارتي بيهويت كردن جامعه ميدانست.
اهداف رضاخان
اهداف رضاخان را ميتوان در چند محور خلاصه كرد:
1. جدايي دين از سياست ؛
2. تضعيف قدرت روحانيون ؛
3. محدود كردن قدرت رهبران مذهبي در جامعه؛
4. سوق دادن جامعه به سوي تجدد و غربگرايي با الگو قرار دادن تركيه؛
5. ترويج فرهنگ غربگرايي و رواج سكولاريزم در جامعه؛
6. حمله به ارزشهاي اسلامي جهت رسيدن به فرهنگ و تمدن جديد غرب؛
7. تعطيل حوزههاي علميه كه اين حوزهها را كانون خطرناكي عليه نظام و اهداف خود ميدانست.
رضاشاه براي دستيابي به اهداف موردنظر بعد از سال 1305 حملات خود را آشكارا جهت محدود كردن قدرت روحانيون به كار گرفت و با تصويب قوانين خاص، گام به گام پيش رفت و به جايي رسيد كه حتي برگزاري مجالس سيدالشهداء را ممنوع ساخت.
رضاخان در طول دوران حكومت خود تحمل هيچ مخالفي را نداشت و هرگونه ابراز مخالفت و حركتهاي سياسي را در جامعه با شدت تمام سركوب ميكرد. كيانوري ميگويد: «در ايران از حوالي سالهاي 1307ـ 1308 حمله رضاخان به كمونيستها شروع شد و به تدريج آنها كمونيستها را گرفته و زنداني كردند. در سال 1310 قانوني وضع شد كه هر كس فعاليت اشتراكي بكند و در اين جهت سازماني درست كند به 3 تا 10 سال زندان محكوم ميشود. لذا فعاليت قطع شد تا سال 1313 كه گروه 53 نفر شروع به فعاليت كرد.»
رضاخان در ميان مخالفين خود، قشر روحانيت را از مخالفان سرسخت خود ميدانست. زيرا «از ديدگاه نظريه تشيع رضاشاه نيز مثل پيشينيان قاجار، خود يك نفر غاصب به شمار ميرفت ... در زمينه مخالفت آنها با سياستهاي رضاشاه براي يك نفر ملا امكان داشت كه نظريات شخصي خود را راجع به مسائلي كه عموماً در غرب مسائل سياسي قلمداد ميشد، ابراز دارد و پيرامون [پيروان] محلي خود را براي ايجاد تنش اجتماعي برخيزاند.»
همين تواناييهاي بالقوه روحانيون، رضاخان را به وحشت ميانداخت، به طوري كه تصميم گرفت رقباي خود را از صحنه خارج كند تا به راحتي بر مملكت حكمراني كند. در اين راه با استفاده از قوانين مورد نظر خود در جهت تحديد قدرت روحانيون و جايگزيني قوانين غربي به جاي قوانين شرعي و عرفي جامعه، حمله به اعتقادات و ارزشهاي حاكم بر جامعه و كاربرد نيروي پليس سعي كرد به اهداف خود دست يابد.
حمله به شعائر اسلام
حكومت رضاخان پس از تحكيم پايههاي سلطنت، به رو در رويي با حوزه و روحانيون پرداخت و سعي كرد با وضع قوانين روحانيون را از صحنه خارج سازد و تا جايي پيش رفت كه زدودن شعائر مذهبي را در دستور كار حكومت خود قرار داد. بعد از تبعيد آيتالله بافقي و خاموش كردن قيام حاج آقا نورالله اصفهاني، با تمهيد برنامههايي چون امتحان گرفتن از طلاب، اجراي قانون اتحاد البسه، ايجاد مدارس مذهبي ـ فرهنگي به صورت دولتي و كنترل بعضي از حوزههاي علميه به دست دولت به منظور تربيت طلاب و روحانيون وابسته، تصرف در اوقاف و قطع دسترسي روحانيون از مهمترين منبع استقلال اقتصادي و مالي، منع پوشيدن لباس روحانيت مگر با جواز از وزارت معارف، ايجاد دانشكده معقول و منقول، مؤسسه وعظ و خطابه و ... سعي كرد حيطه قدرت و نفوذ روحانيون را در جامعه كاهش دهد و قوانين و ظواهر غرب و غربزدگي را در جامعه گسترش دهد.
رضاخان با تصويب قوانين از 1307 به بعد سعي كرد كه حملات خود را به روحانيون، منطقي و قانوني جلوه دهد و با قانوني كردن امور ديني سعي داشت ترويج و هدايت امور ديني را در جامعه دولتي سازد و با تحت كنترل درآوردن كارها و اقدامات روحانيون، به مرور مذهب را چنان كه خود ميخواهد شكل و جهت دهد. مريت هاكس، پيرامون دولتي شدن امور مذهبي در دوران رضاخان مينويسد: «در ايران پديده عجيب اسلامي دولتي ديده ميشود به طوري كه دولت به ظاهر در فكر تعديل و شايد اصلاح دين و در واقع در فكر تباه ساختن دين از درون است. شماري از تحصيل كردهها معتقدند كه بايد دين را دولتي كرد، هر چند مورد قبول اندكي از مردم باشد.»
كاهش قدرت نفوذ روحانيون، تنها خواست رضاخان نبود، بلكه بعد از نهضت تنباكو به رهبري روحانيون و انقلاب عراق و مشروطه ... استعمار انگليس، اين حيطه نفوذ روحانيون را كاملاً شناخته بود و در صدد از بين بردن آن برآمد. از اينرو، در كشورهاي اسلامي با سياست «تفرقه بينداز و حكومت كن» سعي در ايجاد تفرقه ميان روحانيون و فرق اسلامي از يك سو و دستيابي به منابع و غارت منابع اقتصادي اين كشورها پرداخت. به خصوص كه در اين ميان روحانيون از مخالفين سرسخت گسترش ظواهر و قوانين غربي در كشورهاي خود بودند.
همفر، يكي از جاسوسان انگليس در زمينه اهداف كشور خود و نابودي ارزشهاي اسلامي ميگويد:
علماي اسلام سبب نگراني ما بودند. مفتيان الازهر و مراجع تشيع در ايران و عراق، هر كدام چون مانع بزرگي در برابر مقاصد استعماري ما جلوه ميكردند، اين علما كوچكترين وقوفي از تمدن و علم جديد و اوضاع و احوال امروز نداشتند و تنها موضوع مورد توجهشان، آماده شدن براي بهشت بود، بهشتي كه قرآن به ايشان وعده داده بود، آن قدر تعصب ميورزيدند كه ذرهاي حاضر به عقبنشيني از مواضع خود نبودند، تودههاي وسيع مردم، پادشاهان و فرمانروايان همگي مانند موشي كه از گربه بترسد، از علما ميترسيد ... در بلاد شيعه مردم به علماي خود بيشتر از پادشاهان علاقهمند بودند. ارادت به علماي دين، ارادتي بيشائبه بود، ولي براي پادشاهان و حكام چندان اهميت و اعتباري قائل نبودند.
سپس راهكارهايي را جهت توسعه نفوذ استعمار انگليس و كاهش قدرت روحانيون و علما ارائه ميكند تا دركشورهاي اسلامي ترويج شود. او ذكر ميكند: «باستانگرايي، ترويج شرابخواري، قمار، فساد و شهوتراني، بر هم زدن رابطه عالمان دين و مردم (تهمت زدن به علما، وابسته نشان دادن علما به بيگانه)، رواج كليساها و كنيسهها، بازداشتن از عبادات و ايجاد شك، ايجاد محدوديت جهت سفر به عتبات و اماكن مقدسه، كاهش قدرت نفوذ مالي و خارج كردن آن از دست علما (خمس و زكات، و ...)، رواج فرهنگ غربي ترويج بيحجابي زنان، از بين بردن اعتقادات و احترام به سادات، از بين بردن تكايا و مراسم عزاداري، ايجاد مدارس توسط دولت و دولتي كردن امور ...» موجب كاهش نفوذ روحانيون ميشود.
سياست و عملكرد مذهبي رضاخان، با توصيههاي بالا كاملاً وفق ميكند و حكومت رضاخان در اين راه از هيچ كوشش و اقدامي در جهت انهدام و نابودي ارزشها و اعمال اسلامي فروگذار نكرد. گرچه دولت استعماري انگليس و عوامل آن همواره سعي داشتند كه دخالت خود را در روي كار آوردن رضاخان به انحاء مختلف انكار كنند، ولي اين يك واقعيت تاريخي است. سر ريدر بولارد، سفير انگليس در ايران در دوران رضاشاه در كتاب خود تصريح ميكند «اتهام رايجي است كه در مورد به سلطنت رسيدن رضاشاه به انگلستان وارد ميكنند. اين حرف هيچ اساسي ندارد. كودتا هم دولت اعليحضرت پادشاه و هم ميسيون انگليسي در تهران را غافلگير ساخت، انگليسيها نظير ديگران، طرفدار استقرار نظم بودند، ولي آنها از تغييرات سياسي و اقتصادي كه رضاشاه ايجاد كرد بيش از ديگران زيان ديدهاند.»
پيتر آوري نيز عين همين عبارات را نقل كرده و مينويسد: «هنگامي كه رضاخان به قدرت رسيد [كودتاي سوم اسفند 1299] شايع بود كه اين كودتا را انگليسيها تدارك ديده بودند. از اين رو، رضاشاه نزديك شدن به انگليسيها را خطرناك نميدانست و همچنين خطر ديگري نيز وجود داشت كه انگليسيها آن را كاملاً درك نكرده بودند، خطر اينكه سفارت بريتانيا در تهران، به صورت (پاتوق) دسيسهكنندگان عليه رضاشاه درآيد ... ايرانيان [از انگليسيها] هنرپيشگاني ساختهاند كه آگاهانه به اجراي نقشهاي اسطورهاي سرگرمند.»
در حالي كه نه تنها انگليس در روي كار آوردن رضاخان نقش اساسي داشت، بلكه با حمايت از او در دوران حكومت آنچنان كه ميخواست، با نفوذ در ساختار حكومت، به اهداف استعماري خود جامه عمل پوشاند. به عنوان مثال اردشيرجي كه يكي از رجال انگلوفيل درتاريخ معاصر ايران بود، نقش زيادي در هدايت نگرش و اجراي اهداف ضدمذهبي در افكار رضاشاه داشت. نقش تلقين و تفكرات اردشير جي در اداره حكومت و اجراي سياستهاي ضدمذهبي رضاخان بسيار زياد بود.
اردشير جي تأكيد دارد كه قدرت مطلق رضاخان زاده اراده ملوكانه است كه از بيگانه هرگز متأثر نبوده است. او در وصيتنامه خود مينويسد:
امروز اين قدرت مطلق را رضاشاه رأساً و با حس مسئوليت نسبت به وظايف خطير سلطنت در راه اعتلاي ايران اعمال مينمايد. ديگر وزراء و حكام و مسئولين امور چشمشان به دستورات صادره از دربار شاه است و از مأمورين بيگانه كسب تكليف و راهنمايي نميكنند. قدرت و نفوذ واقعي در رضاشاه متمركز است و از او ناشي ميشود. مأمورين بيگانه هم دست از مداخلات ديرين كشيده و نيك ميدانند كه تكرار آن براي رضاشاه غيرقابل تحمل و منافع مشروع و مناسبات بين كشورشان و ايران را به مخاطره خواهد انداخت.
با اينهمه، وابستگي رضاخان به قدرت انگليس و اجراي اوامر آنها از واضحات تاريخ است و تلاش عاملان و مورخين انگليسي جهت ايجاد انحراف در اذهان، اثري ندارد. بر اساس همين وابستگي، رضاخان به همراه عوامل داخلي در كشور كه به عنوان وزراء و مشاوران و همراهان او را در اجراي اوامر ضدمذهبي همكاري و همراهي ميكردند و اعتقادي به اسلام و روحانيت هم نداشتند، سعي كرد كه اقدامات خود عليه مذهب را در حذف شعائر اسلامي و كاهش قدرت نفوذ روحانيون به مرحله اجرا درآورد.
از جمله همراهان او تيمورتاش بود، رضاخان «در حضور عدهاي از رجال دربارة او گفته بود: آقايان اين را بايستي بدانند كه هر چه تيمور گفته من گفتهام و هر چه تيمور نوشته من نوشتهام.» تيمور تاش كه مرد شماره يك دربار و متنفذترين رجل سياسي پس از رضاخان بود، فقط خود را اروپايي ميدانست. سعيد نفيسي ذكر ميكند «در ميان تجددخواهان آن روز از همه تندتر و بيباكتر [تيمورتاش] بود.» تيمورتاش همراه با داور، فروغي، نصرتالدوله فيروز از عوامل مهمي بودند كه رضاخان را در كارها و تهاجمات ضد مذهبياش ياري ميكردند. اين عده «نقش مهمي در روند دينزدايي از جامعه داشتند»
اين افراد به دستور رضاخان و تحت حمايت كامل او به «غربي كردن ايران پرداختند. هر چند كه در اين فرآيند، ميانهروتر از كمال آتاتورك در تركيه عمل كردند، اما برخي خواهند گفت كه مشكل تمدن ايران به مراتب پيچيدهتر از تركيه بود، چرا كه به محض اين كه تصميمي در اين زمينه گرفته ميشد، با مخالفت مردمي روبرو ميشد كه با اين كار موافق نبودند و مآلاً يك وضعيت جنونآميز به وجود ميآمد.» پيتر آوري در اينجا اشاره نميكند علت مخالفت مردم ايران، به خاطر تهاجم به ارزشها و اعتقادات مردم بود كه ريشه در فرهنگ جامعه داشت و رضاخان با زور سرنيزه و استبداد و خفقان حاكم بر جامعه ارزشهاي مذهبي را مورد تهاجم قرار داده بود و به جاي آن غربزدگي و تقليد بيريشه از غرب را در جامعه ترويج ميكرد.
اردشير جي از عوامل سرسپرده انگليس بود. رضاخان هم به او احترام زيادي ميگذاشت. با توجه به آشنايي ديرينه رضاشاه با او از سال 1977م، حرفهاي اردشير جي تأثير زيادي بر رضاخان داشت. در وصيتنامه اردشير جي آمده است:
رضاشاه از كساني كه مذهب را وسيله سودجويي شخصي و جاهل و خرافاتي نگاه داشتن مردم قرار ميدهند، بيزار است. من به تفصيل برايش شرح دادهام كه طبقه علما و آخوندها و ملاها چگونه درگذشته نه چندان دور آماده حتي وطنفروشي بودند ... مجتهدين عراق پول گزافي گرفتند بر عليه مرام بلشويزم فتوا دهند! علما به طور كلي ميخواستند جيبشان پر شود و تسلطشان بر مردم پايدار بماند.
با ايجاد چنين ذهنيتهايي در افكار رضاشاه خط و جهت اصلي را، براي حمله به مذهب و حيطه قدرت روحانيون ايجاد ميكرد. اردشير. جي بعد از بيان اين مسائل به ذكر وقايعي در مورد فساد و طمعورزي روحانيون اذعان ميدارد كه «در ميان روحانيون ايران افراد شرافتمند و ايران دوست هم هستند كه خود افتخار دوستي و مصاحبت ايشان را داشتهام ولي اين عده انگشتشمار را نميتوان نمونه واقعي جامعه روحانيت ايران دانست.»
از ميان انگلوفيلهاي پيرامون رضاخان بايد از تقيزاده هم نام برد كه وقتي در مورد تمديد قرارداد ننگين دارسي مورد انتقاد قرار ميگيرد، ميگويد: «در آن دوران فقط يك نفر بود كه فرمان ميداد و ديگران مهرههايي در دست او بودند.»
تيمور تاش به عنوان يك فرد غربزده كه آمال و آرزوهاي غربي شدن جامعه را داشت در كنار رضاخان بود. او با ايجاد مراكز فساد و قمار و مراكز خاصي مانند كلوپ ايران، ميداندار گسترش فساد در بين درباريان و متجددين جامعه بود، او كه هويت ايراني خود را فراموش كرده بود «مردم را ناقابل و پست مشاهده ميكرد.» و معتقد بود «ايراني پست است و ايراني لايق هيچ چيز نيست، بايد سرش را كوبيد، بايد سوار شد ...» در كنار او، علياكبر داور، وزير عدليه از «نمونه افراد حرفهاي بود كه وجودشان به رضاشاه امكان ميداد تا از وجود روحانيون بينياز شود.»
مشاورة اين افراد با رضاخان كه صاحب فكر و نظري نبود و اعتقاد چنداني به مذهب نداشت و موافق كاهش قدرت نفوذ روحانيون بود، به او جرأت اقدام را داد و تحت تأثير تلقينات اين افراد سياست تهاجم به شعائر مذهبي و كاهش قدرت سياسي روحانيون و دولتي كردن امور مذهبي را در دوران حكومت خود به اجرا گذاشت.
البته در بين وزراي شاه افرادي هم بودند كه تا حدي به مذهب و حفظ شعائر اسلامي پايبند بودند. افرادي مانند مخبرالسلطنه هدايت تا حدي تمايلات مذهبي داشتند و سعي ميكردند كه رضاشاه را از حملات تند به شعائر مذهبي باز دارند. ولي توصيههاي آنان، تأثير چنداني بر تصميمات رضاخان نميگذاشت. او در يكي از مذاكرات خود با شاه در توصيف و نفوذ مذهب ميگويد:
موسوليني براي جلوگيري از هرج و مرج با پاپ صلح كرد و ما بحمدالله به توجه ملوكانه با علماي خود جنگي نداريم. چاكر ميبينم كه اين جنگ را ميخواهند توليد كنند، وظيفه دولتخواهي اين بود كه به عرض برسانم ديانت مرامي است كه خاصيت طبع بشر پيش آورده است، مرامهاي امروز خيالات عمر و يزيد است. قاجار به ترويج اشخاصي نالايق كه اراجيف بالاي منبر گفتند پايه ديانت را سست كردند، به توجهات ملوكانه انشاءالله به طوري كه همه وقت فرمودهاند مستحكم خواهد شد.
رضاخان كه اعتقادي به ارزشهاي مذهبي نداشت، تنها به قدرت و حذف رقبا ميانديشيد و براي طي كردن پلكان قدرت حاضر بود هر كسي را قرباني مطامع خود سازد. نصرتالدوله فيروز، تيمورتاش، سردار اسعد بختيار، داور، سرپاس مختاري، ... همه از همراهان اوليه رضاخان بودند كه در صعود او به قدرت نقش بسياري داشتند، اما از بازيگران بدفرجامي بودند كه سرانجام به دستور رضاخان، به علت خطري كه از جانب آنها احساس كرد، سر به نيست شدند.
رضاخان معتقد بود كه «حكومت مبتني بر قدرت در اين زمان تنها نوع حكومت شمرده ميشود، در غير اين صورت ملتها به دامن كمونيزم ميافتند.»
اساس سياست او جهت رسيدن به حكومت مبتني بر قدرت مطلق، توسل به زور، ارعاب، تهديد، تصويب قوانين ضد شرع، روابط مظاهر غربي و ترويج غربزدگي، رواج فساد و فحشاء، از بين بردن حجاب زنان در جامعه و تغيير سيستم آموزشي و نظام آموزشي و ... بود كه به چند اقدام او در اين زمينه ميپردازيم.
ساختار قضائي
رضاخان در 18 بهمن 1305 جهت محدود كردن قدرت روحانيون در امر قضا و خارج كردن آنها از سيستم عدليه با تمهيدات قانوني، به تغيير ساختار قضايي پرداخت. به طوري كه اكثر مورخان معتقدند:
ويران كنندهترين ضربه به قدرت مذهبي كاهش اختيارات قضايي بود. در سال 1306 قانون مدني در قالب انطباق قرآن با قانون ناپلئون به تصويب رسيد. در قوانين جديد مدني و جزايي با از بين بردن امكان تفسيرهاي گسترده از شريعت، يك پايه مشترك براي اجراي آن ايجاد شده بود. با تغيير قوانين جديد، تأثير قوانين شرع را در امور جنايي كاهش دادند، رسيدگي به امور املاك را به مقامات غير مذهبي سپردند و فعاليت مذهبيون را به اموري كه ماهيت شخصي داشت، مانند ازدواج و طلاق و وصيت، محدود كردند. در عرض چند سال دولت به اين امر نيز دست انداخت و از آن به بعد اختيارات قضات شرع كه از دولت مقرري دريافت ميداشتند فقط محدود به اموري شد كه صرفاً جنبه مذهبي داشت. زمينه براي انهدام كامل نفوذ مذهبي در امور كشور فراهم شده بود، اما براي ريشهكن كردن قطعي اين نفوذ رضاشاه زمان كافي يافت. هرچند با تصويب و جايگزيني قوانين غربي به جاي شرع، هدف رژيم نابودي نفوذ روحانيون در امور روزمره مردم بود و تمام سعي و تلاش خود را به كار برد، اما در عمل چندان موفق نبود.چنانكه داور وزير عدليه كه خود از همراهان رژيم در اجراي چنين قوانيني بود، معترف است بعد از چند سال فعاليت، رژيم نتوانست به اهداف خود دست يابد و ميگويد:
ما عدليه را ساختيم با جوانان تحصيلكرده، ولي در عمل لنگ مانديم و هر قدر از اين وزارتخانه اشخاص را انتقال دادم باز هم درست نميآمد، بالاخره ناچار شديم باز رفتيم به سراغ همان كهنهها كه در مدارس صدر و دارالشفاء و مدرسه مروي سالها براي تحصيل حصير پاره ميكردند. ولي با يك تفاوت كه آن وقت هر كدام به ماهي پنجاه ـ شصت تومان و فوقش صد تومان قانع بودند و در نهايت علاقه و ايمان كار ميكردند، حالا كه سراغشان رفته و به كار دعوتشان ميكرديم، ميگفتند همان حقوقي كه به سايرين ميدهيد براي ما هم منظور بداريد والا نميپذيريم، البته ناگزيراز قبول بودم، براي اينكه چيزي نمانده بود كه چرخهاي دادگستري دنيا پسند از كار بازماند.
بعد از اين اقدام، با ايجاد محاضر ثبت اسناد و املاك، محاضر ازدواج و طلاق، و جايگزيني قوانين عرفي به جاي شرع سعي كردند كه نوعي محدوديت جهت روحانيون ايجاد كنند:
حمله رژيم پهلوي به موقعيت علما در جامعه ايران [...] متعاقباً زير نظر علياكبر داور، وزير دادگستري يك قانون مدني تدوين شد كه در ماه مه سال 1983م/1307 هـ. ش به تصويب رسيد. حمله به كاركردهاي حقوقي و قضايي علما كه از تصويب اين قانون ناشي ميشد، با محدود كردن حيطه قدرت محاكم شرع به مسائلي از قبيل ازدواج و طلاق و تعيين قيّم در مارس 1932م/1311 هـ . ش و پايان بخشيدن به كاركردهاي ايشان درامور سجلي ادامه يافت.
اقدام اخير، بسياري از علماي مذهبي پايين مرتبه را كه به عوايد اوقاف دسترسي نداشتند به افرادي تنگدست تبديل كرد. به همين ترتيب در سال 1936م/1315 هـ . ش قانوني به تصويب رسيد كه به گونهاي قاطع علما را از احراز مقام قضاء محروم ميكرد. رضاشاه [تنها] به كنار گذاشتن علما از تشكيلات حقوقي كشور قانع نبود.
از مهمترين منابع درآمد حوزههاي علميه و ساير مدارس مذهبي از قديمالايام عايدات ناشي از وقف بوده است. وقف به عنوان يك سنت رايج در ميان مسلمانان رواج داشت كه عايدات ناشي از آن در جهت ايجاد مدارس علميه، تهيه شهريه طلاب، اقامه مجالس روضه و ... خرج ميشد. با اشاره به اينكه زمينهاي وقفي از پرداخت ماليات نيز معاف بودند، درآمد عايدات و خرج آن در امور ديني و مذهبي از عواملي بود كه موجب استقلال مراكز ديني و حوزههاي علميه بود و به جهت ساختار شرعي آن در طول تاريخ ايران مصون از تعرض بود. اما رضاشاه كه هدفش محدود ساختن حيطه قدرت و نفوذ روحانيون و جلوگيري از فعاليت آنها بود، با توجه به اين منبع درآمد، در سفري كه در سال 1305 به خراسان داشت، دستور داد آئيننامهاي براي اداره موقوفات آستان قدس تنظيم شود و پس از تهيه و تأييد آن به نايبالتوليه اختياراتي داد كه امور آستان قدس را به صورت اداري درآورد.
ادامه دارد//
10:46 - 28 بهمن 1385