نگاهي به زمينههاي قيام امام حسين(ع)
خبرگزاري فارس: پس از شهادت امام حسن (ع)، امام حسين (ع) در وضعيت خاصي قرار گرفته بود. چرا كه او نميتوانست مانند گروه اول دست به قيام مسلحانه بزند، زيرا مسلمانان پاك نهاد چشم به او دوخته بودند، سيره برادر نيز چنين بود. تعهد به عهد و پيمان. گرچه بنابر برخي نقلها معاويه پيمان زير پا نهاد ولي برخي ديگر از مورخان صحت آن را مورد ترديد قرار ميدهند.
رسول گرامي اسلام در دورهاي دعوت خويش را آغاز كرد كه داراي مشخصات و ويژگيهاي منحصر بهفردي بود.
همين علائم باعث شد تا مورخان از آن دوره به عنوان «جاهليت» ياد كنند. دعوت پيامبر مبتني بود بر نفي عقايد انحرافي و خرافي و دعوت به راستكيشي و راستانديشي، نفي ظلمت و فراخواندن به نور. اصليترين دشمنان و سرسختترين مخالفان پيامبر را تيرهاي از قبيله قريش تشكيل ميدادند كه گر چه بعدها با هدايايي كه پيامبر به آنها تحت عنوان تاليف قلوب اعطا كرد به اسلام گرويدند؛ اما به شهادت قرائن تاريخي هيچگاه عداوت و كينه قلبي خويش را نسبت به اسلام و مسلمانان سادهدل از ياد نبردند.
پيامبر (ص) 13 سال در مكه به دعوت پرداخت؛ اما جز تني از جوانان فقير و محروم به او نگرويدند. گرچه آنان نيز تحت فشار و ظلم بيحد و حصر قريش مجبور به كوچ اجباري به سوي حبشه شدند.
رسول گرامي با تمام اين حوادثي كه پيدرپي بر او ميرفت خود نيز مجبور به سفر شد، مدينه را برگزيد كه آن روزها يثربش ميناميدند. يثرب اما او را امان داد و او را حاكم بر خويش كرد تا در سايه او به حل نزاعها و اختلافهاي داخلياش بپردازد، اختلافهاي قبيلهاي كه خود سالها بود از آن رنج ميبرد.
قريشيان اما در 10 ساله مدينه هم رسول را راحت نگذاشتند. جنگ پس از جنگ و فتنه پس از فتنه. اين كينه ادامه يافت تا رسول صلح و رأفت به قدرت تدبير خويش و لطف عيان الهي مكه را بيخونريزي به تسلط خويش درآورد و پايگاه شرك و ظلم واژگون شد. اما آن تيره از قريش باز هم اسلام نياورد مگر ظاهري و حتي به ظاهر هم تسليم نشدند مگر وقتي شمشيرهاي تيز ياران پيامبر را بر گرده خويش ديدند در حالي كه برق شمشيرها چشمانشان را خيره كرده بود. به قول امير بيان (ع) اسلام نياوردند بلكه تسليم شدند. 3 سال پس از اينكه مكه و كعبه از شرك و آلودگيهاي آن رهايي يافت و به دژ استوار توحيد و يگانهپرستي مبدل شد رسول اسلام امت خويش را تنها گذارد. گرچه ولياي از جنس خويش را بر ايشان به نص الهي ولايت داد.
مردمان اما به تحريك همان كينهورزان در همهمه پس از رحلت پيامبر، امانت الهي را به اهلش باز ندادند و اسلام كه در دوران پيامبر اسلام (ص)، سرعت پرشتابي به خود گرفته بود و اميد ميرفت تا در مدت كوتاهي دعوتش جهان را فرا گيرد، از مسير خويش منحرف شد. و شد آنچه شد و رفت بر خاندان رسالت آنچه رفت از غصب حق و خلافت. نخستين قرباني اين دگرگوني و سير قهقرايي جاهلي علي ابنابيطالب(ع) بود. علي (ع) در سال 35 هجري زمام امور را به دست گرفت. اموري كه اختلاف طبقاتي شديد و نظام اشرافي با همه مظاهر زشتش، از نشانهها و مشخصات آن به شمار ميرفت.
بازگشت امور به مسير اصلي خويش اما زمانبر بود و پرخطر. چرا كه منافع عده بسياري را تهديد ميكرد. حضرت هر چند در ابتدا مردم را وعده داد كه «حقوق از دست رفته عامه مسلمانان را از غارتگران ميگيرم، هرچند مهريه زنانشان كرده باشند» (نهجالبلاغه، خ 15) اما در عمل كمتر موفق شد تا آن جماعت كينهتوز را به راه آورد و نخوت از سرشان بيرون كند.
حضرت معتقد به تغييرات گسترده در بافت حكومت و جامعه بود. ايشان در جايي ميفرمايند: «روزگار دگرباره شما را در بوته آزمايش ريخت مانند روزي كه خدا پيامبر شما را برانگيخت. آگاه باشيد كه ابتلاي امروز شما همان ابتلاي آغاز بعثت است كه دوباره برگشته. قسم به خدايي كه پيامبر را برانگيخت، سخت زير و زبر خواهيد شد و به شدت غربال ميشويد. تا طبقه پايين مانده بالا آيند و طبقه بالا به زير روند؛ عقب افتادگان كه حق تقدم دارند جلو افتند و پيشافتادگان كه حق تقدم ندارند به عقب رانده شوند...» (نهجالبلاغه، خ 16) ايشان گرچه در راه اين تغييرات گام برداشت اما حتي برخي از نزديكترين يارانشان از ايشان ميخواستند تا در تغييرات تعديل نمايد و بيشتر جانب اغنيا و ثروتمندان را داشته باشد، كه البته امام آن را رد ميكرد.
آري، اجراي اصول و موازين اسلامي، منشا بروز فتنهها و شورشهاي زيادي شد كه دوره 5 ساله ايشان صرف مبارزه با نتايج شوم اين شورشها گرديد. عاقبت ايشان نيز اسير تير كينه گرديدند و در محراب به خاطر شدت عدلشان شمشير كينه را بر فرق سر سنگين ديدند. با شهادت امام علي (ع) و رسيدن سال به سنه 41 خلافت طي يك فتنه و آشوب ديگر از امام حسن(ع) به معاويه منتقل شد. پس از اين واقعه نقشه رهبري مسلمانان به كلي عوض و حكومت اسلامي به دست همان كينهجويان به سلطنت ضداسلامي تبديل شد. اين خلافت نه تنها با خلافت معنوي- اسلامي بيشباهت بود، بلكه حتي خلافت خلفاي نخستين را نيز نميماند. در يك عنوان ميتوان آن را يك «دولت نژادپرست طبقاتي عربي» ناميد.
جاحظ متكلم برجسته معتزلي ميگويد: «بعد از كنارهگيري امام حسن(ع) از خلافت، دوره سلطنت استبدادي معاويه شروع شد. عجب است كه آن سال را سال جماعت «عامالجماعه» نام گذاردهاند، حال آنكه بايد نام آن سال را سال تفرقه و زور و ظلم گذارد. سالي كه امامت و خلافت به سلطنت كسرايي و قيصري تبديل شد.» (رسائلالجاحظ،
ص 294)
فرزندان اميه، همان كينهتوزان و اشراف بتپرستي بودند كه تا آخرين دم اسلام نياوردند و با پيامبر و يارانش سرسختانه مبارزه كردند.
حكومت بنياميه، حكومتي ضدديني بود و بسياري از آيينهاي جاهلي، خاصه نژادپرستي را زنده كرد.
خطباي دنياپرست احاديث بسياري در فضيلت بنياميه و مذمت علي و آلش جعل كردند و از آن زمان، سب صحابه در ميان مسلمانان معمول شد. نقل است كه روزي مغيره نزد معاويه رفت و به او گفت: «ديگر بس است. شايسته است كه رفتارت را با بنيهاشم خوب كني. آنها در وضعي نيستند كه از آنها بيم داشته باشي». معاويه گفت: «هيهات، هيهات! اين مرد هاشمي (حضرت محمد(ص)) كاري كرده كه روزانه 5 بار نامش در رديف نام خدا برده ميشود، چارهاي نيست به جز اينكه اين نام را به گور كنم.»
مغيره ادامه داد: «تو به آرزوي خود كه همانا حكومت كردن بر مردمان بود رسيدي چه خوب است كه از لعن علي صرفنظر كني». معاويه پاسخ داد: «نه! قسم به خدا، كودكان بايد با لعن او بزرگ شوند و بزرگان پير شوند و كسي در فضيلت علي فضيلتي نقل نكند.» (شرح نهجالبلاغه- ابن ابيالحديد- ج 3- ص 255-254)
معاويه تمامي اين امور را زمينهاي ميدانست كه در آن ميتوانست شرايط انتقال خلافت را به فرزندش يزيد فراهم آورد، و اين امر تا زماني كه حسن (ع) زنده بود ميسر نميشد. لذا مبلغ سنگيني پول را براي جعده دختر اشعث كندي فرستاد و به او وعده داد اگر حسن را مسموم كند، او را همسر فرزند خود خواهد كرد. بدين حيلت، امام به دست زنش مسموم شد، معاويه نيز براي استمرار خلافت در خاندانش يزيد را به عنوان جانشين خود تعيين كرد و با سياستبازي، رشوهپردازي، تطميع، تهديد و فشار نظامي از مسلمانان براي يزيد به عنوان حاكم و خليفه پس از خود بيعت گرفت.
در اين شرايط ياران و اصحاب رسول خدا را ميتوان به لحاظ گرايش به سه دسته تقسيم كرد:
الف) گروهي كه اين وضع را برنتابيدند، فرياد كشيدند و در اين راه جان خويش را فدا كردند.
ب) گروهي هم در كنج خلوت و رياضت و عبادت لغزيدند و از صحنه قضاوت ميان حق و باطل خويش را كنار كشيدند و حتي برخي از آنان مهر خاموشي بر لب زدند.
ج) گروهي هم از عنوان صحابه براي آباداني دنياي خويش بهره بردند و افتخارات صحبت رسولالله را در كاخ سبز در معرض يغما گذاردند تا جايي كه براي خوشايند معاويه حديث نيز جعل كردند.
پس از شهادت امام حسن (ع)، امام حسين (ع) در وضعيت خاصي قرار گرفته بود. چرا كه او نميتوانست مانند گروه اول دست به قيام مسلحانه بزند، زيرا مسلمانان پاك نهاد چشم به او دوخته بودند، سيره برادر نيز چنين بود. تعهد به عهد و پيمان. گرچه بنابر برخي نقلها معاويه پيمان زير پا نهاد ولي برخي ديگر از مورخان صحت آن را مورد ترديد قرار ميدهند.
شايد حق با دسته دوم باشد چرا كه معاويه آدمي اهل تظاهر و رياكاري بود. تا جايي كه به طور مستقيم دست به قتل حسن(ع) نبرد. امام حسين(ع) بهرغم اصرار شيعيان قيام مسلحانه را رد ميكرد و ميگفت: «تا معاويه زنده است، دست به قيام مسلحانه نزنيد».در سال 58 هجري يعني دو سال مانده به پايان پيمان سال چهل و يكم، امام راهي مكه شد.
موضع امام نسبت به معاويه را ميتوان از سخنرانيهاي ايشان كه در سرزمين وحي ايراد شده است، دريافت. ايشان در مني و در جمع يكهزار نفر از تابعان و صحابه چنين ميگويند: « اي مسلمانان! بدانيد كه اين ديكتاتور سركش با ما و شيعيان ما چه كرده است. شما ديدهايد و شاهد و ناظر جنايات او بودهايد. من از شما شهادت ميخواهم، اگر راست ميگويم شهادت دهيد و اگر دروغ ميگويم تكذيب كنيد.
اي مردم، به سخنان من توجه كنيد و اين حقايق را نگه داريد تا به شهر خود برسيد و براي قبائل و عشاير خود بگوييد و گواه بگيريد. اگر شهادت دادند آنها را هم در اين موضوع شركت دهيد. من ميترسم دين حق از ميان برود و خدا ميخواهد نور حق روشن بماند، اگر چه كافران را خوشايند نباشد. اي مردم، شما را به خدا قسم، آيا ميدانيد رسول خدا روزي كه عقد برادري بين مردم بست، علي ابن ابيطالب را برادر خود خواند.» همه تصديق كردند و گفتند: راست ميگويي. امام در شأن و منزلت علي ابن ابيطالب به سخن ادامه داد و آيات و روايات را يك به يك بر مردمان باز ميگفت و تصديق از آنان ميگرفت.
ايراد اين خطبه روشنگر و تكاندهنده در سرزمين «مني»، در ميان انبوه صحابه و تابعان و در اوج قدرت معاويه كه تمام صداها را خاموش و نفسها را در سينهها حبس كرده بود، دليل عظمت فكري و قدرت روحي امام حسين (ع) است. او در اين گفتار مردم را به اين امر متوجه ميسازد كه آن كس را كه الان، در منابر، نمازها و دعاها لعن ميكنند، برادر رسول خدا و شخص دوم عالم اسلام است، شخصي كه اين همه آيات درباره او نازل شده است. بدين گونه امام با دست خالي دو سال قبل از پايان تعهد امام حسن (ع) به معاويه مشغول زمينهسازي براي قيام آينده است.
وضعيت اما پس از مرگ معاويه كاملا دگرگونه شد. يزيد كه بر جاي پدر نشسته بود حتي در ظاهر هم به دستورات اسلام پايبند نبود و به هيچ وجه اعتقادي به مباني اسلام نداشت. امام در اين مرحله به اين نتيجه قطعي رسيد كه ديگر وقت قيام رسيده است، و امري تجويز كردند كه در دوران معاويه حكم به تحريم آن داده بودند.
امام خود وصيتي كه به برادرش محمدبن حنيفه نگاشته است به همين موضوع اشاره ميكند: «انگيزه نهضت من، هوي و هوس و تمايلات بشري نيست، هدف من فساد و ستمگري نيست، بلكه من فقط براي اصلاح در امت جدم از وطنم خارج شدم، هدفم امر به معروف و نهي از منكر است، هركس دعوت مرا به پاس احترام حق پذيرفت، زهي سعادت! چه خدا هميشه پشتيبان حق است و هر كس نپذيرفت شكيبايي اختيار خواهم كرد تا خداي داور، ميان من و اين قوم به حقيقت داوري كند، زيرا او بهترين داورهاست.» (تاريخ طبري- ج6 – ص 197).
..................................................................................................................................
منبع : همشهري آنلاين
10:18 - 3 بهمن 1385