اخترشناسي و آفرينش (قسمت اول)

خبرگزاري فارس: اخترشناسان و فيزيك‌دانان در قرن بيستم تلاش نمودند تا عمر دقيق كيهان را تعيين كنند. آنها با استفاده از نظريي نسبيت عام، يك جهان در حال انبساط را تصوير كرده و شواهد بسياري را براي اين تصوير اقامه مي‌كنند. در اين نوشتار، باربور از اين گونه نظريه‌هاي جديد كيهان‌شناختي بحث مي‌كند و به مباني آنها و برخي از قوانين مرتبط با آنها سخن مي‌گويد.
اشاره اخترشناسان و فيزيك‌دانان در قرن بيستم تلاش نمودند تا عمر دقيق كيهان را تعيين كنند. آنها با استفاده از نظريي نسبيت عام، يك جهان در حال انبساط را تصوير كرده و شواهد بسياري را براي اين تصوير اقامه مي‌كنند. در اين نوشتار، باربور اولاً از اين گونه نظريه‌هاي جديد كيهان‌شناختي بحث مي‌كند و به مباني آنها و برخي از قوانين مرتبط با آنها سخن مي‌گويد؛ و ثانياً به بحث درباري ارتباط آنها با مفهوم "آفرينش" مي‌پردازد. وي درصدد يافتن پاسخي براي اين پرسش است كه آيا اين نظريه‌ها و قوانين، با مفهوم آفرينش، آن گونه كه در كتب مقدس آمده، متعارض‌اند يا نه؟ كليد واژگان: كيهان‌شناسي، نظريي نسبيت عام، آفرينش، نظريي وحدت‌يافتي بزرگ و نظريي انفجار بزرگ. *** اغلب اخترشناسان ـ از بطلميوس گرفته تا كپرنيك و گاليله و نيز در طول قرن هجدهم ـ جهان را نسبتاً كوچك و جوان مي‌انگاشتند. در قرن نوزدهم، نظريه‌هايي، از روي تخمين و نظرپردازي، دربارة جهاني وسيع‌تر و با قدمتي بيشتر پيشنهاد شد. در قرن بيستم، شواهدي دربارة سن و اندازة عظيم و سن جهان گردآوري شده است و نظريه‌هاي كيهان‌شناختي جديد، مسائل مهمي را درباري باورهاي ديني پديد آورده‌اند.
در 1917، ويلم دوسيتر (Willem de Sitter) با كار بر روي معادلات نسبيّت عام اينشتين به راه‌حلي دست يافت كه يك جهانِ در حال انبساط را پيش‌بيني مي‌كرد. در 1929، ادوين هابل (Edwin Hubble) با بررسي "انتقال به سرخِ" سحابي‌هاي دوردست، "قانون هابل" را تدوين كرد: سرعت دور شدن يك سحابي با فاصلة آن از ما متناسب است. با برآورد و تأمل درباري زمانِ گذشته، دانشمندان به اين نتيجه رسيده‌اند كه به‌نظر مي‌آيد جهان از يك منشأ مشترك در حدود پانزده ميليارد سال پيش، در حال انبساط است. در 1965، آرنو پنزياس (Arno Penzias) و رابرت ويلسون (Robert Wilson) زمينه‌اي ضعيف از امواج كوتاه را كه از همه سوي فضا فرا مي‌رسد كشف كردند. طيف آن امواج، با آنچه با استفاده از نظريه نسبيت دربارة تابشِ باقي‌مانده، پيش‌بيني شده بود، مطابقت زيادي داشت. تابش مذكور، همان "پس ـ تابيِ" (afterglow) گوي آتشين (fireball) كيهاني است كه در اثر انبساطِ متعاقب سرد شد.
شواهد غيرمستقيم مربوط به لحظه‌هاي بسيار اوليه انفجار بزرگ از تحقيقات نظري و نيز پژوهش‌هاي تجربي در فيزيك انرژي بالا فراهم آمده است. اين پژوهش نشان مي‌دهد كه چهار نيروي فيزيكي پايه وجود دارند: (1) نيروي الكترومغناطيس كه عهده‌دار نور و رفتار ذرات باردار است؛ (2) نيروي هسته‌اي ضعيف (weak nuclear force) كه سبب واپاشي راديواكتيو است؛ (3) نيروي هسته‌اي قوي (strong nuclear force) كه پروتون‌ها و نوترون‌ها را درون هسته به هم پيوند مي‌دهد؛ و (4) نيروي گرانش كه در جاذبة بين اجرامِ دور از هم، آشكار است. در 1967، استيون واينبرگ (Steven Weinberg) و عبدالسلام نشان دادند كه نيروهاي الكترومغناطيس و ضعيف مي‌توانند در چارچوب يك نظريه الكتروضعيف (Electro-Weak Theory) وحدت يابند. اين نظريه وجود دو ذرة سنگين را كه اصطلاحاً بوزون‌ها W و Z نام گرفتند پيش‌بيني كرد كه اين ذرات واسطِ ميان دو نيرو بودند. در 1983، "كارلو روبيا" (Carlo Rubbia) و همكارانش در ميان فرآورده‌هاي حاصل از برخوردهاي انرژي بالا در دستگاه شتاب‌دهندة ذرات در ‌ژنو (CERN) شواهدي را براي ذرات W به دست آوردند. [1]
در تلاش براي وحدت نيروهاي "الكتروضعيف" و "قوي" در يك نظرية وحدت‌يافتة بزرگ (Grand Unified Theory) پيشرفت‌هايي صورت گرفته است. وحدت مذكور، به‌واسطة ذرات X بسيار سنگيني كه تنها در انرژي‌هايي بالاتر از آنچه كه در شتاب‌دهنده‌هاي فعلي دسترس‌پذير است، محقق مي‌شود. گردهم‌آمدن گرانش و سه نيروي ديگر در چارچوب يك نظرية اَبَرتقارن (supersymmetry theory) - كه گاهي "نظريي همه چيز" نيز خوانده مي‌شود - مشكل‌تر بوده‌است. يكي از گزينه‌ها ارائه نظرية "اَبَرريسمان" (superstring theory) است كه در آن، رشته‌هايي كه به‌طور باورنكردني سنگين، خرد و تك‌بُعدي‌اند، فرض مي‌شوند كه مي‌توانند منشعب شوند و يا به‌صورت حلقه درآيند. وحدت نظريي كوانتوم و گرانش، مستلزم يك چارچوب ده بُعدي است. اما بر اساس نظريي "اَبَر ريسمان"، شش بُعد از ده بُعد مذكور بي‌درنگ چنان متراكم مي‌شوند كه مي‌توانيم اندازي آنها را ناديده بگيريم و در نتيجه فقط چهار بُعد كه به فضا وزمان‌ مربوط‌اند باقي مي‌مانند. براي ريسمان‌ها هيچ شاهد تجربي وجود ندارد و انرژي لازم براي تحقق آنها بسيار فراتر از حدي است كه در آزمايشگاه‌ها در دسترس است. ولي اين ميزان انرژي، در نخستين لحظه‌هاي انفجار بزرگ وجود داشت. فيزيك‌دانان نسبت به سادگي، وحدت و تقارن، تعهدي قوي دارند كه اين تعهد، جستجو براي "نظرية وحدت‌يافته" را حتّي آن زمان كه آزمايش مستقيم ناممكن است، ترغيب مي‌كند.
با كنار هم نهادن شواهد مربوط به اخترشناسي و فيزيك انرژي بالا (high-energy) بازسازي قابل قبولي از تاريخ كيهان‌، ممكن مي‌شود و مي‌توانيم رويدادهاي آغازين سه دقيقي پس از انفجار بزرگ را بازسازي كنيم ـ يعني زماني كه تشكيل "هسته" از پرتون‌ها و نوترون‌ها آغاز شد. پانصدهزار سال بعد، اتم‌ها پديده آمدند. يك ميليارد سال پس از آغاز جهان، كهكشان‌ها و ستارگان شكل گرفتند. ده ميليارد سال بعد، نيز سيارات پا به ‌عرصي وجود نهادند و پس از گذشت دو ميليارد سال ديگر، صور ميكروسكپيِ حيات در سيارة ما آغاز به تدريج به وجود آمدند و تكامل زيست‌شناختي به جريان افتاد.
هرقدر بيشتر به پيش از دقيقه سوم بازگرديم، نظريه‌ها، موقتي‌تر [= غيرقطعي‌تر] مي‌شوند زيرا آنها به حالت‌هايي از ماده و انرژي مي‌پردازند كه فراتر از هر آن چيزي است كه مي‌توانيم در آزمايشگاه‌ها تكرار و بازسازي كنيم. پروتون‌ها و نوترون‌ها احتمالاً از كوارك‌هاي سازندة خود در ثانيه 4ـ10 (يك ده هزارم ثانيه پس از آغاز) تشكيل شدند ـ يعني زماني كه دما تا 1012 (هزار ميليارد) درجه پايين آمده بود. اين درياي فوق‌العاده متراكم از كوارك‌هاي داغ، حدوداً در ثانيه10-10 از يك گوي آتشين (fireball) يكدست كه كوچك‌تر و داغ‌تر بود، شكل گرفت. در نظريه‌هاي تورمي كه توسط الن گوث (Alan Guth) و اندره لينده (Andrei Linde) مطرح گرديد پيشنهاد مي‌شود كه جهان در حدود ثانيي 35ـ10 يك انفجار بسيار سريع را پشت سر گذاشت كه اين معلول آزاد شدن انرژي فوق‌العاده‌اي بود كه در اثر شكست تقارن، يعني زماني كه نيروي قوي از ديگر نيروها جدا شد، آزاد شده بود. [2] پيش از ثانيه 35ـ10، دما به‌قدري بالا بود كه تمام نيروها به‌جز گرانش از توان مشابه برخوردار بودند. اين مقطعي است كه نظرية وحدت‌يافتة بزرگ در آن اِعمال مي‌شود. ما تقريباً هيچ تصوري از وقايع پيش از ثانيه 43ـ10، زماني كه حرارت 1032 درجه بود، نداريم. كل جهان به‌اندازة يك اتم امروزي و چگالي آن ميزان باورنكردنيِ 1096 برابر آب بود. [3]
امّا در زمان صفر (0=t) چه رخ داد؟ در نظرية استاندارد انفجار بزرگ، زمان صفر (0=t) به‌عنوان يك تكينگي كه قوانين فيزيك در آن به كار نمي‌آيد به شمار مي‌آيد. در آن مقطع، نقطه‌اي بدون بُعد به صورت تابش خالص و با چگالي نامتناهي موجود بوده است. برخي عالمان الهيات زميني مشتركي را با كيهان‌شناسان (اخترشناسان و فيزيك‌داناني كه به بررسي و مطالعي تاريخ اوليي كيهان علاقه‌مندند) درباري اين ايده كه جهان آغاز دارد ملاحظه كردند. پاپ پيوس دوازدهم (Pope Pius XII) گفت، نظرية انفجار بزرگ، ايدة كتاب مقدسيِ آفرينش را تأييد مي‌كند. [4] اخترفيزيك‌داني به‌نام رابرت جَسترو (Robert Jastrow) احتجاج كرده است كه شواهد اخترشناختي به يك ديدگاه مبتني بر كتاب مقدس دربارة منشأ جهان منجر مي‌شود. او كتاب خود را با نام خداوند و اخترشناسان با اين عبارت درخور توجه به‌پايان مي‌برد: اكنون به‌نظر مي‌رسد كه گويا علم هرگز قادر نخواهد بود تا نقاب از راز آفرينش برگيرد. براي دانشمندي كه با ايمانش به نيروي خرد زندگي كرده است داستان، مانند يك روياي آشفته به‌پايان مي‌رسد: او كوه‌هاي جهالت را يكي پس از ديگري پشت سر نهاده است و در آستانة فتح بلندترين قله قرار دارد. همين‌كه خود را از آخرين صخره بالا مي‌كشد، گروهي از عالمان الهيات كه قرن‌ها در آنجا ساكن بوده‌اند به او خوش‌آمد مي‌گويند. [5]
اما ديگر دانشمندان و عالمان الهيات از اينكه آموزة آفرينش با يك نظريي خاص علمي، يكي انگاشته شود احساس ناخشنودي مي‌كنند. در اين فصل، بررسي خواهم كرد كه چگونه طرفداران هر يك از چهار ديدگاه اصلي درباري نحوي ارتباط علم و دين، نسبت به نظريه‌هاي اخير كيهان‌شناختي واكنش نشان داده‌اند. تعارض يكي از اشكال تعارض ميان علم و دين را ملحداني ارائه كرده‌اند كه مي‌گويند توازن نيروها در جهان اوليه كه شرايط مطلوب را براي ظهور حيات و هوش پديد آورد يك موضوع كاملاً تصادفي بوده است. در نقطة مقابل، پيروان خطاناپذيري كتاب مقدس ادعا كرده‌اند كه نظرية نسبيّت، زمينه و مجال را براي هماهنگي ميان شرح سِفر پيدايش و انفجار بزرگ، ممكن مي‌سازد. 1. جهان از راه تصادف چهل‌ سال پيش، برخي اخترشناسان معتقد بودند كه با فرض پهنه‌اي بي‌نهايت از زمان، از مسئله آغاز اجتناب كرده‌اند. نظرية حالت پايدار (Steady State Theory) كه به آنها تعلق داشت پيشنهاد مي‌كرد كه اتم‌هاي هيدروژن آرام آرام و پيوسته در سرتاسر يك زمان و فضاي بي‌نهايت پا به عرصة هستي نهاده‌اند. فِرد هويل (Fred Hoyle) به‌ويژه،‌ از نظرية مذكور حتي مدت‌ها پس از آنكه اغلب همكاران وي از آن دست كشيده بودند، همچنان طرفداري كرد. [6] نوشته‌هاي هويل روشن نمود كه طرفداري او از نظرية حالت پايدار فقط بر زمينه‌هاي علمي استوار نيست بلكه تا اندازه‌اي به اين دليل بوده است كه به گمان او، زمانِ بي‌نهايت با عقايد الحاديش سازگارتر است. [امّا] امروزه روايت‌هاي نظريه‌هاي انفجار بزرگ آشكارا به برتري دست يافته‌اند.
يكي از حقايق جالب توجه درباري جهانِ ما اين است كه ثابت‌هاي فيزيكي جهان، به دقت براي ظهور حيات و هوش، مناسب‌اند. براي نمونه، اگر نيروي هسته‌اي قوي يا نرخ انبساط [جهان] حتي به ميزان بسيار اندك بزرگ‌تر يا كوچك‌تر مي‌بود حيات ارگانيك، غيرممكن مي‌شد. ما اين ادعا را كه چنين "پديده‌هاي به‌دقت تنظيم‌شده"، برهان جديدي را از راه طرح و نظم ارائه مي‌كنند در مباحث آينده بررسي خواهيم كرد. اما برخي كيهان‌شناسان معتقدند ممكن است جهان‌هاي متعددي با پارامترهاي متفاوت وجود داشته باشند و ما فقط تصادفاً در يكي از آنها ـ كه از شرايط اثبات‌شده براي حيات هوشمند را برخوردار است ـ زندگي مي‌كنيم. تركيبي از پارامترها كه وقوع آن در يك جهان، بسيار بعيد است جايي در مجموعي بزرگي از جهان‌ها، محتمل به شمار مي‌آيد. تركيبِ مناسب براي حيات نهايتاً از راه تصادف فراهم مي‌شود. دليل تمايل برخي كيهان‌شناسان به اين نظريه‌ها، تا حدودي آن است كه آنها از ملازمات خداباوراني يك انفجار بزرگ، برخوردار نيستند. [تاكنون] چند گونه نظريي "جهان‌هاي متعدد" پيشنهاد شده است: [7]
1. چرخه‌هاي متوالي در "جهانِ نوساني" (Oscillating Universe). پيش از انبساط كنوني مي‌تواند دوره‌اي از انقباض ـ يعني انقباضي بزرگ، پيش از انفجار بزرگ ـ وجود داشته باشد كه در آن، ساختار جهان به‌طور كامل محو شود و با انبساط و سرد شدنِ دوباره، آغاز نويني پديد آيد. هر گونه شاهدي براي چرخه¬هاي گذشته، به صورت غيرمستقيم خواهد بود زيرا ساختار آنها به طور كامل در گوي آتشين، ميان چرخه‌هاي [متوالي] محو مي¬شود. سرعت انبساط به آستاني بحراني ميان انبساط هميشگي (يك جهان باز) و انبساط بسيار طولاني، پيش از انقباض مجدد (يك جهان بسته) نزديك است امّا شواهد اخير، يك جهانِ باز و بدون چرخه‌هاي آينده را ترجيح مي‌دهند. 2. ساحت‌هاي چندگاني مجزا (Multiple Isolated Domains). به‌جاي انفجارهاي چندگانه در چرخه‌هاي متوالي، ممكن است يك انفجار بزرگ منفرد، ساحت‌هاي متعددي را به‌طور همزمان پديد آورده باشد. اين ساحت‌ها شبيه حباب‌هاي منبسط‌شوندي مجزايي هستند كه به‌سبب‌ آنكه سرعت جدايي آنها، مانع هرگونه ارتباط حتي با سرعت نور است، از يكديگر جدا و بركنار مانده‌اند. آنها در فراسوي افق مشاهدي ممكنِ ما قرار دارند. به نظر مي‌رسد نظريي ساحت‌هاي مجزا، علي‌الاصول، آزمون‌پذير نباشد و در حال حاضر، مباني حمايت از اين نظريه عمدتاً بر فرضيات فلسفي استوار است تا شواهد علمي.
3. [تفسير] نظرية كوانتوم براساسِ جهان‌هاي متعدد (Many Worlds Quantum Theory). در فصل آينده طرح پيشنهاديِ "هيو اِوِرت" را مبني بر اينكه هرگاه عدم تعين كوانتومي در يك اتم وجود داشته باشد جهان به چندين شاخه تقسيم مي‌شود؛ بررسي خواهيم كرد. اين تعبير و تفسير از نظرية كوانتوم، مستلزم تعددي حيرت‌آور از جهان‌ها است. زيرا هر جهان مي‌بايست به‌نوبة خود در خلال هريك از وقايع بي‌شمار اتمي و زيراتمي در سرتاسر زمان و فضا، به شاخه‌هاي متعدد تقسيم شود. اين نظريه، نظرپردازانه‌تر از آن است كه بتوانيم درباري آن مستقيماً به آزمون و تحقيق بپردازيم زيرا امكان هيچ‌گونه ارتباط ميان جهان‌هاي متشعب و گوناگون وجود ندارد.
4. اُفت و خيزهاي خلأ كوانتومي (Quantum Vacuum Fluctuations). نظرية كوانتوم، نقض قانون بقاي انرژي (conservation of energy) را به صورت بسيار جزئي، جايز مي‌داند مشروط بر آنكه اين وام، سريعاً بازپرداخت شود. در آزمايشگاه، خلأ، درواقع دريايي از فعاليت است كه در آن، زوج‌هايي از "ذرات مجازي" (virtual particles) موجود مي‌شوند و تقريباً بي‌درنگ يكديگر را نابود مي‌سازند. انرژيِ لازم براي آفرينش جهان مي‌توانست براي فقط يك لحظة فوق‌العاده كوتاه وام گرفت شود (زيرا مقدار مجاز براي وام دادن انرژي با زمانِ بازپرداخت، نسبت عكس دارد). ممكن است گمان كنيم كه انرژي مورد نياز براي ساخت يك جهان، فوق‌العاده زياد است امّا انرژي گرانشي، [يك انرژيِ] منفي به شمار مي‌آيد و از اين رو، كلِ انرژي موردِ نياز را كاهش مي‌دهد. برخي نويسندگان، نظرية اُفت‌وخيز كوانتومي را گاهي به صورت روايتي سكولار، از آفرينش از عدم مطرح كرده‌اند زيرا اين نظريه، بحث خود را با خلأ آغاز مي‌كند امّا در واقع، خلأ به معناي عدم نيست زيرا اين نظريه بايد وجود يك ميدان كوانتومي و قوانين فيزيك كوانتوم را در آن شرايط فرض بگيرد. چگونه موقعيتي را كه در آن، يك يا چند اُفت‌وخيز كوانتوميِ غول‌آسا مي‌تواند رخ داده باشد، توضيح دهيم؟ كسي كه از ديدگاه الحادي پيروي مي‌كند مي‌گويد ما بايد چنين چيزي را فرض كرده و با آن به صورت يك امر مسلّم برخورد كنيم.
شايد تصادف در هر يك از روايت‌هاي جهان‌هاي متعدد، نقش ايفا كند. همي آنها چنين فرض مي‌كنند كه جهان ما زماني كوچك‌تر از يك اتم بود. در فصل سوم خواهيم ديد كه قوانينِ كوانتومي ـ كه در اين گونه ساحت‌هاي زيراتمي به كار مي‌روند ـ امكانِ هيچ گونه پيش‌بيني دقيقي را جز در حد تعيين دامنه‌اي از مقادير محتمل براي اندازه‌گيري‌ها فراهم نمي‌كنند. به نظر مي‌رسد مقدار دقيق در هر گونه "انتشار احتمالاتي" صرفاً بسته به تصادف است. در جهان‌هاي متفاوت، ممكن است مقادير ثابت‌هاي بنيادي تفاوت كند. [از اين ديد] ما از قضا در جهاني زندگي مي‌كنيم كه حيات و هوش در آن ممكن شده است. البته برخي از پارامترهايي كه اتفاقي به نظر مي‌رسند شايد بعداً معلوم شود كه پيامدهاي ضروري براي قوانين بنيادي‌تر بوده‌اند. در تاريخ علم، بسياري از مواردي كه اموري تصادفي جلوه مي‌كردند بعدها تبيين‌هاي نظري براي آنها فراهم شد. شايد ثابت‌هاي مذكور فقط بتوانند از همان مقاديري كه دارند برخوردار باشند و به جاي تصادف، قانون، آنها را معين سازد. چند سال پيش، كيهان‌شناسان نمي‌توانستند عدم‌توازنِ اندك ميان ذرات و ضدذرات را در جهان اوليه ـ كه به شكل‌گيري ماده به گونه‌اي كه مي‌شناسيم منجر شد ـ تبيين كنند. اينك آنان معتقدند كه عدم‌توازنِ مذكور، ناشي از عدمِ‌تقارنِ كوچكي است كه در فرايندهاي فروپاشي ذراتِ X و ضدX وجود داشته است. [به همين ترتيب] شايد ساير امور شگفت‌انگيزِ تصادفي در آينده، قابلِ تبيين باشد.
از ديد ماده‌گرايانِ علمي، كيهان‌شناسي، ما را به سوي تصادف يا ضرورت رهنمون مي‌شود نه طرح يا تدبير. پيتر اتكينز (Peter Atkins) از نظريي اُفت‌وخيز كوانتوميِ، دفاع كرده و استدلال مي‌كند كه آن با خداباوري، سازگار نيست. [8] الن گوث (Alan Guth) "نظريي اُفت‌وخيز كوانتوميِ" را مي‌پذيرد و معتقد است حضور "ثابت‌هاي ظريف" در جهانِ ما مسئله‌اي كاملاً تصادفي بوده است كه از ميان جهان‌هاي متعدد فقط در جهان ما به وقوع پيوست. [9] بعضي دانشمندان به نوعي بدبيني كيهاني رسيده‌اند. بدين‌سان، استيون واينبرگ (Steven Weinberg) در 1977 نوشت كه انسان در جهاني بسيار بزرگ و غيربشري، كه به سمت فراموشي سير مي‌كند تنها است. او گفت فعاليت علمي تنها مايه دلگرمي است: هرقدر جهان، بيشتر فهم‌پذير به‌نظر مي‌رسد به همان اندازه نيز بيهوده جلوه مي‌كند. اما اگر تسكيني در نتايجِ پژوهيدن نباشد، حداقل خودِ پژوهش، تا حدي تسلي‌بخش است... كوشش براي فهم جهان يكي از موارد بسيار نادري است كه زندگي انسان را به وراي سطح يك نمايش بيهوده و مضحك ارتقا مي‌دهد و به آن تا حدودي، وقار و زيباييِ نمايش تراژدي را مي‌بخشد. [10]
واينبرگ در كتاب اخيرش اظهارات گذشتي خود را تعديل مي‌كند و مي‌گويد: منظور من اين نبود كه علم به ما مي‌آموزد كه جهان بيهوده است، بلكه صرفاً آن بود كه جهان به خودي خود از هيچ هدفي خبر نمي‌دهد." [11] در اين صورت، كسي كه خداباور است مي‌تواند چنين پاسخ دهد كه اگر علم، "وجود هدف" را منع نمي‌كند پس اين احتمال وجود دارد كه تاريخ كيهاني را بتوانيم به‌گونه‌اي منسجم و به‌عنوان تعبيري از اهداف خداوند، تفسير نماييم. روند كيهاني كه محصولِ آن، ظهور انسان‌هاي هوشمند بوده است همان چيزي است كه اگر خداوند، حكيم و شخص‌وار بود انتظارِ آن مي‌رفت. تعارضِ حقيقي ميان علم و دين وجود ندارد، بلكه تعارض صرفاً ميان باورهاي پايه و بديل ماده‌گرايانه و خداباورانه مطرح مي‌شود. ما در فصل آينده، اين نكته را بررسي خواهيم كرد كه چگونه تصادف و ضرورت بايد در يك چارچوب خداباورانه فهميده شود. 2. هماهنگسازي سِفر پيدايش و انفجار بزرگ
هنگامي كه گاليله ادعا كرد خورشيد به جاي زمين، در مركز نظام سيارهاي قرار دارد محكوم شد و اين محكوميت عمدتاً به دليل آن بود كه در قبال وثاقت و مرجعيت كليسا به معارضه پرداخت ـ هرچند در اين محكوميت، معارضي او با تفسير لفظمدارانه كتاب مقدس نيز نقش ايفا ميكرد. اما در قرن هفدهم، اخترشناسي كپرنيكي از مقبوليت گسترده برخوردار شد. در اين دوران، شواهد علمي مناقشه‌ناپذير بود و تفسير استعاري از عبارتهاي كتاب مقدس ـ كه به نظر ميرسيد با اين شواهد در تعارض دارند ـ از سوي اغلب حلقههاي كاتوليك و پروتستان پذيرفته شد. در قرن نوزدهم، ادعاي كساني كه از نگرش لفظ‌مدارانه درباري كتاب مقدس پيروي ميكردند مبني بر اينكه: "جهان تنها چند هزار سال عمر دارد"، با شواهد به دست آمده از زمينشناسي، تاريخ تكاملي و ديرين‌شناسي ( مطالعي فسيلها )، متعارض بود اما [اين ادعا] با اخترشناسي، تعارضي نداشت. در قرن بيستم، اخترشناسي نيز شواهدي از تاريخ طولاني كيهاني به دست داد.
جراد شرودر (Gerald Schroeder)، فيزيكداني كه به يهوديت ارتدوكس متعهد است، استدلال ميكند كه ششِ روز مذكور در سِفر پيدايش به حسب زمان خداوند، پانزده ميليارد سال در مقياس زماني ما است زيرا در نظريي نسبيت، اندازه‌گيري‌هاي زمان به حسب "چارچوبِ مرجعِ مشاهده‌گر"، متفاوت است. اتساع زمان - كه اينشتين آن را پيشبيني كرده بود- به طور تجربي تـأييد شده است براي نمونه، متوسط عمر يك مزون (يك ذري ناپايدار اتمي) كه با سرعتي نزديك به سرعت نور در مسير يك شتاب‌دهندي ذرات در آزمايشگاه حركت ميكند بهطور فوق‌العادهاي زياد ميشود به نحوي كه مسيرهاي متعددي را بيش از آنچه كه بدون اتساع زمان انتظار ميرفت، طي ميكند. شرودر ميگويد در جهاني كه به سرعت بسط مييابد يك روز در زمان خداوند ( كه با كل كيهان يكي است ) با چند ميليارد سال در مقياس فرايند زميني برابر است. در آفرينش آدم در روز ششم از تاريخ كيهاني، خداوند براي نخستين بار پيوند نزديكي با سيارهي ما برقرار ساخت. پس از رخداد مذكور، مقياسِ زماني ما با مقياس زماني خداوند يكي شد و از اين رو تقويم رخدادهاي بعدي در كتاب مقدس از جمله طول عمر همي اولاد آدم دقيقاً براساس مقياس زمان جهاني ثبت شده است. [12]
شرودر معتقد است كه ديگر حقايق علمي ميتوانند در نوشته‌هاي خاخام‌هاي متأخر يافت شوند. او به تفصيل، تفسير سِفر پيدايش را توسط ابن‌نحمان، از پيروان عرفان يهودي در قرن سيزدهم، شرح ميدهد. ابن‌نحمان ميگفت كه آفرينش از يك جوهر نامملوس و بسيار كوچك ـ نه چندان بزرگتر از داني خردل ـ آغاز شد كه از آن، جهان بسط يافت و ماده پديد آمد. ابن‌نحمان همچنين ميگفت كه ده مبدأ و بُعد براي واقعيت وجود دارند كه با ده مورد تعبيرِ: "و خداوند گفت" كه در سِفر پيدايش تكرار شده است، مطابقت دارد. شرودر مدعي است كه اين نكته به نحو چشمگيري با نظريي اخير "اَبَر ريسمان" ـ كه همانگونه كه خواهيم ديد ده بُعد اوليه را فرض ميگيرد ـ تأييد شده است. هيو راس (Hugh Ross) از مسيحيان كليساي انجيلي و داراي درجي دكتري در رشتي اخترشناسي است. او يكي از كتابهايش را به ده بُعد در نظريي "اَبَر ريسمان" و آنچه كه وي آن را فرابُعدي خداوند (extra-dimentionality of God) مينامد اختصاص داده است. او عبارات فراواني را از كتاب مقدس نقل ميكند كه در آنها گفته شده است خداوند، پيش از آفرينشِ جهان نيز كارهايي را انجام داده است، مانند اين تعبير كه: "[حضرت] مسيح، پيش از پيريزي جهان، برگزيده شده بود". (1 Pet. 1:20) بدين‌ترتيب، راس استدلال ميكند خداوند بايد از طريق يك بُعد اضافي زمان كه روي‌هم‌رفته مستلزم يازده بُعد ـ و نه ده بُعد ـ است عمل كرده باشد. در تجربه‌هاي عادي ما، [تحقق] اشيا در سه بُعد، ممكن است و آنها نمي‌توانند در دو بُعد تحقق يابند.
در تكه‌اي از يك كاغذِ دو بُعدي، نوك قلمِ شما در نقطي الف فقط در صورتي مي‌تواند به نقطي ب برسد كه از مجموعه نقاط ميانِ آنها عبور كند اما با اضافه شدن بُعد سوم، قلم شما فقط مي‌تواند تكه كاغذ فوق را در نقطي الف ترك كند و ناگهان در نقطي ب ظاهر شود. راس مي‌گويد به همين ترتيب، خداوند مي‌تواند با استفاده از آن ابعادِ اضافي مذكور، اموري را به انجام برساند كه در غير آن صورت، ممكن نبود. براي نمونه [حضرت] مسيح مي‌توانست با بي‌اعتنايي به نيروي جاذبه [گرانش] بر روي آب راه برود و نيز مي‌توانست پس از دوباره زنده شدن، از درب بسته عبور نمايد و با حواريونش گفتگو كند. [13] .
از ديد راس وقايع زندگي ما در نظم عادي زماني (به صورت افقي) رخ مي‌دهند كه در آن، علت‌ها بر معلول‌ها تقدم دارند. امّا بُعد زماني خداوند، عمود بر بُعد زماني ما است و با رخدادهاي زماني ما معيت دارد. راس معتقد است اين امر، راه‌حلي را براي تناقض‌نماي اختيار و سرنوشت ازلي فراهم مي‌كند. ما اختيارهاي خود را به طور آزاد در چارچوبِ زماني خودمان انجام مي‌دهيم. امّا آنها همگي با هم در علم و فعلِ خداوند وحدت مي‌يابند. خداوند در ابعادِ چندگاني زمان تحقق دارد و به ما از راه‌هاي غيرمترقبه، قدرت عطا نموده است. اين گونه كشفيات درباري ابعادِ اضافي زمان، به طور بالقوه، موجب ارتقاي چشمگير آگاهي مسيحيان از گستري قدرتي كه خداوند در اختيار ما قرار داده است مي‌شود. [14]
به اعتقاد من، اين گونه استدلال‌ها نوعي تفسير لفظ‌مدارانه از كتاب مقدس را پيشاپيش مفروض مي‌گيرد كه اين بيش از آنكه كارگشا باشد مشكل‌آفرين است. اين گروه با جستجوي نظريه‌هاي علمي معاصر در باطن عبارت‌هاي كتاب مقدس، موجب مي‌شوند تا توجه از پيام ديني اصلي آنها منحرف شود. افزون بر اين، به نظر من به كارگيري نظريي اَبَرريسمان به طور خاص در معرض ترديد دارد؛ زيرا اين نظريه، بسيار انتزاعي و نظرپردازانه است و نمي‌تواند به طور تجربي در انرژي‌هايي كه فعلاً در دستگاه‌هاي كنوني شتاب‌دهندي ذرات يا آنها كه براي آينده طراحي شده‌اند در دسترس قرار گيرد. ما مي‌توانيم ابعاد را به‌عنوان راه‌هاي مختلف براي نظم بخشيدن به مجموعه‌اي از رخدادها از منظرهاي متفاوت يا در چارچوب‌هاي گوناگون بنگريم و اين ‌مي‌تواند تمثيل‌هايي را براي الهيات پيشنهاد دهد. امّا در چارچوب فيزيك نظري، ابعاد اضافي به هيچ نيروي فوق طبيعي كه وراي جهانِ فضا و زمان قرار داشته باشد اشاره نمي‌كند. استقلال اگر علم و دين، مشغله‌هايي مستقل و خودمختار به شمار مي‌آيند كه هر يك، گونه‌هاي ممتازي از پرسش‌ها را مطرح مي‌كنند و روش‌هاي متمايزي را به كار مي‌گيرند و نيز هر يك از كاركردهاي ويژه‌اي در حيات انسان برخوردارند، پس آن دو نمي‌توانند متعارض باشند. ما ادعاهايي را كه معناي ديني آفرينش و نيز كاركرد داستان‌هاي آفرينش در حيات انسان را با نظريه‌هايي علمي درباري رخدادهاي فيزيكي در گذشته‌هاي دور، غيرمرتبط مي‌دانند بررسي خواهيم كرد. 1. معناي ديني آفرينش
در فصل نخست، ذيل عنوان حوزه‌هاي مجزا خلاصه‌اي از اين باورِ نوارتدكسي را كه: "كتاب مقدس را بايد جدي ولي نه لفظ‌مدارانه تلقي كنيم"، آوردم. بسياري از عالمان الهيات و محققانِ كتاب مقدس در اين ديدگاه اتفاق‌نظر دارند و مدعي‌اند كه سِفر پيدايش به وجود پيوندي بنيادي و مستدام و ديرپا ميان خداوند و جهان گواهي مي‌دهد. آنان مي‌گويند اين امر با بيان يك داستانِ نمادين و خيالي ـ كه در آن، كيهان‌شناسي دورانِ پيش‌علمي متعلق به آن روزگار فرض شده است ـ انجام مي‌گيرد. اين كيهان‌شناسي، دربرگيرندي امور زير است: [الف] دوره‌اي كوتاه براي تاريخ زمين؛ [ب] اخترشناسي زمين‌مركزي ؛ و [ج] عالَم سه طبقه (كه در آن، بهشت در طبقي بالا و جهنم در زير جهانِ ما جاي داشت). اين ايده‌ها با علم جديد، سازگار نيستند امّا كتاب مقدس، عقايد و مفاهيمي ديني را منتقل مي‌كند كه ما هنوز مي‌توانيم آنها را بپذيريم و از هر گونه كيهان‌شناسي باستاني و جديد مستقل‌اند. سِفر پيدايش، سه حكم الهياتي زير را بيان مي‌كند: (1) جهان اساساً خير (good)،‌ منظم و منسجم است، (2) جهان، وابسته به خداوند است؛ و (3) خداوند، قيوم، مختار و متعالي است و از دو ويژگي هدفمندي و اراده برخوردار است. اينها ويژگي‌هاي خداوند و جهان در هر لحظه از زمان‌اند و نه گزاره‌هايي دربارة رخدادهاي گذشته. [15]
در كتاب مقدس، ايدي آفرينش صرفاً به "آغازها" اشاره نمي‌كند چرا كه همواره با ايدي "فديه‌پذيري" پيوند دارد. خروج و ميثاق در سينا براي بني‌اسراييل به‌عنوان يك ملت، رويدادهايي تعيين‌كننده بودند. اغلب محققان معتقدند نخستين فصل سِفر پيدايش در دوره‌اي نسبتاً متأخر ـ احتمالاً قرن پنجم ميلادي به بعد ـ نگاشته شده است كه از زميني عام‌تري برخوردار گشت و خداوند، به عنوان ربّ طبيعت و نيز پروردگار تاريخ، عبادت شد. دين يهود در آغاز بر فعلِ رهايشگريِ خداوند و وحي تاريخي ـ يعني آفرينش بني‌اسراييل ـ تمركز داشت. [16] در كتاب اشعياي نبي گذشته، حال و آينده را به يكديگر پيوند مي‌دهد. [بر اين اساس] خداوند به‌راستي آفريدگار بني‌اسراييل است ولي خالق همة‌ انسانيت و سراسر طبيعت نيز به‌شمار مي‌آيد. علاوه بر اين، خداوند بار ديگر در آينده، انسان‌هايي دربند را رها خواهد ساخت. اينجا مضموني از "آفرينش نوين" (new creation) وجود دارد كه هماهنگي جديدي را ميان همي ملت‌ها و سراسر طبيعت ـ به بار خواهد آورد. (اشعيا: 40 و 45 و 49).
در عهد جديد نيز آفرينش، از فديه‌پذيري تفكيك‌ناپذير است. نخستين آيه انجيل يوحنا، سِفر پيدايش را به‌خاطر مي‌آورد: "در ابتدا كلمه بود و كلمه، خدا بود… همه چيز به‌واسطة او آفريده شد". اينجا اصطلاح "كلمه" با "لوگوس" (Logos) آميخته است ـ يعني اصل عقلانيت يوناني با ايدي عبراني از "كلمة خداوند" كه در جهان فعّال است. اما سپس يوحنا، آفرينش را به وحي پيوند مي‌دهد: "و كلمه جسم گرديد". از نظر مؤمنان اوليه، خداوند در زندگي و مرگ [حضرت] مسيح، هدف آفرينش را فهمانده بود.
مفهوم آفرينش از عدم در سِفر پيدايش ذكر نشده است. آيات سِفر پيدايش با آشوب آب‌گونه آغاز مي‌شود: "زمين تهي و باير بود و تاريكي بر روي لجه و روح خدا سطح آب‌ها را فرا گرفت". امّا در قرن چهارم، جامعي مسيحي با مكاتب فلسفي رقيب، مواجه شد و آموزي "آفرينش از عدم" را در واكنش به آنها صورت‌بندي كرد. ايدة creatio ex nihilo [يعني آفرينش از عدم]، براي طرد آموزه‌هاي گنوسي كه ماده را شرّ مي‌انگاشت ـ يعني اثر و فعلِ يك وجود نازل‌تر، نه فعل خداوند رهايشگر ـ تعميم يافته بود. در قبال ادعاهايي كه وجود پيشين ماده را محدودكنندي خلاقيت خداوند مي‌انگاشت اين ديدگاه [=آفرينش از عدم] بر اين نكته تأكيد مي‌كرد كه خداوند به همان اندازه كه منشأ ماده است منشأ صورت نيز هست. در مخالفت با "همه‌خداانگاري"، اين نظر پافشاري مي‌كرد كه جهان، الوهي و يا بخشي از خداوند نيست، بلكه از خداوند متمايز است. برخلاف ايده‌اي كه جهان را جلوه‌اي از خداوند مي‌انگاشت ـ يعني ساخته‌شده از جوهر الوهي كه با او در صفات، شريك است ـ "آفرينش از عدم" بيان مي‌كرد كه خداوند، متعالي و اساساً متمايز از جهان به شمار مي‌آيد. اين‌گونه تأكيدها و اظهارنظرهاي هستي‌شناختي و اشاره نكردن "به آغاز زماني" (temporal beginning) در اوايل دوران تثبيت هويت مسيحيت، حايز اهميت بود.
در قرن چهارم، اگوستين (Augustine) تمايل داشت تفاسير استعاري (metaphorical) يا مجازي (figurative) سِفر پيدايش را بپذيرد و مي‌گفت قصد كتاب مقدس آن نبوده است كه به ما چنين چيزهايي را به‌عنوان صورت و هيأت آسمان‌ها تعليم دهد. خداوند نمي‌خواهد به انسان‌ها چيزهايي را بياموزد كه ربطي به رستگاري آنان ندارد. او بر اين باور بود كه آفرينش، رويدادي زماني نيست بلكه زمان همراه با جهان آفريده شده است. آفرينش، يك فعل غيرزماني است كه طيّ آن، زمان به‌وجود مي‌آيد، و عملي است مداوم كه خداوند با آن جهان را حفظ مي‌كند او مي‌گفت: "پرسش از اينكه خداوند، پيش از آفرينش جهان چه مي‌كرده است؟ بي‌معنا است، زيرا زمان، بدون "جهانِ مخلوق"، تحقق نداشت". [17]
توماس اكويناس (Thomas Aquinas) در قرن سيزدهم، آغاز زماني [= حدوث زماني] را به‌عنوان بخشي از كتاب مقدس و سنت پذيرفت و گفت "آفرينش در زمان" به آشكارسازي قدرت خداوند كمك مي‌كند. امّا او استدلال كرد جهاني كه همواره وجود داشته باشد نيز به همان اندازه، به خداوندِ آفريدگار و حافظ، نيازمند است. آنچه كه از نظر الهيات، اساسي و مهم است مي‌توانست بدون ارجاع به يك آغاز يا يك رويداد منفرد، بيان شود. مطمئناً يكي از روايت‌هاي او از "برهان كيهان‌شناختي" (cosmological argument) يك آغاز را در زمان فرض مي‌كرد. هر معلول، علتي دارد كه به‌نوبة خود، معلول علتي پيشين است و به علت نخستين مي‌رسد كه سلسله عليت را آغاز كرده است. امّا در روايت ديگر او مي‌پرسد: چرا اساساً چيزي وجود دارد؟ و پاسخ مي‌دهد كه كل سلسلة عليت، خواه متناهي يا نامتناهي، به خداوند تكيه مي‌كند. تقدم خداوند، از نوع تقدم متافيزيكي است نه زماني.
مضموني فرعي و درجة دوم براي آفرينش مدام،‌ از دوران كتاب مقدس تاكنون وجود داشته است. ادموند ياكوب (Edmond Jacob) گفته است درحالي كه نصوص فراواني از كتاب مقدس به آفرينش بسيار كهن اشاره دارند، نصوص ديگري كه عموماً قديمي‌ترند، تمايز كمتري ميان آفرينش و بقاي عالم ترسيم مي‌كنند و سخن گفتن درباري آفرينش مدام را براي ما ممكن مي‌سازند. [18] خداوند، هنوز هم، از راه روندهاي طبيعي در حال آفرينش است. "نباتات را براي بهايم مي‌روياند، و سبزه‌ها را براي خدمت انسان… چون روح خود را مي‌فرستي آفريده مي‌شوند و روي زمين را تازه مي‌گرداني." (مزامير 104: 14 و 30)
اما حتي اگر شش روز مطرح‌شده در سِفر پيدايش را به‌طور تحت‌اللفظي (literally) تفسير نكنيم آيا براي زمان بايد آغازي حقيقي درنظر بگيريم؟ در اينجا عالمان الهيات به چند گروه تقسيم مي‌شوند. از يك نظر، مفهوم كتاب مقدس دربارة زمانِ خطي و متناهي به ديدگاه غرب درباره تاريخ، مدد رسانده است. غرب با فرهنگ‌هاي باستان و اديان شرق كه زنجيره‌اي بي‌پايان از چرخه‌ها را مسلم مي‌انگاشتند تفاوت داشته است. اين فرهنگ‌ها عموماً علاقه كمتري را به رشد تاريخي (historical development) نشان داده‌اند. اما ديگر عالمان الهيات اظهار مي‌كنند كه در مفهوم الهياتي آفرينش، حتي وجود آغاز براي زمان، امري ضروري نيست. براي نمونه ديويد كلسي (David Kelsey) مي‌گويد تجربي اساسي حق‌شناسي نسبت به موهبت حيات، با نظرپردازي‌هايي كه دربارة رويدادهاي منحصربه‌فردِ آغازين انجام مي‌شود پيوند ضروري ندارد. او معتقد است كه علم و دين، پرسش‌هاي متفاوتي را مطرح مي‌كنند كه نبايد با يكديگر خلط شوند. [19] او از روايت قوي تز استقلال جانبداري مي‌كند. 2. نقش داستان‌هاي آفرينش
در فصل اول [بنگريد به "زبان‌هاي متفاوت"] ملاحظه كرديم كه تحليلگران زباني ادعا مي‌كنند داستان‌هاي آفرينش نقش‌هايي را در زندگي انسان ايفا مي‌كنند كه با نقش نظريه‌هاي علمي كاملاً متفاوت است. مردم‌شناسان و تاريخ‌داناني كه دربارة اديان جهان تحقيق مي‌كنند خاطر نشان ساختند كه مردم در همي فرهنگ‌ها درصدد آن‌اند تا حياتشان را در چارچوب يك نظم كيهاني جاي دهند. علاقي انسان به منشأ مي‌تواند تا اندازه‌اي، نظرپردازانه يا تبييني باشد. امّا عمدتاً از نيازش به فهمِ اينكه ما در چارچوبي بزرگ‌تر از معنا و هدف، چه هويتي داريم ناشي مي‌شود. داستان‌هاي آفرينش، الگوهايي را براي رفتار انسان و نمونه‌هايي آرماني از حيات اصيل بشري كه با نظم جهاني هماهنگ است در دسترس قرار مي‌دهند. آنها روابط اساسي ميان حيات انسان و جهان طبيعت را تصوير مي‌كنند. اغلب اين داستان‌ها، ساختارهايي از يگانگي و خلاقيت را در قبال نيروهاي فروپاشي و آشوب، تبيين مي‌كنند.
داستان آفرينش بابلي ـ كه قديمي‌تر از سِفر پيدايش است ـ نيز با آشوب آب‌گونة اوليه آغاز مي‌شود. يكي از شخصيت‌هاي داستان مذكور، اهريمن دريا [Rahab] است كه در چند عبارت كتاب مقدس ذكر شده است. نصوص بسياري در كتب مقدس عبري، تنازعي مستمر را ميان آشوب و نظم مي‌پذيرند و به استمرار شر و آسيب‌پذيري آفرينش اذعان دارند. [20] ولي داستان كتب مقدس در تأكيدش بر قيوميت و تعالي خداوند و شأن انسان آشكارا با ديگر داستان‌هاي قديمي آفرينش، متفاوت است. خداوند، هدفمند و قادر تصوير شده است كه تنها با كلمه (Word) مي‌آفريند. امّا آفرينش با پيروي از طرحي جامع و منجر شدن به يك كل هماهنگ و به‌هم‌پيوسته، منظم و سنجيده است. در حكايت بابلي، انسان براي خدمت به خدايان آفريده شد اما در سِفر پيدايش، به انسان، موقعيتي ويژه در طرح خداوند داده شد به‌نحوي كه بر ساير مخلوقات برتري دارد. [21] توضيح سِفر پيدايش با شرح بابلي در باورهايي كه بيان مي‌كنند متفاوت است اما نقش‌هاي يكساني را ايفا مي‌كند و با نيازهاي يكساني از انسان‌ها مواجه مي‌شود.
جامعه ديني به انحاي گوناگون در داستان‌هاي مقدس خود تصرف مي‌كند و در آنها شركت مي‌جويد. اغلب اين داستان‌ها، نمادين [سمبوليك] بوده و يا در "آيين‌هاي عبادي" (rituals) اجرا مي‌شوند. فردريك استرنگ (Frederick Streng) از نسلي سخن مي‌گويد كه به‌سوي داستان‌هاي ديگري كه "ساختار اساسي واقعيت را آشكار مي‌سازند"، پيش مي‌رود. ميرچيا الياده (Mircia Eliade) مي‌گويد الگوهاي عبرت‌انگيز گذشتة دور، در مراسم نيايش و آداب آييني زنده نگه داشته مي‌شوند. [22] در چند مزمور اوليي كتاب مقدس، يك آيين شادماني را بيان مي‌كنند كه در آن، زندگي بني‌اسراييل در ربط با خداوندِ آفريدگار جشن گرفته مي‌شود. (مزامير 93 و 94). در نيايش صبحگاهي يهوديت سنتي "از زمان حال" استفاده مي‌شود: خدايا ستايش ترا سزا است، اي سرور ما، خداوند پادشاه جهان؛ تو چرخه‌هاي روشنايي و ظلمت را برقرار ساختي؛ تو نظمِ همي آفرينش را مقدر ساختي… از بركت خير تو، فعل آفرينش به‌طور پيوسته و روزبه‌روز نو مي‌شود. [23]
ايدة آفرينش را همچنين مي‌توانيم به عنوان تعبيري براي تجربه‌هاي بشري ديرپا در نظر بگيريم مانند: (1) معنايي از وابستگي، تناهي و امكان؛ (2) واكنشي از شگفتي، وثوق و حق‌شناسي نسبت به حيات و تأييد و پذيرش جهان؛ و (3) بازشناسي وابستگي متقابل، نظم و زيبايي در جهان. ايدي ديني آفرينش با شگفتي و حق‌شناسي نسبت به موهبت حيات آغاز مي‌شود. آموزه‌هاي الهياتي، كوششي براي تفسير چنين تجربه‌هايي در چارچوب سنت تاريخي خاص به شمار مي‌آيند. معناي الهياتي آفرينش با تنوعي از كيهان‌شناسي‌هاي فيزيكي باستاني يا جديد مي‌تواند تركيب شود و مستلزم هيچ‌يك از آنها نيست. بدين‌سان، طرفداران تز استقلال معتقدند كه پرسش‌هاي مطرح‌شده از سوي اخترشناسان و عالمان الهيات با يكديگر متفاوت‌اند. روش‌هاي پژوهشِ هر يك، گزينشي است و محدوديت‌هاي خاص خود را دارد. همان‌طور كه تحليلگران زباني و مردم‌شناسان خاطرنشان كرده‌اند زبان علم و زبان دين، نقش‌هاي كاملاً مختلفي را در زندگي انسان برعهده دارند. هدف علم، فهم روابط قانونمند در ميان پديده‌هاي طبيعي است، درحالي كه هدف دين، پيروي از شيوه‌اي از زندگي در چارچوب وسيع‌تري از معنا است. در اينجا مورد خوبي براي مدل استقلال فراهم مي‌شود زيرا در اين مدل دو حوزي مزبور به عنوان مشغله‌هايي جدا و مستقل تلقي مي‌شوند، و امكان هر گونه تعارض ميان آن دو برطرف مي‌شود. امّا همان گونه كه خاطر نشان ساختم بهاي اين گونه جدايي سفت و سخت، آن است كه روابط مثبت و تركيب منسجم ميان آنها نيز از ميان مي‌رود. گفتگو
طرفداران [مدل] گفتگو اعتقاد دارند كه علم داراي پيش‌فرض‌هايي است و نيز پرسش‌هايي مرزي را مطرح مي‌سازد كه خود نمي‌تواند بدانها پاسخ گويد. اين دسته از متفكران اظهار مي‌كنند كه سنت‌هاي ديني مي‌توانند پاسخ‌هايي ممكن را براي اين گونه پرسش‌ها پيشنهاد دهند بي‌آنكه يكپارچگي علم نقض شود. [در اينجا] تمايز ميان رشته‌ها محفوظ مي‌ماند امّا گفتگويي جدي و عميق مي‌تواند پديد آيد. دو عنواني كه از كيهان‌شناسي براي گفتگو برمي‌خيزد عبارت‌اند از "فهم‌پذيري" و "امكان جهان". ........................................................................................................................... منبع:فصلنامه ذهن ،‌شماره 25
09:32 - 5 دی 1385

0 بازدید




1 پاسخ