"حركت جوهري" ونتايج فلسفي آن
خبرگزاري فارس: ما در اين نوشتار برآنيم تا ضمن تبيين اين اصل و معرفي نتايج آن ومشخص نمودن نقش هريك از آنها در گشودن بابي تازه در حوزه فلسفه، سير تطوّر فكر حركت جوهري را روشن كنيم و انديشه نويني را كه ملاّصدرا مطرح كرده و موجب ايجاد تحوّلي در آن گشته است، مورد بحث و بررسي قرار دهيم.
حركت جوهري يكي از مهمترين مباحث فلسفي در تاريخ فرهنگ و فلسفه اسلامي است كه بنام صدرالمتألهين شيرازي معروف و مشهور شده است. ملاّصدرا در پرتو اين نظريّه، تفسير فلسفي نويني از حركت ارائه ميدهد كه اساسا با تبيين فلسفي ارسطو و ابنسينا متفاوت است. سخنان وي در دفاع از حركت در جوهر و اثبات ناآرامي و بيثباتي نهادي در بنيان همه كائنات مادّي آنچنان عميق و قابل توجه است كه هنوز هم جاي پژوهش و ژرف انديشي در زواياي مختلف آن وجود دارد. بايد اذعان نمود كه اين نظريّه و تأثير عميق و پردامنه آن بر تفكّر فلسفي مسلمين بهيچ روي كمتر از اهميت نسبيت عام انيشتن در فيزيك و يا فلسفه پويش وايتهد در قلمرو فلسفه نيست.
اين اصل، بنياد جهان بيني ملاّصدرا را تشكيل ميدهد. در پرتو اين اصل است كه وي تبيين فلسفي نويني از مسائل دقيق طبيعي و مابعدالطبيعي از جمله حدوث زماني عالم، رابطه ميان ثابت و متغير، خلق عالم، آفرينش مستمر، ارتباط نفس و بدن، معاد جسماني و مسائل گوناگون مربوط به معاد را ارائه ميدهد و داستان حركت و تحوّل و همه جايي و همگاني بودن آنرا همراه با توابعونتايج فلسفياش درمعناييعميقووسيع و از ديدي بسيار قوي و مؤثّر مورد تحليل و تبيين قرار ميدهد.
اين اصل را بايد بعنوان يك نظريّه جامع و وحدت بخش كه يكجا از مبدأ و معاد حكايت ميكند، بمنزله يكي از ويژگيهاي اساسي و ممتاز نظريّهپردازي ملاّصدرا بشمار آورد.
ما در اين نوشتار برآنيم تا ضمن تبيين اين اصل و معرفي نتايج آن ومشخص نمودن نقش هريك از آنها در گشودن بابي تازه در حوزه فلسفه، سير تطوّر فكر حركت جوهري را روشن كنيم و انديشه نويني را كه ملاّصدرا مطرح كرده و موجب ايجاد تحوّلي در آن گشته است، مورد بحث و بررسي قرار دهيم.
جايگاه نظريه حركت جوهري در نظام هستيشناسي صدرالمتألهين
حكيمان تا قبل از طلوع نظريه حركت جوهري، عموما بر اين مطلب متفق بودند كه حركت و تحوّل در جوهر يك شيء، امري نامعقول و امكانناپذير است. سخنان عارفان و متكلمان اسلامي را كه قائل به آفرينش مستمر بودهاند ميتوان تا حدي قابل انطباق بر اين نظريه دانست1 امّا كسي كه اين مسئله را صريحا عنوان كرد و شجاعانه بر اثبات آن پاي فشرد، فيلسوف عظيم الشأن جهان اسلام- صدرالمتألهين شيرازي - است. او كه حركت را چيزي جز تجديد و تجدّد مداوم عالم در هر چون حركت از "عوارض تحليلي" وجود است، حيثيت حركت از حيثيت وجود شيء انفكاك عيني ندارد، بلكه آنچه در خارج است فقط وجود بيقرار و ذاتي ناآرام است و ايندو فقط در تحليل عقلي از يكديگر جدا هستند.
لحظه نميداند، در نظام فلسفي خود به اين نتيجه ميرسد كه نه تنها اعراض، بلكه خود جوهر عالم هم همواره در حركت و نوآفريني است.
ابن سينا در كتاب شفاء2 به استناد شبهه عدم بقاء موضوع با صراحت غير قابل تأويلي به نفي حركت جوهري پرداخته، آن را ناممكن ميداند. وي هر چند بعنوان يك فيلسوف متألّه مايل است كه بقا و پايندگي جهان را در هر آن و هر لحظه، وابسته به آفرينش و اراده ذات باري بداند، امّا چون گرفتار شبهه فوق است، صريحا به انكار حركت در جوهر ميپردازد. از نظر وي چيزي كه موهم حركت ممتدّ جوهري است، در واقع فاقد امتداد، بلكه امري منقطع و پر از فواصل است كه در تحت تصرّف نيرويي خارج از قلمرو طبيعت قرار دارد.
او در مورد پيوند علل اربعه و درست در مورد همان مثال ارسطويي درباره بوجود آمدن فرد انسان و تطوّر حالات او ميگويد:
"كذلك يستحيل و يتغيّر الي ان يشتدّ فينفصل، لكن ظاهر الحال توهم انّ هذا سلوك واحد من صورة جوهريّة الي صورة جوهريّة اخري و يظنّ لذلك انّ فيالجوهر الحركة و ليس كذلك بل هناك حركات و سكونات كثيرة"3.
نكته اساسي و مهم در سخن ابن سينا دقيقا در همين سكونات نهفته است. سكونات را ابن سينا بعنوان آنات غير ممتد زماني چون فاصلههايي ميداند كه در آن فاصلهها، واهبالصور صورجوهري را با فراهم شدن مقدّمات اعطاء ميكند. از نظر او، خلقت انسان به اينصورت نيست كه صورتهاي مختلف نطفه، علقه، مضغه، و غيره بصورت يك حركت ممتد و مداوم در خارج تحقق پيدا كند، بلكه به اينصورت است كه حركات كمّي و كيفي خاصّي، مادّه رابراي قبول صورت، مستعد ميسازد و در لحظهاي كه قابليّت قبول به نقطه كمال خود ميرسد، واهب الصور آنرا افاضه ميكند.پس حركت در جوهرنيست، چون صور جوهري، محصول حركت نبوده بلكه مخلوق اراده خالقي خارج از سير دروني طبيعت ميباشد.
درست در همين جاست كه فلسفه ابنسينا و اساسا تفكّر فلسفي مسلمين از فلسفه ارسطو جدا ميشود. ابنسينا فاعليّت خدا را از نوع فاعليّت ايجادي ميداند. او در شفا سعي دارد تا تبييني فلسفي از تمايز ميان فاعل طبيعي و الهي ارائه دهد. از نظر او فاعل طبيعي (چنانكه در جهان بيني ارسطو ذكر شده است) مبدأ تحريك و فاعل الهي(آنگونه كه در فلسفه اسلامي در كنار فاعل طبيعي مورد توجّه قرار گرفته است) مبدأ وجود است.
"و ذلك لانّ الفلاسفة الالهيين ليسوا يعنون بالفاعل مبدأ التحريك فقط كما يعنيه الطبيعيون، بل مبدأ الوجود و مفيده مثل الباري للعالم و امّا العلّة الفاعليّة الطبيعيّة فلا تفيد وجودا غير التحريك بأحد انحاء التحريكات، فيكون مفيد الوجود في الطبيعيات مبدأ حركة"4.
بديهي است كه چنين فاعلي بمعني مبدأ وجود و بمعني خالق و معطي وجود نه در قالب فكر يوناني ميگنجد و نه عقيده ارسطو است.
ارسطو اين بحث را در جايي كه رابطه و نسبت عالم متغير و محسوس را با فعليّت محض مورد بحث قرار داده است، آورده و فعليّت محض را علت غايي موجودات دانستهاست.5ازنظراوفعلمحض،علت فاعلي عالمنيست.
اساسا برخلاف عقيده و انديشه اسلامي، فكر و فلسفه ارسطو بر اين پايه استوار است كه چيزي از عدم بوجود نيامده، هستي فقط از هستي پديد ميآيد6. بهمين دليل، براي فلسفه ارسطويي چگونگي بوجود آمدن موجودات از عدم، مسئله فلسفي نبوده، مسئله و معضل فلسفي او را چگونگي آمدن هستي از هستي تشكيل ميداده است و براي حل همين مسئله و معضل است كه ارسطو اصل حركت را بعنوان يك اصل اساسي در فلسفه خود مطرح اينكه هر موجودي به اقتضاي فقر وجودياش به نفي خود گرايش دارد، دقيقاً همان معنايي است كه بطور متعارف از مفهوم سيلان و تجدّد ادراك ميشود. اينجاست كه برحسب نظريه حركت جوهري ميگوييم هر پديده مادي در ذات و جوهر خود دگرگون شونده است و وجود آن در هر لحظه مفروض غير از وجود آن در لحظهاي ديگر است و فعل خلق دائم از سوي ذات مطلق الهي بيوقفه افاضه ميشود.
ارسطو در اين چارچوب فكري است كه سلسله حركات و محرّكات را به محرّك نامتحرّك منتهي ميكند و آن را بعنوان موجودي كه فاقد هر نوع حركت و تغييري بوده و صرف كمال و كمال محض است، تئوس، يعني خدا مينامد؛ خدايي كه چون كمال محض است بايد فاقد هرگونه حركت و تغييري در ذات خود باشد؛ چون حركت و تغيير براي وصول به كمال بالاتر و رفع نقص وجود در هستي محدود ميباشد.7
لازمه منطقي چنين سخني اين نيست كه از نظر ارسطو، خدا صرف وجود و وجوب محض است. او در فلسفه خود نسبت ميان علت نخستين را با وجود مورد بحث قرار نميدهد. اگر ارسطو به اين حقيقت پي ميبرد كه خدا عين وجود است، امكان نداشت كه بتوان او را در غفلت از قبول خلقت معذور داشت. از نظر او هم خدا و هم جهان و هم حركت، ازلي بوده و خدايتعالي، جهان را بوجود نياورده و منشأ و موجد عالم نيست.
چنين خدايي با خداي اسلامي بسيار متفاوت است. از اينرو تغيير خداي ارسطويي به خداي اسلامي را ميتوان يكي از بزرگترين حوادثي دانست كه در تاريخ تطوّر فكر فلسفي رخ داده و به تبع آن مسير فلسفه ارسطويي در سنّت اسلامي و سپس در سنّت مسيحي و غربي تغيير يافته است .
در كنار اين دگرگوني اساسي و جوهري، دگرگونيهاي ديگري از جمله دگرگوني در انديشه حركت ارسطويي توسط ابنسينا و همچنين تحوّل مجدّد آن در چارچوب انديشه ملاّصدرا بچشم ميخورد. بعد از مسئله ارتباط خدا و جهان هيچ مسئلهاي براي فلاسفه اسلامي مهمتر از اين مسئله نبوده است. اين مسئله يكي از مواردي است كه آشكارا نشان ميدهد كه چگونه در فلسفه ابنسينا فكر فلسفي در جهان اسلام از فكر فلسفي در يونان از حيث تعمّق در مباحث مشترك اين دو فلسفه پرمايهتر شده است و چگونه در فلسفه ملاّصدرا با تفاوتي ژرف و بنيادين در سير تطوّر فكر فلسفي مواجه ميشويم. دنياي اسلام نميتوانست و نميتواند طرز تفكّر ارسطويي را پذيرفته، علت فاعلي را در طبيعت اشياء و بدون اعمال نفوذ يك نيروي ماوراء طبيعت بداند. بلكه براي اسلام و فلاسفه آن، در تمام مراحل، مسئله خلق مطرح است كه بر اساس آن تمام موجودات عالم امكان، چه محسوس و چه غير محسوس، مخلوق حقاند.
بنابراين براي پذيرفته شدن فلسفه ارسطويي در جهان اسلام، ناگزير ميبايست علاوه بر مابعدالطبيعه، بخشي از طبيعيات نيز حالت ديگري بخود ميگرفت. چنين تحوّلي را كه مستقيماً تصرّف در حركت ارسطويي است، در انديشه ابن سينا با صراحت و با تأكيد فراوان ميتوان يافت. از نظر ابنسينا حركت تنها به معناي امكان انحاء وجود در موجوداتي كه پيوسته پديد ميآيند و ناپديد ميشوند، نيست؛ بلكه به معناي امكان ذاتي وجود در خود موجوداتي است كه قبول صيرورت ميكنند. او با وارد كردن امتياز وجود و ماهيّت و امكان ذاتي در نظام فلسفي خود اثبات ميكند كه تمام موجودات امكاني از آن نظر كه وجود آنها از غير است، مخلوقاند. اين امكان ذاتي باعث ميشود كه عالم، چه محسوس و چه نامحسوس از نظر ارتباط با مابعدالطبيعه، جلوه جديدي بيابد كه اهميّت بسيار دارد و موقعي به اهميّت آن پي ميبريم كه مسئله فاعليّت وجودي حق را مطرح كنيم.
به اين ترتيب در اثر تلاقي دو انديشه از بنيان متفاوت يوناني واسلامي و مزج آندو و با حفظ غلبه اصول فكر اسلامي بر يوناني، محور اصلي فيزيك و متافيزيك ارسطويي ساقط شد و انديشه نويني بر اساس فكر يوناني و اسلامي جايگزين آن گرديد، اين انديشه با آنكه دقيق و قابل تحسين بود، فيلسوفان را با مشكلي مواجه كرد كه هر بدن روحي دارد كه صددرصد از آن اوست و در زمينه خود او وجود يافته و دنباله حركت مادّي آن بدن است. بر اين اساس هيچگاه نبايد پنداشت كه هر شخصي روحي دارد كه از ابتدا تا انتهاي عمر همراه اوست.براي رفع آن ناگزير بودند به حركت جوهري "وجودي" روي آورند كه ملاّصدرا آنرا پذيرفته و بصورت اساس نويني براي جهانشناسي فلسفي خود عرضه كرده بود.
در فلسفه ملاصدرا، حركت طبيعي ارسطويي و تغيير دفعي يك جوهر به جوهر ديگر كه ابنسينا آن را همراه با تغيير تدريجي پذيرفته و از آن به كون و فساد تعبير كرده است، جاي خود را به حركت جوهري "وجودي" ميدهند كه از منبع فيض لايزال الهي كه دائم الفيض و دائم الفضل است، نشأت ميگيرد، البته با توجّه به اين نكته كه منبع فيض، ايجاد حركت نميكند، بلكه موجد صور دائمي بهم پيوستهاي است كه نفس حركت ثمره آن است.
صدرالمتألهين بالصراحة اظهار ميدارد كه تحريك در حركت جوهري اين نيست كه محرّك به چيزي حركت دهد "يجعل وجود الشيء متحركاً"، بلكه تحريك همان ايجاد و آفرينش است كه محرّك در آن موجِد چيزي است كه ذاتياش سيلان و تصرّم است "يجعل وجود الشيء". در واقع طبق حركت جوهري حركت و متحرّك در خارج يك چيزند كه همان وجود گذرا و سيّال ميباشد و سيلانيت و گذرابودن حركت، لازم وجود متحرك است.
"و كلّ مايكون من لوازم وجود الشيء الخارجي فلم يتخلل الجعل بينه و بين اللازم بحسب نحو وجوده الخارجي فيكون وجود الحركة من العوارض التحليلية لوجود فاعلها القريب8."
بنابراين جعل متحرك، جعل حركت و سيلانيّت هم هست و اينطور نيست كه حركت نيازمند علّت و جاعل جداگانهاي باشد، زيرا حركت، ذاتي متحرك است و متحرك قطع نظر از حركت هويّتي ندارد. اينطور نيست كه حركت در مرحله بعد از تحقق به آن ملحق شود، بلكه از حاقّ ذات آن (يعني از حاقّ وجودش) انتزاع ميشود، بطوريكه نحوه وجود، نحوه سيلاني است. لذا نيازمند علتي جداگانه نميباشد، بلكه جعل وجود متحرك، جعل حركت هم هست.
اين سخن و اين انديشه است كه ديگر نه از لحاظ محتوا و نه از لحاظ ارتباط علل اربعة با يكديگر، با انديشه ارسطو نميتواند سازگار باشد. تمام حركتي را كه ارسطو در نفس طبيعت و از طبيعت ميداند، ملاّصدرا در محور وجود مطرح ميكند و بقدرت خلاّقه الهي برميگرداند.
بدين ترتيب، ملاحظه ميكنيم كه ملاّصدرا چگونه بر اساس نظريّهاش در باب حركت جوهري تبييني كاملاً متفاوت با سخن ارسطو در باب فاعل حركت طبيعي ارائه ميدهد. از نظر او فلسفه طبيعي ارسطويي تا هركجا كه پيش رود و براي تفسير تحوّل و حركت بياناتي داشته باشد، باز هم از نظر فلسفي جاي اين سؤال هست كه موجِد؛ يعني بوجود آورنده چيزي كه داراي حركت طبيعي ذاتي است، چيست و چرا و چگونه چنين موجودي از سيلان بهرهمند است؟ فلسفه طبيعي از اين جستجو ميكند كه ساختمان فلان شيء چيست؟ بسيط است يا مركب و شرايط تحوّل و تبديلش به شيء ديگر كدام است، امّا از اينكه حركت چيست و هستي چيزي چگونه بايد باشد تا حركتپذير باشد و... سخني نميگويد، اين شأن و حق فلسفه مابعدالطبيعه است كه نفياً و اثباتاً در اينباره سخن بگويد.
حال با توجه به اين مطلب است كه فلسفه ملاصدرا تفاوتي ژرف با فلسفه ارسطو پيدا ميكند چراكه ارسطو بحث خود را در باب حركت، در طبيعيات آورده است و از طريق آن بتمايز مابعدالطبيعي ميان انيّات محسوسه و غير محسوسه منتهي ميشود. در واقع، هدف اصلي ارسطو در فلسفهاش تبيين طبيعت، يعني از (كجايي) و (چرايي) جهان مشهود و ملموس است كه انسان در آن زندگي ميكند و بطور مداوم با آن سروكار دارد. همين هدف اصلي است كه بنوبه خود نيز ماهيت متافيزيك وي را مشخص ميكند. يعني اگر لزوم تكميل نظام طبيعيات وي، آنطور كه او عالم طبيعت را ديده، نميبود براي او نه علم مابعدالطبيعه ضرورت داشت و نه اين علم در نظام فكري او معنا و محتوايي پيدا ميكرد. بنابراين متافيزيك ارسطو، امر غير وابسته به فيزيك و به جهان طبيعت؛ يعني بدور از واقعيات محسوس و ملموس نيست.
ملاّصدرا بر خلاف ارسطو و ابنسينا9 بحث حركت را موجودي كه هويّتي گذرا دارد و از جنبه هستي پذيري متكي به علت خويش است، آنچه را از علت دريافت ميكند همان هستي اوست، يعني خالق به او حركت نميدهد، بلكه خود او را به او ميدهد.
بحثي مربوط به متافيزيك ميداند و آن را در ذيل يكي از مسائل تقسيمي فلسفه خود تحت عنوان تقسيم وجود به ثابت و سيال مورد بحث و بررسي قرار ميدهد. او در اسفار تعبير دقيقي دارد كه نشانگر طرح بحث حركت در فلسفه اولي است. وي ميگويد:
حركت (تجدّدالامر) است نه (الامرالمتجدّد) و ادامه ميدهد كه ثابت بودن حركت براي فرد متجدّد سيال، همانند عروض عرض براي موضوع نيست، بلكه از (عوارض تحليلي) است كه نسبتش با موضوع نسبت فصل به جنس است10.
و حكيم سبزواري هم در حاشيه بر اسفار دارد كه:
"الاّ انّ الحركة الجوهرية كسيلان الطبيعة ليست من لواحق الجسم بل من مباديه لانّ وجود الطبيعة سيال و هي فصل الجسم مقدّم عليه فهذا تخصص بنفس الطبيعة لابعدها"11.
از سخنان فوق چنين نتيجه گرفته ميشود كه از نظر ملاّصدرا و پيروان او حركت وشدن در مقابل بودن بمعناي هستي نيست، بلكه حركت و شدن خود نوعي هستي و بودن است و در نتيجه بودن بر دوگونه است: بودن ثابت و بدون بعد زماني كه قابل اندازهگيري با معيارهاي زماني نميباشد و از اينرو دستخوش تحوّل و دگرگوني واقع نميشود، و ديگري بودن سيال و داراي بعد زماني كه در امتداد زمان گسترش مييابد و بودنش عين دگرگون شدنش ميباشد. چنين وجودي بحسب براهين عقلي يا ذاتا مادّي است و يا متعلق و متحد با ماده است، چنانكه روح انسان مادام كه نوعي تعلق و اتحاد با بدن دارد داراي خاصيت حركت و دگرگوني ميباشد.
ملاصدرا اساسا حركت را در خارج بوسيله برهان عقلي و نفي استدلالهاي پارميندس و زنون اثبات ميكند و نه بوسيله ادراكات حسي. از نظر او حركت يك معقول ثاني فلسفي است نه مفهومي ماهوي و بحث پيرامون آن يك بحث صددرصد فلسفي و متافيزيكي است نه بحثي در قلمرو علوم تجربي؛ زيرا او معتقد است كه مفهوم حركت از راه تجريد و تعميم ادراكات حسي بدست نيامده است، بلكه مانند ساير مقولات متافيزيكي از تحليل و تفسير ذهن نسبت به مدركات حضوري حاصل شده است. به اين ترتيب كه ما جريان "وجودي" و امتداد آن را در طول زمان ابتدا با علم حضوري درك ميكنيم و خواص حركت را با تجزيه و تحليلهاي عقلي و بصورت معقولات ثاني فلسفي ميشناسيم، سپس با تطبيق اين خواص بر اشياء خارجي بوجود حركت در عالم خارج پي ميبريم.
اين حقيقت را با توجه به نكتهاي كه از ملاصدرا نقل كرديم، ميتوان بگونه ديگري تبيين كرد و آن اينكه: چون حركت از "عوارض تحليلي" وجود است، حيثيت حركت از حيثيت وجود شيء انفكاك عيني ندارد، بلكه آنچه در خارج است فقط وجود بيقرار و ذاتي ناآرام است و ايندو فقط در تحليل عقلي از يكديگر جدا هستند،12 چنانكه در همه مفاهيم متافيزيكي كه از انحاء گوناگون وجود حكايت ميكنند، امر بدين منوال است. و همانطور كه ثبات، صفتي نيست كه در خارج، عارض وجود ثابت شود، حركت هم صفتي نيست كه در خارج، عارض وجود متحرك شود، بلكه هردو از مفهومهايي هستند كه از دو نحوه وجود حكايت ميكنند.
بنابراين از نظر ملاّصدرا، در حركت جوهري نيازي به موضوع خارجي نيست، زيرا خود شيء در هر لحظه غير از خود آن در لحظه سابق و لاحق است و به ديگر سخن در حركت جوهري برخلاف حركتهاي عرضي حركت و متحرك يكي است. البته ذهن عادي كه ورزيدگي فلسفي ندارد چنين ميپندارد كه هيچ حركتي در خارج بدون متحرك نميشود و اين بخاطر انسي است كه به حركات عرضي و بخصوص حركات مكاني دارد. ولي پس از انس گرفتن به تحليلهاي دقيق فلسفي روشن ميشود كه احتياج حركات عرضي هم به موضوع نه بخاطر "حركت" بودن آنهاست، بلكه بخاطر "عرضي" بودنشان ميباشد و بهمين دليل است كه سكون هم نيازمند به موضوع ميباشد. بنابراين هنگامي كه حركت را در جوهر و ذات شيء ثابت كرديم و دانستيم كه حركت جوهري به معناي سيلان وجود جوهري در امتداد زمان است و خود موجود مادي در دو لحظه باقي نميماند، خواهيم دانست كه چنين حركتي نيازي به فرض موضوع خارجي ندارد و وجود خارجي آن عين حركت است.
رابطه حركت جوهري با اصل تقدّم وجود بر ماهيّت "اصالت وجود"
سخن ملاّصدرا در اثبات حركت جوهري بر اين پايه استوار است كه وجود شيء، همه چيز شيء است و ماهيت امري اعتباري است. اين سخن كه از آن به اصل تقدّم "وجود" بر "ماهيّت" تعبير ميشود، ضرورت ديدگاهي "وجود"ي را براي درك معناي حركت و حقيقت آن فراهم ميسازد. در فلسفه ملاّصدرا حركت "طبيعي" ارسطويي جاي خود را به حركت جوهري "وجود"ي ميدهد. همانطور كه بيان كرديم ملاّصدرا بر خلاف ارسطو وابنسينا بحث حركت را بحثي مربوط به متافيزيك ميداند و آن را در ذيل يكي از مسائل تقسيمي فلسفه خود تحت عنوان وجود "ثابت" و "سيال" مطرح ميكند. منظور وي از وجود در اينجا "حقيقت وجود" است، نه "مفهوم وجود". از نظر او حركت نحوه وجود سيال و وجود سيال مرتبهاي از مراتب "حقيقت عينيه وجود" است.
ملاّصدرا در مقام اثبات اين معنا، اصل فوق، يعني اصل تقدّم "وجود" بر "ماهيّت" را پايه نظام مابعد الطبيعي خود قرار ميدهد. او در پرتو اين اصل با گذر از بحث هاي "مفهومي" رايج در فلسفه هاي گذشته به بحث هاي "وجود"ي، بجاي تفاوت ميان شيء متحرك و شيء نامتحرك كه بر هر دو "موجود" بعنوان معقول ثاني فلسفي اطلاق ميشود، تمايز بين مراتب تشكيكي "حقيقت وجود" را مطرح ميكند. از نظر او "حقيقت وجود" داراي دو مرتبه است: يكي مرتبه وجود ثابت و ديگري مرتبه وجود سيال كه حركت، نحوه وجود سيال و لازم لاينفك آن است.
اين نظريّه، مسئله حركت را بكلّي متحول ميسازد و نگرش جديد و عميقتري را به فيلسوف ميدهد. طبق اين نظريّه، سيلان و تجدّد نحوهاي از هستي ميشود و موجودات متحرك نحوه هستي يافتنشان كه چيزي جز بودنشان نيست، بنحو تدريج و سيلان تصوير ميگردد. بر اين اساس نميتوان بين حركت و متحرك تمايزي را كه در فلسفههاي پيشين، بين عرض و موضوع قائل بودند، مطرح كرد.
صدرالمتألهين در بيان اين نظريّه، سيلان و ثبات را دو وصف تحليلي براي وجود سيّال و ثابت ميداند. چنين اوصافي نياز به موصوف عيني مستقل از وصف ندارند. اين سخن ملاّصدرا اختصاص به حركت جوهري ندارد. بطور كلّي در جميع انحاء حركت، بايد حركت را "عرض تحليلي" براي موضوع بشمار آورد و آن را به "وجود" نسبت داد.
بر اين اساس ميتوان ادّعا كرد كه سئوال از اينكه در حركت جوهري، خود شيء چه ميشود، سئوالي است برخاسته از نگرش اصالت ماهيتي. خود شيء بنا بر اصالت وجود، وجود شيء است و حركت هم نحوه وجود است و بدين لحاظ در حركت جوهري، خود شيء همانوجودمتحركاستنه چيزيكهآن چيزدرحركت است.
"فانّ المتحرك في السواد لابّد ان يكون جسماً اسود لاغير و له حدود مخصوصة غير متناهية بالقّوة بين طرفين متخالفة بالمعني و الماهية عندهم فكذلك للجوهر الصوري عند استكماله التدريجي كون واحد زماني مستمر باعتبار و متصل تدريجي باعتبار و له حدود كذلك والبرهان علي بقاء الشخص هاهنا كالبرهان علي بقاء االشخص هناك فانّ كلاًّ منهما متصل واحد زماني، و المتصل الواحد له وجود واحد و الوجود عين الهوية الشخصيته عندنا و عند غيرنا ممّن له قدم راسخ في الحكمة و لو لميكن الحركة متصلة واحدة كان الحكم بانّ السواد في اشتداده غير باق حقاً و كذا في الصورة الجوهرية عند استكمالها و ليس الامر كذلك، والسرفيه مامرّ من ان الوجود الخاص لكلّ شيء هو الاصل و هو متعين بذاته و قد يكون ذامقامات و درجات بهويّته و وحدته".13
صدرالمتألهين، اتصال را از ضروريّات نحوه وجود سيّال ميداند. از نظر او وجود سيال، وجودي پخش و گسترده است كه هر لحظه و پابهپاي حركت، اجزاء و قطعات آن تحقق ميپذيرند، امّا اين اجزاء و قطعات، وحدتي اتصالي و در نتيجه، وحدت شخصي دارند و بهمين خاطر است كه ميتوان از بقاء موضوع در عين تحوّل جوهري آن سخن گفت. ملاّصدرا درعبارت فوق، وحدت شخصي سياهي را در سياهتر شدن كه مورد قبول طرف مقابل است، ميگيرد و بقاء شخصيت جوهر را هم در عين تحوّل اتصالي، بر همين مبنا استوار ميكند. مبنا در هر دو جا اين است كه متصل واحد، وجود واحد دارد.
اين ملاحظه پيرامون نحوه وجود سيّال به اين رأي رهنمون ميشود كه وجود سيال داراي دو جهت ثبات و ملاّصدرا اساسا حركت را در خارج بوسيله برهان عقلي و نفي استدلالهاي پارمنيدس و زنون اثبات ميكند و نه بوسيله ادراكات حسي. از نظر او حركت يك معقول ثاني فلسفي است، نه مفهومي ماهوي و بحث پيرامون آن يك بحث صددرصد فلسفي و متافيزيكي است، نه بحثي در قلمرو علوم تجربي.
تجدّد است. از جهتي امري است ثابت و دائمي و از جهت ديگر امري است متجدّد و متصرّم. ملاّصدرا معتقد است كه ميتوان براي هر دو جهت واقعيت قائل شد. هم جهت تصرّم و تجدّد كه همان حدوث و فناست، واقعيّت دارد و هم حركت بعنوان يك واحد متصل سيال، امري واقعي است؛ يعني وجود سيال هم باقي است و هم فاني، امّا با توجّه به هويّت وجود سيال، بقاي آن عين فناي آن است.
بر اساس چنين نظري، صدرالمتألهين به نوع ديگري از اتصال كه از آن به اتصال "وجود"ي تعبير ميكند، منتهي ميشود. او بر اساس اصالت وجود اثبات ميكند كه حركت بعنوان وجود واحد سيّال، مساوق با شخصيّت است بنحوي كه فرض عدم اتصال ميان حدود آن، وحدت شخصيّه متحرّك را از بين برده و در نتيجه، منشأ بيمعنا شدن حركت ميشود. اتصال "وجود"ي، يعني حضور داشتن همه هستيهاي پيشين در هستي كنوني شيء. آشكار است كه اين حضور بنحو تركيب يافتن هستي فعلي از هستيهاي پيشين نيست، بلكه هستي فعلي، حقيقت واحدي است كه همه كمالات وجودي هستيهاي پيشين را به اضافه كمالات وجودي بالاتري در خود بنحو بساطت و وحدت دارد. بر اين اساس، حركت را نميتوان به تناوب فعليتهاتفسير كرد، بلكه حركت همچون امتداد واحد و پيوستهاي در طول زمان تصور ميشود و متحرّك در تمام مراحل حركت، وحدت حقيقي خود را حفظ ميكند. اين سخن بر خلاف نگرش كساني است كه بين مقاطع گذشته و آينده، قائل به تمايز وجودي هستند.
دلايل اثبات حركت جوهري
نخستين دليل ملاّصدرا بر اثبات حركت در جوهر بر اين مقدمه استوار است كه حركت يافتن و تحوّل پذيرفتن يك شيء صفتي عاريتي نيست كه از چيزي به چيز ديگر منتقل شود زيرا چنين چيزي كه از آن به انتقال عرض14تعبير ميشود، مستلزم اين است كه امري متكي بغير، در لحظهاي متكي بخود شود و هويتش كه عين اتكاء بغير است، از اتكاء دست بكشد و مستقل گردد و اين تناقض در فرض است.
پس رابطه حركت و متحرك، رابطه شيء است با چيزي كه از خود آن شيء نشأت ميگيرد و از اينرو وقتي تحوّلي در جسمي حادث گردد، خود آن شيء بدليل شرايطي كه برايش پيش ميآيد، تحوّل خيز ميشود. عوامل بيروني فقط جوهر شيء را آماده حركت ميكنند و از آن پس آن جوهر است كه حركتزا است.15
مقدمه دوم اين است كه جوهر شيء كه موجِد حركت است، ناگزير بايد خودش متحرك و ناآرام و بلكه عين تحوّل و حركت باشد. اين بدان خاطر است كه مطابق يك اصل فلسفي، هر معلول متغير، علتي متغير دارد و هر معلول ثابت، علتي ثابت. حال كه جوهر علت حركت عرض است و علت حركت، خود بايد متحرك باشد؛ پس چرا نبايد باور كرد كه جوهر، ذاتا متحرك است.
مقدمه اوّل اين دليل، ناظر به همين اصل معروفي است كه بر اساس آن فاعل قريب و بيواسطه همه حركات، طبيعت است و هيچ حركتي را مستقيما نميتوان به فاعل مجرّد نسبت داد. اين اصل مبتني بر نظريّهاي در باب رابطه ميان جوهر و عرض است كه اختصاص به فلسفه ملاّصدرا ندارد. ابنسينا هم دگرگونيهاي اعراض را معلول طبيعت جوهري آنها ميداند.
ملاّصدرا در اين باب بيان دقيقتري دارد كه از نظر متوسط او در باب جوهر و عرض، نشأت ميگيرد. اين نظر ملاّصدرا درباره رابطه جوهر و عرض با نظر ابنسينا و حتي ارسطو متفاوت است. طبق اين نظر وجود عرض، "وجود في غيره" است كه از آن به وجود رابط، تعبير ميشود و متأثر از نظر ملاّصدرا در باب عليّت است. از نظر ابنسينا، عرض، "وجودي في نفسه لغيره" دارد. چنين بياني هماهنگ با نظر وي در باب عليّت است.
دو بيان فوق با نظر نهايي16 ملاّصدرا در باب تبيين رابطه جوهر و عرض تفاوت دارد، زيرا در نظر نهايي، اصلاً بر معلول بودن حركات عرضي نسبت به طبيعت جوهري تكيه نشده است، بلكه آنچه در خارج واقعيّت دارد، وجود واحد است(وحدت شخصي وجود جوهر و عرض)
در فلسفه ملاّصدرا حركت "طبيعي" ارسطويي جاي خود را به حركت جوهري "وجود"ي ميدهد. او در پرتو اصالت وجود با گذر از بحث هاي "مفهومي" رايج در فلسفه هاي گذشته به بحث هاي "وجود"ي، بجاي تفاوت ميان "شيء متحرك" و "شيء نامتحرك" كه بر هر دو "موجود" اطلاق ميشود، تمايز بين مراتب تشكيكي "حقيقت وجود" را مطرح ميكند. از نظر او "حقيقت وجود" داراي دو مرتبه است: يكي مرتبه "وجود ثابت" و ديگري مرتبه "وجود سيال" كه حركت نحوه وجود سيال و لازم لاينفك آن است.
نه دو وجود: يكي علت و ديگري معلول؛ و يا يكي مستقل و ديگري رابط.
بر اين اساس، صدرالمتألهين اعراض و صفات هر شيء را از نظر هستي از مراتب و شئوونات وجود جوهر ميداند. از نظر او هر موجود جسماني وجود واحدي دارد كه خودبخود متشخص و متعيّن است و اعراض هر موجودي نمودها يا پرتوهايي از وجود آن هستند. تصور عموم اين است كه اشياء در تمايزشان و در تشخصشان نيازمند صفات خويش اند؛ اما مطابق اصالت وجود در حكمت متعاليه اين صفات گوناگون مايه تشخّص نيستند، بلكه علامات تشخّصاند.
"برهان مشرقي آخر: كل جوهر جسماني له نحو وجود مستلزم لعوارض ممتنعه الانفكاك عنه...و تلك العوارض اللازمة هي المسمات بالمشخصات عندالجمهور، و الحق انّها علامات للتشخص". 17
يعني موجودات مختلف ذاتا و از پيش خود و با تكيه بر وجود خاص خود از هم متمايزند و بدليل اين تشخّص هويّت است كه صفاتشان متفاوت ميگردد نه بالعكس. از اينرو هر موجود، يك هويّت بيش نيست كه آن هويت واحد، چهرهها و نمودهاي گوناگون دارد. طبق اين بيان تشخّص از خارج بر وجودات تحميل نميشود، بلكه از درون خود وجودات نشأت ميگيرد.
حال كه چنين است هرگونه صفتي و عارضهاي در شيء عينا صفت و عارضه وجود خاص آن شيء است و از تحليلات عقلي آن بشمار ميآيد. و بدين قرار حركت شيء در واقع عين هويت شيء است، نه چيزي جداي از آن. به سخن ديگر اعراض و صفات هر شيء از نظر هستي از مراتب و شئون وجود جوهرند و بدين طريق نوشدن اعراض جز از طريق نوشدن جوهر ميسر نيست، نوشدني پيوسته و متصل و سازگار با حفظ شخصيت شيء و اين همان حركت در جوهر است.
"فاذا تقرّر هذا فنقول: كلّ شخص جسماني يتبدل عليه هذه المشخصات كلاً او بعضاً كالزمان والكم والوضع و الأين و غيرها فتبدلها تابع لتبدل الوجود المستلزم ايّاها بل عينه بوجه. فانّ وجود كل طبيعة جسمانية يحمل عليه بالذات إنه الجوهر المتصل المتكمم الوضعي المتحيّز الزماني لذاته فتبدل المقادير الألوان و الأوضاع يوجب تبدل الوجود الشخصي الجوهري الجسماني، و هذا هو الحركة في الجوهر اذ وجود الجوهر جوهر كما إنّ وجود العرض عرض".18
صدر المتألهين در اثبات حركت جوهري، برهان ديگري دارد كه برنظر وي در باب "حقيقت زمان" مبتني است. ملاّصدرا زمان را يك امتداد نامرئي يا بعد چهارمي از وجود مادي ميداند. از نظر او زمانمندي اجسام، نشانه نوعي امتداد در هستي آنهاست و حكايت از حركتي عميق و بنيادين در جهان ميكند كه در هيچ لحظهاي جهان را برقرار سابق خويش وانميگذارد.
عبارات 19 وي در چهار بعدي بودن موجودات مادي صراحت تام دارد. هر موجود مادي در تحليل دقيق او دو امتداد دارد: يكي در بستر مكان و ديگري در بستر زمان: كشش مكاني موجد سه بعد هندسي است و كشش زماني منبعث از سيلان دروني كاينات مادي است. از نظر صدرالمتألهين اين خاصيت در هر پديدهاي كه بتوان آن را با معيارهاي زماني و مكاني سنجيد، وجود دارد. اگر پديدههاي مادي داراي چنين امتداد گذرايي نبودند، نميتوانستيم آنها را با مقياسهاي زمان اندازهگيري كنيم، چنانكه اگر داراي امتدادهاي مكاني و مقادير هندسي نبودندبا مقياسهاي طول و سطح و حجم اندازهگيري نميشدند. نميتوان چيزي را كه ذاتا مكانپذير نيست در مكان جاي داد و نميتوان جسمي را كه ذاتا قرار و آرام ندارد، در زمان جاي داد.
گذشت زمان بر چيزي نشانه آن است كه آن چيز ذاتا پذيراي زمان است. به همين دليل موجوداتي كه نه در زمانند و نه با زمان، بلكه بيرون از زمانند، چون خدا و مجرّدات محضه داراي عمر زماني نيستند و نميتوان آنها را زمانا مقدم بر حادثهاي و يا مؤخر از آن دانست، زيرا وجود ثابت آنها سنخيتي با امتداد گذرا و نوشونده زمان ندارد. امّا موجوداتي كه هستيشان نسبت به اجزاي زمان بي تفاوت نيست و در هر لحظه به گونهاي هستند و همراه با تغييري، هويتشان با زمان پيوندي ريشهدار دارد و نه پيوندي بالعرض و مصنوعي و تحميلي از خارج و از اينرو نميتوان موجودات مادّي را موجوداتي پنداشت ذاتا آرام و بتبع زمان ناآرام.
"فانّ العقل المستقيم يحكم بأنّ شيئاً من الاشياء الزمانية او المكانية يمتنع بحسب وجوده العيني و هويتّه الشخصية ان ينسلخ عن الاقتران بهما و يصير ثابت الوجود بحيث لايختلف عليه الاوقات و لايتفاوت بالنسبة اليه الامكنة و الاحياز و من جوّز ذلك فقد كابر مقتضي عقله و عاند ظاهره باطنه و لسانه ضميره فاذن كون الجسم بحيث يتغير و يتبدل عليه الاوقات و يتجدد له المضي و الحال و الاستقبال مما يجب ان يكون لامر صوري داخل في قوام وجوده في ذاته..."20
بدين ترتيب صدرالمتألهين از طريق شناخت حقيقت زمان بعنوان امتدادي گذرا از موجودات جسماني دليلي بر وجود حركت در جوهر اقامه ميكند. بر اين اساس او هر موجود مادي را زمانمند و داراي بعد زماني ميداند. از نظر او زماني كه در پديدههاي زمانمند دخالت دارد همان زمان حركت جوهري است و قطع حركت جوهري بمنزله قطع زمان است. در چنين ديدگاهي، در مجموع جهان، حركتي بنيادين است و اين حركت عين هستي و هويت آن است.
اينك بهتر ميتوان دريافت كه چرا نميتوان گفت كه جهان هست و زمان از روي آن ميگذرد، بلكه بايد گفت جهان لحظه بعد هنوز نيست و بايد پديد شود. تصور صحيح از زمان به ما ميگويد كه زمان امتدادي است گذرا از موجودات جسماني، نه ظرف مستقلي از آنها كه در آن گنجانده شوند. از اينرو نه زمان چيزي است كه مستقل از جهان عبور كند و نه جهاني مستقل از زمان تحقق دارد.
در واقع، جهان يك متحرك است با يك حركت و حركت از آنجا كه يك موجود سيّال و تدريجي الوجود است اجزايي گسترده در بستر زمان خواهد داشت كه هيچگاه با هم جمع نميشوند و تا يكي از آنها نگذرد و معدوم نشود، جزء ديگري از آن بوجود نميآيد. بدين سبب، جهان فردا همان فردا حادث خواهد شد نه اينكه جهان، موجود باشد ولي در فردا واقع شدنش موكول به گذشت زمان باشد.
نتايج فلسفي حركت جوهري
1- با توجه به بحث حركت جوهري در فلسفه ملاّصدرا، برهان حركت ارسطويي و سينوي شكل كاملتر و محتواي غنيتري مييابد؛ زيرا صدرالمتألهين براساس اين اصل هم تبيين فلسفي نويني از غايتمندي جهان طبيعت ارائه ميدهد وهم نيازمندي جهان را نه در ظواهر و احوالش، بلكه در اصل وجود و هويتش به خالق اثبات ميكند. چنين برهاني از سوي صدرالمتألهين با آنكه از لحاظ الفاظ، با استدلال ارسطو وابنسينا در اين باب شباهت دارد، لكن از معنايي مخصوص به خود بر خوردار است كه نميتواند جز به فلسفه وي متعلّق باشد.
برهان حركت ارسطويي، مستلزم اثبات وجود خدايي نيست كه جهان را ايجاد نموده، آن را حفظ كند، بلكه تنها وجود خدايي را اثبات ميكند كه غايت موجودات است و موجودات را با جذبه خود به سوي خود ميكشاند. "حركت" يا "كمال اول" در اين برهان چيزي است كه محرّك به متحرّك ميدهد. كار محرّك اوّل، حركتدهي و تحرك بخشي است. حال اگر كسي ازليّت ماده را مطرح نمايد و بگويد كه ماده ازلي است، هرچند اوصاف و عوارض آن دگرگون ميشود، برهان حركت ارسطويي قادر به حل اشكال نخواهد بود.
نظر ابن سينا در باره مناسبات جهان با خدا با نظر ارسطو متفاوت است. از اينرو بايد برهان حركت در فلسفه او معناي جديدي پيدا كند. از آنجا كه ابنسينا خالقيّت و امكان ذاتي عالم را به عنوان دو اصل اساسي در فلسفه خود ميپذيرد، ميتوان برهان حركت را از ديدگاه او بنحو ديگري تقرير كرد. در اين برهان، جهان به صورتي تصوّر ميشود كه خداوند نه تنها به آن وجود افاضه ميكند، بلكه آنرا در هر كدام از آنات مختلف و متوالي محفوظ ميدارد. مسئله مهم در اينجا، تبيين فلسفي حقيقت فوق است. ابنسينا كه منكر اصل حركت جوهري است، چگونه ميتواند نحوه آفرينش دائمي و مستمرّ موجودات عالم طبيعت اعم از جواهر و اعراض را از سوي خدا اثبات كند.
امّا صدرالمتألهين بر اساس اصل حركت جوهري، اثبات ميكند كه حركت در جوهر و ذات اشياء ساري و جاري است و دگرگوني در اعراض و ظواهر ريشه در ذات و جوهر اشياء دارد، لذا نياز بمحرّك نخستين بعمق وجودات سيّال راه يافته و در واقع وجودشان عين فقر و نياز است.
صدر المتألهين بالصراحة اظهار ميدارد كه براساس حركت جوهري، محرّك در واقع موجِد است، نه حركت بخش؛ آن هم موجِد چيزي كه ذاتياش سيلان و تجدد است.
"لكنّ هنا دقيقة مستعلم بها و هي انّه لابدّ في الوجود من امر غيرالحركة و غير قابل الحركة و هو متحركّ بذاته متجدّد بنفسه و هو مبدأالحركة علي سبيل اللزوم و له فاعل محرك بمعني موجد نفس ذاته المتجدده، لا بمعني جاعل حركته لعدم تخلّل الجعل بين الشيء و ذاتيّاته"21.
امتياز برهان حركت صدرالمتألهين در پرتو حركت جوهري، منحصر در جهت فوق نيست. او بر اساس اين اصل، علاوه بر اثبات نيازمندي جهان در اصل وجود و هويّتش به خالق، تبيين فلسفي نويني از غايتمندي جهان طبيعت نيز ارائه ميدهد و نشان ميدهد كه نهاد جملگي موجودات و هستي آنها عين سيلانيّت و شوق بسوي مبدأ نخستين است22. از اينرو نتيجه ميگيرد كه اين موجودات بايد غايت ذاتي داشته باشند و گرنه لازم ميآيد ارتكاز اين طلب در سرشت آنها عبث و بيهوده و معطّل باشد و حال آنكه "لاباطل في الوجود ولاتعطيل في الطبيعة"23.
2- صدر المتألهين در آثار خود از راههاي متفاوتي به اثبات وجود صور مفارقه ميپردازد كه يكي از آنها همين طريق حركت جوهري است. سخن او اين است كه هر طبيعتي نظر به اينكه ذاتا نوشونده و بيقرار است نيازمند به محركي است كه وجودش را بجعل بسيط اعطا كند. آن محرك وجودبخش بايد امري ثابت و مفارق از ماده و لواحق ماده باشد، زيرا امكان ندارد سلسله علل و معلولات غير متناهي باشند و بجايي منتهي نشوند.
"بل يفتقر الي محرّك يعطي وجوده و يجعل ذاته المتحرّكة جعلاً بسيطا و ذلك المحرّك المقوّم له يجب ان يكون امرا ثابتا مفارقا عن المادّة و لواحقها و الاّ لعاد الكلام فيتسلسل و ماسوي العقل ليس كذلك"24.
بين اين تقرير از حركت كه به اثبات صور مفارقه ميانجامد و تقرير قبلي كه محرّكي وجود بخش را اثبات ميكند، تعارضي وجود ندارد. تقرير قبلي مبتني بر وحدت جهان طبيعت ميباشد به اينصورت كه عالم بعنوان يك واحد شخصي كه داراي حركتي بنيادين و جاودانه است، كلاً يك واحد حقيقي را تشكيل ميدهد25. صدرالمتألهين در مقام تبيين وحدت جهان از طريقي استفاده ميكند كه مختص به خود اوست. او بر اساس حركت جوهري اثبات ميكند كه در مجموع جهان، حركتي بنيادين وجود دارد و هر موجودي و هر حادثهاي پارهاي از پيكر اين حركت واحد است كه هر لحظه خود نويني مييابد و لذا نيازمند به موجِدي است كه آنرا وجودي بخشد كه سيلانيّت و بي ثباتي، لازم و ذاتي آن است.
صدرالمتألهين در تقرير فعلي از اين نظر به جهان نگاه نميكند، بلكه هر نوع طبيعي را با ديد استقلالي مينگرد و جهان طبيعت را پر از انواعي ميبيند كه وجودشان عين ناآرامي و بيقراري است و در سايه اين ديدگاه حكم ميكند كه هر طبيعت سيالي نيازمند به موجود مجرد و مفارق از ماده و ماديات است و چون انواع عالم طبيعت گوناگونند پس ربّ النوعها نيز كثير ميباشند26.
3- حركت جوهري يكي از اصيلترين تفسيرهاي فلسفي مفهوم بنياني "خلق مدام" در جهان اسلام است. در طول تاريخ تفكّر اسلامي، اين مضمون از سوي بسياري از متفكران به روشهاي گوناگوني تفسير شده است. بركنار از فلسفه ذرهاي اشعريان كه ميتواند به مثابه نمونه بارز برداشت صرفاً عقلاني مسئله قلمداد شود، در برابر خود تجدّد امثال عرفا را داريم كه از سوي ابن عربي به بهترين وجهي تبيين شده است.
با توجه به آنچه كه از سوي صدر المتألهين در اين باب ارائه شده هر موجودي در اين عالم، ذاتا داراي امكان فقري وجودي است و اين سخن معنايي جز اين ندارد كه هر چيزي در اين عالم بخودي خود چيزي جز عدم يا "ناموجود" نيست. ملاّصدرا هستيهاي اين جهاني را هستي هايي تعلّقي ميداند كه هستي آنها عين تعلّق آنهاست و اگر لحظهاي اين تعلّق از آنها گرفته شود، بنابر فقر ذاتي خود آناً در جهت ابطال خود روان ميشود. اينكه هر موجودي به اقتضاي فقر وجودياش به نفي خود گرايش دارد، دقيقاً همان معنايي است كه از مفهوم سيلان و تجدّد در فلسفه متعاليه ادراك ميشود. اينجاست كه برحسب نظريه حركت جوهري ميگوييم هر پديده مادّي در ذات و جوهر خود دگرگون شونده است و وجود آن در هر لحظه، غير از وجود آن در لحظهاي ديگر است و فعل خلق دائم از سوي ذات مطلق الهي بيوقفه افاضه ميشود. در فصل مشترك اين دو عامل، يعني فقر وجودي تمام اشياء و افاضه دائم فيض از سوي منبع مطلق است كه مفهوم "خلق جديد" و يا "خلق مدام" تحقق مييابد.
از اين عميقتر، سخن از اتكاء مخلوق به خالق و نياز مستمر عالم به آفريدگار نميتوان گفت. شخصيت لحظهاي جهان، آشكارا شخصيت نيازمند آنرا آشكار ميسازد و نشان ميدهد كه جهان نه فقط در ظواهر و احوالش، بلكه در اصل وجود و هويتش در گذر و سيلان است و اتكاء و نياز تا عمق جان آن ريشه دوانده و سراپاي هستي آن را فراگرفتهاست. صدرالمتألهين در اين مبحث آيه مباركه "كلّ يوم هو في شأن27" را نشاني و تأييدي بر صحت سخن خود ميگيرد.
"نعم ذهبوا إلي انّ جوده دائم و فيضه غير منقطع...و من هذا الوجه قوله عزّ ذكره (كل يوم هو في شأن) و ليست شؤونه الّا افعاله و تجليات اسمائه كما سبق بيانه و لايمكن حدوث الفعل من المبدأ التام و لا ارتباط المتغير بالثابت القديم الاّ بنحو دوام التجدد و الانقضاء و التدرج في الحدوث و البقاء و اتصال التبدل والتصرم في الوجود والفناء- كما هو المشهور عند الجمهور- في نفس الحركة حيث قيل: انّها هوية تدريجية توجد في الخارج شيئاً فشيئاً و تعدم شيئاً فشيئاً 28".
در كار بودن هر روزه خداوند نشاني و جلوهاي پر معناتر از حركت جوهري ندارد. اين همان معناي خاص فلسفي "خلق جديد" است كه در قرآن كريم چنين آمده است، "بل هم في لبس من خلق جديد 29".
مسئله خدا براساس چنين تلقّياي از آفرينش، بصورت امري عيني و مشهود و كاملاً متفاوت با آنچه در فلسفههاي بحثي مطرح شده است، جلوهگر ميشود. تحقيقات عميق صدرالمتألهين در اين زمينه كه منحصر به شخص خود اوست، حقيقت قرب حق با موجودات، احاطه او بر عالم، علم او بر همه حوادث، دخالت عميق او در همه امور و بسياري از مسائل مربوط به توحيد و خداشناسي را آشكار ميسازد.
4- چگونگي ارتباط موجودات متغيّري كه در جهان مادّه وجود دارند با خداوند كه ذاتا ثابت است از غوامض مسائل فلسفي است. در جهان اسلام هر كدام از فلاسفه و متكلمان در اين باره به طريقي از در چارهجويي بر آمده و در حل آن كوشيدهاند. مطابق عقيده آن دسته از متكلمان كه مجموع عالم امكان را حادث زماني شمردهاند، دائره اشكال وسيعتر و حل آن دشوارتر است. به فرض حدوث ذاتي كه نظر اكثر حكما و متكلمان است و تصوير حدوث دهري كه نظر ميرداماد است، موضوع بحث، محدود به عالم جسماني و حوادث زماني خواهد بود. اين مسئله در عرفان نظري ابنعربي كه قائل به تجدّد امثال است و همچنين در حكمت متعاليه صدرالمتألهين، شكل و صورت جديدي پيدا ميكند، با اين تفاوت كه در تجدّد امثال، قضيّه "وجود و عدم" و "خلع و لبس " است و در حركت جوهري سير استكمالي بطور "لبس بعد لبس" و "ايس بعد ايس".
صدرالمتألهين پس از طرح حركت در جوهر است كه مشكل را حل شده تلقّي ميكند و ميگويد: اينكه ميگوييم معلولِ متغير و حادث، علتي متغير و حادث ميخواهد در مورد موجوداتي صادق است كه حدوث و تغيّر زائد بر آنهاست و از بيرون بدانهاراه مييابد. در مورد اين موجودات است كه علّت بايد دو كار كند: يكي آفريدن خود شيء و دوم ايجاد دگرگوني و حركت در آن؛ امّا موجوداتي كه ذاتا سيّالاند و هويّتشان عين سيلان و تصّرم است نياز آنها به علت نيازي است بسيط نه مركب، يعني آفريده شدن آنها عين سيلان آنهاست و براي علت، خلق كردن آنها عين حركت دادن به آنهاست. چرا كه بودنشان عين سيلان و تحرّك است.
"لكنّا نقول إنّ تجدّد الشيء ان لم يكن صفةً ذاتية له ففي تجدّده يحتاج إلي مجدّد و إن كان صفة ذاتية له ففي تجدّده لا يحتاج الي جاعل يجعله متجدّداً بل إلي جاعل يجعل نفسه جعلاً بسيطاً لامركباً يتخلل بين مجعول و مجعول إليه، و لا شك في وجود أمر حقيقته مستلزمة للتجدد و السيلان و هو عندنا الطبيعة و عند القوم الحركة و الزمان؛ و لكل شيء ثبات مّا و فعليّة مّا وانّما الفائض من الجاعل نحو ثباته و فعليته".30
صدرالمتألهين ملاك ربط متغيرات به ثابت و حادثات به قديم را همين جوهر سيّال ميداند كه هويّتي گذرا دارد و از جنبه هستي پذيري متكي به علت خويش است. در واقع، چنين موجودي داراي دو جهت است: جهت ثبات و جهت تغيّر. از جهت ثباتِ هوّيتش، منتسب بخالق است، زيرا آنچه را از علت دريافت ميكند همان هستي اوست، يعني خالق به او حركت نميدهد، بلكه خود او را به او ميدهد؛ امّا همين هستي كه نسبتش با خالق نسبت ثبات است، خودش عين تحوّل و سيلان است و چنين است كه موجودي كه از يك چهره ثابت است و از چهره ديگر متحوّل، منشأ تحوّل در جهان ميگردد.
5- يكي ديگر از نتايج مهم حركت جوهري، اثبات حدوث زماني عالم است. صدرالمتألهين بر اساس حركت جوهري، هم حدوث ذاتي و زماني عالم را اثبات ميكند و هم بر حدوث زماني عالم به معناي آغاز زماني داشتن، خط بطلان ميكشد. او بر خلاف متكلّمان كه بر حدوث زماني عالم اصرار داشتهاند و آن را لازمه معلوليّت ميشمردهاند، اثبات ميكند كه زمان هم يكي از ممكنات و از موجودات همين عالم است و اساساً مسبوقيّت شيء به عدم در زمان، ملاك نياز به علت نيست. در نظر او چيزينيازمندبهعلتاستكهاستقلالدرهستينداشته باشد.
صدرالمتألهين اثبات ميكند كه بر اساس حركت جوهري، تمام موجودات عالم طبيعت، ذاتا متحوّل و دگرگون شوندهاند و تمام اجزاء آن، پيوسته در حال حدوث و زوال مستمرند؛ از اينرو مجموع جهان كه حكمي جز حكم اجزاء ندارد با همه آنچه در آن است حادث به حدوث زماني است.
"العالم بجميع مافيه حادث زماني، اذكلّ ما فيه مسبوق الوجود بعدم زماني بمعني أن لاهويّة من الهويّات الشخصيّة الّا و قد سبق عدمها وجودها و وجودها عدمها سبقاً زمانياً. وبالجملة لا شيء من الأجسام و الجسمانيّات المادّية، فلكيّاً كان او عنصريّاً، نفساً كان او بدناً، الّا و هو متجدّد الهويّة غير ثابت الوجود و الشخصيّة..."31.
از آنجا كه كل وجود ندارد جز به وجود اجزاء، پس عالم 32 با تمام اجزائش اعم از افلاك و ستارگان و بسائط و مركباتش حادث و زوالپذير است و هر آنچه در آن است در هر "آن" موجودي ديگر و خلقي جديد ميباشد.33 روشن است كه طبق اين ديدگاه نميتوان براي عالم نقطه آغازي تصور نمود و اصلاً نيازي به فرض نقطه آغاز نيست، زيرا اين سخن در صورتي معنا دارد كه زماني جاري و مستقل از عالم داشته باشيم و جهان در زماني مشخص وجود پيدا كرده باشد. امّا چون چنين نيست و زمان امتداد و بعد ماده است، نه مستقل از آن، لذا نمي توان از نقطه آغاز خلقت جهان پرسش نمود.
در حقيقت، مجموع جهان "در بي زماني" واقع است همچنانكه در "بي مكاني" نيز هست. نميتوان پرسيد كه جهان مادّه در چه زماني خلق شده است و يا اينكه مجموع كائنات در كجاست چرا كه وقتي مجموع جهان مادّه را در نظر بگيريم خارج از آن نه جائي وجود ندارد و نه زماني تا معين كنيم كه جهان در اينجاست نه در آنجا، در اين زمان خلق شده است نه در آن زمان. زماندار بودن را در مورد اجزاء جهان ميتوان گفت نه در مورد مجموع جهان. و اگر چنين باشد اساسا سخن از حدوث و قدم زماني عالم چنانكه متكلّمان در پي نقض و ابرام آن بودهاند، سخني بيمعنا خواهد بود.
6- ملاّصدرا مطابق اصل حركت جوهري، نفس را محصول34 حركت جوهري بدن ميداند. در نظر او نفس موجود خاصي است كه در پيدايش و ظهور، نيازمند زمينه مادي است، امّا در بقاء و دوام مستقل از ماده و شرايط مادي است. نخست به صورت جسم ظاهر ميشود و آنگاه از طريق حركت جوهري به نفس نباتي، نفس حيواني و سرانجام نفس ناطقه انساني تبديل ميشود. نكته مهم اينجاست كه تمامي اين مراحل در جوهر ابتدايي بنحو قوّه تحقق دارند و سپس از طريق تحول ذاتي دروني و طي تمامي اين مراحل و جودي در نهايت از تعلّق ماده و قوه آزاد ميگردد. قاعده مشهور ملاصدرا "النفس جسمانية الحدوث و روحانية البقاء"كه بنام او در متون فلسفي ضبط است، ناظر به حقيقت فوق است.
"فالحقّ إنّ النفس الإنسانية جسمانية الحدوث والتصرف، روحانية البقاء و التعقّل ؛ فتصرّفها في الأجسام جسماني؛ وتعقّلها لذاتها و ذات جاعلها روحاني. و امّا العقول المفارقة فهي روحانيّة الذات و الفعل جميعاً والطبائع جسمانية الذات و الفعل جميعاً"35
اينجاست كه تفاوت روح با ساير صفات مادّه آشكار ميگردد كه همواره قائم به مادهاند، هم در ماده پيدا ميشوند و هم متّكي بشيء مادّي باقي ميمانند و هم با از بين رفتن مادّه از بين ميروند بر خلاف روح كه فقط زمينه ظهورش مادّي است و در بقاء نيازي به حامل مادّي ندارد. بدين قرار دو عالم مادّه و تجرّد درست در پي هم و بصورت ادامه طبيعي يكديگر قرار ميگيرند بنحوي كه صورت انساني مرحله نهايي كمال جسماني و قدم نخستين كمال روحاني است36.نظير همين سخن را در اسفار ميتوان يافت 37.
روي همين اصل در نظر او ارتباط ميان روح و بدن ارتباطي ذاتي و طبيعي است. همانطور كه ميوه و درخت بطور طبيعي در كنار هم قرار دارند، بهمان اندازه روح و بدن هم از اينگونه ارتباط طبيعي و ذاتي برخوردارند و بهيچوجه پيوند آنها يك پيوند مصنوعي و عرضي نيست. هر بدن روحي دارد كه صددرصد از آن اوست و در زمينه خود او وجود يافته و دنباله حركت مادّي آن بدن است. بر اين اساس هيچگاه نبايد پنداشت كه هر شخصي روحي دارد كه از ابتدا تا انتهاي عمر همراه اوست. واقعيت چنين نيست، بلكه روح تدريجاً و پا به پاي بدن، كمال و فعليت مييابد و بمدد مكتسبات و افعالش ساخته ميشود .
"فما اشدّ سخافة رأي من زعم أنّ النفس بحسب جوهرها و ذاتها شيء واحد من اوّل تعلّقها بالبدن إلي آخر بقائها؟و قد علمت أنّها في اوّل الكون لاشيء محض كما في الصحيفة الإلهية:(هل اتي علي الإنسان حين من الدّهر لم يكن شيئاً مذكوراً)38 و عند استكمالها تصير عقلاً فعّالاً"39
نتيجه روشني كه ملاّصدرا از اين بحث ميگيرد، ابطال انديشه تناسخ است40. از نظر او تناسخ يك تناقض فلسفي است و امكان وقوع ندارد. او كه روح را ادامه حركت طبيعي جسم ميداند، اثبات ميكند كه اساسا معقول نيست كه روح كسي از آن ديگري شود. چرا كه هر بدن جسماني در حركت جوهري خود روح متناسب با خود را ميجويد و در ارتباط طبيعي ذاتي با آن عمل ميكند. اين روح در ابتدا هيچ نيست و بتدريج و پابهپاي بدن و هماهنگ با آن رشد مييابد و فعليّت و صورت پيدا ميكند. در اينصورت چگونه ممكن است كه بدن جسماني، روح ساخته و پرداخته ديگري را كه شكل گرفته و متناسب با بدن ديگري رشد كرده به خود بپذيرد و همگام با آن شود.
7- صدرالمتألّهين بر اساس حركت جوهري، در باب علم و ادراك41 و نحوه پيدايش آن، سخني دارد كه با سخن پيشينيان42 متفاوت است. از نظر او كه قائل به اصل بسيار مهم اتحاد عقل و عاقل و معقول است، رشد و تعالي علم انساني در گرو اشتداد و استكمال "وجود"ي و رشد دروني نفساني است، نه اينكه شخص داراي روحي باشد كه به طور ثابت همراه او باقي باشد و فقط علم او همانند حالات و صفاتش دگرگون شود.
صدرالمتألهين پس از ايراد نقضهاي متعدّد بر شيخالرئيس43 اثبات اين اصل را متفرّع تحقيق در اصولي چند از مباني حكمت متعاليه و عدول از بسياري از مسائل حكمت رايج ميداند و ميگويد:
"و بالجملة القائل بهذا المطلب الشريف العالي يحتاج الي تحقيق بالغ و تصرّف شديد في كثير من الاصول الحكميّة و عدول عن طريقة الجمهور كما هو شأن السالك للسبيل الالهي في مخالفته للسالكين في موافقتهم و مساكنهم الأولي والعلم عند اللّه."44
او بر خلاف شيخالرئيس، ادراك را حركت از قوّه به فعل و صعود مرتبه وجود ميداند كه طي آن مدرِك از مرتبه وجودي خود فرا مي رود و به مرتبه وجودي مدرَك ميرسد. از اينرو اثبات ميكند كه ميان عالم و معلوم يا عاقل و معقول اتحادي كه خاص تعقّل است، صورت مي پذيرد. همچنين او براي نفس در عمل دانستن، صرفاً نقشي منفعل قائل نيست، بلكه اثبات ميكند كه نفس، قدرت خلاّقهاي نظير قدرت خلاّقه الهي دارد كه صورتها را خلق مي كند، صورتهايي كه قيام صدوري به نفس دارند، همانگونه كه ذات حق عالم خارج را خلق مي كند و عالم خارج قيام صدوري به حق تعالي دارد.
8- يكي از مسائلي كه از اصل حركت جوهري بر ميخيزد، مسئله معاد است. ملاّصدرا بهيچ روي مدّعي نيست كه با نظريه حركت جوهري، تمام جزئيات مسئله معاد را بدانسان كه در اديان الهي و بويژه در اسلام آمده است، بتوان تبيين و تفسير نمود. آنچه مورد نظر است، اين است كه جهان مادّي يك حركت است و ناگزير داراي مقصدي و غايتي است كه با نيل به آن از قوّه به فعليّت رسيدهوازتحوّل و دگرگوني رهايي مييابد و آرام ميگيرد.
صدرالمتألهين، رشد و تحوّل را در اينجا به معناي تحوّل ذاتي و جوهري ميگيرد، نه تحولات ظاهري. او اثبات ميكند كه جهان مادّي در عمق و در باطن خود روي بجهتي سير ميكند و اين سير عين وجود يافتن عالم است. از اينرو نتيجه ميگيرد كه قيامت مسئلهاي منحصر به كره زمين و انسانها نيست، بلكه امري است كيهاني و در سطح تمام كائنات مادّي كه با ظهور آن يك تحوّل عظيم نه فقط در زمين بلكه در همه جهان حادث ميشود و عالمي و صحنهاي كاملاً نوين پديد ميآورد.
سخن صدرالمتألهين در باب قيامت منحصر به تحوّل ذاتي و جوهري جهان نيست، بلكه امري است كه شامل انسان هم ميشود، يعني همانطور كه جهان را چون نهالي در حال رشد ميداند كه در آن تحوّل ذاتي و جوهري وزوال و حدوث مستمر دائمي صورت ميگيرد تا در نهايت به قيامت منتهي شود، با نشان دادن حركت عمقي و باطني در انسان، آخرت و وقوع حتمي و اجتنابناپذير او را هم نشان داده است.
از نظر ملاصدرا نفس، جوهر مستقلي است كه از طريق حركت جوهري مراحل مختلف را يكي پس از ديگري طي ميكند تا آنكه يكسره از تعلق مادّه و قوّه آزاد ميگردد و در عالم عقول مجرد به جاودانگي دست مييابد. او علاوه بر قبول جاودانگي بخش عقلاني نفس انساني بتبعيت برخي از عرفا براي قوّه خيال نيز گونهاي جاودانگي قائل ميشود و نشان ميدهد كه نفس در مرحله اوّل، همچون موجودات متعلّق به عالم برزخ پس از مفارقت از بدن و گذراندن رنج و عذاب سرانجام به وصال حق ميرسد45. در ميان قواي نفس، تعقل و تخيّل، ذاتي نفس است در حاليكه قواي نباتي و حيواني از طريق جسم منتقل ميشود. از نظر او در آخرت به تمام نفوس قدرت خلق صور خارجي داده ميشود و از اعضاي بدن كه بنظر، خارجي ميآيند در آخرت از درون نفس خلق ميشوند بطوريكه حشر نفس واقعاً با حشر بدن همراه خواهد بود. از نظر ملاصدرا اين سخن تعبير ديگري است از مسئله معاد جسماني كه او افتخار حل آن را دارد.
صدرالمتألّهين پس از تمهيد مقدماتي به اين نتيجه ميرسد كه نفس و بدن بعينه در قيامت محشور ميشوند، بگونهاي كه هر كس بدن را مشاهده كند به وضوح در مييابد كه اين بدن، همان بدني است كه در دنيا بوده است. اصول و مباني وي به ويژه حركت جوهري در تبيين اين معنا از استحكام بالايي برخوردار است، لكن هنوز مسائلي وجود دارد كه لازم است در ادامه فلسفه ملاصدرا مورد توجّه قرار گيرد.
*****
چون حركت از "عوارض تحليلي" وجود است، حيثيت حركت از حيثيت وجود شيء انفكاك عيني ندارد، بلكه آنچه در خارج است فقط وجود بيقرار و ذاتي ناآرام است و ايندو فقط در تحليل عقلي از يكديگر جدا هستند.
هر بدن روحي دارد كه صددرصد از آن اوست و در زمينه خود او وجود يافته و دنباله حركت مادّي آن بدن است. بر اين اساس هيچگاه نبايد پنداشت كه هر شخصي روحي دارد كه از ابتدا تا انتهاي عمر همراه اوست. واقعيّت چنين نيست، بلكه روح تدريجا و همراه بدن كمال و فعليّت مييابد و به كمك مكتسبات و افعالش ساخته ميشود.
...........................................................................
پاورقيها:
1 - در طول تاريخ تفكّر اسلامي، مفهوم "آفرينش مستمر" از سوي متفكّران اسلامي به شيوههاي مختلفي تبيين شده است. اشاعره بر اساس قاعده "العرض لا يبقي زمانين" صور موجودات را با وجود بقا و ثبات جوهرشان در تبدّل و تغيّري مستمر ميدانند و عرفا به "تجدّد امثال" قائل شده، در سراسر عالم امكان اعم از جواهر و اعراض تجدّد و تبدّل را پذيرفتهاند
19 - همان، الجزء الثالث من السفر الاول، فصل 33، بحث و تحصيل، ص 133.
16 - همان، برهان مشرقي آخر، ص 103.
17 - همان ص 103.
13 - همان، فصل 25، ص 97.
18 - همان، ص 104.
10 - ملاّصدرا، الاسفار الاربعة، پيشين، ج 3، ص 74.
11 - ملاّصدرا، الاسفار الاربعة، پيشين، ج3، تعليقه حاج ملا هادي سبزواري، ص 21.ر.ك:مطهري ،مرتضي، حركت و زمان، انتشارات حكمت،ج1، 1369ش، ص 252.
12 - همان، ج 3، المرحلة السابعة، فصل 39، ص 180؛ همان، فصل 22، تعليقه علامه طباطبائي، ص 69.
15 - همان، فصل 26، ص 101.
14 -اينكه عرض قابل نقل و انتقال نيست،مورد اتفاق جمهور متكلمان نيز هست.ر.ك: تفتازاني، شرح مقاصد، ج1، ص178 "اتفق الحكماء و المتكلمون علي امتناع انتقال العرض من محل الي محل آخر"؛ خواجه نصيرالدين طوسي، ج2، ص287؛ ج1، ص102 "والموضوع من جملة المشخصات والعرض لايصح عليه الانتقال"
28 - ملاصدرا، الاسفارالاربعة، الجزءالثاني من السفر الثالث، موقف دهم، فصل اول، ص 283-281.
29 - سوره ق، آيه 15.
22 - همان، الجزء الثاني من السفر الأول المرحلة الخامسة فصل 24، صص 274 و 273.
21 - همان،الجزءالثالث منالسفرالاول، ج 3،فصل 12، ص 39.
23 - همان، الجزء الثاني من السفر الثاني، الفن الخامس، فصل (2)، ص 201؛ ضمنا رجوع كنيد به همان ج 5، الجزء الثاني من السفر الثاني، الفن الخامس فصل (2) و هم و ازالة ص 204 و مفاتيح الغيب، المفتاح الثاني عشر، ختامة مسكية، ص 426 و 427.
23 - همان، الجزء الثاني من السفر الثاني، الفن الخامس، فصل (2)، ص 201؛ ضمنا رجوع كنيد به همان ج 5، الجزء الثاني من السفر الثاني، الفن الخامس فصل (2) و هم و ازالة ص 204 و مفاتيح الغيب، المفتاح الثاني عشر، ختامة مسكية، ص 426 و 427.
2 - ابن سينا، ابوعلي، الشفاء، الفن الاول من الطبيعيات في السماع الطبيعي، منشورات مكتبة آية الله المرعشي، قم، ايران، 1405 ه··.ق، ص 124 و 123؛ همان،طبيعيات،ج 1،مقاله دوم،فصلدوم،ص43.
20 - همان، الجزء الثاني من السفر الثالث ،ج 7، موقف دهم، فصل دوم، ص 290-291.
25 - ملاّصدرا، الاسفار الاربعة، ج 5، المطلب الاول، الفن السادس، فصل 17، ص 342؛ همان، السفرالثالث، ج 6، فصل 8، صص 98 و 99؛ همان، ج 6، تعليقه حكيم سبزواري، ص 98.
26 - همان، ج 5، الجزءالثاني من السفر الثاني، الفن الخامس، فصل 2 ص 202؛ ضمناً رجوع كنيد به: همان، ج 3، صص 95 و 96.
27 - سوره الرحمن، آيه 29.
31 - ملاصدرا، المشاعر، تصحيح و تحقيق از هنري كربن، كتابخانه طهوري چاپ دوم المنهج الثالث المشعر الثالث، ص 64.
33 - همان، فصل 2، ص 297: ضمنا رجوع كنيد به: المظاهر الالهية الفن الاول المظهر السابع ص 44.
39 - ملاصدرا، الاسفارالاربعة الجزءالاول من السفر الرابع باب 7، فصل 1، ص 328.
30 - ملاصدرا، الأسفار الاربعة الجزء الثالث من السفر الاول، فصل 21، در كيفيت ارتباط ثابت به متغير،ص 68. ضمناً رجوع كنيد به ملاصدرا، المفاتيح الغيب، المفتاح الثاني عشر، ص 395و 396، الاسفار، ج 7، موقف دهم ص 285و 292.
32 - ملاصدرا، الأسفار الاربعة، الجزء الثاني من السفر الثالث، موقف دهم، فصل 2، ص 297، ضمنا رجوع كنيد به: همان، فصل 1، ص 287.
30 - ملاصدرا، الأسفار الاربعة الجزء الثالث من السفر الاول، فصل 21، در كيفيت ارتباط ثابت به متغير،ص 68. ضمناً رجوع كنيد به ملاصدرا، المفاتيح الغيب، المفتاح الثاني عشر، ص 395و 396، الاسفار، ج 7، موقف دهم ص 285و 292.
35 - همان فصل 3، ص 347.
34 - ر.ك: ملاصدرا، الأسفار الأربعة، الجزء الاول من السفر الرابع باب هفتم، فصل ششم، ص 390 به بعد.
37 - ملاصدرا، الأسفار الأربعة الجزءالاول من السفر الرابع، باب 7 فصل 1 ص 330.
36 - ملاصدرا، الشواهد الربوبيه، چاپ اول، تهران مركز نشر دانشگاهي، 1360 هجري شمسي، ص 223.
38 - سوره الانسان، آيه 1.
3 - همان، الفن الاول من الطبيعيات في السماع الطبيعي، پيشين، مقاله دوم، فصل سوم، ص 101.
4 - ابن سينا، ابوعلي، الشفاء، پيشين، الالهيات، ص 257.
42 - ملاّصدرا هر چند قول به اتحاد عاقل و معقول را به فرفوريوس و فيلسوفان اوّليه يونان اسناد ميدهد(اسفار، ج3، مرحله10،فصل8،ص322)؛ لكن خود را نخستين فيلسوف اسلامي ميداند كه بر اساس اصول و مباني موجود در نظام فلسفي خود اين قاعده را اثبات كرده است.همان، ص 312.
43 - شيخ الرئيس در آثار خود با اتحاد عاقل و معقول مخالفت ميكند(الشفاء، ج 2، ص 282؛ الاشارات، ج 3، نمط7، فصل7ـ11، ص 292ـ293)، لكن در بعضي موارد عباراتي دارد كه با چنين سخني سازگار است.الشفاء، الالهيات، مقاله9، فصل7، ص426؛ المبدأ والمعاد، مقالهاولي، فصل13، ص 19؛ النجاة، چاپ مصر، ص293.
40 - همان، الجزء الثاني من السفرالرابع، باب 8، فصل1،ص 7؛الشواهد الربوبيّة، المشهد الثالث، الشاهد الثاني، الاشراق 6و7و8و9، ص 228ـ230.
41 -ملاّصدرا بحث اتحاد علم ومعلوم را منحصر در اتحاد عاقل و معقول نميداند. مقصود او اتحاد مدرِك و مدرَك بنحو عام است و چند جاي اسفار و مشاعر نسبت به آن تصريح ميكند."و هذا البرهان جار في سائر الادراكات الوهميّة و الخياليّة و الحسيّة" المشاعر، المشعر السابع، صص 50و51. الاسفار، ج3، مرحله10، فصل7،ص313.
45 - ملاّصدرا، رسائل، رسالة في الحشر، ص 341ـ358.
44 - ملاّصدرا، الاسفار، ج3، مرحله 10، فصل2، ص322.
5 - ارسطو، مابعدالطبيعة، 12، 8، الف 1074.
6 - حركت از نظر ارسطو چيزي جز تبدّل تدريجي هستي بالقوّه به هستي بالفعل نيست. وي حركت را نه تبدّل معدوم به موجود ميداند و نه تبدّل موجود بالفعل به موجود بالفعل ديگر.
7 - همان، لاندا و بعد.
8 - همان، الجزء الثالث من السفر الاوّل، ج 3، فصل 19، في حكمة مشرقية، ص 61.
9 - ابنسينا، ابوعلي، الشفاء، الطبيعيات، فصل اوّل از مقاله دوم، ص34؛ر.ك:الكندي، رسالة الجواهر الخمسة، چاپ مصر، ص14.
---------------------------------------------------------------------------------------
منبع:نشريه خرد نامه صدرا ، شماره 19
19:24 - 13 خرداد 1385