معاويه را بهتر بشناسيم

خبرگزاري فارس: معاويه منافق بود و با مردم دورويى مى‏كرد. آنچه باور داشت، بر زبان نمى‏آورد، بلكه خلاف آن عمل مى‏كرد. هرگاه به ديده عقل مى‏نگريست، درست مى‏فهميد و هرگاه به ديده هواى نفس مى‏نگريست، غلط مى‏فهميد و صد البته كه در عمل، تابع هواى نفس بود و مكّارانه عمل مى‏كرد.
سخن را با شعرى از حكيم سنايى آغاز مى‏كنيم: داستان پسر هند مگر نشنيدى كه از او و سه كس او به پيمبر چه رسيد؟ پدر او دُر دندان پيمبر بشكست مادر او جگر عمّ پيمبر بدريد او به ناحق، حقِ داماد پيمبر بستاد پسر او سر فرزند پيمبر ببريد بر چنين قوم، تو لعنت نكنى شرمت باد لعن اللّه‏ يزيد و على آل يزيد افشاگرى قيس بن سعد انصارى در مورد معاويه
بعد از شهادت مظلومانه امام مجتبى عليه‏السلام ، معاويه كه به زعم خود بر خر مراد سوار شده بود و هيچ مانع و رادعى بر سر راه خود نمى‏ديد، به مدينه آمد و مردمى كه گويا عقلشان در چشمشان بود و همه‏چيز را از ياد برده بودند، استقبال گرم و باشكوهى از وى به عمل آوردند. معاويه كه كنجكاوانه استقبال‏كنندگان را زير نظر داشت، متوجه شد كه اكثريت آنها از قريش و مهاجران‏اند و از انصار افراد كمى به استقبال آمده‏اند. او علت را پرسيد. در جوابش گفته شد كه بيچاره و فقير شده‏اند و مركبى ندارند كه براى حضور در مراسم استقبال از آن استفاده كنند. هنگامى كه چشمش به قيس بن سعد بن عباده افتاد -كه خود بزرگ انصار بود و پدرش نيز شخصيتى بود كه خلفا از شكوه و هيبت و عظمت او چشم مى‏زدند و از بيم اعتراضات و انتقاداتش به نام جنّيان او را در شام ترور كردند(1)- به او گفت: چرا شما جماعت انصار به همراه برادران قرشى و مهاجران به استقبال من نيامديد؟ قيس گفت: به خاطر نداشتن مركب، خانه‏نشين شده و از حضور در مراسم استقبال بازمانده‏ايم. معاويه زبان به طعنه‏اى گزنده گشود و گفت: پس شتران آب‏كش كجايند؟ قيس گفت: در جنگ‏هاى بدر و اُحُد كه در ركاب پيامبر مى‏جنگيديم و به خاطر اسلام بر سر تو و پدرت مى‏كوبيديم، شترها را از دست داديم. در آن جنگ‏ها با اينكه شما نفرت و كراهت داشتيد، امر خدا ظاهر شد و شما شكست خورديد.
معاويه كه در خونسردى و مكّارى كم‏نظير بود، براى اينكه جلوى رسوايى بيشتر خود را بگيرد، گفت: خدايا! ببخشاى و بيامرز! ولى قيس كه فرصت مناسبى به دست آورده بود، دريغش آمد كه گريبان معاويه را رها كند و حتّى براى لحظاتى هم كه باشد، آرامش را از او سلب نكند. ظالم غدّار را نبايد آرام گذاشت. مردم مظلوم بايد در هر فرصتى بر سر ظالم فرياد بكشند. به خصوص اگر فرياد آنها از روى منطق و به روش پسنديده جدال احسن باشد. قرآن مجيد مى‏گويد: «لا يُحِبُّ اللّه‏ الجَهْرَ بِالسَّوْءِ مِنَ القَوْلِ إلاّ مَنْ ظُلِمَ و كان اللّه‏ سميعا بصيرا(2)». «خداوند متعال دوست نمى‏دارد كه كسى با سخنان خود بدى‏هاى ديگران را آشكار كند، مگر اينكه در حق او ظلم شده باشد و خداوند شنوا و بيناست». قيس اكنون نه به عنوان اينكه تنها خودش مظلوم است، بلكه به نمايندگى همه مظلومان امّت -اعم از مهاجران و انصار و ديگر مسلمانان- به ويژه مظلوم‏ترينِ همه مظلومان تاريخ؛ يعنى خاندان پيامبر و چهل هزار تن از مهاجران و انصار كه خونشان به دست عمّال معاويه ريخته شده است(3)، بايد افشاگرى كند و حقايقى را آشكار سازد. باشد كه در ميان جمعيت، افرادى از خواب غفلت بيدار شوند و با حضور در مراسم استقبال معاويه، كارچاق‏كن ستمكاران نشوند.
قيس با شجاعت و صراحت، معاويه را -كه انصار را به شتران آب‏كش، مورد نكوهش قرار داده بود- مخاطب قرار داد و گفت: تو ما را به شتران آب‏كش ملامت مى‏كنى. ما بوديم كه در جنگ بدر با شما كه در راه خاموش كردن نور حق و برترى كلمه شيطان تلاش مى‏كرديد، روبه‏رو شديم. شما بوديد كه با كراهت و نفرت تن به اسلامى داديد كه ما در راه آن بر سر شما مى‏كوبيديم. آرى! اسلام تو و پدرت، از روى طوع و رغبت نبود. معاويه گفت: گويى تو بر ما منّت مى‏گذارى كه ما را يارى كرده‏ايد. خداوند و قريش بر سر شما منت دارند. مگر نه شما انصار آرزو داشتيد كه پيامبر خدا را يارى كنيد؟ مگر او از قريش نبود؟ مگر او عموزاده ما و از ما نبود؟ ما بايد بر سر شما منت گذاريم و بر شما افتخار كنيم كه خداوند شما را از ياران و از پيروان ما قرار داده و هدايتتان كرده است. معاويه با اين سخنان بى‏سر و ته خود و با اين گستاخى‏ها و فخرفروشى‏ها مى‏خواست بر سوابق ننگين خود پرده افكند و اذهان توده مردم را از توجه به حقايق امور، منحرف سازد. غافل از اينكه قيس هم كوتاه نمى‏آيد و گفتنى‏ها را براى قضاوت مردم منصف و بصير بر زبان مى‏راند و زبانِ تاريخ را براى آيندگان گوياتر مى‏سازد. اين حقيقت بايد معلوم شود كه پيامبر از آنِ همه بشريّت است و جهانيان بايد به وجودش افتخار كنند و آنهايى كه خداوند به آنها توفيق مسلمانى و خدمت به اسلام داده، همواره رهين منّت اويند و آنهايى كه خيانت كرده‏اند، روسياه‏اند؛ هر چند از منسوبين و نزديكان آن بزرگوار باشند.
«يَمُنّونَ عليكَ أنْ أسْلَموا قل لا تَمُنُّوا عَلَىَّ إسلامَكُم بَلِ اللّه‏ُ يَمُنُّ عليكم أنْ هَداكُم لِلإيمانِ إن كنتم صادقين(4)». «بر تو منت مى‏گذارند كه مسلمان شده‏اند. بگو: مسلمان شدن خود را بر من منت نگذاريد، بلكه خداوند بر شما منت مى‏گذارد كه شما را به راه ايمان -اگر در ايمانتان صادق باشيد- هدايت كرده است». قيس كه زبان‏آورى بى‏همتا بود، رشته سخن را به دست گرفت و بعثت پيامبر را به عنوان رحمتى براى همه جهانيان معرفى كرد و آن رهبر بزرگ را مبعوث به سوى جن و انس و سرخ و سياه و سفيد و برگزيده خدا براى نبوّت و رسالت دانست و ادامه داد:
نخستين كسى كه به او ايمان آورد و تصديقش كرد، على بود. ابوطالب همواره از او دفاع مى‏كرد و ميان او و كفار قريش حائل مى‏شد كه مبادا او را اذيّت كنند و جان شريفش را به خطر اندازند. او مأمور بود كه رسالت پروردگارش را ابلاغ كند. تا ابوطالب زنده بود كسى جرأت نداشت او را اذيت و مزاحمت كند. با مرگ ابوطالب، فرزندش على وظايف پدر را بر عهده گرفت. او ايثارگرانه به دفاع از پيامبر پرداخت و در تمام سختى‏ها و تنگناها و حوادث ترسناك، جان خود را به خطر انداخت و اجازه نداد كوچك‏ترين آسيبى به حضرتش برسد. خداوند در ميان قريش اين افتخار را به على داد و از ميان عرب و عجم او را مورد اكرام قرار داد و تاج كرامت بر سرش نهاد. زمانى كه هنوز ابوطالب در قيد حيات بود، چهل تن از سران قريش و فرزندان عبدالمطّلب -از جمله ابوطالب و ابولهب- را به خانه ابوطالب دعوت كرد و به آن‏ها فرمود: كدام‏يك از شما دوست دارد كه برادر و وزير و وصى و خليفه من در ميان امّت و ولىّ هر مؤمنى بعد از من باشد؟ هيچ‏كس جواب نداد و پيامبر اين دعوت خود را سه بار تكرار كرد. بار سوم على بود كه گفت: يا رسول اللّه‏! من. اينجا بود كه پيامبر سر على را به دامن گرفت و با آب دهان خود او را متبرّك و متيمّن ساخت و به درگاه خدا عرض كرد: «اللهمّ امْلأ جَوْفِهِ علما و فهما و حكما». «خداوندا! باطنش را به علم و فهم و حكمت، پر ساز».
سپس رو به ابوطالب كرد و فرمود: اكنون سخن فرزندت را بشنو و او را اطاعت كن. خداوند مقام و منزلت او را نسبت به پيامبرش همچون مقام و منزلت هارون نسبت به موسى قرار داده است. آن‏گاه ميان خود و على، پيمان اخوّت و برادرى بست. قيس تا آنجا كه توانست از فضايل و مناقب على عليه‏السلام سخن گفت و چيزى فروگذار نكرد. آن‏گاه به معرفى شخصيت‏هاى برجسته بنى‏هاشم پرداخت و عده‏اى از چهره‏هاى برجسته و نمونه و ماندگار هميشه تاريخ را ياد كرد. يكى از كسانى كه قيس ياد كرد، جعفر طيّار بود كه خداوند، اختصاصا در بهشت به او دو بال عطا كرد؛ چراكه هر دو دستش در جنگ مؤته قطع شد و به شهادت رسيد. ديگرى حمزه -عموى پيامبر- بود كه در اُحُد به شهادت رسيد و سيدالشهدا ناميده شد. شخصيت ديگر فاطمه زهرا عليهاالسلام بود كه سرور زنان عالم است. سپس به معاويه گفت: اگر اين‏گونه شخصيت‏هاى برجسته را از قريش جدا كنيم -يعنى پيامبر خدا و اهل‏بيتش را از آن‏ها كنار بگذاريم- به خدا ما انصار از همه قريشيان برتر و پيش خدا و پيامبر و اهل‏بيتش محبوب‏تريم. با رحلت رسول خدا، انصار اجتماع كردند كه پدرم را به امارت برگزينند. قريش آمدند و به بهانه حقِّ قرابت، ما را كنار زدند. قريش همواره به انصار و اهل بيت پيامبر ظلم كرده‏اند. به جان خودم سوگند! با بودن على عليه‏السلام و اولادش نه انصار را در خلافت حقى است و نه قريش را و نه احدى از عرب و عجم را.
معاويه كه در خونسردى و بردبارى زبان‏زد خاص و عام بود و سياست حرفه‏اى را با اخلاق حرفه‏اى توأم ساخته بود، به خشم آمد و به قيس بن سعد گفت: اينها را از كه آموخته‏اى؟ از كه روايت مى‏كنى؟ از چه كسى شنيده‏اى؟ آيا از پدرت آموخته‏اى؟ قيس گفت: از كسى شنيده و آموخته‏ام كه از پدرم بهتر و حقش بر من از حق پدرم بزرگ‏تر است. معاويه با دست‏پاچگى پرسيد: او كيست؟ قيس گفت: على بن ابى‏طالب عليه‏السلام ، عالم و صدّيق اين امّت. همان كه خداوند درباره‏اش مى‏گويد: «كفى بِاللّه‏ شهيدا بَيْنى و بينَكُم و مَن عنده عِلْمُ الكِتاب(5)». همان كه وقتى كفار، رسالت پيامبر را مورد انكار قرار دادند، خداوند به او فرمود: «بگو مرا شهادت خدا و كسى كه علم كتاب نزد اوست، بس است»؛ و بدين ترتيب معلوم داشت كه علم‏الكتاب، ويژه على عليه‏السلام است. آن‏گاه قيس آيات ديگرى را كه در فضيلت على عليه‏السلام نازل شده بود، قرائت كرد. معاويه گفت: صدّيق، ابوبكر و فاروق، عمر و صاحب علم‏الكتاب، عبداللّه‏ بن سلام است. قيس گفت: سزاوارترين كس به اين اسماء، همان است كه خداوند درباره‏اش فرمود: «أفَمَنْ كانَ على بَيِّنَةٍ مِنْ رَبِّهِ و يَتْلوهُ شاهدٌ مِنْهُ(6)». «آيا آن كس كه دليل آشكارى از پروردگار خويش دارد و به دنبال آن شاهدى از سوى او مى‏باشد... (همچون كسى است كه چنين نباشد...». همان كه پيامبر خدا در غدير خم او را به خلافت نصب كرد و فرمود: «هر كس من به او از خودش سزاوارتر و برترم، على نيز از خودش به او سزاوارتر و برتر است».
همان كه پيامبر خدا در جنگ تبوك درباره‏اش فرمود: «منزلت تو پيش من همچون منزلت هارون پيش موسى است؛ جز اينكه بعد از من پيامبرى نيست». معاويه اين سخنان خداپسندانه را كه در كام جانش بسيار تلخ و برايش همچون شَرَنگ(7) مهلك بود، از قيس شنيد و براى خنثى كردن آنها دست به اقدامى وحشيانه زد. نخست جارچى او در ميان مردم جار كشيد كه هر كس حديثى در مناقب على و اهل بيتش نقل كند، ذمّه من از او برى است. آن‏گاه دستور داد كه نسخه‏هايى از آن تهيّه كنند و براى عمّال جيره‏خوارش به اطراف و اكناف بفرستند، تا مبادا كسى راجع به فضايل على عليه‏السلام سخنى بگويد(8). معاويه نه از ملامت مى‏هراسيد و نه به نصايح و اندرزهاى اين و آن اهميّت مى‏داد، بلكه ديكتاتورمآبانه، به راه خود مى‏رفت و اگر احيانا نرمشى نشان مى‏داد، فقط در سخن بود؛ اما در عمل، هرگز از راهى كه انتخاب كرده بود، بازنمى‏گشت. در گفتار قيس و مناظره شجاعانه او همه‏چيز بود. هم ملامت بود، هم نصيحت. هم استدلال بود هم انتقاد. ولى واكنش او اين بود كه نسبت به بيان مناقب اميرالمؤمنين عليه‏السلام حسّاسيّت بيشترى نشان دهد و با فراهم كردن محيط اختناق و خفقان، زبان‏ها را بند آورد و نفس‏ها را در گلو خفه كند. او در نامه‏هايى كه از اميرالمؤمنين عليه‏السلام دريافت مى‏كرد، كوبنده‏ترين ملامت‏ها و محكم‏ترين استدلال‏ها را مطالعه مى‏كرد؛ ولى نتيجه‏اى جز عناد و يكدندگى نمى‏داد.
امام عليه‏السلام در ادامه نامه مورد بحث(9) و پس از بيان اينكه حكومت حضرتش بر مبناى يك شوراى واقعى بوده و هيچ‏گونه فلته‏اى رخ نداده، به ماجراى قتل عثمان مى‏پردازد. معاويه پيراهن خونين عثمان را سوژه كرده و امام را متهم به قتل عثمان مى‏نمود؛ حال آنكه خود بهتر مى‏دانست كه تهمت مى‏زند و بى‏گناه، معصوم و دامن‏پاكى را مورد افترا قرار مى‏دهد. از اين‏رو نوشت: «و لَعَمْرى يا معاويةُ، لَئِنْ نَظَرْتَ بِعَقْلِكَ دونَ هواكَ، لَتَجِدَنّى أبْرَأَ النّاسِ مِنْ دَمِ عثمانَ و لَتَعْلَمَنَّ أنّى كنتُ فى عُزْلَةٍ عنهُ إلاّ أن تَتَجَنّى ما بَدا لَكَ(10) و السّلام». «معاويه، به جانم سوگند! اگر به ديده خرد و نه به ديده هواى نفس بنگرى، مى‏دانى كه من برى‏ترين مردم از خون عثمان بودم و مى‏دانى كه از آن، بركنارى داشتم، مگر اينكه آنچه برايت آشكار است، بپوشانى. والسلام». مشكل معاويه و همه سياست‏بازان حرفه‏اى همين است. آنها هرگز حاضر نمى‏شوند حقيقت را به زبان آورند و به آنچه -ظاهرا- به ضرر ايشان است، اعتراف كنند. سياست حرفه‏اى و اخلاق حرفه‏اى يعنى همين.
در اين نامه به شيوه «جدال احسن» با معاويه گفتگو شده است، تا اگر زمينه‏اى براى هدايت داشته باشد، بازگردد و از عناد و لجاج، دست بردارد. ولى در نامه‏اى كه در بعضى از منابع آمده، لحن سخن، غير از اين است. امام عليه‏السلام در آغاز، بيعت خود را بيعتى فراگير معرفى مى‏كند و شورا را حق بدرى‏هايى كه از پيشگامان نيكى و احسان بوده و در آن جنگ نابرابر تمام هستى خود را در طبق اخلاص، تقديم راه حق و حقيقت كرده‏اند، مى‏داند. آن‏گاه معاويه را القابى از قبيل: «طليقُ بنُ طليق(11)» و «لعين بن لعين(12)» و «وَثَنُ بن وَثَن(13)» ياد مى‏كند كه نه اهل هجرت بوده و نه سابقه درخشانى داشت و نه داراى منقبت و فضيلتى بود. پدرش از احزابى بوده است كه با خدا و رسول او جنگيدند؛ ولى خداوند بنده خود را يارى كرد و وعده خود را تحقق بخشيد و احزاب شرك را متلاشى كرد. در پايان نوشت: «نمى‏بينى كه همراهان من گوش به فرمان رهبرند و دعوتش را اجابت مى‏كنند و اگر خشم گيرد، آنها هم خشم مى‏گيرند(14)». اعتراف تلخ معاويه به عظمت اميرالمؤمنين عليه‏السلام
نوشته‏اند كه مجفن ابن ابى‏مجفن ضبّى به مجلس معاويه وارد شد و به او گفت: از نزد پست‏ترين و عاجرترين و ترسوترين و بخيل‏ترينِ عرب نزد تو آمده‏ام. معاويه پرسيد: او كيست؟ پاسخ داد: على بن ابى‏طالب (زهى بى‏شرمى!). معاويه كه وسيله‏اى براى پيشبرد سياست شوم خود يافته بود، رو به حاضران كرد و گفت: سخن برادر عراقى خود را بشنويد. سپس او را اكرام كرد؛ اما هنگامى كه حاضران پراكنده شدند، به او گفت: اى نادان! چرا گفتى: او پست‏ترين عرب است، حال آن‏كه پدرش ابوطالب و جدّش عبدالمطّلب و همسرش فاطمه زهرا عليهاالسلام است؟ چرا او را بخيل‏ترين عرب ناميدى؟ حال آن‏كه اگر او خانه‏اى پر از كاه و خانه‏اى پر از زر داشته باشد، نخست طلا را انفاق مى‏كند، سپس كاه را. چرا او را ترسوترين عرب ناميدى؟ حال آن‏كه هرگز دو لشگر با هم روبه‏رو نشدند، مگر اين‏كه او يكه‏سوار و يكه‏تاز ميدان نبرد بود و كسى از عهده او برنمى‏آمد. چرا او را در نطق و بيان عاجزترين مردم ناميدى؟ حال آن‏كه راه فصاحت و بلاغت را او براى قريش هموار كرد و كسى استادتر و برازنده‏تر از او نبود! اين مادرت بود كه از تو پست‏تر و بخيل‏تر و ترسوتر و عاجزتر در نطق و بيان نيافت. به خدا سوگند! اگر نبود آنچه خود بهتر مى‏دانى سرت را از تن جدا مى‏كردم. مبادا! بعد از اين چنين سخنانى را بر زبان آورى(15)!
حقيقتا معاويه منافق بود و با مردم دورويى مى‏كرد. آنچه باور داشت، بر زبان نمى‏آورد، بلكه خلاف آن عمل مى‏كرد. هرگاه به ديده عقل مى‏نگريست، درست مى‏فهميد و هرگاه به ديده هواى نفس مى‏نگريست، غلط مى‏فهميد و صد البته كه در عمل، تابع هواى نفس بود و مكّارانه عمل مى‏كرد. مجفن كه به گفتار و داورى ظالمانه خود اعتراف داشت، گستاخى كرد و گفت: اى معاويه! به خدا تو از من ظالم‏ترى! تو كه بر مقام و منزلت او آگاهى دارى، چرا با او جنگيدى و به حقش اعتراف نكردى؟ معاويه به انگشتريش اشاره كرد كه گويا آرم سلطنتش بر آن نقش شده بود و گفت: به خاطر اين انگشترى جنگيدم تا امر حكومت و سلطنت بر من استوار گردد. مجفن گفت: در عوض خشم و كيفر خدا و عذاب دردناكش جز حكومت و سلطنت چندروزه چه دارى؟ معاويه پاسخ داد: مشكلى نيست. من از خداوند چيزى مى‏دانم كه تو نمى‏دانى. او مى‏فرمايد: «و رحمتى وَسِعَتْ كُلَّ شى‏ء(16)»: «و رحمتم همه‏چيز را فراگرفته است»(17). غافل از اين‏كه ذيل فرمايش فوق آمده است: «فَسَأكْتُبُها لِلّذين يَتَّقونَ و يُؤتونَ الزَّكوة و الّذين هُم بِآياتِنا يُؤمنونَ(18)». «رحمتم را براى كسانى مقرر مى‏دارم كه تقوا پيشه كنند و زكات بدهند و به آيات‏مان ايمان بياورند». اين‏كه انسان آيه‏اى را تقطيع كند و بخشى از آن را كه به نفعش باشد، مستند قرار دهد و بخشى را كه به ضرر و زيانش باشد رها كند، سفسطه‏اى بيش نيست و مى‏توان آن را تفسير به رأى ناميد كه كيفرى جز عذاب ندارد.
درست مثل اين است كه كسى به آيه «كلوا و اشربوا(19)» براى بى‏پروايى در خوردن و آشاميدن استدلال كند و جمله «و لا تسرفوا» را كه به دنبال آن آمده، فراموش كند. «كلوا و اشربوا» را دُرِ گوش كن «و لا تسرفوا» را فراموش كن و درست مثل اين‏كه كسى جمله «فيهما منافِعُ لِلنّاسِ(20)» را كه درباره قمار و شراب است، مورد استناد قرار دهد و جمله «و إثمُهُما أكبر من نفعِهِما» را كه در پى آن آمده كنار بگذارد؛ حال آن‏كه نظر قرآن اين است كه ممكن است بر شراب و قمار منافعى مترتّب باشد؛ ولى هرگز منافع آنها جبران گناهان سنگينى را كه پى‏آمد آنهاست، نمى‏كند. افتخارات كاذب
معاويه كه در خلوت، افتخارات علوى را تصديق مى‏كرد و مورد اعتراف قرار مى‏داد و در جلوت به شدّت انكار مى‏كرد، مى‏كوشيد تا افتخاراتى براى خود جعل و كمبودهاى خود را به حسب ظاهر جبران كند و اذهان مردم را با مناقب جعلى و افتخارات كاذب، مشوب سازد؛ چنانكه هنوز هم در ميان اهل سنت كسانى هستند كه ذهن آنان مشوب است و نمى‏توانند بپذيرند كه معاويه هيچ فضيلتى نداشته و -به نوشته اميرالمؤمنين عليه‏السلام - هيچ سابقه درخشانى در كارنامه او به ثبت نرسيده است. ديديم كه او در گفتگويى كه با قيس داشت، سعى كرد خود را متولّى اسلام و قرآن معرفى كند و بر انصار و ساير مسلمين منت بگذارد كه آنها در خدمت قريش بوده‏اند و بايد افتخارات قريش را بپذيرند. يك بار هم در نامه‏اى به محضر اميرالمؤمنين عليه‏السلام ، بى‏شرمانه از فضايل و مناقب خود و همه امويان، مطالبى به قلم آورد كه با پاسخ تند و دندان‏شكن حضرتش مواجه شد(21). پاسخ دندان‏شكن يك شخصيت انصارى به ادعاهاى دروغين معاويه
در اينجا مى‏خواهيم به محتواى يكى از سخنرانى‏هاى معاويه در محفلى از محافل حكومتى و استدلال‏هايى كه او براى اثبات برترى خود و بنى‏اميّه مطرح كرده و پاسخ‏هاى دندان‏شكنى كه از يكى از حاضران آن محفل شنيده، اشاره كنيم تا معلوم شود كه او -حقيقتا- عقده حقارت داشت و سعى مى‏كرد كه به هر وسيله‏اى ممكن، حقارت و پستى خود را بپوشاند. او براى رسيدن به مقصود خود به آيات قرآن تمسّك كرد تا مردم را قانع كند كه فضايل و مناقب او و طايفه‏اش ريشه قرآنى دارد و كسى را نرسد كه به عنوان فرد مسلمان زبان به تكذيب قرآن بگشايد و فضايل امويان را انكار كند. روزى معاويه بر فراز منبر، حضار را مورد خطاب قرار داد و گفت: بايد بدانيد كه خداوند متعال، قريش را سه فضيلت بخشيده كه ديگران از آن محروم‏اند و چاره‏اى جز اطاعت و تعظيم و كرنش در برابر آنها ندارند: 1. خداوند به پيامبرش فرمود: «و أنْذِرْ عَشيرَتَكَ الأقْرَبينَ(22)»: «نزديك‏ترين خويشاوندان خود را انذار كن». نزديك‏ترين خويشاوندان او ماييم. 2. خداوند به پيامبرش فرمود: «و إنّهُ لَذِكْرٌ لَكَ و لِقَوْمِكَ(23)»: «قرآن براى تو و قومت وسيله تذكّر است». قوم پيامبر ماييم. 3. خداوند متعال فرمود: «لإيلاف قريشٍ(24)».
يعنى ما اگر «ابرهه» را از ويران كردن كعبه بازداشتيم و اصحاب فيل را به وسيله پرنده ابابيل هلاك ساختيم، به خاطر اين بود كه قريش با كعبه و شهر مكّه، انس بگيرند و كاروان‏هاى تجارتى خود را در فصل تابستان و زمستان به راه بيندازند و آواره و پراكنده نشوند. سپس گفت: قريشى كه خداوند به خاطر آنها خانه كعبه را از ويرانى و نابودى حفظ كرد، ماييم. او كه اين افتخارات را براى خود بيان مى‏كرد، حتما مطمئن بود كه مستمعانِ خاموش با نظر او موافق‏اند و اگر كسى مخالف باشد، جرأت دم‏زدن و اعتراض ندارد؛ غافل از اين‏كه هنوز افراد آزاده‏اى در ميان امّت پيدا مى‏شوند كه على‏رغم تهديدها و تطميع‏ها و بذل و بخشش‏هاى بى‏حساب و كتاب و كشتارهاى بى‏رحمانه، به موقع همچون آتشفشان مى‏خروشند و سخنانى كه براى او همچون شرنگ، تلخ و مهلك است بر جان پست و پليدش مى‏بارند. به ناگاه مردى از انصار به خروش آمد و او را مورد پرخاش و تندى قرار داد و گفت: معاويه، خاموش. خداوند متعال در قرآن فرموده است: 1. و كَذَّبَ بِهِ قَوْمُكَ و هُوَ الحَقّ(25)». «اى پيامبر! قوم تو قرآن را -كه حق است- مورد تكذيب قرار دادند».شماييد قوم او. 2. خداوند متعال فرموده است: «و لَمّا ضُرِبَ ابنُ مريَمَ مَثَلاً إذا قَوْمُكَ مِنهُ يَصدّوُنَ(26)». «هنگامى كه خداوند عيسى بن مريم را به عنوان مَثَل و نمونه‏اى ذكر كرد، قوم تو از آن روى‏گردان شدند».و شماييد قوم او. 3. و قال الرّسولُ يا ربِّ إنَّ قومى اتَّخَذوا هذا القرآنَ مهجورا(27)».
«پيامبر گفت: پروردگارا! قوم من قرآن را مهجور و متروك و غريب ساختند».و شماييد قوم اوانصارى افزود: معاويه، اين سه آيه كه در مذمّت شماست و بدنهادى و انحراف و انحطاط شما را آشكار مى‏كند، در برابر آن سه آيه كه تو آنها را وسيله فخر و مباهات خود قرار داده‏اى. اگر باز هم از آيات قرآن نمونه يا نمونه‏هايى بياورى و بدان وسيله مغلطه كنى و توده مردم را به اشتباه بيندازى و آنها گمان كنند كه شما هم چيزى هستيد و پيش خدا و پيامبر، وقع و منزلتى داريد، براى ابطال ادلّه تو باز هم با آيات قرآنى در مقابل تو استدلال مى‏كنم و تو را ساكت و خاموش مى‏سازم(28). -------------------------------------------------------------------------------- 1. سفينة البحار، ج 1، ص 620: سعد. مى‏گويند: توطئه‏گران بر تيرى كه به بدن وى اصابت كرد، نوشته بودند: «و قَتَلْنَا السيّد الخَزْرَجَ سعد بن عباده فَرَمَيْناهُ بِسَهْمَيْنِ فَلَمْ يَخْطُ فؤاده» ما (جنّيان) سعد بن عباده را با دو تير كه به قلبش اصابت كرد كشتيم. (طبقات ابن سعد، ج 3، ص 145). معلوم مى‏شود جن‏ها هم عربند و با شعر و شاعرى آشنايند. 2. النساء: 148. 3. سفينة‏البحار، ج 2، ص 291: عوى. 4. حجرات: 17. 5. رعد: 43. 6. هود: 17. 7. زهر يا هر چيز تلخ. 8. نگ: سفينة‏البحار، ج 2، ص 291-290: عوى.
9. اين نامه را امام على عليه‏السلام به وسيله جرير بن عبداللّه‏ بَجَلى براى معاويه ارسال داشته است. معاويه چهار ماه او را نگاه داشت و سرانجام پاسخ نامه را داد؛ بدون اينكه اعتنايى به تذكرات و موعظه‏ها و استدلالات حضرت كرده باشد. جرير مى‏گويد: معاويه به همراه من، مردى از بنى عبس فرستاد كه نمى‏دانستم مأموريت او چيست؟ پس از آنكه نامه معاويه را تقديم اميرالمؤمنين عليه‏السلام كردم، او برخاست و سخنان تهديدآميز بر زبان راند و آمادگى هزاران نفر را براى انتقام خون عثمان به سركردگى معاويه اعلام كرد. جرير مى‏گويد: هنگامى كه بر معاويه وارد شدم و نامه حضرت را به او دادم، او بر منبر مشغول سخنرانى بود و مردم اطراف پيراهن خونين عثمان و انگشت‏هاى بريده همسرش به گريه و زارى مشغول بودند. (نگ: شرح نهج‏البلاغه ابن ابى‏الحديد، ج 14، ص 40-35). 10. در نهج‏البلاغه، چاپ نمايندگى جمهورى اسلامى ايران در دمشق، از بعضى نسخه‏ها به همين صورتى كه در بالا نوشته‏ايم، نقل شده است. در ساير نسخه‏ها آمده است: «إلاّ أن تتجنّى فَتَجَنَّ مابدا لك». به نظر مى‏رسد كه صحيح، همان است. 11. اشاره به روز فتح مكه است كه پيامبر خدا شكست‏خوردگان مشرك را طلقاء؛ يعنى آزادشدگان ناميد. معاويه و پدرش از طلقاء بودند. 12. بنى اميّه در آيه «والشّجرة الملعونة فى القرآن» (اسراء: 60) لعن شده‏اند و معاويه و پدرش از آنهاست. 13. معاويه و پدرش به عنوان بت معرفى شده‏اند؛ چراكه هر دو، بت‏پرست بودند و بنى‏اميه آنها را مثل بت مى‏پرستيدند.
14. نگ: سفينة‏البحار، ج 2، ص 290: عوى. 15. نگ: همان، ص 292. 16. اعراف: 156. 17. نگ: سفينة البحار، ج 2، ص 293: عوى. 18. اعراف: 156. 19. اعراف: 31. 20. بقره: 219. 21. نگ: نهج‏البلاغه، نامه 28 (به خواست خدا در جاى خود درباره آن بحث مى‏كنيم). 22. شعرا: 214. 23. زخرف: 44. 24. قريش: 1. 25. انعام: 66. 26. زخرف: 57. 27. فرقان: 30. 28.نگ: اسرار البلاغه از شيخ بهايى، ص 47 و 48 (از انتشارات نمايندگى جمهورى اسلامى در دمشق). ............................................................................................................................. منبع:ماهنامه ‏درسهايى از مكتب اسلام، شماره 10
20:49 - 29 مه 2006

0 بازدید




1 پاسخ