سه معضل بنيادي جامعه‌ي مدرن

خبرگزاري فارس: در اين مقاله به سه معضل مدرنيته اشاره خواهد شد. نگراني اول ناظر به آنچه است كه مي‌توانيم آن را فقدان معنا بناميم، محو شدن افق‌هاي اخلاقي. دومين نگراني به در محاق رفتن غايات، در مواجهه با عقلانيت ابزاري بي‌حد و حصر، اهتمام دارد و سومي ناظر به فقدان آزادي است.
از نظر چارلز تيلور، سه معضل اساسي جامعه مدرن بدين شرح است؛ 1_ به هم ريختن نظم سلسله مراتب سنتي _ نظمي كه به انسان و اشياء، طبق جايگاهشان در زنجيره‌ي هستي، معنا مي‌بخشد _ كه فرد را به خود وانهاد و به او محوريت بخشيد، بحران فقدان معنا و «فردگرايي» حاصل اين طغيان بود. 2_ تنظيمات اجتماعي را ديگر نه چنين نظمي بلكه ملاكي به نام «عقلانيت ابزاري» معين مي‌ساخت. ملاك‌هاي اخلاقي رنگ باختند و اشياء به مثابه ابزارهايي براي حداكثرسازي رفاه مادي رخ نمودند. راه حل‌هاي تكنولوژيك به قيمت تبعات زيست‌محيطي و انساني ترويج شدند كه سرانجامي جز محصور ساختن انسان و كم‌مايه ساختن زندگي بشري در پي نداشت. 3_ آزادي، كه غايت آمال غريبان بود، زير چكمه‌ي «استبداد مدرن» كه اين‌بار بوسيله‌ي دولت‌هاي به ظاهر دموكراتيك رقم خورده بود، رنگ باخت. درگير و دار نهادهاي مدرن و در حصار ساختارهاي جامعه‌ي تكنولوژيك، نحو خاصي از زندگي تحميل شد و اختيار از انسان‌ها سلب شد.
قصد دارم در باب پاره‌اي از معضلات مدرنيته صحبت كنم. منظورم ويژگي‌هايي است كه از فرهنگ و جامعه‌ي معاصرمان، كه مردم آنها را چونان افول يا سقوطي تجربه مي‌كنند، و يا حتي گروهي آن را چونان «پيشرفت‌هاي»تمدن‌مان در نظر مي‌گيرند. برخي گمان مي‌كنند كه چنين انحطاط پراهميتي در طول ساليان يا دهه‌هاي اخير رخ داده است _ مثلاً بعد از جنگ جهاني دوم، يا از دهه‌ي پنجاه _ اما بعضي اوقات به نظر مي‌رسد كه اين سقوط از دوره‌ي تاريخي بسيار طولاني‌تري آغاز شده است؛ تمام دوره‌ي مدرن، از قرن هفدهم. گرچه باز هم اين مقياس زماني را مي‌توان به صورت‌هاي گوناگوني تغيير دارد، وليكن بر سر درون مايه‌هاي اين انحطاط وحدت نظر وجود دارد. اين درون مايه‌ها عمدتاً حول چند مضمون محوري مي‌چرخد. مي‌خواهم در اينجا دو تا از اين درون‌ مايه‌هاي محوري را شناسايي كنم، و سپس به درون مايه‌ي سومي كه عمدتاً از اين دو حاصل مي‌شود بپردازم. اين سه موضوع به هيچ وجه پوشش‌دهنده‌ي تمامي موضوعات نيستند، ولي تا حد زيادي گوياي چيزهايي است كه ما را راجع به جامعه مدرن به تحير وا مي‌دارد و از ديگر سو مي‌رنجاند.
نگراني‌هايي كه مي‌خواهم راجع به آن‌ها سخن بگويم بسيار آشنا هستند. هيچ‌كس نياز ندارد تا آن‌ها را به خاطر بياورد؛ در تمامي انواع رسانه‌ها راجع به آن‌ها بحث مي‌شود، آن‌ها را به چالش مي‌كشند، عليه آن‌ها سخن مي‌گويند و غم آن‌ها را مي‌خورند. اين سر و صداها دوست دارند دليلي بيابند تا بيش از اين راجع به آ‌ن‌ها سخن نگويند، ولي به گمان من چنين مشهوريت گسترده‌اي سردرگمي و آشفتگي ما را مخفي مي‌سازد؛ اين‌كه چنين تغييراتي كه ما را ملول ساخته‌اند را واقعاً درك نمي‌كنيم، اين‌كه جريان هميشگي اعتراضات عليه آن‌ها در واقع چهره‌ي غلطي از آن‌ها عرضه داشته و از اين‌رو ما را در طراحي آنچه مي‌توانيم با آن‌ها انجام دهيم و نحوه‌ي مواجهه با آن‌ها به اشتباه انداخته است. اين تغييرات مدرنيته، هم نام آشناست و هم متحيركننده، و علت آنكه هنوز سخن گفت راجع به آن‌ها ارزش دارد همين است. 1_ فردگرايي (INdividualism): اولين منشأ نگراني، فردگرايي است. البته، فردگرايي همان چيزي است كه افراد زيادي آن را عالي‌ترين دستاورد تمدن مدرن مي‌نامند. ما در جهاني زندگي مي‌كنيم كه در آن افراد حق انتخابي براي تعيين نوع زندگي خود دارند، حق تعيين مسلك و مرامي كه مي‌خواهند از آن پيروي كنند، و حق تعيين شكل زندگيشان را به هر طريقي كه نياكانشان نتوانسته‌اند آن را برگزينند، دارند. و اين حقوق عمدتاً به وسيله‌ي سيستم حقوقي ما مورد حمايت واقع مي‌شود. اصولاً، افراد، ديگر براي نظام‌هاي مقدسي كه تعاليشان بخشد، وقعي نمي‌نهند.
افراد بسيار كمي هستند كه بخواهند از اين دست‌آورد عدول كنند. مسلماً، بسياري فكر مي‌كنند كه اين دست‌آورد هنوز ناكامل است، و اين‌كه ترتيبات اقتصادي، يا الگوهاي زندگي خانوادگي، يا عقايد سنتي راجع به سلسله مراتب هنوز آزادي ما را براي اين‌كه خودمان باشيم بسيار محدود مي‌كنند، اما بسياري از ما مردد هستيم. آزادي مدرن بوسيله‌ي شكستن افق‌هاي اخلاقي قديمي‌تري حاصل شد. مردم [در نظم سنتي] عادت كرده بودند تا خود را چونان جزئي از نظمي بزرگتر ببينند. در بعضي موارد، اين نظمي كيهاني (Cosmic ordrer) بود، «زنجيره‌ي بزرگ هستي»، كه در آن انسان در جايگاه واقعي خويش در طول فرشتگان، موجودات ملكوتي و مخلوقات زميني همراه ما نشان داده مي‌شد. اين نظم سلسله مراتبي حاكم بر جهان، در جامعه‌ي بشري نيز بازتاب مي‌يافت. افراد اغلب در يك جايگاه مقدر مسكون بودند، و نقش و موقعيت مقرري داشتند كه شايسته ايشان بود و انحراف از آن‌ها اغلب غيرقابل تصور مي‌نمود. آزادي مدرن از بي‌اعتبار شدن چنين نظم‌هايي حاصل شد.
اما، دقيقاً چنين نظم‌هايي گرچه ما را محدود مي‌ساختند، ولي به جهان و فعاليت‌هاي اجتماعي معنا و مفهوم مي‌بخشيدند. اشيايي كه ما را محاصره نموده‌اند صرفاً مواد اوليه‌ي بالقوه يا ابزارهايي براي برنامه‌هاي ما نبودند، بلكه آن‌ها معنايي داشتند كه از جايگاه آن‌ها در زنجيره‌ي هستي نشأت مي‌گرفت. عقاب، صرفاً پرنده‌اي همچون ديگر پرندگان نبود، بلكه سلطان تمامي حيوانات بود. به همين طريق، آيين‌ها، مناصب و هنجارهاي اجتماعي، معنايش بيش از معناي صرفاً ابزاري بود. بي‌اعتبار شدن اين نظم‌ها، «دلزدگي» از جهان ناميده شده است. به اين وسيله، اشياء پاره‌اي از شگفتي‌ها و افسون‌هاي خود را وانهادند. مباحث زيادي به مدت دو قرن حول اين‌كه آيا اين رخداد به طور مشخص مطلوب و ميمون بوده است يا خير مطرح شده است، ولي در اينجا قصد ندارم بر اين مورد متذكر شوم. اما مي‌خواهم بر آنچه كه در نتيجه‌ي اين رخداد براي زندگي و معناي بشر پيش آمده است، پرتوي افكنم.
اين نگراني مكرراً مطرح شده است كه افراد چيزهاي مهمي را به همراه از دست دادن نظم و سلسله مراتب سنتي از دست داده‌اند. برخي، از آن به عنوان فقدان بعد متهورانه زندگي ياد كرده‌اند. انسان‌ها ديگر دركي از اهداف عالي ندارند، و اين‌كه خود را براي چيزي فدا كنند، برايشان بي‌معناست. آلكسيس دوتوكويل با اشاره به «خوشي‌هاي بچه‌گانه و مبتذل» كه مردم در عصري دمكراتيك تمايل به جستجوي آن دارند، در اين‌باره سخن گفته است. به بيان ديگر، ما از فقدان شور و اشتياق ضربه مي‌خوريم. كيركگارد «عصر حاضر» را همين گونه معرفي مي‌كرد و «انسان‌هاي واپسين» نيچه، در حضيض نهايي اين انحطاط قرار دارند؛ آن‌ها هيچ آرمان و آرزويي در زندگي ندارند و تنها در جستجوي «راحتي‌اي فلاكت‌بار» هستند. اين بي‌هدفي، مرتبط با كوته‌نظري نيز هست. انسان‌هاي مدرن نگرش‌هاي وسيع‌تر را از دست داده‌اند، زيرا كه تمركز آن‌ها بر زندگي فردي خويشان است و بس. تساوي دموكراتيك، به گفته‌ي توكويل، افراد را به سوي خودشان مي‌كشاند. به عبارت ديگر، وجهه‌ي تاريك فردگرايي خودمحوري است كه زندگي را كم‌مايه و كوته‌بينانه مي‌كند؛ زندگي را دچار فقر معنا مي‌كند و افراد را از توجه به ديگران و يا جامعه باز مي‌دارد. علت اين‌كه زندگي كم‌مايه و كوته‌بينانه شده است و اين‌كه اين امر با يك خودشيفتگي غيرعادي و افسوس مرتبط است، به صورت‌هاي خاص فرهنگ معاصر برمي‌گردد. اين تعيين‌كننده‌ي اولين مضموني است كه با آن كار خواهيم داشت. 2_ عقلانيت ابزاري (Instrumental Reason):
دلزدگي و نااميدي از جهان با يك پديدار بسيار مهم ديگر دنياي مدرن، كه آن نيز بسياري از مردم را آزرده ساخته است، مرتبط است. مي‌توانيم اين پديدار را تفوق «عقلانيت ابزاري» بناميم. مقصود من از عقلانيت ابزاري، نوعي از عقلانيت است كه ما آن را به هنگام محاسبه‌ي بيشترين كاركرد اقتصادي ابزارها براي حصول نتيجه‌اي خاص به كار مي‌گيريم. معيار موفقيت آن، (دستيابي به) حداكثر كارآيي و بهترين نسبت سود به هزينه است. شكي نيست كه كنار نهادن نظم‌هاي قديم و سنتي، تمركز بر عقلانيت ابزاري را وسعت بخشيده است. حال كه جامعه، ديگر ساختاري مقدس ندارد، وقتي كه تنظيمات اجتماعي و طرق عمل، ديگر بر نظم اشياء يا برخواست و اراده‌ي پروردگار مبتني نيست، اين ساختارها و تنظيمات و طرق در دسترس همگان قرار مي‌گيرند. اين‌ها مي‌توانند از نو طراحي شوند تا نتايجي همچون شادي و رفاه را به عنوان هدف ما، به بار آورند. ملاكي كه بعد از اين به كار گرفته مي‌شود، عقلانيت ابزاري است. به همين صورت، حال كه مخلوقات دور و بر ما معناي خود را كه از جايگاهشان در زنجيره‌ي هستي نشأت مي‌گرفت از دست داده‌اند، اين امكان ايجاد شد كه با اين موجودات به عنوان مواد اوليه يا ابزارهايي براي طرح‌هاي خودخواهانه خويش رفتار كنيم.
از يك جهت اين تغيير آزادي‌بخش بوده است، ولي يك ناراحتي گسترده نيز وجود دارد كه عقلانيت ابزاري نه فقط حيطه‌ي خود را وسعت مي‌بخشد بلكه همچنين تهديد مي‌كند كه زندگي ما را به تصرف خويش درآورد (و ما را زنداني خويش كند). ترس و نگراني از اين است كه چيزهايي كه بايد به وسيله‌ي ملاك‌هاي ديگر تعيين شوند، با معيار كارآيي يا تحليل «هزينه _ سود» تشخيص داده خواهند شد و از اين رو است كه غاياتي كه بايد سمت و سو دهنده به زندگاني ما باشند، تحت‌الشعاع تقاضاي حداكثر سازي توليد قرار مي‌گيرند و به محاق افكنده مي‌شوند. چيزهاي زيادي هستند كه مي‌توانند به عنوان شرايط ايجادكننده‌ي نگراني مورد توجه واقع شوند: براي مثال، شيوه‌ها و طرح‌هاي اقتصادي كه عادت دارند تا توزيع‌هاي نابرابر ثروت و درآمد را رقم زنند، يا شيوه‌هايي كه حساسيت ما را در نياز به طبيعت كم رنگ مي‌سازد و نسبت به فاجعه‌هاي بالقوه براي محيط زيست بي‌تفاوت مي‌كنند. يا اين‌كه مي‌توانيم به شيوه‌ي برنامه‌ريزي اجتماعي بسياري از انسان‌ها بينديشيم كه تحت سلطه‌ي روش‌هاي تحليل هزينه _ سود كه شامل محاسبات مضحكي است كه ارزيابي‌هاي دلاري را به زندگي بشر وارد مي‌كنند، قرار داد.
تفوق عقلانيت ابزاري همچنين در جوي كه تكنولوژي آن را احاطه كرده است، ما را وادار به پذيرش اين عقيده مي‌كند كه بايد به دنبال راه‌حل‌هاي تكنولوژيكي، حتي هنگامي كه تبعات مختلفي به بار مي‌آورد، باشيم. در حيطه سياست به اندازه‌ي كافي اين مورد يافت مي‌شود، چنانكه بلا(Bellah) و همفكرانش در كتاب جديدشان از آن صحبت كرده‌اند، اما به بسترهاي ديگر نيز - به عنوان مثال به پزشكي - سرايت كرده است. پاتريشا بنر (Patricia Benner) در شماري از مهم‌ترين آثارش گفته است كه رويكرد تكنولوژيك در پزشكي، اين روش معالجه را كه بيمار يك انسان است كه داراي يك داستان زندگي (منحصر) است و نه يك مسأله تكنيكي، كنار نهاده است. جامعه و نهادهاي پزشكي متناوباً نقش پرستاران را كم ارزش جلوه مي‌دهند؛ كساني كه اغلب مراقبت عاطفي بشري را بر خلاف متخصصان تكنولوژي تدارك مي‌بينند.
سلطه‌ي تكنولوژي منجر به محدود و كم‌مايه كردن زندگي ما مي‌شود، چنان‌كه در ارتباط با موضوع فردگرايي نيز بدان اشاره شد. افرادي در مورد فقدان پژواك، ژرفنا، يا غناي محيط پيراموني ما سخن گفته‌اند. حدود 150 سال پيش، ماركس، در مانيفست حزب كمونيست، خاطرنشان كرد كه يكي از نتايج توسعه‌ي سرمايه‌داري اين است كه «هر آن چه ثابت و پايدار است در فضا ذوب مي‌شود.» ادعاي (او) اين است كه ابژه‌هاي ثابت و اغلب پرمعنايي كه در گذشته به كار مي‌گرفتيم، جاي خود را به كالاهاي قابل جايگزين، سريع و كم‌ارزش داده‌اند كه به وسيله‌ي آن‌ها خود را محاصره كرده‌ايم. آلبرت برگمان (Albert Borgman) از «پاراداايم ابزار»سخن مي‌گويد كه از آن طريق ما هر چه بيشتر از «التزام چند جانبه» به محيط زيستمان فاصله مي‌گيريم و در عوض به دنبال ايجاد توليداتي هستيم كه طراحي مي‌شوند تا برخي از منفعت‌هاي محدود را برآورده سازند. چنين تهديدي آن‌قدر سخت است كه نمي‌توان با آن مبارزه كرد، ولي حداقل مي‌تواند جاي خود را به متقاعدسازي بدهد، اما اين نيز واضح است كه مكانيسم‌هاي پرقدرت زندگي اجتماعي، ما را در اين جهت هل مي‌دهد. يك مدير علي‌رغم جهت‌گيري شخصي‌اش ممكن است به وسيله‌ي شرايط بازار مجبور به پذيرش استراتژي‌اي شود كه مي‌داند زيان‌بار است. يك مقام مملكتي، علي‌رغم آگاهي شخصي‌اش، ممكن است به وسيله‌ي قواعدي مجبور به اتخاذ تصميمي شود كه مي‌داند خلاف انسانيت و خيرخواهي است.
ماركس و وبر و ديگر نظريه‌پردازان بزرگ در جستجوي اين مكانيسم‌هاي غيرفردي برآمده‌اند، مكانيسم‌هايي كه وبر به وسيله‌ي اصطلاح تكان‌دهنده‌ي «قفس آهنين» مطرح ساخت و بعضي‌ها خواسته‌اند كه از اين تحليل‌ها اين نتيجه را بيرون بكشند كه ما در مقابل چنين نيروهايي كاملاً بي‌ياوريم. دوباره به اين موضوع خواهيم پرداخت، ولي معتقدم كه ميزان آزادي ما صفر نيست. جايي براي انديشيدن در مورد اين‌كه غايات ما چه بايد باشد و اين‌كه آيا عقلانيت ابزاري بايد جايگاه كمتري از آنچه هم‌اكنون در زندگي ما دارد ايفا كند يا خير، وجود دارد. 3_ استبداد مدرن:
اين امر ما را به عرصه سياسي مي‌كشاند و به نتايج وحشتناك فردگرايي و عقلانيت ابزاري رهنمون مي‌سازد، اين‌كه نهادها و ساختارهاي صنعتي _ تكنولوژيك به شدت انتخاب‌هاي ما را محدود مي‌سازد، و اين‌كه آن‌ها جوامع را نيز همچون افراد مجبور به بها دادن به عقلانيت ابزاري مي‌كنند كه در صورت تأمل اخلاقي جدي، هرگز مبادرت به انجام آن نمي‌كنيم. به عنوان نمونه مي‌توان به مشكلات بزرگ در تهديدهاي حياتي صورت گرفته نسبت به زندگي‌مان بواسطه‌ي فجايع زيست‌محيطي، از جمله نازك شدن لايه‌هاي اوزون، اشاره كرد. جامعه‌اي كه ساختار آن حول عقلانيت ابزاري شكل گرفته است، تحميل كننده‌ي محدوديت‌هاي عظيمي براي آزادي است _ هم در حيطه‌ي فردي هم جمعي _ زيرا صرفاً تصميمات اجتماعي ما نيست كه به وسيله‌ي اين نيروها متأثر مي‌شود؛ زندگاني فرد نيز تاب تحمل حركت بر خلاف جريان را ندارد. براي مثال، طرح كلي بعضي از شهرهاي مدرن، زندگي بدون ماشين را سخت كرده است، علي‌الخصوص جاهايي كه حمل و نقل عمومي به نفع اتومبيل‌هاي خصوصي در حاشيه قرار گرفته‌اند. اما نوع ديگري از زوال و فقدان آزادي هم وجود دارد كه به صورت گسترده‌اي در باب آن صحبت شده است كه مشهورترين آن به وسيله‌ي آلكسيس دوتوكويل صورت پذيرفته است. جامعه‌اي كه در آن افراد همچون كساني هستند كه «در دل خود محصور شده‌اند». افراد ترجيح مي‌دهند كه در خانه‌ي خود بمانند و از مزاياي زندگي خصوصي خود لذت ببرند.
اين امر ظهور خطر استبداد جديد در شكل و شمايل مدرن آن را ميسر مي‌كند؛ استبدادي كه توكويل آن را استبداد «غيرشفاف» ناميده است. ديگر مانند روزگار گذشته با ظلم و كشتار و تجاوز مواجه نيستيم؛ دولت مهربان و پدرمآب خواهد بود. حتي ممكن است كه صورت‌هاي دموكراتيكي به خود بگيرد و انتخابات دوره‌اي در آن انجام پذيرد، اما در واقع امر، همه چيز به وسيله‌ي «قدرت و قيموميت بي‌حد و حصري» متأثر مي‌شود كه مردم كنترل محدودي بر آن دارند. تنها سپر حمايتي در مقابل اين قدرت، به زعم توكويل، يك فرهنگ گسترده‌ي سياسي است كه در آن مشاركت داراي قرب و ارزش است و مشاركت در سطوح مختلف دولت و همچنين در مجامع، داوطلبانه ارج نهاده مي‌شود. اما جزء‌گرايي «atomism» خود شيفته‌ي افراد در مقابل اين (فرهنگ) قدعلم مي‌كند، مشاركت كاهش مي‌يابد، مجامع جانبي قدرتشان تحليل مي‌رود و آنگاه فرد در مواجهه با دولت ديوان‌سالار تنها مي‌ماند و خود را به درستي ناتوان احساس مي‌كند. اين امر انگيزه‌ي شهروند را حتي بيش از پيش نابود مي‌كند، و چرخه‌ي وحشيانه‌ي استبداد غيرشفاف تكميل مي‌شود. اين سه معضل مدرنيته بود كه به اختصار بدان اشاره كرديم. نگراني اول ناظر به آنچه است كه مي‌توانيم آن را فقدان معنا بناميم، محو شدن افق‌هاي اخلاقي. دومين نگراني به در محاق رفتن غايات، در مواجهه با عقلانيت ابزاري بي‌حد و حصر، اهتمام دارد و سومي ناظر به فقدان آزادي است. منبع: WThe Ethics of Authenticity, charles Taylor, Harvard university press, 1992 .
.............................................................................................................................. منبع: ماهنامه سياحت غرب، شماره 29
14:57 - 5 بهمن 1384

1 بازدید




1 پاسخ