نقد عرفان پست مدرن(قسمت اول)

خبرگزاري فارس: اين مقال بر آن است كه بگويد عرفان در صورتي كه از شريعت فاصله بگيرد و برنامه‌هاي عملي الاهي را به دنبال ايمان به خداوند يكتا و معاد كنار گذارد، پايه‌اي براي استقرار سلطه در جامعه بشري شده و سلطه‌گران دنيا‌طلب را بر مردم مسلط مي‌كند.
چكيده عرفان مسيري است كه انسان را به نوعي ديگر از معرفت و شناخت مي‌رساند كه با معرفت حسي و ظاهري متفاوت است. به همين منظور بايد ابزار ديگري را براي سالك پديد آورد يا در درون او كشف كند تا بتواند راه دستيابي به معرفتي ديگر را هموار سازد. مكاتب عرفاني گوناگون در سراسر جهان هميشه به نوعي معرفت درون بينانه كه با شهود قلبي و دروني دريافت مي‌شود، اشاره دارند و براي استفاده از آن تلاش مي‌كنند. همين تلاش، نياز به برنامه‌ عملي خاصي را پديد مي‌آورد كه اگر از سوي خداوند و به واسطه پيامبران به انسان برسد، شريعت نام دارد. بي‌ترديد با پذيرش اين كه انسان را خالقي دانا و حكيم آفريده كه از همه اسرار وجودش آگاه است، بايد اعتراف كنيم شريعت الاهي بهترين راه شكوفا‌سازي استعداد‌هاي نهفته عرفاني است و با عمل به شريعت مي‌توان به عرفان راستين رسيد. از اين رو اين شريعت به همه پيامبران رسيده است خداوند به حضرت محمد(ص) مي‌فرمايد: "شرع لكم من الدين ما وصي به نوحاً و الذي اوحينا اليك و ما وصينا به ابراهيم و موسي و عيسي ...." آييني را براي شما تشريع كرد كه به نوح توصيه كرده بود و آن‌چه را بر تو وحي فرستاديم، به ابراهيم و موسي و عيسي سفارش كرديم..... سيد حيدر آملي رابطه شريعت و حقيقت عرفان را به پوست بادام و روغن بادام تشبيه مي‌كند. اگر اين پوست نباشد، آن مغز فاسد و تباه مي‌شود و تازگي‌اش را از دست مي‌دهد و اگر آن مغز شيرين و تازه نباشد، اين پوسته بي‌ارزش است.
بزرگان اهل معرفت همواره اصرار دارند كه بدون شريعت نمي‌توان به مسلك عارفان درآمد و به حقيقت رسيد؛ زيرا اگر راه الاهي طي نشود، به جاي مكاشفات و مشاهد‌ات رحماني، اوهام شيطاني به درون انسان هجوم مي‌آورد و فرد به خيال اين‌كه در عرفان سير مي‌كند، به دام پندارهاي شيطاني فريفته مي‌شود. اين مقال بر آن است كه بگويد عرفان در صورتي كه از شريعت فاصله بگيرد و برنامه‌هاي عملي الاهي را به دنبال ايمان به خداوند يكتا و معاد كنار گذارد، پايه‌اي براي استقرار سلطه در جامعه بشري شده و سلطه‌گران دنيا‌طلب را بر مردم مسلط مي‌كند. * * * امروزه با همه شعار‌هاي زيبا و دلربايي كه در جهان به گوش مي‌رسد، همچنان سلطه‌گري در زندگي بشر باقي است. نيروي استكباري حيات طبيعي معاصر با هوشمندي تمام، نقاط ضعف خود را شناسايي كرده است و براي ترميم و تقويت آن اقدام مي‌كند. اما اين وصله پينه‌ها تا عمق مباني مدرنيسم پيش‌رفته و وضعيت پست‌مدرن را رقم زده است. در دهه‌هاي اخير مهم‌ترين جرياني كه برابر تمدن غرب جلوه كرده و نشان‌گر كاستي‌هاي بنيادين در مباني مدرنيسم بوده، جريان معنويت‌گرايي و بازگشت به دين است. در اين بين، معنويتي دروغين و فريبنده پديد آمد تا بحران معنويت را در زندگي مادي‌گرايانه اهالي تمدن غرب برطرف سازد. عرفان پست مدرن كاركردهايي دارد كه در نهايت، تحكيم و تداوم شرايط سلطه‌گرانه و سلطه‌پذيرانه حيات طبيعي معاصر است.
بناي اين پژوهش، نقد ساختار دروني (مباني و شاخص‌هاي) عرفان‌پست مدرن است كه هرگز قصد تطبيق ندارد؛ ولي از آن‌جا كه سوگوارانه بعضي از متدينان، روش اين عرفان را كه مديتيشن است، بر نماز تطبيق مي‌دهند و با آن مقايسه مي‌كنند، در بخش دوم مقاله چند سطر به تفاوت‌هاي نماز و مديتيشن اشاره شده است. بخش اول: مباني عرفان پست مدرن پست مدرنيسم پست‌مدرن، دوران يا مرحله‌اي است كه بنيان‌هاي عصر‌مدرن به چالش مي‌رود و مورد ترديد و پرسش قرار مي‌گيرد. بحران مدرنيته، پست‌مدرنيته ناميده مي‌شود . دوران مدرن با رنسانس آغاز شد. آن‌گاه كه نويسندگان و هنرمندان و دانشمندان موفق شدند تا سلطه متحجرانه قرون وسطايي را كه به نام دين و خدا بر مردم روا داشته مي‌شد، كنار بزنند و با صدر‌نشين كردن انسان و ارج گذاشتن به انديشه‌ها، آرزوها وتمايلات و تمنيات بشري، طرح ديگري براي زيستن در‌اندازند. در دوران مدرن، مردمان غرب كوشيدند تا انديشه و تلاش خود را براي برآوردن آرزوها و ارضاي تمايلات طبيعي به‌كار گيرند و براي رسيدن به بهشتي در زمين به راه افتادند؛ اما هر چه رفتند نرسيدند و در همين جا بود كه از خود پرسيدند: آيا درست مي‌انديشيديم؟ آيا راهي كه پيموديم درست بود؟ چرا با كنار گذاشتن دين و ماوراي‌طبيعت به آرامش و آزادي نرسيديم، بلكه پريشان و آشفته شديم؟ چرا با دانش و تكنولوژي به رفاه نرسيديم؟ بلكه در يك قفس آهنين اسير شديم؟ در خلال اين ترديد‌ها حتي گروهي مدرنيته را "كسوف عقل" خواندند. اين پرسش‌ها وضعيت پست‌مدرن را پديد آورد.
مدرنيته بر خود بنيادي خرد جزئي انسان استوار بود؛ خردي كه در پي كشف حقايق متعالي عالم نيست، بلكه در جست‌و‌جوي رسيدن به حد‌اكثر كاميابي در دنيا است . بنابراين لذت‌گرايي، زرسالاري، نفي دين و شريعت، حس‌گرايي روش‌شناختي و تجربه‌گرايي معرفت‌شناختي و بسياري از مقولات ديگر را مي‌توان به عنوان مباني مدرنيته معرفي كرد. اما از همه مهم‌تر، سه اصل انسان‌گرايي (اومانيسم)، دنيا‌گرايي (سكولاريسم) و عقل‌گرايي (راسيوناليسم) است. در اين ميان، همه مباني اصلي و غير آن، همچنان در وضعيت پست‌مدرن باقي است و فقط عقل‌گرايي، يعني عقل جزئي و مادي كه براي ارضاي تمايلات و برآوردن تمنيات دنيايي انسان به‌كار مي‌آيد، مورد ترديد قرار گرفته است. خود بنيادي انسان به عنوان فاعل شناخت با عقل جزئي متزلزل شده اما هنوز اين بشر زمين خورده،خود بنيادي خويش را ترك نكرده است، بلكه راه‌هاي غير عقلي را براي جبران كاستي‌هاي خرد مادي در برآوردن آرزوهايش به‌كار آورده و مي‌آزمايد. عرفان پست‌مدرن تلاشي است تا ساكنان خيابان شلوغ مدرنيته، مقداري از رنج‌ها و پريشاني‌هاي خود را كاهش ‌دهند و تا حدودي لذت آرامش دروني را بيابند و با متوقف كردن جريان عقل جزئي و ذهن پر مشغله، نوعي معرفت دروني و شهودي را تجربه كنند. در اين گير و دار، غرب به مرام‌هاي معنوي شرق روي آورده و برنامه‌هايي را براساس مباني تمدن غرب طراحي كرده است.
عرفان پست مدرن كه مهم‌ترين مبلغ آن در غرب، "ماهاريشي ماهش" نام دارد، نوعي از هندوئيسم است كه با برخي آموزه‌هاي بوديسم تركيب شده و به نام مديتيشن متعالي (Transcendental Meditation) با نام مخفف (TM) ارائه شده است. در اين عرفان مراقبه، تمركز، آرامش، رهايي از رنج زندگي وجود دارد، اما آموزه‌هاي ماوراي طبيعي هرگز. از يك سو هندوئيسم و بوديسم و از سوي ديگر اومانيسم و سكولاريسم به عنوان مباني اين عرفان قابل طرح است. هندوئيسم هندوها دين خود را آيين ازلي مي‌دانند و پيامبري براي آن نمي‌شناسند. اصول اعتقادي، آيين‌ها و خداياني كه در هند وجود دارد، فراوان است و در كتاب‌هاي تاريخ اديان و تاريخ فلسفه شرق صفحات بسياري به بررسي آن‌ها اختصاص يافته است. بنابراين، آن‌چه براي اين پژوهش مفيد است، شرح بعضي مفاهيم كليدي اين مرام عرفاني است كه در ذيل مي‌آيد: 1. برهمن: او خالقي است كه در آغاز جهان وجود داشته و در مركز همه موجودات و خداياني است كه كل جهان هستي را به‌وجود مي‌آورند و خدايان ديگر مانند خداي آتش (آگني) و خداي باد (وايو) فرمانبردار او هستند. پل دوسن مي‌گويد: " برهمن علت ماقبل زمان است و جهان به منزله معلولي است كه از آن ظاهر شده است. اتصال باطني عالم به برهمن و يگانگي آن با ذات برهمن موجب شده است كه آفرينش توسط او و از ذات او به وقوع پيوندد." بنابراين برهمن ذات مطلق و واحد الاهي است كه همه جهان در او و او در همه جهان است و در اين هويت است كه توحيد كامل را در سطح وحدت وجود مشخص مي‌سازد.
2. آتمن (Atman) و جيوه (Jiva) جيوه روح فردي است كه زندگي هر فرد در گرو آن است. اين روح فردي حقيقتي، بيكران و نامتناهي است كه در بند تعينات محدود شده است و در صورتي‌كه از اين تعينات و حدود رها شود و به برهمن پيوندد، آتمن ناميده مي‌شود. روح فردي بر اثر محدوديت‌هايي نظير همراهي با تن دچار مشكل شده و از حقيقت متعالي خود در مقام آتمن و اين هماني با برهمن فرو مي‌آيد. آتمن، نور دروني انسان است كه در دل جاي دارد و همان پوروشه است كه از دانايي تشكيل شده است. … آتمن واقعاً برهمن است كه از درك … تشكيل شده است. در كتاب مقدس هندوها اوصاف و ستايش‌هايي كه براي برهمن ذكر شده، براي آتمن يعني حقيقت انسان نيز آمده است. " آن‌كه او در زمين جاي دارد … در آب‌ها … در آتش … در جو … در نسيم… در آسمان… در آفتاب… در چهار سوي افلاك… در ماه و ستارگان… در ظلمات…. در نور…. آن‌كه در همه چيز سريان دارد و با اين همه، غير از همه چيز است. آن‌كه ناشناخته همه را انجام مي‌دهد، آن‌كه در پيكر همه چيز‌ها است، آن‌كه از درون همه چيز را در يد، اختيار دارد او روان تو است، مراقب دروني و جاودانه. او است بيناي ناديده و شنواي ناشنيده و انديشمندي كه انديشه را بر كنه او راهي نيست و فهميده‌اي كه فهم را بر او دستي نه و با اين همه غير از ناديده… ناشنيده… ادراك ناشونده است… او روان تو است، مراقب دروني و جاوداني."
در اين مكتب عرفاني دو جمله معروف است: "تو آن هستي" و "من برهمن هستم". اوپانيشاد، اساتيد و مفسران بزرگي داشته است كه يكي از برجسته‌ترين و تأثير‌گذار‌ترين آن‌ها، شانكارا است. او مقام آتمن را حتي از آناندا (ananda) مبرا مي‌داند. آناندا وجد و شادي در مقام سرمديت ولايتغير و بلاتعين هستي است. اصل واقعي عالم و ذات نامتناهي برهمن است. شانكارا، آتمن را از آناندا كه وجه توصيف شده و تجلي يافته برهمن است، برتر مي‌داند؛ زيرا براي برهمن وجهي مستور قايل است و آتمن را در آن مرحله نيز با برهمن يگانه مي‌داند. اصل همساني و يگانگي آتمن- برهمن، يكي از آموزه‌هاي بنيادين عرفان هندويي و اوپانيشادها است كه همه هندوشناسان و مفسران اوپانيشاد بر آن تكيه دارند؛ يعني كشف اين حقيقت كه آتمن همان برهمن است. نيروانا (nirvana) به معناي فنا و اوج سلوك عرفان هندويي است. شانكارا مي‌نويسد: " من واقعا برهمنم يكي بدون دومي، بدون لكه، حقيقت بدون آغاز، وراي تصوراتي چون تو يا من، اين يا آن، جوهر لذت و سرور ابدي، حقيقت اعلا" بنابراين در هندوئيسم به ويژه فرقه سمارتو، برهمن (Smartava Brahman) كه شانكارا پايه‌گذار آن بود، حقيت همان برهمن - آتمن است و هرچه غير از آن توهم است.
3. مايا (Maya): از نظر لغوي به معناي "نَه آن" است و اصطلاحاً به وضعيت توهمي و فريبندگي جهان گفته مي‌شود؛ اين‌كه در زندگي روزمره، برهمن و عظمت آتمن فراموش مي‌شود و هر چيزبه طور مستقل از برهمن به‌نظر مي‌رسد. مايا "عبارت است از چيزي كه در تاريكي جهل قرار دارد و در روشني نور دانش راستين نيست." 4. سامسارا (Samsara): به معناي تناسخ يا تولد‌هاي مكرر در دنيا و بازگشت به اين جهان پس از مرگ و تحمل رنج زندگي مجدد است. تا وقتي انسان خود را از مايا رها نكند و به اين حقيقت پي نبرد كه جهان از برهمن است و به خودي‌خود چيزي نيست، در گيرودار زندگي و مرگ‌هاي متوالي اسير بوده و به اين جهان باز مي‌گردد. 5. موكشا (Moksa): به معناي رهايي و نجات از كارما است. اگر معرفت انسان از مايا رها شود، زندگي او نيزاز چرخه كارما خارج مي‌شود و روح فردي (جيوه) به روح كلي (آتمن) تبديل شده و به برهمن مي‌پيوندد. در اين وضعيت، ديگر علتي براي بازگشت به اين جهان وجود ندارد. 6. كارما (Karma): به معناي كار و انجام وظيفه است و در متون مقدس هندي (وداها) به اعمالي كه در مراسم مذهبي انجام مي‌شود، مانند قرباني، نذورات، خواندن سرودهاي مذهبي و گفته مي‌شود. 7. جنانا (Jnana): به معناي دانايي و فرزانگي است. هدف از انجام عبادات و مراسم و مناسك مذهبي در هندوئيسم، رسيدن به دانايي و شناختي است كه براساس آن، حقيقت يكتاي "آتمن - برهمن" شناخته و "موكشا" حاصل مي‌شود.
شانكارا در تفسير يكي از بخش‌هاي اوپانيشاد، بين طريق كارما براي رهايي و جنانا تفاوت قايل شده است و مي‌نويسد: "اين دو طريق كه تمام اصول "ودا" برآن بنا شده، عبارت است از: راه كردار و انجام تكاليف شرعي كه خاصيت آن، تعلق به عالم است و ديگري، راه نهي از كردار كه خاصيت آن، تجرد ورهايي از قيود عالم است." شانكارا معتقد است كه بايد برهمن را در مقام نفس فردي شهود كرد و شناخت؛ ولي عبادات و مناسك ما را به سويي مي‌برد كه آن را بيرون و برتر از خود انكاريم و فقط او را بپرستيم، نه اين‌كه بشناسيم. او تصريح مي‌كند كه پرستش "اوپانسه" با شناخت "جنانا" تفاوت دارد و بهتر است كه به‌دنبال رهايي از راه شناخت باشيم و عبادت و شريعت را كنار گذاريم. البته او به‌جاي عبادت، رياضت، آوارگي و ترك دنيا را پيشنهاد مي‌كند، نه تنها عبادت را كنار گذاريم بلكه همه چيز اين جهان را كنار گذاريم تا به رهايي از چرخه تناسخ، تولدها، رنج‌ها و مرگ‌هاي دوباره برسيم. بوديسم بودا به معناي "روشن" لقب شاهزاده‌اي است كه از خانواده و زندگي خود دست كشيد و براي جست‌و‌جوي حقيقت به مركز راهبان پناه برد. او پس از آموزش‌هايي كه از مرشدان هندويي خود فراگرفت و پس از مراقبه‌هاي سخت و طولاني، بوديسم را پايه‌گذاري كرد.
او قرن ششم پيش از ميلاد مسيح در دوراني مي‌زيست كه اعمال و عبادات هندويي چنان دشوار و پيچيده شده بود كه براي عده‌اي و تنها با كمك روحانيان و برهمنان انجام آن امكان داشت؛ از اين رو در طريقت بودا كه واكنشي به اين شرايط بود، نه از برهمن و خدايان خبري است و نه از عبادت و شريعت اثري. بودا كه شايد بتوان او را اصلاحگري در هندوئيسم دانست، مي‌كوشد جهان‌بيني و مرامي را پيش نهد كه در آن، انسان در تلاش است تا به منظور رهايي خود از رنج دنيا، حقيقتي دروني را كشف كند. در اين‌جا نيز مي‌كوشيم با بررسي چند مفهوم كليدي در اين مكتب تا حدودي پرتو بر چهره آن اندازيم. 1. دوكا (Duhkha): به معناي رنج است كه چهار حقيقت شريف را بودا درباره آن بيان كرده است. يك. رنج در هر جاي دنيا وجود دارد. دو. رنج به زنجيره‌ علت‌هاي دوازده‌گانه مربوط است. سه. توقف يا پايان رنج ممكن است. چهار. راه‌هاي هشتگانه‌اي براي پايان رنج و رهايي انسان وجود دارد.
2. دارما (Dharma): زنجيره‌اي از علل دوازده‌گانه است كه ازناداني(‌اويديا: Avidya) آغاز مي‌شود تا تناسخ و زندگي‌هاي پي در پي كه در رنج ادامه مي‌يابد. اين حلقه‌هاي دوازده‌گانه عبارت است از: ناداني، كرمه‌سازها (زمينه و ظرفيتي براي توهم پايداري و واقعيت جهان)، دانستگي [كاذب]، نام و شكل [اصالت جهان فاني]، حواس، تماس، احساس، تشنگي و تمنا، دلبستگي، وجود يا شدن [استعداد بازگشت به اين جهان پس از مرگ]، تولد دوباره، رنج. "سو‌بندو" توضيح مي‌دهد كه چون در زندگي پيشين درباره معناي عظيم وجودمان نادان بوديم، تمايلاتمان را آزاد مي‌گذاشتيم و از همين‌جا كرمه‌سازها دانستگي ذهني يا وهمي را براي ما ذخيره كرده و به شكل‌ها، نام‌ها و حواس گرفتار شده و اسباب تولد دوباره را فراهم كرديم دارما در بوديسم از اهميت والايي برخوردار است تا جائي كه بودائيان آن را نام مكتب خود مي‌دانند؛ زيرا كل آموزه‌هاي بوديسم در آن است. اگر رنج مي‌كشيم براي دارما است و راه نجات هم شناخت آن است. 3. نيروانا (Nirvana): وضعيتي است كه "دارما" شناخته شود، مثل سراب هنگامي كه به نزديك آن مي‌رسي و شايد فنا تا حدودي آن را بيان كند. ولي به هر حال قابل توصيف و شناخت ذهني نيست،چون از سنخ ديگر است. بودائيان سه نوع شناخت را معرفي مي‌كنند: "پركلپيته" يا دانستگي موهومي كه در دارما وجود دارد. ريشه آن ناداني و ميوه‌اش رنج است.
"پرتنتره" يا دانش تنيده شده براي كسي كه هنوز به روشن‌شدگي (بودهي) نرسيده و شامل اعتقادات واعمال مذهبي مي‌شود. كسي كه مي‌كوشد به روشني برسد و به تامل ورياضت مي‌پردازد، از اين نوع دانايي بهره‌مند است. "پرگيا" كه با درك تهي بودن (شونيتا) و پوچي دارما در حالت نيروانا پديدار مي‌شود. وقتي بفهمي اين جهان هيچ بر هيچ است و از زنجيره دارما رها شوي، تهي بودن و خلأ را از درون يافته وسه اصل بودايي را كشف مي‌كني. يك. همه چيز ناپايدار است. دو. همه چيز رنج است. سه. هيچ چيز ذات ندارد. چهار. ديانا (Dhyana): به معناي مراقبه، تمركز، تامل‌دروني و انتظار گشايش درون است كه در انگليسي "maditation" ناميده مي‌شود. بودا براي رهايي از رنج دارما مردم را به هشت راه نجات توصيه مي‌كرد: ديدگاه درست، قصد درست، سخن درست، اعمال درست، امرار معاش درست، كوشش درست، توجه درست، تمركز درست. كه شش مورد اوليه مقدمه‌اي است براي دو مورد اخير، يعني توجه و تمركز درست كه در ديانا صورت مي‌گيرد و رسيدن به پرگيا و نيروانا را ميسر مي‌سازد. بودا پيشنهاد كرد كه به جاي شريعت دشوار و پيچيده آن دوران هندوها، راه ميانه‌اي در زندگي پيش گرفته شود و بيشتر به مراقبه و تمركز پرداخته شود؛ زيرا راه نجات انسان اين راه است.
"گوده‌پاده" استاد شانكارا اين ديدگاه را كه رنج انسان به سبب جهل است و براي رهايي آن بايد به ديانا پرداخت و به فراشناخت (پرگيا) و نيروانا رسيد به هندوئيسم وارد كرد و شانكارا با تطبيق اين نظريات با آموزه‌هاي اوپانيشادها، مكتب "سمارتوبرهمن" را پايه‌گذاري كرد و ماهاريشي‌ماهش كه پيرو مكتب شانكارا است، براي تعليم و ترويج بعضي آموزه‌هاي اين مرام معنوي كه عرفاني بدون شريعت و مبتني بر اومانيسم و سكولاريسم است، تلاش مي‌كند. هدف ما از مرور آموزه‌هاي بوديسم و هندوئيسم نه براي نقد اين دو، بلكه به منظور شناخت ريشه‌هاي عرفان پست مدرن و نقد عميق و آگاهانه آن است. اومانيسم اومانيسم به معناي اصالت انسان يا انسان‌گرايي، نوعي رويكرد به منزلت و ارزش‌هاي وجودي انسان است كه در برابر تحقيرهاي كليساي قرون‌وسطا بر انسان در نيمه دوم قرن چهاردهم در ايتاليا، شكل گرفت. "اومانيسم، پارسايي تنگ‌نظرانه‌اي را كه كليسا مقرر مي‌داشت، تاب نمي‌آورد، نمي‌خواست از طبيعت به عنوان دامي فريبنده بهراسد، نمي‌خواست نفس را پليد به شمار آورد و فضيلت را تنها در ترك زاهدانه زندگي بيابد. آموزه كليساي قرون وسطا اعتقاد به گناهكاري ذاتي بود. (اعتقاد به اين‌كه روح و جسم به كلي از يكديگر جدا هستند و چون آدمي جز از راه جسم توانايي نمايش روح را ندارد، گناهي اجتناب‌ناپذير را به دوش مي‌كشد. [و آمرزش اين گناه با رنج و زهد ميسر است، چنان كه عيسي رنج كشيد]) اما آموزه اومانيسم، پاك‌نهادي ذاتي بود."
ارج نهادن به منزلت انسان در اين جهان و انكار تمايز ارزشي ميان جسم و روح و دنيا و آخرت به اين نتيجه مي‌رسد كه تمايلات بشري در حيات طبيعي و دنيايي ارزشمند و قابل توجه است و از همين جا است كه بذر سكولاريسم و دنياگرايي در زمين اومانيسم كاشته و روييده مي‌شود. حذف تمايز ارزشي ميان جسم و روح و شهر زميني و شهر آسماني، دو صورت را بر مي‌تابيد: يكي پذيرش ارزشمندي قدسي بودن روح و جسم و كنار گذاشتن مبناي تمايز. دوم پذيرش مبناي تمايز و حذف ماوراي طبيعت و كنار‌گذاشتن اعتقاد به بعد روحاني، خدا، معاد و دين. "البته با توجه به حال و هواي آن روزگار، دشوار بود كه اومانيست‌ها خود را مذهب ستيز به شمار آورند." در مرحله اول، اومانيست‌ها مذهبي بودند و فقط انتقاداتي از كليسا داشتند؛ ولي در نهايت دو راه طي شد كه "ژاك‌مارتين" آن را اومانيسم خدا محور و اومانيسم انسان محور ناميد. اومانيسم انسان محور سه مرحله را پشت سر گذاشته و امروز به ضد خود تبديل شده است، يعني با اين‌كه هنوز نامي از اومانيسم و حقوق بشر باقي است، ولي به روشني اين واژگان براي رفتارهاي ضد انساني و ضد حقوق بشر به‌كار مي‌رود.
مرحله اولي كه انگاره اومانيسم گذرانيد، آن بود كه ريشه‌هاي تغذيه‌ كننده‌اش را به فراموشي سپرد؛ زيرا در آغاز، اومانيسم با مطالعه آثار يونان باستان نظير افلاطون و ارسطو و آرزوي بازگشت به آن دوران شكوفايي هنر و انديشه پديدار گرديد. اما در قرون شانزده و هفده، روند اومانيسم به اين‌جا رسيد كه براساس قدرت عقل انساني تمدني تازه بسازد. در اين دوران هنوز زير تأثير رفورميسم مسيحي عمل مي‌كرد و شايد بتوان آن را دوره طبيعت‌گرايي مسيحي ناميد. مرحله دوم، قرون هجده و نوزده يا عصر روشنگري بود كه خود را از استانداردهاي فوق طبيعي جدا ساخت و معتقد شد كه بايد خويشتن را از خرافات مذهب و‌حياني رها كرد و در معرض خوبي و نيكي طبيعي و فطري قرار داد. اين دوره خويش‌بيني بر اين آموزه آزموده نشده "روسو" استوار بود كه اگر انسان به حال خود رها شود، وضعيت طبيعي عادلانه‌تر و بهترين زندگي را رقم مي‌زند. چون اين پندار نادرست بود و اومانيست‌ها توجه نداشتند كه اعتقاد به خدا ضامن هر خير در زندگي بشر است، مرحله سوم اومانيسم صورت بندي شد. در مرحله سوم كه قرن بيستم را پوشش داد و به قرن بيست‌و‌يكم نيز رسيد، اومانيسم نتيجه‌اي مبني بر براندازي همه ارزش‌هاي انساني براي رسيدن انسان برتر به قدرت و سلطه مطلق، زندگي انسانها را در جهان زير تأثير دارد. نيچه با اعلام مرگ خدا، مرگ همه ارزش‌هاي انساني را اعلام كرد و تنها ارزش، رسيدن به قدرت است، آن هم براي كسي كه مي‌تواند.
جمع كردن ميان انسان و خدا يا فراموشي خدا و ملاحظه انسان به عنوان محور هستي در تفكر هندوئيسم و بوديسم به خوبي وجود دارد. در بوديسم اساساً اعتقاد به خدا وجود ندارد؛ بلكه محور در آن، مرام عرفاني "دارما" يا همان زنجيره علّي است كه از جهل آغاز و به رنج ختم مي‌شود كه سايه موهوم خود را بر همه جهان زيست انسان افكند و عارف كسي است كه با تمركز و رعايت هشت راه رهايي، حقيقت پوچ آن را كشف كرده و به نيروانا يا فراشناخت (پرگيا) برسد و پوچي و خلأ (شونيتا) را دريابد. در هندوئيسم نيز نظريه آتمن - برهمن به راحتي هر فاصله و تمايزي را ميان انسان و خدا نفي مي‌كند و با مراحل اوليه اومانيسم به راحتي كنار مي‌آيد. شانكارا حتي آتمن را به معناي مطلق نفس به كار مي‌برد و آن را همزمان بر ذات خدا و ذات انسان اطلاق مي‌كند وميان آن‌ها هيچ تمايزي را منظور نمي‌كند. با توجه به اين هماهنگي‌ها، عرفان پست‌مدرن با رگ و ريشه بودايي و هندويي به راحتي مي‌تواند در تمدن غرب بر مبناي اومانيسم جايگاهي پيدا كند. علاقه‌مندان به عرفان پست مدرن مدعي‌اند كه در اين روش بدون اعتقاد به خدا و شريعت مي‌توان در درون خود به كاوش و تأمل نشست و نشاط و آرامش معنوي را تجربه كرد.
البته اين مطلب اشكالي ندارد، غير از اين‌كه اين منبع آفرينندگي دروني به هيچ منشأ متعالي و ماوراي انساني متصل نيست. در اين مرام معنوي، انسان جداي از خداوند - كه مي‌تواند حامي و پشتوانه قدرت انسان باشد - معرفي نمي‌شود. در حالي كه اگر به نامحدود بودن نيروي درون معتقد باشيم، هيچ تبييني جز اتصال به قدرت خداوند يكتا نمي‌توان براي آن يافت. كنار‌گذاشتن او كه قدرت انسان و بلكه همه هستي براي او و جلوه او است، گذشته از اين‌كه دروغي بزرگ است، ريشه‌هاي اومانيسم غربي را نيز آبياري مي‌كند. همه انسان‌ها به ضعف و ناتواني‌هاي خود واقف هستند: اين‌كه به ديگران محتاجند با يك دگرگوني كوچك بيمار و بستري مي‌شوند و در اين دنياي تنگ همواره مجبورند در بين خواسته‌هاي خود دست به گزينشي بزنند و هيچ‌گاه نمي‌توانند به هر آن‌چه مي‌خواهند، دست‌يابند. اين‌ها واقعياتي است كه كسي انكار نمي‌كند. در اين شرايط، ظرفيت شناختي و هوشياري انسان دو كار‌كرد مي‌تواند داشته باشد: يا نيروي بيكراني را ببيند و در پيوند با او بكوشد تا مشكلات را پشت سر بگذارد و ناكامي‌هاي ديگر را به اميد كاميابي اخروي و برخورداري از اكرام خداوند تحمل كند يا پرده اوهام را بر همه رنج‌ها بكشد و خود را خلاص كند.
معنويت جديد و عرفان سكولار چون به خداگرايي ملتزم نيست، ناگزير در بن‌بست اومانيسم، بهشتي موهوم و راهي خيالي براي خود پرداخته است. در اين زندگي رنج‌خيز دنيا بويژه دشواري‌ها و ناملايمات تمدن جديد، كه نمي‌تواند آن را به تنهايي تحمل كند، به تدريج به اين گمان مي‌رسد كه همه اين عالم يك بازي موهوم است و من با توهم اين‌كه نيروي مقاومت در برابر اين مشكلات و گذر از آن‌ها را دارم، مي‌توانم رنج و درد خود را كاهش دهم. ولي بايد گفت كه حل اين مشكل تنها با اعتقاد به خدا به عنوان منبع بيكران نور و نيرو در درون و بيرون انسان ممكن است. --------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- منبع:فصلنامه كتاب نقد ، شماره 35
14:13 - 27 مهر 1384

1 بازدید




1 پاسخ