روش‏شناسى مولانا در مثنوى

خبرگزاري فارس: جهان بينى مولانا، جهان‏بينى سيستماتيك و داراى چارچوب جهان بينى علمى معمولى نيست اما نبايد تصور كرد كه او از مرزهاى اسلام و جهان بينى دينى فراتر رفته است. استناد او به آيات قرآن و احاديث نبوى چه مستقيم و چه با اخذ مضمون آنها گواه بر اين مطلب است كه مولانا آموزه‏هاى قرآنى و شريعت نبوى را اساس و بنياد جهان‏بينى خود قرار داده است، در اين رهيافت تمام هستى، تجلى صفات اسماء حق هستند و چيزى جز وحدت تجلى اسم حق نمى‏باشند.
مثنوى اثر گرانسنگ محمد جلال الدين بلخى (672-604 ق) از همان آغاز تأليف مورد توجه خواص و خداوندان انديشه و عرفا بوده است. بحث و فحص درباره مثنوى سابقه‏اى طولانى به امتداد حيات آن دارد و از فرزانگانى كه در نهانخانه خلوت خويش، ماجراهاى شگرف عشق حقيقى را چشيده و سِرّ نهان از مكمن غيب شنيده‏اند، آثارى ارزنده به يادگار مانده است؛ اين صاحبان كمال به قدر درك و دريافت خويش و به حسب ذوق خود در ساحت‏هاى مختلف؛ دُرّ سخن سفته و راهى در شناساندن اين اثر ارزشمند بازكرده‏اند. با اين همه، كارنامه پژوهش‏هاى روش‏شناختى و بازكاوى متدلوژى اين اثر بزرگ، نه پر برگ است و نه پر بار. به علت عدم شناخت يا اهتمام لازم به روش مولانا در مثنوى و در هم‏تنيدگى‏هاى خاص آن، فهم اين اثر بزرگ دچار مشكل شده است؛ گاهى معانى بلند مثنوى به دليل فقدان آگاهى بر زيرساخت‏هاى معرفتى مولانا و شيوه او در بيان و ارايه هيجانات روحى و انديشه، صيد صيادانى گرديده كه قامت ناساز و بى‏اندام انديشه‏ى آن مدعيان پوك و مغرضان كه آميخته به شبهات و شهوات است بر تشريف والاى اين عشق نامه، زيبنده نيامد؛ لذا اين كوته‏آستينان را بر آن داشت تا با دراز دستى به تحريف معنوى مثنوى روى آورند و آن را آلوده‏ى ابتذال كنند. بنابراين، گام نخست و بنيادى در فهم و درك درست و جامع اين اثر جاويدى (كه با اطمينان مى‏توان گفت كه مجموعه‏اى گسترده‏اى از واقعيات و حقايق عميق مى‏باشد) وقوف بر كاربست متد جلال‏الدين در مثنوى است.
بدين منظور، در اين نوشتار سعى شده است و با مراجعه به مجموعه دفاتر مثنوى و ابيات پر نغز با امعان نظر به مبانى معرفتى و جهان‏بينى مولانا آن، فهم درست شيوه و مولانا در مثنوى بازشناخته شود. علاوه بر بررسى در آن اثر گرانسنگ، از آثار ارزنده و نفيس حكيمان متأله و مثنوى‏شناسان سترگ همانند علامه فقيد، آية‏الله محمد تقى جعفرى ، استاد فرزانه سيد جلال الدين آشتيانى، استاد شهيد مرتضى مطهرى، اديب و استاد ارجمند جلال الدين همايى، و فرزانه حكيم ملا محسن فيض كاشانى، اسلام‏شناس سخت‏كوش و خوش ذوق پرفسور آنِ مارى شيمل و اديب بزرگ دكتر فرزوانفر بهره گرفته شد. اميد است اين گام، هر چند ابتدايى و كوچك، دريچه و روزنه‏اى به روى پژوهشگران و كاوشگران اين تراث ادبى و معنوى بازنمايد. جهان بينى مولوى
در شناخت و بازشناسى مثنوى، نخست بايد به جهانى بينى خاص مولانا توجه داشت؛ وقتى سخن از جهان‏بينى مولوى مى‏شود نبايد از آن متوقع جهان بينى سيستماتيك يا يك نگرش علمى معمولى بود. «با نظر به روش فكرى مولانا كه با يك هيجان فوق العاده روانى در آميخته است و به طور كلى با نظر به تنوع ابعاد و گسترش استعدادهاى روانى يك مغز رشد يافته، انتظار يك مكتب سيستماتيك فلسفى و جهان بينى كلى و همچنين يك نگرش علمى معمولى كاملاً بى مورد و بيهوده است. كسانى كه مى‏خواهند اين كوه آتشفشان معرفت را در قالب‏هاى معمولى فلسفى و علمى مانند مشايى و اشراقى و ايده آليسم و رئاليسم معمول بگنجانند، يا از وضع روانى و مغزى مولانا اطلاع كافى ندارند و يا قالب‏گيرى معمول فلسفى و علمى براى خود آنان چنان مطلق جلوه كرده است كه تصور مافوق آن قالب‏گيرى، به ذهنشان خطور نمى‏كند.»(2) اما نبايد به خطا رفت و وى را فاقد جهان‏بينى عالى دانست؛ او را داراى بينش خاص، در نگرش به عالم هستى دانست. جهان بينى مولوى، يك جهان بينى عرفانى است كه «محور جهان بينى عرفانى وحدت وجود است.»(3) و اساس و محور اين جهان‏بينى، وحدت وجود و وحدت تجلى است؛ «يعنى جهان با يك تجلى حق به وجود آمده است»(4)و در اين رهيافت تمام هستى يكجا به عنوان جلوه‏اى از ذات كمال الصفات حق تعالى است؛ «اصلاً عالم يعنى خدا در آيينه»(5)و راز اين تجلى عشق است؛ منشأ پيدايش جهان را عشق مى‏دانند و از حديث قدسى بهره مى‏گيرند كه خداوند مى‏گويد:
«كنت كنزا مخفيا فأحببتُ ان اعرف فخلقت الخلق لكى اعرف».(6) اين مطلب در جميع موجودات سريان دارد و «ذره‏اى نيست از آنچه كه آنها «عشق به حق» مى‏نامند خالى باشد» جلال مستغرق كننده‏ى خداوندى، بر تمام ذرات هستى و مستولى است؛ جلال و عظمت خداوندى كه خود در آية‏الكرسى به بهترين وجه بر مسلمانان پرهيزگار آشكار ساخت: «الله لا اله الا هوالحى القيوم...»(7) توجه به مسأله كشش و انجذاب روانى و عشق به دريافت حق (جل و علاه)، شناسايى يك پارچه بودن جهان هستى در يك وحدت عالى كه جهان با عظمت هستى، بدون شناسايى آن، فروغ واقعى الهى خود را به هيچ كس نشان نخواهد داد(8) همچنين در نزد ارباب معرفت و اصحاب حال، فارغ از قيل و قال از آنجا كه حق به اسم حىّ متجلى در ايشان از جمله در جمادات و طبايع سارى است، همه هستى مظهر تجلى اسم خداوندى است از اين رو در جهان بينى عارفانه مولوى جز جمال و زيبايى و جز عدل چيز ديگرى حكم‏فرمانيست؛ يعنى عالم مظهر جمال و جلال حق است و نقص و نبايستى در كار جهان وجود ندارد.(9) يكى ديگر از بنيان‏هاى معرفتى جهان بينى عرفانى عرفا از جمله مولانا، بازگشت اشياء به حق است، اشياء از همان مبدأيى كه بوجود آمده‏اند به همان مبدأ باز مى‏گردند چنانچه مولانا در ابياتى به زيبايى اين مسأله را ترسيم مى‏كند: جزءها را رويها سوى كل است بلبلان را عشق با روى گل است آنچه از دريا به دريا مى‏رود از همانجا كامد، آنجا مى‏رود
نگاه خاص به انسان و جايگاه ويژه او در جهان‏بينى عرفانى مسأله مهم ديگرى است كه در شيوه و روش مولوى در بيان حقايق انسانى مؤثر بوده است و در بسيارى از ابيات به خوبى خود را نشان مى‏دهد. گرچه از ديدگاه عرفا هر موجودى مظهر اسمى از اسماى الهى‏اند ولى انسان در اين جهان بينى عالم كبير است و جهان عالم صغير است: چيست اندر خم كه اندر نهر نيست چيست اندر خانه كاندر شهر نيست اين جهان خم است و دل چون جوى آب اين جهان خانه است دل شهرى عُجاب چون انسان را مظهر تام و تمام اسماء صفات و مظهر كامل اسماء حق مى‏دانند و به تعببير دينى و قرآنى او را «خليفة‏الله الاعظم» و مظهر روح خدا مى‏دانند اين است كه براى انسان مقامى قايل هستند كه هيچ مكتبى چنان مقامى، براى انسان قايل نيست.(10) غربت انسانى از ديگر مسايل مهم در جهان‏بينى عرفانى است اين كه «انسان در اين جهان يك موجود غريب و تنهاست يك موجودى است كه با اشيا نامتجانس است يعنى احساس عدم تجانس مى‏كند با هر اشياى ديگر».(11) نمونه اعلاى اين نگاه در ابيات آغازين مثنوى در بيان فراغ نى آمده است. اما باهمه اينها بايد توجه داشت كه زير ساخت معرفتى و جهان‏بينى مولانا ايدئولوژى و جهان‏بينى اسلام است چنانچه علامه فقيد محمدتقى‏جعفرى مى‏نويسد:
«هيچ محقق و بررسى كننده همه جانبه در آثار مولانا نمى‏تواند ترديدى داشته باشد در اين كه وى از ايدئولوژى اسلام تجاوز ننموده، با اعتقاد راسخ و قدم ثابت دراين ايدئولوژى به حركت خود ادامه داده است روش‏ترين دليل پايبندى جدى مولانا به اسلام استناد و تكيه فراوان وى بر آيات قرآنى و احاديث است كه مخصوصا در كتاب مثنوى ديده مى‏شود».(12) درجهان بينى مولانا، جريان قوانين در جهان هستى به استمرار حفاظت خداوندى از آنها است ـ اين عقيده دليلى بر متناهى بودن جهان هستى نيز مى‏باشد ـ و جهان هستى از اين قوانين پيروى مى‏كند و نظم و ضابطه اجزا و روابط جهان مورد تأكيد قرار مى‏گيرد و از اين نگاه همانند يك عالم عينى‏گرا با طبيعت روبرو مى‏شود اما اين قوانين و نواميس پيرو عوامل زير بنايى يا فوق طبيعى است.(13) سنگ بر آهن زنى آتش جهد هم به امر حق قدم بيرون نهد آهن و سنگ خود سبب آمد وليك توبه بالاتر نگر اى مرد نيك كاين سبب را آن سبب آورد پيش بى سبب كى شد سبب هرگز به خويش(14) با نظر به مجموع تحريكاتى كه مولوى درباره جهان‏بينى از دو راه علمى و شهودى مى‏نمايد به خوبى ثابت مى‏شود كه وى گسترش دامنه علوم تحققى و متدهاى گوناگون وصول به جهان‏بينى را يك ضرورت حياتى مى‏داند، بدون اين كه انسان و فعاليت‏هاى همه ابعاد و استعدادهاى درك او را در شناخت جهان عينى منحصر نمايد.(15) «بيان عرفانى» روش مولانا در مثنوى
مولوى قبل از هر چيز يك عارف است، لذا در درك و فهم مثنوى قبل از هر چيز بايد با زبان و بيان عارفان به خصوص ادبيات عرفانى مولوى آشنايى داشت؛ و بدون آگاهى از واژگان، مفاهيم، استعارات، كنايات و صور خيالى كه عارفان به كار مى‏بندند كه سراسر مثنوى، به كار برده است، مفاهمه‏اى با آموزه‏ها و معانى بلند ابيات مثنوى شريف ايجاد نخواهد شد. درهم تنيدگى و آرايه‏بندى خاص زبان عرفانى و رمزدارى و نمودهاى زبانى فراساختارى و عرفى آن، همگى بر دشوارى فهم ادبيات عرفانى مثنوى مى‏افزايد، تا آنجا كه بزرگان عرفان نظرى، بر اين دشوارى معترفند: هر بار كه آدمى اشعار او را مى‏خواند تنوع تعبيرات، آرايه بندى مطالب ساده و كيفيت بر رمز و راز خيالبندى مولوى، انسان را باز غرق در حيرت مى‏سازد.(16) از اين رو در شناخت روش مولانا در مثنوى محقق مى‏بايست به اين مسأله توجه نمايد كه مولانا پيش از هر چيزى شاعرى عارف است، تفسير و شناخت زواياى شعرى او وابسته به ادراك درست روش او در زبان و بيان شعرى و بعد از آن انديشه عارفانه او مى‏باشد اين هر دو تصوير كه با هم تلفيق شوند مى‏تواند دست كم بخشى از شخصيت و آثار شعرى پايان‏ناپذير او را آشكار سازد.»(17)
بنابراين در فهم مراد و حقايق بلندى كه مولوى در مثنوى بيان داشته است نمى‏توان صرفا به زبان شعرى اكتفا نمود، بلكه بايد ادبيات و بيان عرفان را به خوبى شناخت؛ چرا كه «مولوى را ما نمى‏توانيم از عرفا جدا كنيم و تفسير كنيم»(18) بايد با زبان و بيان عرفا كه يك زبان سمبليك مى‏باشد، آشنا بود. در بيان سمبليك عرفا لفظ، ظاهرى دارد كه ظاهرش همه درست است و در بطن آن معنايى‏نهفته است، كه اين امر اقتباس از قرآن است: ظاهر و باطن. ظاهر و باطن معنايش اين نيست كه لفظ قرآن وضع شد براى معناى باطنى و معناى ظاهرى مجاز است بلكه در آن واحد بطون متعدده دارد يك ظاهر دارد و يك باطن. اهل ظاهر ظاهرش را مى‏فهمند و اهل باطن باطنش را.(19) از اين رو بيان عرفا را نمى‏توان صرفا به ظاهر آن حمل كرد و با سطحى‏نگرى از باطن چشم پوشيد؛ چنانچه استاد مطهرى مى‏گويد: مولوى خودمان با اينكه در مثنوى تغزل ندارد و با زبان ديگرى حرف مى‏زند ولى به اين مطلب توجه دارد و مى‏گويد مبادا تو حرفى را كه از عارف مى‏شنوى به ظاهرش توجه كنى. تشبيه خوبى مى‏كند، مى‏گويد آنها مرغ حق اند. مثل اينكه در كلمه «مرغ حق» اشاره دارد به منطق الطير عطار و... اين است كه سالكان را تشبيه به مرغان مى‏كنند كه حركت مى‏كنند براى رفتن به خانه سيمرغ، مولوى مى‏گويد:(20) چون صفيرى بشنوى از مرغ حق ظاهرش را يادگيرى چون سبق وانگهى از خود قياسات كنى مر خيال محض را ذاتى كنى اصطلاحاتى است مر ابدال را كه نباشد زان خبر غفّال را روش عرفانى مولانا در مثنوى
چنانچه گذشت، شيوه كاربست زبان مولانا در مثنوى بيان عرفانى است كه اين زبان در ادب غنى عرفانى فارسى و ديگر ادبيات عرفانى آشكار است. اما در بيان عرفانى مولانا، بايد به روش عرفانى او نيز توجه داشت؛ در روش و متد عرفانى مولانا، چيزى از جهان و انسان حذف نمى‏شود. «با نظر به مجموع آثارى كه از خود به يادگار گذاشته است، نه چيزى را از ابعاد و استعدادها و غرايز آدمى منفى ساخته است و نه واقعيتى را از جهان عينى،... بنابراين معرفت‏هاى مولانا همگى در سير عرفان مثبت به كار مى‏روند و همه معلوماتى كه از شناخت انسان و جهان به دست مى‏آورد در استخدام يك معرفت عالى درباره دريافت آهنگ ارغنون هستى كه خود موجى از آن قرار خواهد گرفت درمى‏آورد».(21) مسأله ديگر در روش عرفانى جلال الدين، شور عرفانى است. او شورعرفانى را حالت زودگذرى كه در وجد و هيجان به وجود مى‏آيد محسوب نمى‏كند، بلكه اين شورگرايى را محكوم كرده، آن را حال پرستى مى‏داند و نه خداپرستى. عرفان مولانا حركت و تحول جهان و انسان را نه با ذوق ادبى محض، بلكه مستند به ريشه‏هاى اساسى نظم عينى جهان و موجوديت انسان، مطرح مى‏نمايد... و فرياد مى‏زند «ما در نمايشنامه بزرگ وجود هم بازيگريم و هم تماشاگر» اين يك نگرش واقع گرايانه عينى درباره حركت است.(22) الهام مولانا از قرآن
از ابتكارات و روش‏هاى جاذب مولانا در مثنوى، شيوه الهام‏گيرى او از كلمات خداوند در قرآن كريم است. چنانچه قرآن كريم به نيكى و زيبايى تمام، صدها تمثيل و خيال را به ادبيات اسلامى وارد ساخته است و خود قرآن كريم مى‏گويد: «و لقد صرفنا فى هذا القرآن للناس من كل مثل»(23) «ما دراين قرآن هر گونه مثال وبيان براى هدايت خلق آورديم» قهرمانان قصص قرآنى به همان اندازه جزو لاينفك ادبيات مسلمانان شده انده مولانا با الهام‏گيرى از آنها درباره انسان و ابعاد و ساحت‏هاى حيات او و همچنين بكارگيرى انواع استعاره‏ها و اسامى مستعمل در قصص قرآن به خلق ابياتى پرنغز و دلكش دست زده است شمار آياتى كه مولانا در قرآن كريم صريحا به آنها استشهاد مى‏نمايد يا مورد تفسير قرار مى‏دهد، در حدود 2200 آيه است و اگر آن مقدار از محتويات مثنوى را كه مطابق مضامين آيات قرآنى است، در نظر بگيريم. به طور اطمينان مى‏توان گفت: دو سوم آيات قرآنى مورد استشهاد و استناد مولانا بوده است؛ به همين جهت است كه مرحوم حكيم حاج ملا هادى سبزواراى در هنگام توصيف و تمجيد از كتاب مثنوى، آن را تفسير قرآن مى‏نامد.(24)
كثرت شگفتى برانگيز مفاهيم قرآنى درمثنوى، حكايت از احاطه و اشراف كم نظير مولوى بر قرآن و مضامين آن دارد. مثنوى گذشته از آنكه فضاى فكريش، قرآنى است. در جزئيات خود نيز كمتر از مفاهيم و انديشه‏هاى قرآنى فاصله مى‏گيرد و علاوه بر آيات فراوانى كه در عنوان بسيارى از قصص و تمثيلات و استدلال‏هاى آن آمده است، هر يك از نواحى كوچك اين سرزمين گسترده نيز در سلطه مفهوم و محتوايى از قرآن است. اين مفاهيم و معانى چنان در جاى جاى مثنوى موج مى‏زنند كه كمتر صفحه‏اى از آن را مى‏توان يافت كه خالى از انديشه‏هاى قرآنى باشد. ترديدى نيست كه آبشخور عمده افكار و انديشه‏هاى مولوى قرآن بوده است و آنچه مى‏تواند پشتوانه اين مدّعا قرار گيرد، علاوه بر وفور مضامين موضوعات قرآنى در مثنوى، شيوه و تبحر مولوى در استفاده از آيات و استدلال به آنها در دفترهاى ششگانه مثنوى است؛ زيرا شيوه‏هاى بكارگيرى اين مفاهيم و طرز استدلال به آنها، براى استحكام بخشى به باورهاى گوينده در موارد مختلف از يك هم جوشى عميق و همراهى ديرين با قرآن و وقوفى همه جانبه بر محتواى آن حكايت دارد(25). علاوه بر شيوه بكارگيرى آيات و مضامين و پيام‏هاى آن در مثنوى، شيوه تفسيرى و برداشت خاصى كه مولانا ازآيات قرآن كريم دارد نيز بسيار حيرت‏انگيز است.
لازم است به نكته‏اى ظريف در شيوه كاربست آيات در مثنوى هم توجه داشت و آنكه، در مثنوى مواردى يافت مى‏شود كه مولوى آيه‏اى را با تغييراتى در ساختمان اصلى آن در قرآن، نقل كرده است؛ اين امر نبايد به معناى نادرست بودن ساختمان ظاهرى آن يا خطايى از جانب مثنوى در ضبط آيات تلقى شود، بلكه گذشته از وزن شعرى مثنوى در چنين مواردى تغييراتى را در نقل آيات ايجاب مى‏كرده است، هدف مولوى توجه دادن مخاطبان به جوهر و مغز و محتواى آيات بوده است نه طرح محفوظات ذهنى خود؛ بنابراين، آنچه غالب درون نمايه مثنوى و پايه‏هاى استدلالات مولوى را تشكيل مى‏دهد، انديشه‏هايى است برگرفته از قرآن، اما شكل و جامه‏اى كه اين انديشه‏ها، در مثنوى، به خود مى‏گيرند، همگى همرنگ و يكسان نيستند، بلكه گاهى خود آيه يا قسمتى از آن آورده مى‏شود. البته متحواى تمامى اين گونه ابيات، با مفاهيم قرآن آن سازگارى همه جانبه ندارد بلكه بعضى از آنها بيشتر با داستان‏هايى كه در كتب تفاسير يا قصص انبيا آمده است سازگارترند تا با شكل قرآنى همان قصص و داستان‏ها. همچنين بايد توجه كرد در اين شيوه صحنه‏پردازى‏ها نيز از خود مولوى است. بدين گونه كه وى نخست مفهومى را از قرآن مى‏گيرد و آنگاه به گونه كارگردان متبحر آن را در فضا و صحنه‏اى متناسب كه آفريده تخيل شگرف اوست قرار مى‏دهد و با اين كار بر ميزان تأثير سخن خود افزوده و داستان مزبور را ملموس‏تر مى‏سازد؛ همانند صحنه‏پردازى او در ابيات مربوط به قوم يونس:(26)
قوم يونس چو پيدا شد بلا ابر پر آتش جدا شد از سما برق مى‏انداخت مى‏سوزيد سنگ ابر مى‏غريد رخ مى‏ريخت رنگ لذا دربازشناسى مثنوى امعان نظر جدى و دقيق به كاربست شيوه الهام‏گيرى مولانا از آيات قرآن كريم ضرورت تام دارد و از طرفى فهم درست مثنوى بدون شناخت و معرفت به قرآن كريم امرى دشوار و ناممكن خواهد بود. شيوه مثنوى در صور مختلف خيال‏بندى يكى از روش‏هاى مولانا در مثنوى، صورت‏هاى متنوع خيال‏بندى است كه به كرات در گونه‏هاى مختلف آن را به كار برده است، در بسيارى از صورت‏هاى خيال‏بندى، او از قرآن الهام مى‏گيرد. چنانچه پيشتر بيان گرديد، او با تأسى از آيه 54 سوره كهف در نمونه‏هاى متعدد از اين صور خيالبندى سود مى‏جويد؛ چنانچه از نمونه‏هاى متعدد او در صورت خيال‏بندى و تمثيل و استعاره كه سرمنشاء قرآنى دارد مى‏توان ياد كرد همچون: انسان و ساحت‏هاى حيات او با الهام از خلقت آدم و انباز او و همچنين انواع خوردنى‏ها و اسامى متداول و مرسوم در شهرها و... الهام بخش اساسى همه عرفا از جمله مولانا در صور خيال‏بندى، آيه‏اى از قرآن كريم است كه سخت بدان دل بسته‏اند: «سنزيهم آياتنا فى الآفاق و فى انفسهم» اين كلام به عرفا امكانات بى‏پايانى بخشيد، تا قدرت خلاقّه‏ى آفريدگار را در يكايك وجوه و ظواهر زندگى مشاهده كنند؛ قدرتى كه خود در جماد و رنگين كمان در گل و مرغ و در آدمى و فرشته آشكار مى‏سازد.(27)
«شمس» در ميان تمامى صور خيال، تشبيه يا استعاره‏ى دلخواه مولوى است، بدان سبب كه با نام معشوق عرفانى او شمس‏الدين تركيب مى‏يابد و عبارت قرآنى «و الضحى» كه شاعران عارف مسلك آن را براى درخشندگى سيماى پيامبر اسلام بسيار به كار برده‏اند، سررشته قرآنى اين تشبيه را به دست مى‏دهد.(28) نمونه‏اى از اين شيوه صور خيال‏بندى مولانا در مثنوى مى‏توان به صورت خيالبندى او از آب مى‏باشد كه با الهام از قرآن كريم كه آن را نشانه لطف الهى مى‏داند به شكل‏هاى گوناگون آن را به تصوير مى‏كشد. آب به روش منطقى به خيالبندى باغ و بوستان منتهى مى‏شود: چرا كه خداوند در بسيارى از آيات خود به مؤمنان بشارت داده كه آنان در باغ‏هاى دلگشا و مصفا سكنى مى‏گيرند: «جناتٍ تجرى من تحتهاالانهار».(29) بوستان و هرچه در آن است استعاره‏اى شده است براى قدرت خلاقه آفريدگار، لطف و فيض او و تصويرى پيشاپيش از سعادت بهشت كه مؤمنان در آخرت آن را مشاهده خواهند كرد».(30) از شيوه‏هاى ديگر صورت خيال‏بندى مولوى در مورد حيوانات مى‏باشد، كه نقطه آغازين آن با الهام از آيه قرآن كريم است كه مردم را به تأمل و درنگ در آيات الهى فرا مى‏خواند «افلاينظرون الى الابل كيف خلقت».(31)
علاقه وافر مولاى رومى به صور خيال، همراه با بينش عميق او، حتى بى اهميت‏ترين جانوران را در برمى‏گيرد و اين امر سبب مى‏شود كه در اين شيوه، هيچيك را فرو نگذارد از شير گرفته تا مورچه از شتر تا پشه، از گاو گرفته تا خارپشت و پرندگان گوناگون كه بسان ديگر شاعران پارسى‏گوى كه آنها را به صورت استعاره به كار برده‏اند، جنبه مهمى از خيال‏بندى او را شكل مى‏دهد. اما قبل از عالم جمادات، گياهان و حيوانات، دنياى آدمى، مولوى را به سوى خود مى‏كشد و كمتر جنبه‏اى از زندگى انسان است كه بدان با اين شيوه نپرداخته باشد. او در اين خيال‏بندى با الهام از آيات قرآن درباره خلقت آدم، در چندين جاى قرآن آمده بر ادوار مختلف حيات بشرى از رشد جسمانى تا كمالات روحانى پرداخته است. جلال الدين با آنكه خود چندان دلبستگى به طعام نداشت و اغلب روزه بود، در به كار بردن انواع غذاها نيز در اين خيالبندى ترديد نمى‏كند. شيوه استادانه و هوشمندانه در همه اين موارد به خصوص در آنجا كه از خيال‏بندى بيمارى‏ها در آثارش سود مى‏جويد مى‏باشد، بيمارى‏هاى ظاهر، نشانه كاستى‏هاى درونى است اما مسلمان مؤمن مى‏داند «و اذا مرضت فهو يشفين».(32)
در كنار اين امور، حِرَف ومشاغل مردم قونيه نيز الهام بخش بعضى از زيباترين اشعار اوست خيال‏بندى بسيار كهن بافندگى و دوزندگى در كنار بشارت قرآنى «و لباسهم‏فيهاحرير»(33) فرصت‏هاى بسيار را براى نشان دادن خداوند با استفاده از استعاره‏ى بافنده بزرگ سرنوشت يا خياط حيات، فراهم مى‏آورد. صور خيال خطاطى كه تمامى شاعران سرزمين‏هاى اسلامى آن را بسيار پرورانده‏اند و خداوند را به صورت خطاط بزرگ نشان مى‏دهند نيز به همان اندازه و به همان معانى در اشعار مثنوى ديده مى‏شود؛ مگر خداوند د ر قرآن نمى‏گويد «ن والقلم و ما يسطرون».(34) مولانا از زيست‏نامه اولياى الهى به مصداق «انّ اولياءالله لاخوف عليهم و لا هم يحزنون»(35) مى‏باشند و سازنده سلسله زرينى از عرفا تا انبيا را تشكيل مى‏دهند، شخصيت آنان را در برخى ابيات به روشنى تجسم مى‏بخشد. او در خيال‏بندى از موسيقى و آلت‏هاى ساز و نوازندگى نيز در اشعارش با به فراوانى سود مى‏جويد.(36) نغمه نى در سرآغاز مثنوى او با داستان آفرينش در قرآن ارتباط پيدا مى‏كند. آنجا كه خداوند درباره آدم مى‏گويد: «و نفخت فيه من روحى...»(37)آدمى آن نى است كه وقتى نفس معشوق الهى به او رسد سخن مى‏گويد.(38) بنابراين، يكى از روش‏هاى مولوى در كاربست صور خيال‏بندى در ابعاد و گونه‏هاى مختلف از حيات آدمى تاساير نباتات و جمادات با الهام از آيات قرآن كريم مى‏باشد كه عموميت اين شيوه سبب مى‏شود، در بازشناسى مثنوى، دقايق و ظرايف آن از سوى محققان و مثنوى پژوهان مورد توجه قرار گيرد.
شيوه مثنوى در الهام از سنت‏هاى شعرى شعراى پيشين توجه به سنت شعرى مولانا و الهام از شاعران پيشين به عنوان يك روش در مثنوى مى‏تواند حايز اهميت باشد. جلال الدين بلخى عموما تحت تأثير دو تن از شاعران پيشين خود در زمينه شعر عارفانه و به خصوص در مثنوى يعنى سنايى و عطار قرار داشت(39)قاضى نورالله شوشترى در «مجالس المؤمنين» ابيات زير را از مولانا دانسته است: هفت شهر عشق را عطار گشت ما هنوز اندر خم يك كوچه‏ايم عطار روح بود و سنايى دو چشم او ما از پى سنايى و عطار آمديم(40) در اينكه مولوى به عطار و سنايى حرمت گذاشته و فراوان به استقبال اشعار آن دو رفته است ترديدى نيست، مولانا حتّى در اثر گرانسنگ ديگرش، فيه ما فيه، نيز شعر سنايى را مى‏ستايد و در «ديوان كبير» (ب 292 و 739) نيز مى‏گويد: جانى كه رو اين سو كند، با بايزيد او خو كند يا در سنايى رو كند، يا بو دهد عطار را و نيز مى‏گويد: عطار عاشق بُد، سنايى شاه و فايق بُد نه اينم من نه آنم من كه گم كردم سر و پا را در چشم مولوى عطار «عاشق» و سنايى «شاه وفايق» پديدار مى‏شود، حال آنكه او خود نه اين است و نه آن، بلكه وجود خود را گم كرده است، اين امر نشان مى‏دهد كه مولوى سنايى را برتر مى‏داند. مولوى مطمئنا از حكيم غزنوى بيشتر متأثر بوده است تا عطار.(41)به هر حال نمى‏توان انكار كرد كه مولانا اين هر دو سلف خود را در قالب تركيبات گوناگون تأييد كرده است. او با معناى نام آنان بازى مى‏كند و از سناى سنايى و فرديت فريدالدين سخن مى‏گويد:
آن سنا جوكش سنايى شرح كرد يافت فرديت ز عطار آن فريد(42) مرثيه جلال الدين درباره سنايى يكى از مشهورترين غزليات اوست كه در عين سادگى احساس برانگيز و مؤثر است: گفت كسى: خواجه سنايى بمرد مرگ چنين خواجه، نه كاريست خُرد(43) اين دلدادگى و علاقه وافر مولوى به اين شاعر سلف خويش سبب مى‏گردد كه در ابيات زيادى از مثنوى رد پا و تأثيرات شگرف معنوى و ساختارى خويش را نشان دهد. ستودن نى از سوى مولانا متأثر از سنايى است چنانچه در داستان بعد از آغازين مثنوى نى از اسرار شاه حكايت مى‏كند، اسرارى كه به درياچه سپرده شد نيز جزء جزء در حديقه سنايى آمده است، بعضى از تعبيرات مثنوى نيز عاريت گرفته از ديوان سنايى است همانند برگ بى برگى كه به معناى فقر و قناعت روحانى است.(44) پاى اين ميدان ندارى جامه مردان مپوش برگ بى‏برگى ندارى لاف درويشى نزن(45) يكى از ژرف‏ترين سخنان مولوى درباره دعا، تقريبا كلمه به كلمه از «منطق الطير» برداشته شده است. «هم دعا از تو اجابت هم زتو».(46) آنچه عطار درباره آتش عشق كه همه چيز را مى‏سوزاند سراييده كه: كس در اين وادى بجز آتش مباد و آنكه آتش نيست عيشش مباد مولوى آن را در مثنوى به عينه به كار گرفته است: آتش است اين بانگ ناى و نيست باد هر كه اين آتش ندارد نيست باد
همچنين مولانا در تمثيل شخص احول كه همه چيز را دوتا مى‏بيند و نمى‏تواند تصور كند آنچه مى‏بيند يكى است را هم از «منطق الطير» گرفته است. اين تمثيل براى مشركان كه نمى‏توانند وحدانيت خداوند را تشخيص دهند نمايه خوبى است.(47) نمونه هايى كه ذكر شد و دهها نمونه ديگر همگى بيانگر اين امر است كه مولانا بر سنت شعرى شعراى پيشين كه بر شيوه و بيان عرفانى شعر مى‏سروده‏اند وقوف داشته و با اتكاى آن سنت‏ها در مثنوى بهره برده است. كليله و دمنه منبع تمثيلى مولانا از جهان جانوران مولوى به اشعار و متون منظوم و غير منظوم ادب فارسى همانند «شاهنامه، كليله و دمنه» و آثار خاقانى آشنايى داشت و اين آشنايى سبب گشته بود، مولانا در تمثيل به جهان جانوران از همان شيوه «كليله و دمنه» بهره‏گيرد. چنانچه پرفسور شيمل مى‏نويسد: تمثيل اين جانوران (در مثنوى) اغلب از افسانه‏هاى «كليله و دمنه» گرفته شده است، افسانه‏هايى كه مولوى مانند بسيارى از عارفان ديگر در حكايات خود سخت بر آنها متكى بوده است. كليله و دمنه به طور قطع الهام بخش مولوى بوده است و تمايل او به صور خيال حيوانات شايان توجه است، بسيارى از داستان‏هاى مولوى از اين كتاب گرفته شده است(48) چنانكه خود مى‏گويد: در كليله خوانده باشى ليك قشر قصه باشد و اين فخر جان(49) شيوه انتقال مولوى از موضوعى به موضوع ديگر در مثنوى
هر صاحب انديشه‏اى بامراجعه به مثنوى در مى‏يابد كه روش مولانا در مثنوى شريف متمايز از روش ساير مؤلفان مى‏باشد، در مثنوى اثرى از تبويب و فصل‏بندى و تعيين موضوع معين وجود ندارد، حتى پراكندگى و بى نظمى و از هم گسستگى به ظاهر نيز به چشم مى‏خورد «در صورتى كه جلال‏الدين در اول بحث موضوعى را عنوان مى‏كند و با پيشرفت تدريجى در ابيات به موضوعات ديگرى منتقل مى‏شود كه گاهى رابطه ميان آنها و موضوع اصلى كاملاً روشن و مستقيم و گاهى رابطه باريك يا غير مستقيم است، در مواردى فاصله ميان موضوع مفروض و مسايلى كه بعد مطرح مى‏سازد آنچنان زياد است كه ارتباط به كلى قطع مى‏گردد».(50)
اما در وراى اين از هم گسيختگى، جلال الدين تمام مطالبى را كه در بررسى يك موضوع مطرح مى‏كند با همديگر مربوط مى‏سازد، چنانكه شخص عاشق انديشه‏ها و گفتارهايى دارد كه براى مردم معمولى بى‏ارتباط و جلوه مى‏كند، ولى در واقع همه‏ى آن انديشه‏ها و گفتارها در يك نقطه ايده‏آل كه همان معشوق اوست مربوط به يكديگر مى‏شوند. همچنين مطالبى را كه جلال‏الدين مطرح مى‏كند به جهت اينكه عشق الهى و غوطه ور شدن در الهيات، يگانه هدف ايده‏آل اوست، آن مطالب در معنى كاملاً به يكديگر مربوط است ولى هنگامى كه به صحنه‏ى انديشه‏هاى معمولى و گفتارهاى منطقى وارد مى‏شوند روابط ميان آنها گسيخته به نظر مى‏رسد و موجب مى‏شود كه شخص عادى بگويد جلال الدين براى واحدهاى اين تداعى معانى، در ذهن خود چه رابطه‏اى برقرار ساخته است؟ ولى با دقت لازم در تمام محتوا ارتباط موضوعات را مى‏توان به قرار زير برقرار ساخت:
نخست درباره موضوعى كه مطرح شده است، مقدارى توضيح داده و تفسير و استدلال مى‏كند، سپس يكى از همان واحدهايى را كه تفسير و استدلال نموده است جلب كرده و پيرامون معانى واحد به تحقيق و انديشه مى‏پردازد كه گاهى اهميت همان واحد از نظر عظمت، از اصل موضوعى كه مطرح كرده است بيشتر مى‏گردد، گاهى در همين واحدهايى كه در راه تفسير و توضيح و استدلال او را به خود متوجه كرده، مسأله ديگرى، مجذوبش مى‏سازد و در نتيجه به بحث و به بررسى درباره اين نوع از واحدها مى‏پردازد؛ يعنى گاهى اوقات جلال الدين در همين واحدها به ياد موضوع اصلى افتاده دوباره به همان موضوع باز مى‏گردد.(51) بنابراين در بررسى و فهم مثنوى، به شيوه انتقال مولوى از موضوعى به موضوع ديگر و طرح مسايل و موضوعات متعدد و موضوع محورى بايد توجه داشت كه همه اينها با يك ربط منطقى در يك مجموعه جاى مى‏گيرند كه موضوع اصلى نبايد مورد غفلت قرار گيرد و نبايد تصور گردد كه ابيات در ارتباط با هم نبوده و پريده و گسيخته از هم مطرح شده‏اند، با آنكه اصل و محور بنيادين او همواره عشق الهى بوده است.
در نتيجه، براى بازشناسى و فهم مثنوى لازم است به روش مولانا در مثنوى آگاهى يابيم، پيش شرط اين آگاهى، معرفت به زيرساخت معرفتى و جهان بينى جلال الدين بلخى است. جهان بينى مولانا، جهان‏بينى سيستماتيك و داراى چارچوب جهان بينى علمى معمولى نيست اما نبايد تصور كرد كه او از مرزهاى اسلام و جهان بينى دينى فراتر رفته است. استناد او به آيات قرآن و احاديث نبوى چه مستقيم و چه با اخذ مضمون آنها گواه بر اين مطلب است كه مولانا آموزه‏هاى قرآنى و شريعت نبوى را اساس و بنياد جهان‏بينى خود قرار داده است، در اين رهيافت تمام هستى، تجلى صفات اسماء حق هستند و چيزى جز وحدت تجلى اسم حق نمى‏باشند. با اين پيش فرض، بايد در شناخت مثنوى و فهم روش مولوى، به شيوه و بيان عرفانى او و ادبيات سمبليك و گفتمان حاكم بر اين فضا توجه داشت. زبان عارفانه كه در ابيات پرنغز عرفانى ادب فارسى متجلى است، پر از رمز و استعاره‏هايى است كه بدون فهم درست آن، راه به بيراهه رفتن است. يكى ديگر از روش‏هاى مولوى در مثنوى، بكارگيرى صور خيال‏بندى است كه با الهام از قرآن كريم و با تأسى از سنت شعرى شعراى اسلاف خويش و متون ادبى كهن، همانند آثار عطار و سنايى و «شاهنامه» و «كليله و دمنه» به كاربست شگرف تمثيل و استعاره و حكايات و خيالبندى‏هاى متنوع از همه اجزاء و اشياى حيات و هستى پرداخته است.
توجه و نظر به شيوه انتقال از يك موضوع به موضوع ديگر در مثنوى كه به ظاهر، ابيات او را از هم گسيخته و بى‏ارتباط نشان مى‏دهد، مسأله مهم ديگرى است كه بر مبناى روش خاص مولانا در موضوع محورى و انتقال از آن به موضوعات ديگر و برگشت به آن استوار است. در مجموع، مى‏توان بيان داشت كه كاوشگر و فرد علاقمند به مثنوى كه به بيان فيلسوف بزرگ و حكيم متأله حاج ملاهادى سبزوارى تفسير قرآن كريم است. قبل از درك و شناخت روش مولانا در مثنوى بايد به زيرساخت‏هاى معرفتى و ادبيات پيش از او و تأثيرگذار در مثنوى و زبان و نمودهاى فراساختارى ادبيات عرفانى و آموزه‏هاى قرآنى و ادبيات آن در قصص و تمثيل و استعاره و خيالبندى‏ها و قوف و آگاهى كامل داشته باشد. -------------------------------------------------------------------------------- 1 مدرس حوزه و دانشگاه 2- جعفرى، محمد تقى، مولوى و جهان بينى، ص 22. 3- مطهرى، مرتضى، عرفان حافظ، ص 84. 4- همان، ص 85. 5- همان، ص 110. 6- فروزانفر ـ احاديث مثنوى و منصورى لاريجانى اسماعيل، رساله پيدايش عشق. 7- شيمل، آنه مارى، شكوه شمس. 8- جعفرى، محمد تقى، نقد، تفسير و تحليل مثنوى، ج 1، ص 9. 9- مطهرى، پيشين، ص 86. 10- ر.ك مطهرى، پيشين، ص 7-86. 11- همان، ص 88. 12- جعفرى، پيشين، ص 56. 13- همان، ص 27. 14- مثنوى، دفتر اول. 15- جعفرى، پيشين، ص 35. 16- شيمل، آنه مارى، شكوه شمس، ترجمه حسن لاهوتى، ص 7. 17- همان، آنه مارى، مطهرى، پيشين، ص 42. 18- مطهرى، پيشين، ص 42.
19- همان، ص 44. 20- مطهرى، عرفان حافظ، ص 46. 21- جعفرى، جهان بينى مولوى، ص 45. 22- همان، ص 48. 23- كهف / 54. 24- ر.ك. جعفرى، پيشين، ص 56. 25- ر.ك، درگاهى، محمود، آيات مثنوى، پيشگفتار. 26- ر.ك، درگاهى، همان. 27- ر.ك: شيمل، پيشين. 28- ر.ك، شميل، همان. 29- حج / 23. 30- ر.ك. شميل، پيشين. 31- غاشيه / 17. 32- شعرا / 8. 33- حج / 23. 34- قلم / 1. 35- يونس / 62. 36- ر.ك ـ حميداحمدى، نشريه كرشمه، ش4، كانون موسيقى دانشجويان دانشگاه شهيد عباسپور. 37- حجر / 29. 38- ر.ك. شيمل، پيشين. 39- شميل، همان، ص 62. 40- براساس نوشته استاد حسن لاهوتى اين دوبيت در ديوان مولوى چاپ لكنهو آمده است. اما در ديوان مولوى چاپ استاد فروزانفر وجود ندارد. 41- شيمل، پيشين، ص 62. 42- كليات ديوان شمس، 824. 43- ديوان شمس 2/1007/10634. 44- ديوان سنايى / 987. 45- منطق الطير، تصحيح محمد جواد مشكور، ص 241. 46- ر.ك: شيمل، پيشين. 47- شيمل، پيشين، زمينه. 48- شكوه شمس، ص 64. 49- دفتر چهارم (203). 50- جعفرى، محمد تقى، نقد و تحليل و تفسير مثنوى، ج 1، ص 15. 51- جعفرى، پيشين، ص 16. -------------------------------------------------------------------------------------------------- منبع:فصلنامه كتاب روش، شماره 2و3
14:49 - 24 مهر 1384

0 بازدید




1 پاسخ