نذر تولد برای رهبر شهید

بعضی‌ها در این سفر تنها یک کوله‌بار همراه دارند و بعضی، چهار کودک قد و نیم‌قد. مادری از اصفهان، با نوزادی در آغوش و دست در دست سه فرزند دیگرش، گرمای طاقت‌فرسای راه را پشت سر گذاشته تا خود را به آخرین وداع با رهبر شهید برساند.
خبرگزاری فارس ـ یکی گوشه چادر مادر را می‌کشد، آن یکی بطری آب را می‌خواهد و کوچک‌تر از همه، بی‌قرار آغوش اوست. زن اما انگار به این همهمه عادت دارد؛ با همان آرامشی که لبخند را از صورتش جدا نمی‌کند، یکی‌یکی جواب بچه‌ها را می‌دهد.هوای قم داغ است و شبستان امام حسن عسکری(ع) مسجد مقدس جمکران، از زائرانی پر شده که تازه از راه رسیده‌اند. بعضی روی فرش‌ها دراز کشیده‌اند تا خستگی سفر را از تن بیرون کنند، بعضی تسبیح به دست ذکر می‌گویند و عده‌ای هم با روضه‌ای که برای رهبر شهید پخش می‌شود، بر سینه زده و اشک می‌ریزند.میان این شلوغی، زنی با چند کودک قد و نیم‌قد بیشتر از همه نگاه را به خود جلب می‌کند. دو دختر حدود ۱۱ و ۱۲ ساله با چادرهای مشکی کنار زن نشسته‌اند. دو پسر که لباس مشکی بر تن دارند، یکی حدود ۱۰ ساله و دیگری ۷ ساله به نظر می‌رسد. کودک سه‌ساله‌ای مدام دور زن می‌چرخد و کوچک‌ترین عضو این جمع، نوزاد شش‌ماهه‌ای است که هر از گاهی خودش را در آغوش او جابه‌جا می‌کند.
کنارش می‌نشینم. می‌گوید از اصفهان آمده‌اند و هنوز ساعتی از رسیدنشان نمی‌گذرد.از بچه‌ها می‌پرسم. لبخندی می‌زند و می‌گوید: «چهارتایشان بچه‌های خودم هستند. بقیه هم بچه‌های خواهرم‌اند؛ رفته نماز و زیارت، من مواظبشان هستم.»حرفمان که گل می‌اندازد، بچه‌ها هم آرام‌تر می‌شوند؛ انگار آن‌ها هم به حرفمان گوش سپرده‌اند.می‌پرسم با چهار فرزند، آن هم در چنین گرمایی، سفر سخت نبود؟ نگاهی به بچه‌ها می‌اندازد و می‌گوید: «سخت که بود. آمدن از اصفهان به قم، با بچه‌ها و در این گرما، کار آسانی نبود. اما مگر پیاده‌روی اربعین آسان است؟ این سفر هم برای ما همان حال و هوا را داشت. خستگی هست اما وقتی هدفت رسیدن باشد، سختی‌ها دیگر به چشم نمی‌آید.»
می‌گوید: «امروز سربازان کوچک آقا را آورده‌ایم تا چنین روزهایی را از نزدیک تجربه کنند. دوست داشتیم بچه‌هایمان در همین مسیرها و با همین خاطره‌ها بزرگ شوند. فقط می‌خواستیم خودمان را به مراسم تشییع رهبر شهیدمان برسانیم.»چند لحظه سکوت می‌کند و نگاهش را به بچه‌هایی می‌دوزد که دورش نشسته‌اند. بعد می‌گوید: «همیشه آرزو داشتم یک‌بار رهبر شهید را از نزدیک ببینم، اما قسمت نشد. حالا خدا خواست در مراسم وداعشان حاضر باشم. خدا را شکر که این آخرین دیدار نصیبمان شد. آمدیم تا مثل جاماندگان کربلا، حسرت به دل نمانیم.»در همین لحظه، نوزاد کوچک گریه سر می‌دهد. مادر بی‌درنگ او را در آغوش می‌گیرد و آرام در گوشش چیزی زمزمه می‌کند.نگاهش را به فرزندش می‌اندازد و می‌گوید: «این حسنی‌خانم را به عشق رهبر شهید به دنیا آوردم. ایشان بارها درباره فرزندآوری و نگرانی از کاهش جمعیت صحبت کرده بودند. با اینکه شرایط جسمی سختی داشتم، تصمیم گرفتیم یک فرزند دیگر هم داشته باشیم.»
بعد گونه دخترش را می‌بوسد؛ بوسه‌ای طولانی، از همان بوسه‌هایی که بیشتر از هر جمله‌ای حرف برای گفتن دارند.می‌پرسم اگر قرار باشد کاری را به نیت رهبر شهید انجام بدهید، چه انتخابی می‌کنید؟این بار بدون عجله و با حوصله جواب می‌دهد: «دوست دارم برای جبران بخشی از زحمات رهبر شهید هم که شده، خودم دست به کار شوم و دیگران را به فرزندآوری تشویق کنم. اگر کسی اشتیاقی به بچه‌دار شدن نداشته باشد، می‌روم با او حرف می‌زنم.اگر لازم باشد ساعت‌ها وقت می‌گذارم، حتی تک‌تک با آدم‌ها صحبت می‌کنم تا قانع شوند که بچه‌دار شدن چقدر ارزش دارد. من طعم مادر شدن را چشیده‌ام؛ بچه‌دار شدن چیز عجیبی است. این حس را تا تجربه نکنی، نمی‌توانی درکش کنی.»
حرفش که تمام می‌شود، یکی از بچه‌ها دستش را می‌گیرد و می‌گوید: «مامان، بریم...»زن از جا بلند می‌شود. نوزاد را محکم‌تر در آغوش می‌گیرد و دست کودک سه‌ساله را می‌گیرد. چهار فرزندش پشت سرش راه می‌افتند و چند قدم آن‌طرف‌تر، خواهرش هم به جمعشان اضافه می‌شود. به سوی آخرین وداع با مردی که به عشقش، رنج این سفر را به جان خریده‌اند.
22:55 - 15 تیر 1405
روایت روز
استان ها
آذربایجان شرقی

11 بازنشر31 واکنش
28٫6k بازدید