دیداری که با همیشه فرق داشت!یکم فروردین ماه ۱۴۰۴ بود که رسیدیم خدمت آقا.تقارن ماه مبارک رمضان و عید نوروز باعث شده بود که بخت با ما یار باشد و دیدار نوروزی به جای مشهد در همین تهران برگزار شود و این بار تبریک عید را روی همان زیلوهای قدیمی بیت از زبان آقا بشنویم.شمار اینکه بار چندم بود پا روی آن زیلوهای خنک میگذاشتم از دستم در رفته بود اما...اما آن دیدار با تمام دیدارهایی که من از ابتدا تا انتها رفته بودم فرق داشت!
حسینیه بوی پرواز میداد،بوی آسمان،بوی بهشت...هیچوقت چهرهی آن روز حاجی زاده را از یاد نمیبرممستانه میخندید و جیب های خالی اش را بیرون میکشید که بچه ها متوجه بشوند که لوازمش را در ورودی بیت از او گرفته اند و دست از سرش بردارند و بیخیال عیدی بشوندآن روز حال نجم الدین شریعتی فرق میکرد،حال یوسف سلامی فرق میکرد،حال تک تک مردم فرق میکردهمه انگار فارغ بودند از هم و غم دنیا و مستانه از این سو به آن سو میرفتنددرست مثل حال نوه ها در مهمانی لحظه تحویل سال در خانهی پدربزرگ ها...
از حال خودم اگر بخواهم بگویم،تقلای تک تک سلول های بدنم را در آن روز به یاد دارم و برای همیشه هم به یاد خواهم داشت...آن روز آنچنان شور و نور عظیمی از وجود سیدعلی خامنهای به بند بند روحم سرازیر شده بود که هر لحظه حس میکردم قلبم ممکن است از جا کنده شوداین حس با تمام دیدارهای قبلی متفاوت بود،خیلی خیلی متفاوتهر لحظه به دوستم میگفتم این بار با همیشه فرق دارد،حسینیه بوی بهشت میدهد،من آنقدر نیرو گرفته ام که تا آخر سال میتوانم با این نیرو بتازم!و او هم میگفت من هم همینطور،نمیدانم چرا...این فقط حرف ما دو نفر نبودبعد اتمام مراسم و گرفتن عیدی از حضرت آقا و زیر بغل زدن افطارمان،به خانه رفتیم و یکی یکی روایت های رسانه ای شروع شددیدم بلهههه،همه میگویند این بار فرق داشت،این بار فرق داشت...بله درست بود،فرق داشت اما ما نمیفهمیدیم دلیل این تفاوت را...یار ما هوای پرواز داشت و بهشت به پایش افتاده بود تا پذیرای قدم هایش باشد و ما ریزه خواران خوان پربرکت و گسترده اش هم بوی آن بهشت را استشمام میکردیم و از غفلتمان نمیدانستیم این عطر خوش و نور علی نور از کجاست...ما عادت کرده بودیم به حضور همیشگیاش...ما عادت کرده بودیم هر از چندگاهی چفیه ای تسبیحی مفاتیحی چیزی از دستان مبارک رهبرمان هدیه بگیریم و منتظر بمانیم تا دیدار بعدما عادت کرده بودیم که هربار غصه به دلمان هجوم میآورد نامه ای بنویسیم و چنان دختران لوسِ بابایی غر غر کنیم و ایشان هم در جواب بنویسد دعایت میکنم...ما عادت کرده بودیم به حضور پدرانهای که آنقدر محکم و پرصلابت بود که لحظه ای ترس از دست دادنش را نداشتیم
گذشت...دوم آذرماه بود که همزمان با ایام شهادت مولا مجدد قدم گذاشتیم روی زیلوهای حسینیهمیدانستیم که بخاطر مسائل امنیتی ممکن است آقا تشریف نیاورند و همین هم شد...آن شب چشمان من به آن در کوچک کنار حسینیه خشک شد که مثل همیشه باز شود و روی ماه آقا در چارچوب نمایان شوداما نشد...نشد که نشد...دیگر زمان از آمدن ایشان گذشته بود و میدانستم وقتی تا آن موقع نیامده دیگر قرار نیست بیاید...اولین بار بود که حسینیه را بدون آقا میدیدمسنگینی روی قلبم چنان زیاد بود که داشت به آن شوری که از دیدار نوروزی گرفته بودم و قرار بود تا آخر سال به من نیرو بدهد غلبه میکردبه بهانهی شلوغی و... از دوستانم جدا شدم و به گوشه ای رفتمچادرم را کشیدم روی صورتم،حاج مهدی رسولی خواند و من از تصور اینکه روزی اینجا خالی از وجود ایشان باشد،بی وقفه گریه کردممانند دختربچه ای که یکهو خانه را خالی از حضور پدر و مادر دیده و ترس تمام وجودش را گرفته...حسی ته قلبم میگفت اگر دیگر هیچوقت شاهد ورودش از آن در کوچک نباشم چه؟دوستی که احوالاتم را دیده بود پیام داد و گفت:بیقراری نکن،شما آقا را ندیدی،اما ایشان داشت شما را نگاه میکرد...آب روی آتش شنیده اید؟این جمله اش برای من همان آب روی آتش بود...همانقدر تسکین دهنده،همان قدر آرامش بخش
آن دیدار گذشت،دیدارهای بعدی هم همینطورامااین روزها وقتی که ناگهان اسم «شهید سیدعلی خامنه ای» به گوشم میخورد یا بیلبوردهای «رهبر شهید» را در کنار کوچه و خیابان میبینم،دلم میخواهد نقاب قوی بودنم را از روی صورتم بردارم،چادری روی صورتم بکشم و های های گریه کنمو بعد از آن،کسی باشد که دوباره برایم بنویسد:بیقراری نکن،شما آقا را نمیبینی،او دارد شما را نگاه میکند...
04:47 - 4 آوریل 2026