این شهید تخریبچی عید غدیر سر از پا نمیشناخت
«عید غدیر که میشد، سید مهدی سر از پا نمیشناخت. از یک هفته قبل در تکاپو بود، جعبههای فرهنگی تهیه میکرد، داخل جعبه را با هدیههای کوچک مثل پاککن، تراش، بادکنک و برچسب پر میکرد و در روز عید غدیر به بچههای فامیل هدیه میداد. همیشه میگفت برای حضرت علی باید خرج کرد، تبلیغ کرد، بچهها اینها را یادشان میماند.»
خبرگزاری فارس ـ اراک؛ نیمه دوم خرداد سال ۱۳۵۹، روستای هفته از توابع شازند، شاهد تولد کودکی بود که بعدها نامش بر تارک امنیت و ایثار میدرخشد. «سید مهدی میرعباسی» در خانوادهای متدین و انقلابی پرورش یافت؛ آنچنان که از همان نوجوانی به صبر، شوخطبعی و تواضع معروف بود. او یکی از فعالان بسیج بود و دوره سربازی خود را در بسیج دانشآموزی و خدمت در آموزش و پرورش سپری کرد.میرعباسی از همان جوانی عشق به نظام و رهبری را در سینه داشت؛ به همین دلیل وارد سپاه پاسداران انقلاب اسلامی شد و فعالیتش را با گروه مهندسی رزمی ۴۲ قدر اراک آغاز کرد. اگرچه بهترین روزهای عمر خود را در همدان و کرج سپری کرد و تازه ازدواج کرده بود، اما دلش در آرزوی پرواز میتپید. همیشه میگفت: "وقتی به درجه شُهود برسید، دیگر دست خودتان نیست. "
جستجوی شهادت در میدانهای مینسید مهدی شهادت را در دل میدانهای مین جستوجو میکرد. یک بار در شلمچه و یک بار در طلاییه، ترکشهای سربی بر پیکر او نشست، اما او جانبازی را نه افتخار که مانعی برای رسیدن به مقصود میدانست. همه از مهارت و اخلاص او سخن میگفتند؛ از همین رو به تهران و دورههای تخصصی تخریب راه یافت. سختیهای آن دوره را با جان خرید و بعدها به عنوان یک تخریبچی ماهر، راهی لبنان شد؛ منطقهای که هنوز زخمهای جنگ ۳۳ روزه را بر تن داشت.ایران و لبنان در چشم او یکی بودبرای سید مهدی، فرقی نمیکرد کجای جبهه حق بایستد؛ فقط میخواست کسی طعم تلخ ترکشهای سربی را نچشد. در کنار همه ماموریتهای سخت و حضور در مناطق آلوده، هرگز درس را رها نکرد و در رشته علوم سیاسی به تحصیل ادامه داد. او همواره از استاد شهیدش، حمیدرضا انصاری، با احترام یاد میکرد و حق شاگردی را به نیکی ادا نمود، تا آنگاه که ارتفاعات مرزی «بَمو» سکوی پروازش شد.روایت همسر شهید؛ از سادگی عروسی تا عطر شهادتهمسر شهید میگوید: «سید مهدی عاشق کارش بود. همیشه میگفت از ارتفاع میترسم اما از میدان مین هیچ هراسی ندارم.» از سال ۱۳۷۹ که خدمت خود را آغاز کرد، ماموریت تخریب و پاکسازی مناطق آلوده به مین از دوران دفاع مقدس را بر عهده داشت و امنیت خاک وطن را اولویت زندگی خود قرار داده بود.
او همچنین میگوید: «عروسی ما خیلی ساده و به دور از هر گناهی برگزار شد، اما در همان سادگی، همه چیز داشت؛ از آرایشگاه تا لباس تور، از ماشین عروس تا فیلمبردار. دو روز بعد برای ماه عسل به مشهد رفتیم. هنوز آن خاطرات جلو چشمانم رژه میرود؛ آنجا که دلم میخواست خودم آشپزی کنم و دستپختم را محک بزنم، آنجا که با پساندازمان برای خانوادهها سوغاتی خریدیم. اما مگر میشود در مشهد باشی و دلت غذای تبرکی نخواهد؟ انگار امام رئوف صدایم را شنید؛ درب اتاق به صدا درآمد و دو فیش غذای تبرکی در دستان سید مهدی جا خوش کرد.»اخلاق نیکو و دلدادگی به ولیفقیهبه گفته همسرش، شهید میرعباسی به خاطر اخلاق نیکو و رفتار با اطرافیان و همکاران، از محبوبیت و احترام ویژهای برخوردار بود. او بسیار صبور و خانوادهدوست بود و به مسائلی همچون بیتالمال، حجاب، نماز اول وقت و پشتیبانی از ولیفقیه حساسیت ویژهای داشت. اگرچه به خاطر شرایط شغلی بیشتر ماموریت بود، اما وقتی در اراک حضور داشت، با هم به بهشت زهرا میرفتند.همسرش نقل میکند: «وقتی سر مزار اقوام بودیم، کلی باهم صحبت میکردیم، اما وقتی وارد قطعه شهدا میشدیم، از من جدا میشد و دست در دست ریحانه سادات به سمت قبور شهدا میرفت، حتی وقتی به او میگفتم صبر کن با هم برویم، میگفت: باشه بگذار یک سر بروم آنور، بعد با هم میرویم. دلیلش را هیچ وقت نگفت، اما من حس میکردم دلش میخواهد برای شهادتش رَزْق بگیرد. شاید هم واهمه داشت که همسر شهیدی ما را با هم ببیند و دلش بشکند.»
در ادامه روایت زندگی سراسر عشق و ایثار شهید سید مهدی میرعباسی، تخریبچی فداکار سپاه، همسر این شهید والامقام به ذکر خاطراتی ناب و شنیدنی از عشق به خانواده، ارادت به اهل بیت (ع) و نشانههای شهادت پرداخت.همسر شهید میگوید: «اولین باری که سید مهدی به لبنان رفت، ریحانه سادات هنوز یک سالش نشده بود و حتی راه رفتنش را هم ندید. فقط وقتی زنگ میزد، مدام میپرسید دخترک بابا راه افتاده؟ براش تولد یک سالگی گرفتی؟ وقتی برگشت، نبودنش را جبران کرد؛ مخصوصاً با آن چند عروسک که برای عزیز کردهاش آورده بود. از بین سوغاتیها، خودش ذوق عروسکهای دوقلو را داشت. میگفت از قصد دوقلو خریدم تا ریحانه سادات ذوق کند.»عشق به امیرالمؤمنین (ع)؛ شور غدیر در خانه شهیدبه گفته همسر شهید، سید مهدی عاشق مولا و سرور خود حضرت علی (ع) بود. «عید غدیر که میشد، سر از پا نمیشناخت. از یک هفته قبل در تکاپو بود. با هم به خیابان میرفتند و جعبههای فرهنگی تهیه میکردند. داخل جعبه را با هدیههای کوچک مثل پاککن، تراش، بادکنک و برچسب پر میکرد و در روز عید غدیر به بچههای فامیل هدیه میداد. همیشه میگفت برای حضرت علی باید خرج کرد، تبلیغ کرد، بچهها اینها را یادشان میماند. اتفاقاً یکی از همسایهها میگفت پسرم همیشه میگوید آن عید کی میآید برویم خانه آقای میرعباسی به من کادو بدهد؟»
نذری برای امام حسن مجتبی (ع)؛ حاجتی که دو سال بعد برآورده شدهمسر شهید نقل کرد: «یک شب، شب شهادت امام حسن مجتبی (ع)، در منزل یکی از اقوام برای مراسم نذریپزان دعوت بودیم. آقا مهدی پای دیگ رفت و شروع کرد به هم زدن. همان جا حاجتی از خدا خواست. دقیقاً دو سال بعد حاجتش را گرفت و شب شهادت امام حسن مجتبی (ع) نذرش را ادا کرد. همیشه به من میگفت خانم حواست باشد هیچکس از درِ خانه دست خالی برنگردد، حتی شده به اندازه یک کفگیر بهش نذری بدهید؛ چون خدا و امام حسن مجتبی (ع) خودشان برکت میدهند. از ساعتی که شروع به خریدن وسایل میکرد تا پختن و جمعوجور کردن، اصلاً ناراحتی نمیکرد و با خوشرویی جواب میداد. اهل حساب و کتاب کردن هم نبود. معتقد بود در راه ائمه اطهار حساب و کتاب معنا ندارد، چون چند برابرش برمیگردد.»
اربعین حسینی؛ دلشورهای که خبر از شهادت میدادهمسر شهید با بغض روایت کرد: «سال ۱۳۹۶، آقا مهدی تصمیم گرفت در پیادهروی اربعین شرکت کند. نمیدانم چرا دلم راضی نمیشد که برود. از طرفی دوست نداشتم مانعش شوم. کارهایش را انجام میداد اما میگفت اگر بفهمم تو راضی نیستی نمیروم، شک نکن. خیلی اصرار کردم که مرا هم با خودش ببرد اما قبول نکرد و گفت بگذار امسال خودم بروم. بعد که دیدم همه چیز خوب است، سال بعد حتماً میبرمت. آقا مهدی رفت و سفرش ۱۰ روز طول کشید. تمام این مدت دلشوره امانم را بریده بود تا جایی که این حس به دخترم هم منتقل شد و مدام بهانهگیری میکرد. ده روز گذشت و آقا مهدی برگشت. پشیمان بود که مرا با خودش نبرده بود. همان موقع قول داد سال بعد با هم به زیارت برویم. درست یک ماه بعد شهید شد و من تازه دلیل دلشورههایم را فهمیدم. شاید خدا میخواست یک فرصت یکماهه بدهد تا بیشتر کنارش باشیم.»روزهای پایانی؛ خستگیناپذیری و وصیت پنهانهمسر شهید بیان داشت: «تازه از ماموریت آمده بود. عادت نداشت دو سه روز بیشتر در خانه بماند. وقتی اعتراض میکردم که تازه از ماموریت آمدهای و باید استراحت کنی و خستهای، میگفت نمیشود کل زمان مرخصی را خانه بمانم. حقوقی که میگیرم باید حلال باشد. چند روز بعد رفت پادگان، اما ساعتی بعد برگشت و با عجله لباس فرم سپاه را پوشید. علت را که جویا شدم، فهمیدم حاج عبدالله خسروی شهید شده است. بعدها دوستانش برایم تعریف کردند که در مراسم تشییع گفته بود: "خوش به حال کسی که کنار حاج عبدالله به خاک سپرده بشود." انگار خدا صدایش را شنید که دو ماه و یک روز بعد، سید مهدی شهید شد و کنار مزار شهید عبدالله خسروی آرام گرفت.»
شهید سید مهدی میرعباسی تخریبچی گروه مهندسی رزمی و پدافند غیرعامل ۴۲ قدر سال 96 عملیات پاکسازی مناطق مین ریزی شده از زمان دفاع مقدس به درجه رفیع شهادت نائل گردید.زندگی این شهید والامقام در کتاب تخریبچی عاشق به قلم سعید جلایی و اعظم چهرقانی به رشته تحریر درآمده است.#شهید_سید_مهدی_میرعباسی#عید_غدیر#لبنان 13:35 - 13 خرداد 1405