گفتم کمی بخواب، خستهای، چشمانت به سرخی رفتهسکوتش پاسخم بود!ادامه دادم؛ چیزی خوردهای؟ گرسنهای، رنگ و روت پریده! یه لقمه حداقل نون و پنیر بخور! کمپوت هم داریمباز هم پاسخش سکوتش بود!گرسنگی، تشنگی و صبوری و ایثار فقط چند کلمه در برابر عظمت اوست در برابر دشمن تا بن دندان مسلح....... آخرین باری که میخواست جلوی دشمن سینه سپر کند، دردانهاش در راه بود...شناسنامهاش را گرفت، دخترش رو بوسید و راهی جبهه جنوب شد...در شلمچه او را خریدند و نامش از آقا معلم به "معلم شهید" تغییر کرد!هر روز در خیال مبارکی با او صحبت میکنم، با شهیدی که او را ندیدهام!!! و توفیق زیارتش را نداشتهام... دردانهاش امانتی است پیش ما ...شاید این سختترین و شیرینترین امانتداری دنیاست...او رفت، هشت فرزند ماندند و همسرش؛ مادری که فرشتهای شد برای پرورش این کودکان قد و نیمقد...دستمزد مادر هم، همین شد؛ استقبال شهید در آغاز سفر آسمانی آخرت... آقا محمدحسین حتما با پسوند "عزیزتر از جانم" از این فرشته آسمانی پذیرایی کرد...#شهید_محمدحسین_رمضانپور#معلم_شهید#سپیده_جانم#برکت_زندگی#دردانه_آقا_محمدحسین