زمانی‌که ستارخان گریست!

در خاطرات ستارخان آمده است: من هیچ‌ وقت گریه نکردم، چون اگر گریه می‌کردم آذربایجان شکست می‌خورد و اگر آذربایجان شکست می‌خورد ایران، زمین می‌خورد ... حدود ۹ ماه بود که تحت فشار بودیم بدون آب و بدون غذا، وقتی از قرارگاه آمدم بیرون، مادری را دیدم با کودکی در بغل، کودک از فرط گرسنگی به سمت بوته علفی رفت و به‌ دلیل ضعف شدید بوته را با خاک ریشه می‌خورد. با خودم گفتم الان مادر کودک مرا ناسزا می‌دهد و می‌گوید: لعنت به ستارخان! اما مادر، فرزند را در آغوش گرفت و گفت: «اشکالی ندارد فرزندم، خاک می‌خوریم، اما خاک (به دشمن) نمی‌دهیم.» آنجا بود که اشک از چشمانم سرازیر شد!
23:19 - 21 مرداد 1405