غزل-روایتی از رازهای ناگفته یک مادر در «جای پای فرهاد»
«جای پای فرهاد» غزل-روایتی است که در آن مادری دارد رازهای نگفته هستی را با راستی کلام مهربان و سادهاش میگوید.
به گزارش خبرنگار کتاب و ادبیات خبرگزاری فارس، زینب خزایی در یادداشتی به بهانه روز کتاب و کتابخوانی به معرفی کتاب «جای پای فرهاد» پرداخته که در ادامه این یادداشت ترویجی را میخوانید:«مادران ایران حرفها برای گفتن دارند. مادران ایران زمین غزلها برای سرودن دارند. زندگی مادرها همیشه مثل یک غزل شنیدنی است. حتا اگر دلسپردگی را با زمینیترین کلمهها بسرایند، اگر لیلی بودن را جور دیگر رقم بزنند، اگر نگاهشان تلخ است و شیرین است، باید ساکت بود، صبور ماند و فقط شنید که چه میگویند.«جای پای فرهاد» غزل – روایتی است که در آن مادری دارد رازهای نگفته هستی را با راستی کلام مهربان و سادهاش میگوید. در این روایت نه لیلی هست نه مجنون. یک مادر هست با تنها پسرش فرهاد که با هم زمین و آسمان را با حضور عشقی زخم خورده و مادرانه رنگهای آشنای تازه میزنند.این کتاب نخستین کتاب از مجموعه «مادران» و روایت زندگی شهید زرتشتی فرهاد خادم از نگاه مادرش است. این اثر در سال 1389 از سوی انتشارات روایت فتح به قلم فرهاد خضری به چاپ رسیده است. فرزانه مردی، محقق اثر و سید ایمان نوری نجفی، طراحی جلد کتاب را برعهده داشتهاند.کتاب مشتمل بر چهار فصل «جای پای مادرم»، «پاجای پای مادرم»، «جای پای پسرم» و «پا جای پای پسرم» است.روایت از کوچه پس کوچههای کرمان و خانه دلباز ناصریه شکل میگیرد. داستان با روایتهای کوتاه یک زندگی هشت نفره جلو میرود.
دو تا دختر و پنج تا پسر، زیر سایه مادری که با نداری و علو طبع بزرگشان کرد اما نگذاشت بفهمند غم چه مزهای است خیلی صمیمی و به جان رس بزرگ شدند ولی سختیها به هم دل بستهترشان کرد. مادرِ قصه ما تمام شادابی آن روزها و حتا این روزهای خودش را از وجود مادرش میداند و در تمام جشنهایی که برای فرهاد میگیرند، با صدای بلند و با تمام افتخار میگوید «من توی دامن مادری بزرگ شدم که تموم سرمایهش نونی بود که با دستهای خودش میپخت میداد دست مردم». دختر بازیگوش و شلوغ آن روزها خودش در اول خرداد 1336 مادر میشود. کسی نمیدانست همین دخترک شاد و آرام و قرار ندار کودکی، بعدها بشود مادر شهیدی به نام «فرهاد خادم».در بخشهای میانی کتاب، مادر دارد ما را با حکایت عزیز کردهاش، همراه میکند. چنین بچهای که روز به روز دارد شیرینتر میشود، کلاس اول یا دوم ابتدایی است که شب عاشورا حالش خیلی بد میشود آن قدر که هیچ دوا درمانی هم برایش اثر نمیکند. روز عاشورا که میشود، مادر با صدای شنیدن دستههای عزاداری، بیپناهانه از امام حسین فریاد رسی میخواهد که «یا امام حسین، تو رو به حرمت بچههای کوچیکت، تو رو به لب تشنه شون قسم، نذار داغ بچهم به دلم بمونه.» و قول میدهد اگر لطف کنند، اگر تنهاش نگذارند اگر این درد را از تن بچهش دور کنند هر سال توی همین روز به عزادارهاش شربت بدهد. بعد که فرهاد جان دوباره گرفت نذرش را هر سال ادا میکرد.فرهاد عزیز بود و مادر از نذر و نیاز هیچی برایش کم نمیگذاشت.
چه نذر و نیاز توی دین خودشان و چه نذر و نیاز برای کسی که ایرانیها خیلی دوستش دارند، امام رضادر تمام سالهای تحصیلش هیچ وقت نشد بهش بگویند «درس بخون.» همیشه خانه پر از حضور ساکتش بود که داشت کتاب میخواند. خیلی هم کنجکاو بود و گوش به دلواپسیهای پدر و مادر نمیداد. فقط میخواست بداند هر وسیلهای « توش چیه و چه جوری کار میکنه؟»بعد از کلاس نهم باید میرفت انتخاب رشته میکرد. با آن نمرههای همیشه بیست، رفت مدرسه خوارزمی ریاضی خواند. حرف خارج رفتن که پیش میآمد با این که استعداد و حتی شرایطش را هم داشت، ولی آن قدر کشورش را دوست داشت، که با تمام منطق و علاقه میگفت «من میخوام هر چی دارم و ندارم، هر چی بلد باشم و بلد میشم، توی همین آب و خاک خرج کنم که همه چیزمو از اون دارم». ماند و با وجود نفر اولی شدن در خیلی دانشگاهها، رفت همان دانشگاهی که خودش دوست داشت، دانشگاه صنعتی شریف. سازه خواند. درسهایش واقعا سنگین و سخت بودند و وقت بیشتری میطلبید. با این حال در کنار درسش عضو فعال کانون دانشجویان زرتشتی بود و با دوستانش کمیته مددکاری را راه انداختند. کمک کردن به دیگران برایش لذتبخش بود و بهش قوت قلب میداد برای ادامه راه، حتی اگر به قیمت جان تمام میشد. جان وقتی ارزش داشت که بتواند خار از پای کسی در بیاورد برای همین هم دوست نداشت توی رختخواب و با مریضی بمیرد. از مادرش خواسته بود این را یادش بماند. اصلاً تمام تلاشش را بکند که یادش نرود.
مادر آن موقع نمیدانست که فرهاد با این حرفها، دارد راه را نشانش میدهدپسر حالا دیگر بزرگ شده. اولین چیزی که از انقلاب به مادرش یاد داد مرام آن مرد 81 ساله است که «این مرد اومده برای همه کار کنه. برای همه دل بسوزونه. ما هم باید کمکش رو قبول کنیم.»جنگ هم که شروع شد با بچهها قرار گذاشتند کاری کنند که برای جنگ زدهها پول جمع شود و براشان بفرستند. برای همین هم مسابقه فوتبال راه انداختند تا با پول بلیتش بتوانند کمی همدرد این مردم باشند.اوایل سال 1359 وقتی اعلام کردند متولدین 1336 خودشان را برای سربازی معرفی کنند، درس فرهاد تمام شده بود و فقط مانده بود مدرکش را بگیرد. تلاش مادر برای منصرف کردنش سودی نداشت. برای رضایت دل مادرش، یادش آورد قصه آرش کمانگیر را که همیشه خودش برایش میخواند. یادش آورد باید جور دیگری بارش میآورد نه با قصه آرش و تیر و کمان و جان سپاریش برای کشورش. همیشه هم میگفت «من پا جای پای تو گذاشتهام اگه تونستهام یه قدم بیام جلو.»شعله های عشق تنها چیزی بود که میتوانست فرهاد را زمین گیر کند و پیش مادر نگهش دارد. راحتترش این میشود که زنده پیش مادرش نگهش دارد. اما او زنده بود، عاشق هم شد اما پیش مادر نماند. مادر راضی نبود، راضی هم نشد ولی دل سپرد که برود. دلش خوش بود به نامههایی که از خارج برایش میآمد که برود آن جا فوق لیسانس و دکترایش را بگیرد. هر چند میدانست آدم آن جا رفتن و آن جا ماندن نبود.برای آموزشی بردندشان لشکر 88 خراسان.
هر باری هم که میآمد مرخصی اهل خانه را میپخت که آماده باشند میگفت وقتی خاک جنگ تا تهران سرک میکشد، زخم جنگ هم میآید. تیر و ترکش با کسی شوخی ندارند. حتا سواد ندارند که بتوانند بخوانند قلب کی مال کی است؟یک بار که از جبهه آمده بود مرخصی، در جواب بیتابیهای مادر، رفته بود سر وقت ساکش، یک لنگه جوراب درآورده بود و گذاشته بود کف دست او که «به خاطر این لنگه جوراب، اگر هم بخوام، دیگه نمیتونم بمونم، مامان.» پیرزنی خیلی با سلیقه آن را بافته بود و خودش برده بود جبهه و دو دستی گذاشته بود کف دست فرهاد و گفته بود «توی خونهم فقط اندازه همین یه لنگه جوراب نخ داشتم. اینو بپوش، خدا رو یاد کن، سالم بمون، برو با دشمنت بجنگ.»بعد که تعریفش تمام شده بود، توی چشمهای مادرش خیره شد و گفت «تو مادرمی و اون هم منو پسر خودش میدونه. حرف کدومتونو گوش بدم؟»مادر حالا دیگر ساکت شده بود ولی توی دلش گفته بود حرف دلت.توی چزابه و در خط مقدم بودند. روزها که مشغول نبرد، شبها هم با این که در تیررس دشمن بودند و خطر بیخ گوششان، در حال ساخت و ساز پل بودند. همین پل چزابه که اسمش را گذاشتند پل مهندسین شریف. همین پلی که فرهاد چه قدر برایش زحمت کشید و روانش در اول اسفند ماه 1360 در همان جا آرام گرفت.آدمها همیشه با دوست داشتنها و دوست داشتنیترینهایشان امتحان میشوند. قلب مادر را در قصر فیروزه توی خاک گذاشتند و بالای مزارش سروی کاشتند به نشانه سرافرازی.
مادر به وجود پسرش عشق میورزید و کدام مادر است که سرافرازی فرزندش را نخواهد و عشقش را به پای او نریزد؟ اما سرو مگر برای مادر، فرهاد میشد؟ نه! نمیشد هیچ چیز نمیشد. هیچ کس نمیشد.سه روز بعد از شهادت فرهاد، میشد توی آینه زنی را دید که نصف موهاش سفید شده بود. آن زن تاج گوهر خداداد کوچکی بود. که از آن به بعد فقط خانوم خادم صدایش میزدند. حالا خانوم خادم میدانست با نبودن فرهاد، جای پاش همه جا هست. برای همین خاطر هم بلد شده بود کسی بشود که برود پا جای پای پسرش بگذارد. یک زنی که جا پای پسرش گذاشته و تنها آرزویش این است که تا روزی که زنده است نگذارد هیچ کس اسم فرهاد خادم را فراموش کند و رسمش را.مادر باور داشت فرهادش توی دل او و دل خیلیهای دیگر هنوز زنده است. دارد میبیند و دارد میخندد. باور راستی هم است، شهید زنده است و رد پایش تا همیشه بر زندگیها ماندگار خواهد ماند. مثل رد پای فرهاد.انتهای پیام/.
12:49 - 24 آبان 1396