«برکت» ادای دین به حوزه علمیه است/ در درجه اول ما آخوند هستیم/ یونس طلبه‌ای که می‌خواهد مدرن‌تر باشد

نویسنده رمان «برکت» انگیزه نوشتن این کتاب را ادای دین به حوزه علمیه می‌داند و در عین حال معتقد است که شناخت مردم از آخوندها شناخت درستی نیست.
خبرگزاری فارس - حسام آبنوس، مصطفی وثوق‌کیا: رمان «برکت» اثر ابراهیم اکبری دیزگاه که از سوی انتشارات کتابستان معرفت منتشر شده در سالی که گذشت روانه بازار کتاب شد. این اثر توانست در جایزه ادبی جلال آل‌احمد به عنوان کاندیدای بخش رمان و در شانزدهمین جایزه کتاب سال شهید حبیب غنی‌پور در بخش آزاد شایسته تقدیر شناخته شود.به بهانه این رمان با اکبری‌دیزگاه به گفت‌وگو نشستیم که حاصل آن یک مصاحبه مفصل شد که در دو بخش منتشر خواهد شد. دیرگاه در این گفت‌وگو به تاثیر کار هنری در تبیین و تفسیر و حتی نفوذ دین در قلب‌ها اشاره کرد و گفت: «کاری که فرشچیان با عاشورا می‌کند هیچ آخوندی نمی‌تواند انجام دهد». او دربخشی از این گفت‌وگو از رفتار برخی طلبه‌ها که به هنر گرایش پیدا می‌کنند انتقاد کرد و تاکید کرد که ما «در درجه اول آخوند هستیم». او به آداب و رسوم و ریزه‌کاری‌هایی که در رمانش بازتاب داشته اشاره کرده است.بخش اول این گفت‌وگو را در ادامه بخوانید.
*«برکت» ادای دین به حوزه علمیه استفارس: من حس می‌­کنم رمان شما نقدِ نظام تبلیغ و ترویج در حوزه علمیه است، اصلا کسی به این موضوع نگاه کرده یا اصلاً خودتان چنین چیزی مدنظرتان بوده؟ خودتان خواستید با «برکت» وضعیتِ نظام تبلیغی و ترویجی حوزه علمیه را نقد کنید؟نقد کنم یا نشان بدهم؟فارس: این نشان دادن همراه با نقد است دیگر، یعنی یک نظام ثابت و مشخصی ندارد، طلبه و روحانی قبلی این را گفته بود، یعنی سوالات ثابت است اما پاسخ‌ها ثابت نیست، نشان می­‌دهد یک مشی ثابت وجود ندارد، یا نه قرائت­‌ها متفاوت است در تبلیغ و ترویج، چنین نقدی وجود داشته؟بلهدر درجه اول این رمان را برای مرکز فرهنگی ـ هنری دفتر تبلیغات نوشتم، آن زمان جنابِ آقای کُمساری آنجا رئیس مرکز فرهنگی، هنری بود، من هم دبیر انجمن داستان طلاب بودم، طرحی آنجا دادم و گفتم بیاییم یک زمینه‌­ای فراهم کنیم که طلاب داستان­‌نویس بیایند رمان بنویسند، البته این کار قبلاً به صورت نیم­‌بند در جای دیگر اجرا شده بود، آقای کمساری طرح را برد نزد آقای واعظی رئیس دفتر تبلیغات، و گفت طلبه­‌ها می­‌خواهند رمان بنویسند، البته خیلی امیدی نداشتند چنین کاری صورت بگیرد ولی گفت باشد بنویسند، بعد ما آمدیم 10 طرح از طلبه­‌ها گرفتیم که قبلاً داستان کوتاه و رمان نوشته بودند، از این 10 طرح، 6 طرح کار شد و 5 طرح به رمان تبدیل و منتشر شد و یکی هم ناقص ماند.
فارس: کدام­ها چاپ شد؟«آمین می‌آوریم» آقای خداوردی بود قبلا توسط هیلا چاپ شده بود که ما گفتیم نمی­‌توانیم این را چاپ کنیم، «فرمان یازدهم» اثر زهره عارفی و «سنگی که نیفتاد» به قلم آقای رکنی در کنار «برکت» را انتشارات کتابستان معرفت منتشر کرد و کتابی هم آقای سالاری با عنوان «شب صورتی» درباره امام زمان(عج) دارند که هنوز منتشر نشده استیکی از آنها هم کتاب بنده بود، «برکت» که دقیقاً من این را به این نیت نوشتم که یک ادای دینی بکنم به حوزۀ علمیه قم و روزهایی که خودم تبلیغ می­‌رفتم، البته چند کتاب من ممیزی خورده بود و منتشر نشده بود، می‌خواستم طوری بنویسم که اصلاً هیچ مشکلی پیش نیاید و مشکلی نداشته باشد.داستان «برکت» اینگونه شکل گرفت، می­‌خواستم داستان طلبه­‌ای را که تبلیغ می‌رود، بنویسم و مصائبی که در دوره تبلیغی بر او آوار می­‌شود را روایت کنم.اسمش ابتدا سلمان برکت بود، بعد از مطالعه و پژوهش دیدم این آدم باید یونس باشد که رفته است در دل همان مشکلاتی که مثل ماهی در آن روستا است و بعد اگر این یونس همه چیزش خوب باشد و پسر خوبی باشد شعاری می­‌شود، آمدم برای او یکسری مسائلی را تعریف کردم، البته همان ابتدا هم گذاشته بودم که تبلیغش، تبلیغ معمولی نباشد، یک مدتی از تبلیغ دور افتاده دوباره می‌­خواهد برگردد.
فارس: پس با این رویکرد می­‌شود گفت این رمان نقد فضای تبلیغی و ترویجی حوزه هم است؟ در معرفی شما رویکردتان مثلا هم معرفی و آشنایی مردم با سختی تبلیغ است و بالاخره یک بخشی از آن نقد است دیگر، مثلا آنجا می‌­گوید وضو این شکلی است، دیگری می­‌گوید این شکلی است، همه اینها نشان می­‌دهد یک نظام مشخصی برای افراد مبلغ وجود ندارد، حتی بعد از 4 سال طرف رفته، بعد از 4 سال دارد می­‌آید در حوزه، من اگر بودم با داستان اولی بیشتر همراه بودم، 4 سال دمت گرم او را نفرستادی برود با پارتی­‌بازی اگر می­‌رفت به نظر من قشنگ­­تر هم می­‌شد، دوستش که کار کپی انجام می‌داد او را می­‌فرستاد برای تبلیغ این دیگر نسبت به بعضی از موضوعات ممکن است دچار فراموشی شود، اما الان بدون هیچ توجیهی به او معرفی­‌نامه دادند و برای تبلیغ به منطقه رفته استقبلا هم تبلیغ می­‌رفته اینطور نیست.فارس: ولی 4 سال دور بوده.4 سال مگر چه می­‌خواهد بگوید.*شناخت مردم از آخوندها واقعا شناخت درستی نیستفارس: یک جایی می­‌گوید این 4 سال کجا بودی؟ ولی منظورم این است که می­‌خواهد بگوید حوزه هیچ نظامی ندارد برای ارسال طلبه به مناطق کشور، هر کسی یک دوره­‌ای طلبه بوده باشد، حتی اگر تبلیغ هم نرفته باشد در طول عمرش او را به تبلیغ می‌­فرستند.
این خودش کاری نمی­‌کند، یک رویه و اخلاق است بین مردم مخصوصاً روستا که می­‌گویند آخوند قبلی این کار را کرده، بدی آخوند قبلی را می­‌گویند، او هم می­‌گوید این حرف را پشت سر من هم خواهید زد ولی کار خودش را می­‌کند، اینها نوعی جهل خودشان را نشان می­‌دهند، می­‌گویند آخوند قبلی اینطور بود، نمی­‌شود، امکانش نیست، یا طرف می­‌گوید آخوند قبلی گفت شما وقتی نیاز به حمام دارید باید حتماً حمام کنید بعد نماز بخوانید، ما نمی­‌توانیم، آنجا است طرف می­‌گوید یعنی چه باید حمام کنید! این ماجراها وجود دارد یا ماجرای حمام رفتن یک بخشی از آن خاطرات خودم است، 20 درصد ماجرا خاطرات خودم است، شناختی که مردم از آخوندها و طلبه­‌ها دارند، واقعا شناخت درستی نیست، شاید 5 درصد آخوندهای ما مشغول کار حکومتی هستند، مابقی آنها زندگی متوسط و پایینی دارند، بعد اینها چون بین مردم هستند چوب و متلک می­‌خورند ، مثلا آخوند است می­‌فرستند فلان جای کشور، من خودم رفتم، نه آب است نه احترام است، نه چیزی است، من خیلی از این‌ها را روایت نکردممن می‌­خواستم یک آخوند غیرحکومتی را هم اینجا آفتابی کنم. منظور آخوندی که شغل ندارد و در سیستم نیست، یا معلم است یا مبلغ و اکثر مبلغان اینگونه هستند، ما 200 هزار آخوند داریم که از اینها 5 هزار یا 10 هزار نفرشان مشغول هستند.فارس: ما در برکت یک روحانی‌­ای را می­‌بینیم که خودش نیاز به طلبه دارد و مردم گاهی به او تلنگر می­‌زنند، چند درصد از این 95 درصد روحانیتی که بین مردم هستند نیاز به تلنگر دارند.
اتفاقاً من تصورم این است رابطه مردم و روحانیت دوطرفه است، همه نیاز به تلنگر دارند همه نیاز به محاسبه، محادثه و مراقبه دارند، خیلی وقت­‌ها تلنگرِ مردم باعث می­‌شود یک روحانی تکان بخورد و به رشد برسدفارس: حتی این برخلاف تصور عامه است، مثلا مردم بخصوص در روستاها منتظر هستند رابطه با روحانیت از بالا به پایین باشند ولی اینجا می­‌بینیم تلنگر از سوی مردم است، یک جایی به یونس برکت ضربه‌­ای می­‌خورد و بیدار می‌شود.اتفاقاً همین است، اگر طلبه، طلبه باشد باید آماده باشد که وقتی که می­‌گوید ناقص هستیم و باید رشد کنیم، همه با همدیگر باید رشد کنند، آن طلبه­‌ای که مدام از بالا به پایین نگاه می­‌کند، ناموفق‌­ترین آدم است و نمی­‌تواند در بین مردم رشد کند، و من به این آگاهی داشتم. تصورم بر این است که هم روحانی، هم مردم در حال شدن هستند، حالا روحانی یک مقدار جلوتر است، مردم یک مقدار عقب­‌تر هستند، اینها با هم یک مسیری را طی می­‌کنند و با هم باید به یک جایی برسند و فکر می­‌کنم تا اندازه­‌ای اینجا نشان دادم.*از روحانی در آثار جمال‌زاده تا آثار امیرخانیفارس: چون کتاب شما موضوع خاصی است، مثلا می‌­گویند روحانی در قاب سینما، ما روحانی در قاب داستان کم داریم، اگر داریم زیاد آن شکلی نیست، جنبه فرمایشی دارد.
ما روحانی را از دوره جمال‌زاده داریم ولی مدام چهره، چهرۀ منفی­ است، خیلی اِگزجره است، «دردِدل ملاقربانعلی» جمالزاده را ببینید، به شدت بد، بعد از آن بیایید «توپ» غلامحسین ساعدی، یک روحانی خائن است، بعد احمد محمود در «همسایه­‌ها» به شدت آخوند را عقب­‌افتاده نشان می­‌دهد، بعد از آن هم حزب‌­اللهی‌های ما هم بخواهند بنویسند، شعاری درمی­‌آورند، یک روحانی که خودش درگیر باشد و نگاه همدلانه با او بشود به عنوان یک انسان در درجه اول، من سعی داشتم این کار را انجام بدهم و تصورم این است که مثلا رضا امیرخانی اگر روحانیونی که دارد بیشتر درویش­‌مسلک و پهلوان­‌درویش هستند و یک آدمی که خیلی خوب است را تعریف می‌کند، در حالی که روحانی همین بود که تعریفش را کردیمفارس: ولی آنهایی که تا الان بوده مثلا روحانی سیاه، روحانی منفی یا روحانی فرمایشی و درویش‌­مسلک خیلی کمتر هستند ولی این روحانی را شاید بشود بیشتر در بین مردم دید. تصویر من از روستا، روستاهای 40، 50 خانواری است ولی روستای میان­رود 117 خانوار دارد و روستای بزرگی است به نسبت روستاهایی که ما اهل آنجا هستیم.
مثلا می­‌بینیم در افطارها کباب می­‌خورند، آیا به خاطر حاج یونس برکت است کباب می­‌خورند یا واقعا خودشان هم باشند کباب می‌خورند؟ این روستا برای من باورپذیر نبود، افطار کباب می­‌خورند ولی به مسجد که می­‌خواهند کمک کنند ندارند، نمی­‌خواهند کمک کنند یا آن کباب را با بدبختی تهیه کردند در صورتی که بعضی اوقات از نداری می‌نالند، یکسری از این مسائل وجود دارد که اینها باورپذیر نیست؟فکر می­‌کنم هر جای این مملکت بروید فرهنگ و آداب و رسوم‌شان متفاوت است مثلا ما هیچ وقت افطار کباب نمی­‌خوریم، در قم یا در شمال بیشتر نان و آش ولی بعضی از روستاها متفاوت است، روستاهایی یا آن مناطقی که یک مقدار از مدنیت به دور هستند، هر کاری آنجا می­‌کنند این روستایی که من می‌خواستم فضای جاهلی آن را بسازم برگرفته از قرآن است، در دوره جاهلی مردم آئین دارند ولی شرعیت ندارند و این روستا اینگونه است، مردم شرعیت ندارند ولی به یک چیزی اعتقاد دارند، یک بخشی آن همان درخت و دین است، یک بخشی مثلا مردم بعضی از روستاها به امام حسین و حضرت ابوالفضل اعتقاد دارند ولی به خدا اعتقاد ندارند، مساله­‌شان نیست، اصلاً ذات بدویت این است که هر چیزی که محسوس باشد را می­‌گیرند و به آن اعتماد می­‌کنند و از معقولات فاصله می­‌گیرند.
یک خاطره تعریف کنم برایتان، یکی از بستگان ما آمده بود قم با هم رفتیم جمکران، نماز خواندیم، بعد یک مقدار ذکر گفتیم، زمانی که می‌­خواستیم بیاییم گفت که خیلی خوب می­‌شد اینجا بارگاه کوچکی می­‌ساختند آدم دستش را به آن می‌­زد، گفتم چرا؟ گفت اینجا چیزی نبود کهاصلا وقتی نگاه کنید، دینداری عوامانه همین است، می­‌گویند معقولات را خیلی خوب درک نمی­‌کنند ولی محسوسات را کاملاً حس می­‌کنند و می­‌روند به آن می­‌چسبند این یک نوع دینداری است، یک بخشی از دینداری همین است، در جایی مانند میانرود ماجرا همین است، مردم شریعت ندارند ولی یکسری اعتقاداتی دارند که بعضی از آنها درست، بعضی از آنها خرافه و بعضی­‌ها غلط است، به خاطر همین بزرگترین آئین یا سنت در هر دینی، در خوردن شکل می­‌گیرد، هر خانه­‌ای رفتید دیدید غذاهای‌شان حرفه­‌ای است، بدانید اینها آدم­‌های بافرهنگ و با ریشه­‌ای هستند، این را تجربه خودم به من می­‌گوید، و اتفاقاً در عنصر خوردن، یک اسطوره­‌ای وجود دارد و در همه آئین­‌ها وجود دارد، هر چقدر همراه با آئین باشد، همراه با تشریفات باشد به همان میزان، آن آدم­‌ها به مدنیت نزدیک هستند.فارس: یعنی اینها الان آدم­‌های بافرهنگی هستند در میانرود.
نه؛ اتفاقا نیستند، فرهنگ غذا خوردن ندارند، اولاً که روزه نمی­گیرند، او را دعوت می­‌کنند به ناهار و شام و صبحانه، این تجربه شده است، طرف پدرش مرده بود ما را ماه رمضان به ناهار دعوت کرد، رفتیم سر خاکش، بعدازظهر خرما را گرفته و می­‌گوید باید بردارید، می­‌گویم من روزه­‌ام خرما را بردارم چه کنم؟ طرف نمی­‌فهمد یعنی مشکلش این نیست که بخواهد توهین کندفارس: من باورم می­‌شود که یک آدم مذهبی برود یک زن غیرمذهبی بگیرد ولی آخوند برود زن غیرمذهبی و بی­‌حجاب بگیرد من ندیدم، این را چرا اینطور تصویر کردید؟ بعد از زن بُرید و گفت جدا می‌شوم و می­‌روم سراغ پدر و مادرم که آنها هم فوت کرده بودند، فکر می­‌کنم این خیلی شاذ است. من اطرافیان خودم زیاد دیدم که می­‌گویم و این باورپذیری­‌اش را از دست می­‌دهد، یونس که اعتقادش را از دست نداده است عاشق شده است.داستان من داستان عشق یونس به سونیا نبوده، داستان روستایی است که آنجا دارد زندگی می­‌کند، اینها فقط یک گزارشی از زندگی­‌اش بوده و در مقام اثبات و ردش نیست، من چون خودم طلبه هستم دیدم، آیا در داستان درآمده یا نیامده، یک مساله دیگری است می­‌شود در رابطه با آن صحبت کنیم.*«یونس» طلبه‌ای است که می‌خواهد مدرن‌تر باشدفارس: کشمکش آن درآمده.
یونس طلبه­‌ای است که دوست دارد مقداری مدرن­تر باشد، می­‌خواهد از طریق عکاسی زندگی بکند و فکر می­‌کند که با عکس گرفتن می­‌شود چیزهایی را از زندگی یا مظاهر دینی یا از جنبه‌­های دین کشف کرد که با چیزهای دیگری نمی‌شود این کار را کرد، با پدرش هم وقتی که دارد صحبت می­‌کند - تک­‌پسر هم است - این‌ها را به او می­‌گوید، آن عکسی که از حرم گرفته به پدرش نشان می­‌دهد و می­­‌گوید این چیز ویژه­ای است و خود من اعتقادم بر این است*کاری که فرشچیان با عاشورا می‌کند هیچ آخوندی نمی‌تواند انجام دهدمی­‌گویم هنر یا عکاسی یا نقاشی یا داستان­‌نویسی و یا فیلم، بعضی از وقت­‌ها می­‌آید دین را تبلیغ می­‌کند، بعضی وقت­‌ها دین را تبیین یا تفسیر یا تحلیل می­‌کند، ولی بعضی وقت­‌ها یک وجوهی از دین را کشف می­‌کند که هیچ ابزاری نمی­‌تواند انجام بدهد و از این رهگذر هنر فقط وسیله تبلیغ دین نیست یا وسیله نیست، آن وجهی که مولانا از دین به وسیله هنر شعرش به ما نشان می­‌دهد هیچ وقت ما در حدیث و پژوهش­‌های فلسفی نمی­‌توانیم پیدا کنیم یا مثلا کاری که فرشچیان با واقعه عاشورا می­‌کند، آن را هیچ آخوندی با سخنرانی نمی­‌تواند انجام بدهد، تابلوی عاشورا واقعاً یک معجزه است، کاری می­‌کند که عاشورا می­‌رود در دل همه کتابخانه­‌ها و در دل و ذهن و زبان همه هنرمندانی که در دنیا دارند زندگی می­‌کنند.
من یک تفسیری می­‌خواندم یک منتقد بزرگ آمریکایی دربارۀ این اثر نوشته بود، ولی این را هیچ پژوهشگری، هیچ فیلسوف و سخنوری و هیچ آیت­‌اللهی نمی‌تواند کاری که او کرده انجام دهد، من نمی­‌خواهم بگویم آن کار مقدمه یا موخر بر این‌هاست، من می­‌گویم دین یک وجوهی دارد، بخشی از آن را هنر می­‌تواند کشف کند و آفتابی کند، نقاشی یک بخشی از آن را، رمان یک بخشی از آن را، عکاسی یک بخشی از آن را*در درجه اول ما آخوند هستیماینجا به نظرم یونس برکت رفته به این سمت، رفته در دانشگاه تهران عکاسی بخواند و هیچ وقت از مسیرش منحرف نمی‌­شود حتی می­‌گویند ما تو را آنجا می­‌دیدیم که مسیح­‌گونه­‌ای بودی. یک مشکلی ما طلبه‌ها داریم که اغلب وقتی در حوزه هستند نسبت به هنر اعتمادبه نفس خود را از دست می‌دهند دو حالت دارد یا به آن هنر دست پیدا می­‌کنند یا دست پیدا نمی­‌کنند، دست پیدا نکنند همیشه مقهور آن هستند، بعضی­‌ها دست پیدا می­‌کنند و دیگر آن پشتوانه و سابقه خودشان را از بین می­­‌برند، الان خیلی از طلبه­‌ها را می­‌بینیم که یک چیزی نوشته یا یک چیزی ساخته می­‌گوید من طلبه نیستم یا مثلا می­‌آید ضد آن می­‌شود، می­‌آید برای اینکه خودش را نزد روشنفکران اثبات کند.
مثلا یکی از طلاب داستان­‌نویس خوب در دهه 70 از شاگردان گلشیری بود، صورتش را تیغ می­‌زد و کلی کارها می­‌کرد، این را یک نفر دیگر تعریف می‌­کرد که گلشیری گفته بود اینقدر این آدم حتی اگر بگوییم زنت را هم بیاور در اختیار ما بگذار می­‌گذارد، من و یونس برکت اینها را دیدیم، گفتیم ما هستیم، ما خودمان طلبه هستیم و هر جا برویم می­‌خواهیم طلبه بمانیم، اگر عکاس هم بشویم، بهترین رمان­‌نویس هم بشویم، در درجه اول ما آخوند هستیمدر قضیه زنش، او می­‌رود آنجا درس می­‌خواند بعد عاشق سونیا می­‌شود، بنا نبودم که این را بشکافم، و اگر می­‌شکافتم شاید به ساختار رمان لطمه می­‌زد، اول که ازدواج می­‌کند سونیا­ خیلی به راه است، بعد در ادامه زندگی  اتفاقاً یونس با واقعیت او آشنا می­‌شود، یونس اعتقادش این بوده که طلبه نباید از راه آخوندی پول دربیاورد، روزنامه­‌نگاری می­‌کرده و زمانی هم که روزنامه­‌نگار بوده، طرفدار طبیعت بوده و روزنامه را تعطیل می­‌کنند و او بیکار می­‌شود، از آن طرف او (عشق یونس) اول خوب بوده یا می­‌خواسته به خاطر عشق­شان یک مقدار بیاید به این طرف ولی رفته رفته او می­‌رود به سمت همان ماهیت خودش، سبک زندگی خودش که پدرش آن وضعیت را داشت، او مکرر به یونس توهین می­‌کرده و یونس صبر می­‌کرده و کاری نمی­‌کرده و چیزی نمی­‌گفته تا می­‌بیند کار دارد بیخ پیدا می­‌کند که اینها از هم فاصله می­‌گیرند.اینجا می­‌خواستم مساله­‌ای را طرح کنم.
خیلی از آدم­‌ها می­‌گویند او مذهبی نیست ولی من مذهبی­‌ام و با هم کنار می­‌آییم، شاید در دورۀ سنت اینطور نبود، زن می­‌آمد در دین مرد، ولی دوره­‌ای که ما زندگی می­‌کنیم اگر آدم­‌ها به لحاظ زیست اشتراک حداکثری نداشته باشند خیلی سخت است با همدیگر زندگی بکنند، یکی طور دیگری زیسته و در فضای کاملاً غیردینی بزرگ شده و یک نفر که فضای او فضای دینی است، اینها شاید دو سه سال اول به خاطر یکسری کارها ملاحظه هم را بکنند ولی بعد که می­‌گذرد این‌ها از همدیگر جدا می­‌شوندیک مساله دیگری وجود دارد و من این را واقعاً بعداً در کار جوزف کَمبل دیدم، کتابی دارد به نام «قدرت و اسطوره»، در کتاب دیگری به نام «زندگی در سایه اصول» اصول ازدواج را آنجا مطرح می­‌کند خیلی زیبا ـ حتماً بخوانید در زندگی به درد شما می­‌خورد ـ می­‌گوید عشق از زندگی جداست، خیلی از کسانی که به خاطر عشق با هم ازدواج بکنند آخرش جدایی است، ازدواج یک نوعی از اتحاد روح است با هم که این اتحاد روح اتفاقاً باید در فضای غیرعاشقانه باید شکل بگیرد، در فضای قراردادی شکل بگیرد، اینها با هم متحد شوند و بتوانند هم را درک کنند، وقتی عاشق هم شوند و حتی به شکل مفرطی عاشق شوند و این نهایتاً جدایی است و تصویر من این است که در این ماجرا همینطور است، اینها روحشان هیچ وقت با هم متحده نشده است، اینها عاشق هم بودن و کم­کم آن عشق از بین رفته و دیگر روحاً جدا می­‌شوند.ادامه دارد ...انتهای پیام/و.
ابراهیم اکبری دیزگاه
12:15 - 11 اسفند 1395

3 Reposts
34 Views


1 Reply