نمیخواهم دیگر در زمان حیاتم اشعارم را چاپ کنم
صلاح را بر این دیدهام که دیگر در زمان حیات خود چیزی چاپ نکنم، به همین خاطر وصیت کردهام که دیوان بعدی اشعارم را بعد از فوت من چاپ کنند...
خبرگزاری فارس - گروه ادبیات انقلاب اسلامی؛ سه شنبه 28 آبان 92 بزرگداشت شاعر آیینی حبیب الله چایچیان (حسان) در موسسه اوج برگزار می گردد. مطلب زیر خاطره ای ست از استاد چایچیان که رضا اسماعیلی برایمان تعریف کرده است؛
*
این خاطره را استاد حبیب چایچیان (حسان)، شاعر پیشکسوت آیینی - که عمرش دراز باد - در شب شعرهایی که توفیق حشر و نشر با ایشان را داشته ام، بارها و بارها برای من تعریف کرده و هر بار هم خودش کلی خندیده است.
استاد حسان می گفت:
در یکی از شب شعرهایی که به مناسبت ایام فاطمیه در دانشگاه برگزار شده بود به خواندن غزل – مرثیه ای زهرایی پرداختم. وقتی شعرخوانی ام تمام شد – قبل از این که بنشینم – دیدم یک جوان دانشجو با چهره ی نورانی و در حالی که مثل ابر بهاری گریه می کند، دارد با عجله به طرف من می آید. جوان وقتی به من رسید، مرا عاشقانه در آغوش گرفت و با اشتیاق گفت:
« استاد! من به شما و اشعارتان خیلی علاقه دارم و دیوان «ای اشک ها بریزید» شما را تا کنون بارها و بارها خوانده ام و گریه کرده ام و اکنون نیز بی صبرانه منتظر چاپ مجموعه شعر بعدی شما هستم.»
من که از مراتب ارادت و شیفتگی آن جوان دانشجو نسبت به خودم سخت شرمنده شده بودم، دستی به نوازش بر سر او کشیدم و گفتم:
«پسرم! شما لطف داری. من قابل این حرف ها نیستم و اگر هم تا کنون چیزی گفته ام که به دل نشسته است، از الطاف خدا و نتیجه عنایات خاندان رسالت (علیهم السلام) بوده است، ولا غیر. »
جوان دانشجو که بعد از شنیدن این حرف ها با من احساس صمیمیت بیشتری می کرد، با شور و حرارت بیشتری ادامه داد: «استاد! شما شکسته نفسی می کنید، شان و مقام شما و خلوصی که در حوزه شعر آیینی دارید، چیزی نیست که قابل انکار باشد.» و سپس با اشتیاقی زاید الوصف پرسید:
«راستی استاد! مجموعه شعر بعدی شما کی چاپ می شود؟»
من که از شور و اشتیاق آن جوان دل شده ی اهل بیت به وجد آمده بودم، برای این که دل جوان را نشکسته باشم گفتم: «صلاح را بر این دیده ام که دیگر در زمان حیات خود چیزی چاپ نکنم، به همین خاطر وصیت کرده ام که دیوان بعدی اشعارم را بعد از فوت من چاپ کنند.»
و جوان که با شنیدن خبر چاپ دیوان اشعارم بد جوری ذوق زده شده بود، با شنیدن این خبر، خیلی محکم گفت:
«انشاالله!!»
(در حالی که من شرط چاپ را فوت خودم قرار داده بودم!)
انتهای پیام/
15:12 - 25 آبان 1392