عمری گذشت و یوسف ما پیرهن نداشت

عمری گذشت و یوسف ما پیرهن نداشت /آری که پیرهن نه، که حتی کفن نداشت /عمری گذشت و خنده به لب های مادرم! /خشکیده بود و میل به دریا شدن نداشت
به گزارش گروه حماسه و مقاومت خبرگزاری فارس، شعر بیانی است احساسی که می‌توان بسیار زیبا حرفی را بزنی که در ذهنت پرورش یافته. کلمات را آن طوری به خدمت بگیری که به جان و دل مخاطبت بنشیند. مخصوصا اگر شعر در وصف کسانی باشد که زندگی‌شان را بسیار زیبا زیستند و برای ابد جاودانه شدند. مطلبی که خواهید خواند شعری است از سجاد عزیزی آرام اهل کرمانشاه که سروده‌اش را تقدیم کرده به همه شهدای مفقودالاثر هشت سال دفاع مقدس. *****عمری گذشت و یوسف ما پیرهن نداشت آری که پیرهن نه، که حتی کفن نداشت عمری گذشت و خنده به لب های مادرم! خشکیده بود و میل به دریا شدن نداشت عمری همیشه قصه نقاشی سعید! مردی که دست در بدن و سر به تن نداشت... **** حالا رسید بعد هزاران هزار روز یک مشت استخوان که نشان از بدن نداشت مادر که گفت: شکل تو دارد پدر، ولی وقتی که دیدمش، پدر شکل من نداشت! **** فهمیدم از نبود انبوه جمجمه! بابا هوای سر به بدن داشتن نداشت با این چنین رسیدن و آن هم بدون سر حرفی برای مادرم از خویشتن نداشت **** آن شب چقدر مادرم از غصه گریه کرد بیچاره او که چاره به جز سوختن نداشت انتهای پیام/
پیکر مطهر 92 شهید تازه تفحص شده در معراج شهدای اهواز
09:30 - 6 شهریور 1392

1 بازنشر
18 بازدید




1 پاسخ