اگر تیر خلاص را دقیق می زد، کار شعبان تمام بود
در حالی که ترسیده بود شروع کرد به فرار کردن و در ضمن کلتش را در آورد تا از خود دفاع کند. وقتی وحید خواست شلیک کند صدای آژیر ماشین پلیس را شنیدیم. وحید دستپاچه شد و چند تیر شلیک کرد. من هم تیراندازی کردم.
خبرگزاری فارس - گروه ادبیات انقلاب اسلامی؛ بخش دوم از برش های کتاب «خاطرات عزت شاهی» که مربوط است به ترور شعبان جعفری معروف به «شعبون بی مخ» پیش روی شماست.
*
در چهارراه حسن آباد کمی منتظر شدیم دیدیم که سر و کله شعبان پیدا شد . به سویش رفتیم و چند تا شعار در مقابلش دادیم. شعبان فهمید که هوا پس است، در حالی که ترسیده بود شروع کرد به فرار کردن و در ضمن کلتش را در آورد تا از خود دفاع کند. وقتی وحید خواست شلیک کند صدای آژیر ماشین پلیس را شنیدیم. وحید
دستپاچه شد و چند تیر شلیک کرد. من هم تیراندازی کردم. شعبان هم با اینکه ترسیده و وحشت کرده بود اما توانست چند گلوله ای شلیک کند، به نظرم کلت او هم رولور بود. من قبلاً به بچه ها گفته بودم که شعبان مسلح است، اما آنها قبول نمی کردند و می گفتند: نه شعبان مال این حرفها نیست؛ چند تیر دیگر رد و بدل شد. چند گلوله به جان شعبان نشست و او را نقش زمین کرد، خشاب من خالی شد، وحید رفت که تیر خلاص بزند، اما تزلزلی در او به وجود آمده بود که نتوانست، یک تیر با فاصله شلیک کرد که خطا رفت. صدای آژیر پلیس هم هر لحظه نزدیک تر می شد. باید سریع
برمی گشتیم، برگشتیم؛ حتی فرصت نکردیم که از بمب های دودزا استفاده کنیم. حتم داشتم که شعبان از پا در آمده است. ولی او پوست کلفت تر از این حرفها بود، گویا او را به بیمارستان سینا که در همان حوالی بود می رسانند و مداوایش می کنند. با اینکه دو سه
گلوله به او خورد، دستش هم آسیب دید اما دوباره سر پا شد اما دیگر به گود نرفت.
هر چه که بود ما موفق نشدیم و او جان سالم به در برد، وحید اگر دستپاچه نمی شد و تیر خلاص را دقیق می زد، کار شعبان تمام بود. سازمان و ما آن قدر از محاسبه کارمان و موفقیت عملیات مطمئن بودیم که پیشاپیش بیانیه ای را تنظیم و روز ترور منتشر کردیم.
ادامه دارد... انتهای پیام/
08:51 - 17 اردیبهشت 1392