شمشیر غلاف شده شعر را در مقابل هجمه ی دشمن دربیاوریم
خبرگزاری فارس: این شمشیر غلاف شده ی شعر را دربیاوریم به نفع اسلام و به نفع حسین روزگارمان تا یکی درنیاید به امام هادیمان توهین کند؛ تا یکی در نیاید به پیامبرمان توهین کند و اگر توهین کرد ما کوبندهتر جوابش را بدهیم.
به گزارش خبرنگار ادبیات انقلاب اسلامی؛ صحبت های شیرین "ایوب پرندآور" آن قدر شیرین و خواندنی بود که دلمان نیامد از مصاحبه ی طولانی مان با او چیزی را حذف کنیم. ارادت پرندآور به خانم حضرت زهرا(س) مثال زدنی ست و اشعار زیبایی در رسای ایشان دارد و خاطرات جالبی هم. قسمت سوم و پایانی این گفت و گو را از دست ندهید.فارس: اما برویم سر بحث کتاب خوب «دو بیتیهای نیلی، رباعیهای کبود». این کتاب با یک نامه به «حضرت زهرا (س)» که در قالب قصیده است آغاز می شود. البته اولش یک رباعی میگویید «این را به هوای کربلا پست کنم» بعد با یک قصیده شروع میکنید:بیبی سلام، شب شده و کردهام هواتگفتم یکی دو خط بنویسم که از صفاتکم کم زلالتر شوم و مثل آینهروحم جلا بگیرد از برکت دعاتو همین طور ادامه دارد تا، بیت آخرش که «ایوب خاک پات». لحن قصیده شما خیلی امروزی است. چرا اولاً کل این کتاب را قصیده نگفتید؟ یعنی شما با توجه به اینکه مضمون را مانند موم در دست دارید، از پس قالب هم برآمدید. یعنی قافیهها قشنگ نشسته. زبان شعر، زبان امروزی است و آن زبان پیچیده غامض مثلاً زبان «خاقانی» نیست. چرا قصیده را دستمایه محتوای شعرهای زهراییتان قرار نمیدهید؟من از همان بچگیهایم که آن «آقاسید مرتضی حسینی» روی منبر از «حضرت زهرا (س)» میگفتند، خیلی اذیت میشدم که چرا یک عده آدم ریختند و تنها دختر پیامبر را زدند و به شهادت رساندند و خانهاش را آتش زدند.
سالهایی که زبان به شعر باز کردم -سالهای 70 - حس و حالم همان حس و حال بچگیام بود که چرا اینقدر «حضرت زهرا (س)» مظلوم واقع شده است میآمدم شبها از آدمها فاصله میگرفتم و یک جای خلوت پیدا میکردم و برای «حضرت زهرا (س)» شعر میگفتم. من اولین شعرهایی که برای حضرت زهرا گفتم در کتاب «غبار عطش» چاپ شده است که دو بیتی است. زبانی که پدر بزرگم یادم داده بود و با سوز برایم شعر خوانده بود. من شروع کردم برای «حضرت زهرا (س)» شعر گفتن، اما اندیشه و فکر من خام بود و میرفتم در دوران بچگی - منظورم دوران بچگی زبان شعرم است - میرفتم با خدا دعوا میکردم و میگفتم تو که خدا بودی چرا گذاشتی «حضرت زهرا (س)» کتک بخورد و با زبان خودم این جوری واقعاً با خدا دعوا میکردم. تا اینکه بعدها با بزرگترها نشست و برخاست کردیم، چهار تا سؤال از منبری و مسجدیها پرسیدیم و دیدیم که قضیه خیلی فراتر از این چیزهاست، و این صحنه امتحان بوده است که حضرت زهرا باید میرفته، صحنه امتحانی بوده است که حضرت امیر (ع) باید میرفته، امام مجتبی (ع) باید میرفته. من که نمیخواستم شعر را اینگونه بگویم، من که نمیخواستم قالب انتخاب کنم، من نمیخواستم هیچ وقت قالبی انتخاب کنم که در این قالب شعر بگویم. «یادمان یاس کبود» و مردم بازدید کننده و علاقمند به «حضرت زهرا (س)» باعث شده بودند من یکسری چیزها را به این مردم بدهم. این مردمی که میآیند به این خانه و در و دیوار «حضرت زهرا (س)» نگاه میکنند دست خالی برنگردند.
این بود که من به این نتیجه رسیدم که دو بیتی و رباعیهایی را روی کاغذ بنویسم و دور آنها را بسوازنم و به شکل قدیمی در بیاورم و آنها را به این در و دیوارها بچسابنم تا وقتی که مردم به یادمان «حضرت زهرا (س)» میآیند یک چیزی را هم بخوانند.من به این صورت تجربه کردم و بدون اینکه بنویسم این شعرها از چه کسی است، آنها را نوشتم و به در و دیوار «یادمان»زدم و بعد گوشهای ایستادم و عکسالعمل مردم را نگاه کردم. برایم خیلی عجیب بود که مردم قلم و کاغذی را از جیب یا کیفشان در میآوردند و یا تهیه میکردند و آن شعرها را مینوشتند و میدیدم که بعضیها با خواندن و نوشتن این شعرها گریه میکنند. آن موقع فهمیدم که من توانستم ارتباطی را با مردم برقرار کنم، یک ارتباط عاطفی بدون اینکه مردم بفهمند شاعر این شعرها چه کسی است آنها را مینوشتند و میبردند و تا چند سال هم جایی ننوشتم که شاعر این شعرها من هستم. فقط هر سال شعرها و تابلوها را عوض میکردم و مینشستم به زعم خودم میگفتم که اینجا مثلاً درب خانه حضرت زهراست و ما درب خانه را آتش زدیم و سوخته. حالا این یک شعر متناسب با این فضا میخواهد. مینشستم و فکر میکردم و یک رباعی میگفتم و آن را جلوی درب نصب میکردم و آن میشد یک تابلو.* دیدم برای فصلهایی از زندگی «حضرت زهرا (س)» منِ ایوب پرندآور شعر نگفتهام و وظیفه دارم که شعر بگویماین مردم بودند که مرا به سمت «دوبیتیهای نیلی و رباعیهای کبود» سوق دادند. شاید من این جور نمیخواستم برای «حضرت زهرا (س)» شعر بگویم.
اینها گذشت تا اینکه من به مأموریتی در جزیره تنب کوچک رفتم که در ماه رمضان بود و من خواب دیدم خیمهای هست و من در آن خیمه هستم و «حضرت زهرا (س)» خودشان آمدند و سفرهای را پهن کردند و نان سفیدی را در آن گذاشتند و من هم روزه بودم و برای افطار باید از این قرص نان سفید که «حضرت زهرا (س)» گذاشته بودند تناول میکردم من شروع کردم از این نان خوردن و از خواب بیدار شدم و در آن یک ماهی که من در جزیره «تنب کوچک» بودم شعرهای زیادی برای «حضرت زهرا (س)» گفتم. کتاب «حضرت زهرا (س)» و زندگی حضرت زهرا را شروع کردم، دیدم برای فصلهایی از زندگی «حضرت زهرا (س)» منِ ایوب پرندآور شعر نگفتهام و وظیفه دارم که شعر بگویم.فارس: کدام کتاب را مطالعه فرمودید؟کتاب «زندگی حضرت زهرا (س)» فکر میکنم به قلم «سیدجعفر شهیدی». من احساس کردم که تمام آن لقمههایی که من سر آن سفره خوردم شد یک شعر و شد یک دو بیتی و یک رباعی و شد کتاب «دو بیتیهای نیلی، رباعیهای کبود» و ما اینها را به در و دیوار خانه «حضرت زهرا (س)» میزدیم.فارس: شما در ذهنتان نبوده است که برای «حضرت زهرا (س)» قصیده بگویید؟اصلاً. یکی از دوستان بود که از لار به من زنگ زد و گفت که مثلاً ما یک شب شعر برای «حضرت زینب (س)» داریم و از شما هم دعوت میکنیم که به آنجا بیایید و شعر بخوانید، تا ایشان گفت برای «حضرت زینب (س)» تلفن را که قطع کرد من یک کاغذ برداشتم و نوشتم:بیبی سلام، شب شده و کردهام هوات...
این را نوشتم و تا بیت 6-5 هم در حال و هوای «حضرت زینب (س)» پیش رفتم و نمیخواستم در رابطه با «حضرت زهرا (س)» شعر بگویم ولی فضای ذهنی من «حضرت زهرا (س)» بود* آدرس: بلوار نخل، کوچه هفتم، پلاک شعرفارس: در همین قصیده یک بیتی دارید، بیتهای آخر «بلوار نخل، کوچه هفتم، پلاک شعر/ باشد نشانه خانه من توی قائنات». بلوار نخل چیست، کوچه هفتم کجاست؟این آدرس خانه ما هست در «جهرم»، بلوار نخلستان کوچه هفت و پلاک شعر.* مینشستم این قصیده را برای خودم میخواندم و از اول تا آخر آن گریه میکردمفارس: جالب است! یک بحثی که در قصیده ابتدایی کتاب «دو بیتیهای نیلی، رباعیهای کبود» مد نظر است، این جنبه عرفانی و عشق شما به «حضرت زهرا (س)» است. عشقی که با یک عرفان زیبای شیعی آمیخته است. درست است که حالا شاید رنگ سوگ بگیرد، ولی «سوگ- حماسه» است، ببینید:بانوی خوب من چه خبر از خودت بگواز زخمهای کهنهتر از چادر سیاتکه خاکی است و بوسه شلاق میخورداز آتشی که شعله زد از گوشه رداتاینجا دیگر حماسه هست می شود:مولا کجاست؟ زخم دلش را چه میکند؟آن شیر زخم خورده صحرای عادیات؟حالا بحث عرفان و حب و شیفتگی می آید:از من سلام و عرض ارادت و بندگیحتماً ببر به خدمت چشمان مرتضاتما را ملال نیست به جز دوری شماخوبند بچههام به قربان بچههاتاینها جاهای اوج قصیده است و این نوید را میدهد که اگر «آقای پرندآور» در حوزه قصیده هم ورود کند قطعاً بر مرکب سخن سوار خواهد بود.
آقای قرایی! ببنید، من آن زمانهایی که تازه این شعر را گفته بودم مینشستم آن را برای خودم میخواندم و از اول تا آخر آن را گریه میکردم الان هم همین جور است و فرقی نمیکند و آن حس و حال مانده است. مثلاً یک نفر میآمد میگفت من میخواهم بروم مشهد، من این را با خط خودم مینوشتم و در پاکت میگذاشتم و میگفتم که آن را برسان به دست «امام رضا (ع)» یا یکی دیگر میآمد برود کربلا من سه تا مینوشتم یکی برای «حضرت امیر(ع)» یکی برای «حضرت ابوالفضل(ع)» و یکی برای «امام حسین (ع)». اینها را در پاکت میگذاشتم و پشت آن مینوشتم گیرنده «حضرت ابوالفضل»، «حضرت امیر(ع)» و «امام حسین (ع)» و به آن زائر میدادم.فارس: این دل صاف هم نعمتی است که شما دارید. حتی یکی از بچههای «یادمان یاس کبود» آمد و گفت نامهای برای «حضرت زهرا (س)» دارید؟ من میخواهم بروم بقیع؛ و این برایم خیلی سوزناک بود و او رفت و بعد از یکی دو هفته برگشت و گفت رفتم پشت نردههای بقیع. خانمها و آقایان کاروان همه بودند و آن شعر را با صدای بلند خواندم و بعد آن را انداختم در مشبکهای بقیع و باد آمد و آن را برد. تا جایی که چشم کار میکرد آن کاغذ را تعقیب کردیم تا ببینیم این کاغذ کجا می رود...ببینید، این یک نوع عشق بازی است. یادم هست که در جزیره تنب کوچک که بودیم، میرفتم یک گوشهای مینشستم و نامه را مینوشتم و آن را در دریا میانداختم. میگفتم حالا این بالاخره یک جایی میرود. درست است که قبر «حضرت زهرا (س)» نامشخص است، ولی این نامه یک جایی میرود دیگر.
همه جا برای «حضرت زهرا (س)» است این عشقبازیهایی که به هر حال در مکتب شیعی است و این عشق را شیعیان به ائمه خودشان دارند را نمیتوانیم به راحتی از آنها بگذریم.* شعرهایم را به بوتههای نقد میسپردم تا چکشکاری شودفارس: آقای پرندآور! در بعضی از شعرهای فاطمی شما که قبلاً شنیدیم، بیشتر مضامین تکراری، در و دیوار و میخ در و اینجور مباحث مطرح نمیشود. شما خلاف این رویه حرکت کردید. در ایجاد ترکیبات بدیع خوش درخشیدید. این خلاقیت شما در ترکیبسازیها ریشه در کجا دارد؟ ما به هر حال شعرهایمان را به بوتههای نقد میسپردیم و شعرهایمان در انجمن چکشکاری میشد. مثلاً من در خیلی از برههها وقتی مجموعه آماده شده بود، خدمت «آقای مجاهدی» رفتم و گفتم آقا، من این را آماده کردهام و میخواهم آن را چاپ کنم و دوست دارم شما هم روی این کار نظر دهید. «آقای مجاهدی» در دفتر شعر من خیلی جاهایش را حاشیه زدند و گفتند که این موافق مکتب یا مخالف مکتب ماست. من خیلی از این چیزها را نمیدانستم و خیلی چیزها را حذف کردم و نظرات «آقای مجاهدی» را در کارم آوردم و اعمال کردم؛ شعرهایم را بازبینی کردم. یا اینها را بردم خدمت «دکتر سنگری» و گفتم که دکتر، من میخواهم اینها را چاپ کنم و دوست دارم که شما هم راجع به آنها نظر دهید. نظریات «دکتر سنگری» را گرفتم و در کتابم اعمال کردم. خاطرم هست که هفت، هشت نسخه به تعداد بچههای انجمن کپی گرفته بودم و آن را به بچهها دادم و گفتم بچه اینها را ببرید خانه و بخوانید و اشکال و ایراد آن را پیدا کنید.
فارس: پس به نقدها هم گوش میسپردید و به آنها جامه عمل میپوشاندید؟بله، احساس من این بود که حالا قرار است من یک خدمت کوچکی به «حضرت زهرا (س)» بکنم، پس تا میشود عیب و نقص آن کم شودفارس: پس این مجموعه قبل از اینکه چاپ شود نقد شده است؟بله، بله!فارس: شما غیر از این کتاب «دو بیتیهای نیلی، رباعیهای کبود» چه کتابهای دیگری منتشر کردهاید؟این سومین کتاب من بود.فارس: اولی و دومی آن چه بود؟اولین کتابی که من چاپ کردم کتاب «غبار عطش» بود در سال 76، «انتشارات امید آزادگان» که در تهران چاپ شد و تیراژ آن 5000 نسخه بود. به هر حال آن شعرهای خام من بود و آنقدر پخته نبود. آمدیم دو تا، سه تا فصل برای آن گذاشتیم که شامل شعرهای دفاع مقدس و شعرهای آئینی و «حضرت زهرایی (س)» من بود به اضافه شعرهای آزاد که خیلی از شعرهایی که در رابطه با «حضرت زهرا (س)» گفتم از آن کتاب انتخاب کردم و در کتاب «دو بیتیهای نیلی، رباعیهای کبود» از آنها استفاده کردم.* اسامی شهدای لشکر 33 المهدی را در یک مثنوی استفاده کردم فارس: کتاب دوم شما چه بود؟کتاب دوم را من با «دکتر غلامرضا کافی» با هم کار کردیم. کتابی هست به نام «تیغ و ترانه» که صرفاً در رابطه با دفاع مقدس است. یک مثنوی من برای شهدای لشکر 33 المهدی گفتم و اسامی این شهدا را آمدم در این مثنوی استفاده کردم. «دکتر کافی» هم وقتی این شعر من را دیدند یک مثنوی گفتند برای لشکر 19 صدر.
لشکر 33 المهدی و لشکر 19 صدر دو لشکری هستند که در استان فارس بودند و از لحاظ نیروی انسانی و از لحاظ پشتیبانی از استان فارس تغذیه میشدند و در جنگ تحمیلی خیلی خوش درخشیدند این بود که من و «دکتر کافی» آمدیم ارادت خودمان را به شهدا و رزمندگان بدین وسیله ابراز کردیم و در این کتاب «تیغ و ترانه» هم چاپ شد.فارس: آیا خودتان از حضور «دکتر کافی» در استان فارس بهره میبرید؟«دکتر کافی» از دوستان بسیار نزدیک من هستند و این از خوشبختیهای زندگیام هست که من در اوایل کار با «دکتر کافی»آشنا شدم و خیلی از راهنماییها و نکتههایی که در شعر دفاع مقدس کنگره استان از «دکتر کافی» یاد گرفتم. در آن کنگره علاوه بر «دکتر کافی»، دوست عزیز و شاعرم «محمدحسین بهرامیان» بود، «بابک طبیعی»، «هاشم کرونی»، «محمد امین جفعری» و اینها همه ارتباط داشتند و در کنگره استان کار میکردند. من شب پیش شان میماندم و یکسری نقطه نظرات آنها را میگرفتم و دور هم مینشستیم و صحبت میکردیم و احیاناً هر از گاهی و همین الان هم اگر در مجلسی باشیم و بخواهم شعر بخوانم، زیر گوش «دکتر کافی» میگویم: دکتر دقت کنید اگر شعر من ایرادی دارد به من بگویید تا من آن را رفع کنم و ایشان همیشه این لطف را در حق ما میکنند. به هر حال ایشان یک خانواده ادبی هستند و هم ایشان و هم خانمشان از شاعران قَدَر استان فارس هستند که مایه توفیق و خوشحالی همه ما استان فارسیها هست که این چنین بزرگواری را در استان داریم.
فارس: نظر شما در رابطه با کتابهای نقد ایشان، کتاب «شرح منظومه ظهر» ایشان و کتاب «شناخت ادبیات انقلاب اسلامی» -اگر بخواهید به صورت کلی بگویید- چیست؟به نظر میآید که با ریزبینی و دقت کافی ایشان نشستهاند یک بحث و کار پژوهشی را انجام دادنده اندمن جزء طرفدارهای این کار هستم و کارهایشان را میخوانم و آنها را دارم و حتی برای رفع ایرادهای شعر خودم و شعر جهرم از کتابهای ایشان استفاده میکنم. خیلی برای ما مثمر ثمر است.* شعر آئینی ما یک جورهایی تازه کار است فارس: جناب آقای پرندآور! من حس میکنم شعر آئینی نسبت به گونههای دیگر شعر کمتر نقد میشود. دلیل این رویه چیست؟به نظرم باید زمان بگذرد و اساتید فن و آن کسانی که در شعر آئینی استخوان خرد کردند، بنشینند و این کار را انجام دهند. مثلاً ما یک فازی را مثل فاز دفاع مقدس و ادبیات آزادگان داریم که به علت آن پیشینه دیرینهتری که نسبت به شعر آئینی دارند، بیشتر به آنها پرداخته شده و بهاء داده شده است. اساتید نقد هم در این زمینه زیاد داریم. اما در زمینه شعر آئینی شاید چند سالی باشد که خود «مقام معظم رهبری» لطف کردهاند و دارند از بچههای شعر آئینی و شعر آئینی حمایت میکنند. چند سالی بیشتر نیست که لفظ شعر آئینی بر سر زبانها افتاده و اصلاً شعر آئینی به عنوان این چیزی که الان ما میبینیم چاپ میشود و به آنها بها داده میشود و کنگرههای شعر آئینی گرفته میشود. شاید دلیلش این باشد که شعر آئینی یک جورهایی تازه کار است.
باید لااقل یک دهه از این قضیه بگذرد و بعد از آن بزرگان ما بنشینند اینها را نقد کنند* ارتباط مان را با روحانیت قطع نکرده ایم فارس: شما بحثی را فرمودید که حالا از جلسهای که خدمت آقا بودید و از این جور مباحث و نگاه خود آقا صحبت کردید و ایشان برایشان شعرا و شعر و خود فرهنگ خیلی مهم است. فرمودید که در شهر جهرم، شعرا را خدمت امام جمعه شهرتان میبرید و نشست دارید و فکر میکنم که این یک کار تقریباً تقلیدی از خود آقاست و تقلید مبارکی است. در مورد این کار هم توضیح دهید تا انشاءالله این کار هم یک الگویی برای ائمه محترم جمعه باشد.از جمله کارهایی که ما در جهرم انجام میدهیم این است که با روحانیت شهر ارتباطمان را قطع نکنیم. من عرض کردم که با مسجد به چه دلیلی ارتباطمان را قطع نمیکنیم و یکی از چیزهایی که ما به آن نیاز داریم این است که باید یک بزرگتر ما را نصیحت کند. مخصوصاً ما که در فضای شعر آئینی حرکت میکنیم و نفس میکشیم. این روحانیون هستند، روحانیونی که همیشه در طول تاریخ پرچمدار بودند و چراغ دستشان بوده است و این چراغ را روشن نگه داشتهاند. تا الانی که دارند زحمت خودشان را میکشند، ما هم این ارتباط را قطع نکردیم به خصوص وقتی میبینیم که یکی از روحانیون اهل ادب هست و یک جرعه ذوقی هم دارد.بعد از آنکه «سید حسینآقا آیتاللهی» به رحمت خدا رفتند، حضرت آیتالله «دژکام» امام جمعه جهرم شدند. ایشان الحمدالله بسیار، بسیار آدم متبحری در زمینههای مختلف هستند.
ضمن اینکه ایشان «دکتری کلام» دارند و این خیلی برای ما مغتنم است و اصلا خودشان شعر میگویند و اهل ذوق و ادبیات هستند به همین دلیل هر از گاهی ما دور هم جمع میشویم و خدمت آقا میرویم و آقا هم بچههای شاعر را تحویل میگیرند. و طبق همان الگوی رهبری، اینجا هم مینشینیم و ابتدا بچهها شعرخوانی میکنند و در نهایت هم آقا نصحیتها و حرفهای خودشان را به بچهها گوشزد میکنند و بچهها هم سعی میکنند کارهایی را که آقا میفرمایند را حتماً در روند کارهایشان اعمال کنند.فارس: من یک دو بیتی از شما میخوانم و شما نظر خودتان را راجع به این دو بیتی بگویید.نگاهش تا به من افتاد مولامرا از غصه کرد آزاد مولابه هرکس مهرهای بخشید و آخربه من مشتی دو بیتی داد مولابه نظرم این شعر به من الهام شده است. نه تنها این شعر، هرچه دو بیتی و رباعی در زمینه ائمه دارم به من از طرف «حضرت زهرا و حضرت امیر» هدیه شده است.فارس: من چند نفر از شعرای متبحر روزگارمان را نام میبرم و شما در رابطه با این عزیزان نظرات خودتان را بگویید. «رضا جعفری»؟دارای شعرهای آئینی اما بسیار عمیق.فارس: «محسن عرب خالقی»بسیار پرشور و هیجان در شعر آئینی.فارس: «مهدی جهاندار»بسیار لطیف و ماندگار در شعر آئینی.فارس: «محمد جواد آسمان»صمیمی و دوست داشتنی.فارس: «جواد حیدری»بزرگتری که دست کوچکترها را میگیرد و راهنمایی میکند.فارس: «رحمان نوازنی»خیلی صمیمی و دوست داشتنی.فارس: «قاسم صرافان»خیلی به خودم نزدیک.فارس: «محمد جواد شرافت»زلال، صاف و یکدست.
فارس: «مهدی مردانی»خیلی دوست داشتنی و صاف و زلالفارس: «مهدی رحیمی»عشق من.فارس: «هادی فردوسی»خیلی خیلی زلال و اصیل.* در مقابل هجمه ی دشمن شمشیرها را نگذاریم داخل نیام و غلاف باقی بماند فارس: اگر در پایان صحبت و نکتهای باقی مانده بفرمایید.عرض کنم، ما شاعران به هر حال تشخیص میدهیم که در این زمانهای که دارد میگذرد کی هستیم و چه هستیم و چه جایگاهی داریم. الان موقعیتی که انقلاب و جمهوری اسلامی و اسلام عزیزمان دارد، موقعیت حساسی است. ما موقعیت را باید خیلی خوب تشخیص دهیم و بصیرت داشته باشیم و به حرف آقا گوش دهیم و به حرکات و بیانات آقا نگاه کنیم و ببینیم که حرکات و بیانات آقا به چه سمتی اشاره دارد و ما هم به همان سمت حرکت کنیم. من میخواهم به همه دوستان توصیه کنم که نکند غفلت و اشتباه کنیم و نکند بد عمل کنیم و نکند فردا سرافکنده و سرشکسته شهدا و ائمهمان شویم.الان انقلاب اسلامی ما و اسلام در حال گذر از یک پیچش بسیار سختی است که به نظر میآید تمام دنیا یک طرف جمع شدهاند و ما هم در اقلیت خودمان هستیم. یک جورهایی آن واقعه عاشورا در حال تکرار است و دنیا با تمام گستردگی خودش و شیعه با تمام اقلیت خودش میخواهم بگویم که اشتباه نکنیم و خط و جبهه و پرچمی که باید زیر آن بایستیم را برویم بایستیم و زیر آن سینه بزنیم و شمشیر بزنیم و آن را بشناسیم.
میخواهم به همه دوستان توصیه کنم که این شمشیر غلاف شده شعر را در بیاوریم و به نفع اسلام و به نفع حسین روزگارمان حتماً این شمشیرها را بیرون بکشیم تا یکی درنیاید به امام هادیمان توهین کند؛ تا یکی در نیاید به پیامبرمان توهین کند و اگر توهین کرد ما کوبندهتر جوابش را بدهیم، شمشیرها را نگذاریم داخل نیام و غلاف باقی بماندفارس: خیلی متشکرم، زنده باشید.ببخشید خیلی وقتتان را گرفتم.........................................مصاحبه و تدوین: حسین قرایی........................................انتهای پیام/.
09:00 - 19 شهریور 1391