صد غزل جدید در نسخههای قدیمی غزلیات بیدل کشف شد
خبرگزاری فارس: سیّدمهدی طباطبایی، بیدلپژوه ایرانی خبر از یافتن بیش از یکصد غزل جدید در نسخههای دیرین غزلیّات بیدل، داد که در نسخههای متأخّر و تصحیحهای موجود دیده نمیشود.
سیّدمهدی طباطبایی، بیدلپژوه ایرانی در گفتوگو با خبرنگار کتاب و ادبیات فارس، درباره روند تصحیح انتقادی غزلیّات بیدل که در حال انجام آن است، گفت: در نسخههای دیرین غزلیّات بیدل، بیش از یکصد غزل یافتهام که در نسخههای متأخّر و تصحیحهای موجود دیده نمیشود.
وی افزود: نکته مهم آنکه تمام غزلهای نویافته بعد از قافیه «دال» قرار دارند و میتوان اینگونه نتیجه گرفت که مصحّحین افغانستانی زمان سردار نصراللهخان که غزلیّات بیدل را تا بخشی از قافیه «دال» تصحیح کردند، افزون بر دقّت فراوان، به نسخههای دیرین و معتبری از غزلیّات دسترسی داشتهاند.
این پژوهشگر ادامه داد: غزلیّات نویافته، آخرین سرودههای بیدل است که با خطّ خود بیدل در حاشیه دیوانِ دستنویس محمد وارث صدّیقی، کاتب مخصوص بیدل، افزوده شده است.
وی در پاسخ به این سئوال که روند تصحیح کلیّات بیدل در چه مرحلهای قرار دارد، گفت: پس از اعمال نظرات اسدالله حبیب و محمّد کاظم کاظمی پیرامون جلد اوّل غزلیّات بیدل، در حال جمعبندی مقدّمه کلیّات بیدل هستم و امیدوارم کاری درخور نام و جایگاه بیدل ارائه شود.
طباطبایی در پایان این گفتوگو دو نمونه از این غزلهای نویافته بیدل را در اختیار خبرگزاری فارس قرار داد تا دوستداران بیدل با زبان و اندیشه او در زمان اوج شاعریاش آشنا شوند:
غزل اول: (زبان نو بیدل)عریان برآ، به مُلکِ جنون پادشاه باش
از مویِ سر عَلَم کش و صاحبکلاه باشکم نیستی ز شمع در این وحشتانجمن
پا گر دلیلِ سعی نشد، سر به راه باشدستِ تسلّی از دل بیتاب برمدار
چشمی به هر کجا بپرد، برگ کاه باشغافل مباش با همه غفلت ز عاجزان
چون پایِ خفته، آبلهای را پناه باشگیرم نِهای ز عجز، رفیق گذشتگان
چون نقش پا به سجده رو و عذرخواه باشصد طاعت است در خَمِ محراب انفعال
چندی به سرنگونیِ فهم گناه باشصبری اگر به شغلِ قناعت مدد کند
صیقلگر کدورتِ بخت سیاه باشآگاهی از هزار جنون پرده میدَرَد
نامحرمِ حقیقت این کارگاه باشاینجا چو شمع کار به عکسِ طبیعت است
پُر سربلند میروی، آگه ز چاه باشبینشئه نیست کلفتِ مستان این بساط
ای دُرد عشق! بادة مینای آه باشردّ و قبول، جزری و مدّی است زین محیط
بی قرب و بُعد، گاه «برو» باش و گاه «باش»این است اگر حقیقتِ پیداییای که نیست
ما جمله رفتهایم ز عالم، گواه باش«بیدل» به هیچکس ننمایی غبارِ خویش
در چشمِ هر که راه دهندت، نگاه باش غزل دوم: (دنیانگری بیدل)
این چه شکوهِ کبریاست؟ بیهمهای و با همه
ای تو جهانِ جزو و کل! ما همه تو، تو ما همه!خلق جنونخیالِ تو، در طلبِ محال تو
آینة جمال تو در بغل و گدا همهزین همه سازِ تخت و تاج، رفع نگشت احتیاج
پیشِ درِ تو سر به خاک، مفلس و بینوا همهزیر فلک ز هیچکس، فقرِ کسی نهفته نیست
ساخته با برهنگی، در تهِ یک ردا همهظاهر و مظهرِ عدم گشته عَلَم به کیف و کم
شیشه کجا و کو پری؟ جز عرق و حیا همهقلزم عشق و جوشِ فرد، قطره و موج دور کرد
با همه عرضِ اتّحاد، عینِ تو را سوا همهخامة فکرِ چند و چون بر خطِ دانشَت نگون
شمعصفت کشیده سر، لیک به سوی پا همهبحرِ حدوث تا قِدم خورده به گوهرت قسم
آینهدارِ بیش و کم، لیک عرقنما همهگر همه آسمان شویم از تو برون کجا رویم؟
رفته جهانی از خود و مانده همان به جا همهدوش دو حرفِ کاف و نون کرد ز پرده سر برون
سازِ هزار چند و چون گشت جنوننوا همه«بیدل» و خلقِ بیخبر، نشئة وحدتت به سر
مستِ خداییِ دگر در تو جدا جدا همهانتهای پیام/و
11:55 - 12 شهریور 1391