«محمدعلی صفا» بزرگترین شکارچی تانکهای عراقی در خرمشهر بود
خبرگزاری فارس: همسر شهید «محمدعلی صفا» تکاور نیروی دریایی ارتش شهدای جمهوری اسلامی گفت: شهید «محمدعلی صفا» از جمله شهدای برجستهای است که قهرمانی وی تا جایی پیش رفت که لقب «بزرگترین شکارچی تانکهای عراقی» را در روزهای نخست جنگ گرفت.
به گزارش خبرنگار ایثار و شهادت باشگاه خبری فارس «توانا»، شهدای جمهوری اسلامی ایران به خصوص شهدای نیروی دریایی ارتش در ۸ سال دفاع مقدس نقش آفرینیهای بسیاری کردهاند؛ شهید «محمدعلی صفا» یکی از این سربازان جان برکف کشورمان است.همزمان با سیویکمین سالروز شهادت این رزمنده غیور و فرمانده فداکار دوران دفاع مقدس، «عادله خوب سیرت» همسر شهید «محمدعلی صفا» در گفتوگو با خبرنگار ایثار و شهادت باشگاه خبری فارس «توانا» اظهار داشت: یکی از دوستان و همرزمان شهید صفا در محله ما در تهران زندگی میکرد؛ شهید صفا برای مسائل آموزشی و نوع کارش از منجیل به تهران میآمد و در مدت حضورش در تهران در منزل دوستش استراحت میکرد که این رفتوآمدها سبب آشنایی شهید صفا با برادرم شد و از این طریق زمینه آشنایی بنده با ایشان و نهایتاً ازدواج ما فراهم شد.وی با اشاره به اینکه تاکنون هیچگونه مصاحبهای در خصوص همسرش با رسانهها انجام نداده است، گفت: شهید «علی بخشی» دبیر خبر شبکه 6 سیما در نیروی دریایی ـ هر سال چند مرتبه با منزل ما تماس میگرفت و برای مصاحبه اصرار میکرد و من همیشه میگفتم مصاحبه نمیکنم. شهید علی بخشی به من میگفت فرزندانتان چطور؟ اما آنها هم پاسخشان این بود که مصاحبهای انجام نمیدهند؛ هر چند شهید بخشی چندین سال برای مصاحبه کردن اصرار ورزید و ما امتناع کردیم، اما بالاخره سه ماه قبل از شهادتش، در یک بعدازظهر تابستانی به همراه یک روزنامهنگار به منزل ما آمد و گفتوگو کوتاهی درباره شهید صفا انجام دادیم.
*وجود عالی شهید را نمیتوان به قلم و با تصویر بیان کردهمسر شهید صفا در ادامه یادآور شد: با تمام صفاتی که تاکنون از شهید «محمدعلی صفا» بیان کردم، اعتقادم بر این است که هنوز مطالب زیادی نگفتهام؛ چرا که نمیشود وجود عالی این شهید را معنی کرد. خبرنگاران که همیشه با من تماس میگیرند، میگویند از زندگی 31 ساله خودتان و دو فرزند شهید بگویید، اما هنوز نمیتوانم. میدانید چرا؟ برای اینکه در توان خودم و قلم و کاغذ نمیبینم آن روزهای بعد از شهادتش را بیان کنم و باید در عمل دید و احساس کرد.وی با اشاره به حس و حال خود در تشییع پیکر شهید صفا خاطرنشان کرد: زمانی که ما برای تشییع پیکر پاک این شهید آماده شدیم، از در منزل مادری شهید در شهرستان «بجنورد» اشکریزان بیرون آمدم؛ نگاهم به سیل جمعیتی افتاد که برای شرکت در مراسم تشییع پیکر همسرم شرکت کرده بودند.
وی افزود: با وجود اینکه حالی در بدن نداشتم اما جمعیت زیادی توجهم را جلب کرد؛ اندوهم هزار برابر شد که خدایا این مردم، چه میگویند، چه میجویند؟ به دنبال که هستند؟ با خودم گفتم، اینها همه «صفا» را میشناسند؟ گاه میدیدم عدهای از مردان بیتابی میکنند به خصوص یکی از آنها توجه مرا به خود جلب کرد که جلوی در منزل زانو زده بود و سرش را به شدت به پلهها میکوبید. در همان حال از مادر صفا سؤال کردم او کیست؟ گفت: «عزیز ریشنلو» دوست محمدعلی است؛ پرسیدم دیگران چرا اینطور میکنند، او گفت: اینها دوستان صفا در باشگاه ورزشی هستند، هرگز اغراق نمیکنم همه مردم شهر او را میشناختند؛ همه از او به نیکی یاد میکردند. این همسر شهید با پرداختن به خصوصیات شهید «محمدعلی صفا» یادآور شد: بعد از تشییع پیکر محمدعلی در بجنورد همان یکی، دو روز اول استاندار خراسان به دیدار ما آمد؛ اما همان سیل جمعیت همچنان در کوچه و خیابان پراکنده بودند به طوری که استاندار خراسان نتوانست وارد منزل پدر شهید صفا شود و همان جلوی در با دیدار از خانواده و صحبت با مادر شهید صفا بسنده کرد. فروتنی و متواضع بودن آن شهید به گونهای بود که پس از اعلام خبر شهادتش تمام مردم بجنورد و شهرهای اطراف در غم از دست دادن آن شهید عزاداری کردند.*ایثار و شهادت در سرشت شهید صفا نهفته بود
وی در ادامه افزود: مروت و جوانمردی، سرشت پاک، شجاعت، حقیقت در گفتار، کردار نیک، داشتن انفاق و تعاون و مشورت در کارها و دارا بودن مراتب ایثار یعنی شهادت، در سرشت و ذات شهید صفا به وضوح به چشم میخورد.این همسر شهید تصریح کرد: من مدت 2.5 سال با شهید صفا زندگی کردم. در حالی که 20 ساله بودم صاحب دو فرزند شدیم آن روزها علی 1.5 ساله بود و مریم هنوز به دنیا نیامده بود. در طول 1.5 سال محمدعلی هرگز من و علی را از خود دور نکرد.خوب سیرت افزود: سه روز اول جنگ که در بوشهر بودیم مرتب شهر بمباران میشد و من بسیار میترسیدم؛ علی لحظهای از بغل من کنده نمیشد؛ صفا که این ترس مرا میدید، میگفت "خودت از صدای بمباران میترسی بچه هم میترسد بچهها حسشان خیلی عجیب وابسته به حس مادر است. نترس از چه میترسی؟" و وقتی غم شهادت محمدعلی بر دلم نشست همه حرفها و نصیحتها او در جانم تازه شد؛ هزاران اندیشه که هیچ یک از آنها را نمیتوان به تحریر درآورد. دردی بزرگ، شهادت انسانی عظیم، داشتن سن و سال کم و وجود دو فرزند و من برای تحمل همه اینها فقط به خدا پناه بردم.وی با اشاره به تولد دخترش «مریم» گفت: زمانی که همه مراسمها تمام شد من ماندم و علی، دخترم مریم در 20 اسفند 59 به دنیا آمد. آن روزها هم در بیمارستان غوغایی دیگر از شیون و زاری همه بستگان شهید صفا و خانواده خودم به پا شد؛ چرا که با تولد فرزندم یاد و خاطره همسرم دوباره زنده شد. بالاخره آن روزها هم گذشت و علی و مریم کمکم بزرگ شدند.
*با شهادت همسرم، عشق واقعی به خداوند برایم ترسیم شدهمسر شهید صفا در ادامه یادآور شد: شنیده بودم انسان وقتی عاشق میشود (عشق به خدا) آن وقت است که معنی عشق را میفهمد؟ من عاشق علی و مریم شدم. فهمیدم معنی عشق یعنی چه، با توکل به خدا و عشق خستگیناپذیر به فرزندانم به زندگی خودم ادامه دادم و اگر از اینکه نتوانستم دوران همراهی با صفا را بیشتر تجربه کنم، اما خوشحالم که دعای خیر مردم برکت زندگی ما شده است.وی با پرداختن به خصوصیات بارز شهید صفا گفت: همیشه میگویم من دلسوختهام. دلسوختهای 20 ساله؛ و خداوند صدای دعای دلسوختگان را سریع اجابت میکند؛ زمانی که علی 6 ماهه بود و هنوز جنگ شروع نشده بود، صفا به خرمشهر اعزام شد و در درگیریهای داخلی کشور در سال 58 بعد از 6 روز اقامت در خرمشهر گلولهای به او اصابت کرد که در این مورد برای من تعریف میکرد و میگفت "وقتی مجروح شدم ابتدا متوجه نشدم؛ اما بعد از مدتی متوجه خونریزی شدم و مرا به بیمارستان آبادان بردند".
خوب سیرت ادامه داد: صفا تعریف میکرد "در طول راه خیلی سعی کردم بیدار بمانم و احساسم بر این بود که اگر چشمهایم را ببندم شاید دیگر نتوانم بلند شوم؛ از خرمشهر تا آبادان بیدار بودم و حدود نیم ساعت خونریزی داشتم اما مقاومت میکردم و در دل به خدا حرف میزدم و حضرت علی را صدا میکردم و با خود میگفتم یاعلی؛ من به الفت و بزرگواری و خصوصیات اخلاقی شما امام بزرگوار، دل دادهام و سعی کردهام خط مشی زندگیام را از شما الگوبرداری کنم. من نام فرزندم را به خاطر حب به شما، "علی" گذاشتم و الان فقط میخواهم به من فرصتی بدهید تا یک بار دیگر علی 6 ماههام را ببینم".*شهید صفا ارادت خاصی به امیرالمؤمنین داشتاین همسر شهید با پرداختن به اینکه چگونه دعای شهید صفا برای دیدار دوباره فرزندش مورد اجابت قرار گرفت، خاطر نشان کرد: همسرم درباره درخواستش از خداوند برای دیدار دوباره فرزندش گفت "زمانی که به بیمارستان رسیدم با وجود اینکه چشمهایم تار میدید، صداها را خوب میشنیدم که میگفتند؛ دکتر نداریم. این مجروح باید به اتاق عمل برده شود؟ میگفت از دعاها و نجواهای دلم حس عجیبی داشتم که دیدم یک نفر فریاد میزند هواپیما به زمین نشسته و دو پزشک با آن آمدهاند؛ مریض را به اتاق عمل ببرید. دعایم مستجاب شد. به هوش که آمدم گفتند در شکمت تیر خورده و از پشت و از کنار نزدیکترین مهره ستون فقراتت درآمده و رودهها آسیب دیده؛ برایم تعریف میکرد که سریع خدا را شکر کردم و با چشمان پر از اشک برای اینکه دعایم مستجاب شد «یا علی» گفتم.
وی در ادامه افزود: شهید گفت "دیدم دو نفر از گروهانها و درجهدارها که روزهای قبل تیر خورده بودند در همان اتاق هستند. به برادم (رضا صفا که خود افسر ارتش بود) گفتم به خانوادهام خبر ندهید تیر خوردهام؛ پیام و تلگراف بود که میرسید، از نیروی دریایی از تهران از بوشهر که ناوبان یکم «محمدعلی صفا» را به تهران در یکی از بیمارستانها منتقل کنید و همسرم با این موضوع شدیدا مخالفت کرد و گفتم تا زیردستان من که مثل من تیرخورده و با من بودند عازم تهران نشوند من هم همینجا در آبادان خواهم ماند؛ مگر خون من از آنها رنگینتر است.*با وجود مجروحیت عشق به وطن باعث شد شهید صفا در خرمشهر باقی بماندخوبسیرت یادآور شد: بالاخره بعد از 15 روز صفا را به تهران و به بیمارستان نیروی دریایی آوردند؛ یکی، دو ماهی گذشت که بعد از به دست آوردن اندکی بهبودی، به او گفتند یک سال معاف از خدمت هستی، دیدم روزی به منزل آمد و به من گفت؛ من هرگز نمیتوانم بیکار بنشینم و حقوق بگیرم. در جواب نامه معاف از خدمت اینچنین نوشت "من چندین سال پزشکیار بودم و میتوانم در بهداری ارتش مشغول شوم" وقتی که این یکسال سپری شد و بهبودیاش را به دست آورد، محل یگان خدمت مربوطه این شهید موافقت کردند و همسرم در بهداری (داروخانه) مشغول کار شد.
وی بیان داشت: همیشه زخمهایش ترشح داشت؛ به دلیل اینکه تیر از نزدیکترین ستون فقرات خارج شده بود تعدادی از عصبهای سیاتیک او قطع شده بود که گویا پزشکان گفتند اینها خود به خود ترمیم خواهند شد اما شبها همیشه کاسهای بزرگ یخ را در لگنی میگذاشتم و او پاهایش را روی یخها قرار میداد و میگفت اینطوری احساس درد کمتر است.این همسر شهید گفت: یک سال از خدمتش در داروخانه گذشته بود که قصد کرد به محل خدمتش برگردد، من شدیدا مخالفت کردم و او در جواب گفت " در کوههای انگلیس و دشتهای منجیل و شیراز دورههای چریکی و رستههای رزمی سخت را گذراندهام که روزی به کشورم خدمت کنم، من عاشق کارم هستم" و بالاخره به محل خدمت خود برگشت.*شهید صفا: مهم این است که مرگ یا زندگی من چه تأثیری بر روی دیگران داردخوب سیرت با اشاره به چگونگی حضور شهید صفا در دفاع از خرمشهر خاطرنشان کرد: بعد از اینکه همسرم به تکاوران نیروی دریایی پیوست، جنگ شروع شد. بعد از 3،4 روز به من پیشنهاد دادند که به تهران و نزد خانوادهام بیایم و صفا هم گفت "همسران همه تکاوران به تهران خواهند رفت، پایگاه باید خالی باشد شما هم برو" من به ناچار اطاعت کردم و به همراه همسر شهید خلبان «والهی» که همسایه دیوار به دیوار ما بود، به تهران آمدم.
وی افزود: موقع خداحافظی به همسرم گفتم هیچجا نرو و سعی کن در بوشهر بمانی؛ به شدت از دستم عصبانی شد، گفتم؛ به خاطر زخمهایت میگویم هنوز بهبودیت را کاملاً به دست نیاوردهای و همانطور که لباس خدمت به تن داشت، صندلی را از زیر میز بیرون کشید؛ کلاهش را به شدت روز میز کوبید و یک تکه ورق و کاغذ از جیبش درآورد و چیزی نوشت و آن را اشاره به من به طرفم هول داد و گفت؛ این را بخوان نوشتم که بخوانی و بدانی، من که همچنان از حرکت او بهت زده شده بودم، سکوت کردم و در مقابلش ایستاده بودم که باز گفت؛ اگر من به عنوان یک فرمانده به جبهه نروم پس چه کسی باید برود؟ انتظار داری زیر دست من چه کاری انجام دهد؟ فکر میکنی برای چه این لباس را پوشیدهام برای چه حقوق میگیرم؟این همسر شهید یادآورشد: همسرم در دیدار آخرش کاغذی روی میز آشپزخانه گذاشت و رفت؛ او روی آن کاغذ نوشته بود «من چه بخواهم و چه نخواهم به هر حال روزی خواهم مُرد و مرگ حق است. این مهم نیست، مهم این است که مرگ یا زندگی من چه تأثیری بر روی دیگران دارد.»*لقب «بزرگترین شکارچی تانک» برای محمدعلی صفا در روزهای نخست جنگ وی با پرداختن به نحوه شهادت شهید صفا تصریح کرد: بعد از 3 روز آمدن ما به تهران شب قبل با همسرم در روز 5 اسفند 59 صحبت کردم؛ در خانه پایگاه هوایی بود که گفت "آمدهام گلها را آب بدم" و چیزی درباره رفتنش به من نگفت. مثل اینکه صبح روز 6 اسفند 59 عازم خرمشهر بود.
خوب سیرت اظهار داشت: 7 اسفند 59 که تماس گرفتم در منزل و پایگاه نبود، دوستی داشت به نام جناب «سروان گلزاده» که به من گفت صفا دیروز صبح عازم خرمشهر شده؛ گریه کردم و گفتم چرا صفا به من چیزی نگفت؛ صفا زخمهایش هنوز خوب نشده؛ هر شب کاسه بزرگ یخ را میآوردم و پاهایش را روی یخها میگذاشت تا خوابش ببرد؛ پیام من را به او برسانید؛ جناب گلزاده گفت چشم شما ناراحت نباشید مشکلی نیست ما هم امروز یا فردا به خرمشهر خواهیم رفت و صفا را خواهیم دید و صحبتهای شما را به او خواهم گفت.وی افزود: دقیقاً روز عزیمت تا روز شهادتش یعنی 12 مهر 59 تنها 6 روز طول کشید؛ درست مانند سال 58 که بعد از 6 روز حضور در خرمشهر مجروح شد.این همسر شهید در ادامه عنوان کرد: همیشه با خود میگویم شهادت همسرم باید در همان سال 1358 با اصابت آن گلوله پیش میآمد؛ اما او خودش گفت که از حضرت علی (ع) خواسته است فقط یک بار دیگر فرصت دیدار فرزندش علی را داشته باشدکه دعایش واقعاً مستجاب شده بود؛ یک سال و 18 روز بعد از مجروحیتاش دوباره با حضور 6 روزه در خرمشهر به درجه رفیع شهادت نایل شد؛ بعد از انتشار خبر شهادت محمدعلی روزنامهها از او به نام «بزرگترین شکارچی تانک» یاد کردند.*شهید صفا را به خواسته مادرش در «بجنورد» به خاک سپردیم
وی با پرداختن به چگونگی خاکسپاری پیکر شهید صفا در بجنورد تصریح کرد: خیلیها مرا دلداری دادند اما من آن روزها احساس کردم در بیابانی پر از کلوخ و سنگ با دو فرزند تنها هستم، وقتی به چهره اشک سوخته مادر صفا نگاه میکردم، قلب و روحم به هم میریخت؛ مادر همسرم همچنان از فراق شهادت فرزندش صورتش گداخته شده بود چرا که محمدعلی را خیلی دوست داشت، عجیب دلم به حالش میسوخت. او بسیار رنج دیده، مادری زحمتکش و فداکار و مظلوم بود. حالا دوست داشتنیترین فرزندش را از دست داده بود من که 20 سال بیشتر نداشتم چگونه میتوانستم تماشای این صحنهها را تحمل کنم؟ چگونه؟ هر بار مادر صفا را میدیدم همه چیز را فراموش میکردم و برای او از همه بیشتر میسوختم.این همسر شهید اظهار داشت: مادر شهید صفا در سال 79 به رحمت ایزدی پیوست اما در مدت این 20 سال هر هفته سر مزار شهید صفا بود. یکی از دلایلی که من راضی شدم صفا را در شهرستان بجنورد دفن کنند، احترام به خواسته مادرش بود که پیغام داده بود من هر هفته اگر بر سر مزار علی نروم دیوانه میشوم. تنها خواهشی که از عروسم و خانوادهاش دارم این است که اجازه دهند صفا را در شهر خودش خاکسپاری کنند.*بهترین واژه برای «ایثار» جنگیدن در راه حق و آزادی برای دین اسلام است
خوب سیرت در بیان تعبیرش از واژه «ایثار» بیان داشت: در کتابهای فقهی میخوانیم که ایثار مراتب مختلفی دارد به همنوع خود کمک کردن از نظر مالی، معنوی، فکری، تعلیم دادن مطالب علمی، وقت زندگی خود را برای انجام هر کاری برای همنوع خود صرف کردن، گذشتن از مال و مادیان خود هر چند آن را به سختی به دست آورده باشی همه اینها مصادیقی از ایثاراست؛ اما گذشتن از جان یعنی شهادت به بیان فقه و قرآن و در نزد امامان و پیامبران و خداوند بلندترین مرتبه ایثار است. وی ادامه داد: جنگیدن در راه حق و آزادی برای دین، دفاع از کشور و مردم مظلوم و بیگناه بهترین تعبیر برای «ایثار» است. این همسر شهید با اشاره به موفقیتهای فرزندانش در سنگرهای علمی کشور یادآور شد: علی فرزند نخستم که در زمان شهادت پدرش یکسال بیشتر نداشت در حال حاضر پزشک داروساز است و تحصیلاتش را در دانشگاه تهران به پایان رسانده است. اما مریم که در زمان شهادت پدرش هنوز به دنیا نیامده بود اکنون دانشجوی پزشکی عمومی رشته جراحی زنان و زایمان دانشگاه شهید بهشتی است.*مسئولین فرمانهای امام راحل را به فراموشی نسپارندوی اضافه کرد: ما کم بهایی برای به دست آوردن این انقلاب و نظام ندادهایم، اینها را نمیتوان با قلم نگاشت و به تصویر درآورد؛ داغهای دل مادران و پدران پیر، همسران جوان، فرزندان خردسال، نوجوانان و جوانان، دلهای پر از درد خواهران و برادران شهید یا فرزندانی که بعد از شهادت پدران خود به دنیا آمدند، هیچ یک را نمیتوان وصف کرد.
خوبسیرت گفت: شهدا روزی که رفتند، بیشک در قلبشان ما را به خدا سپردند. فقط خدا. من هم به نوبه خود به فرزندانم علی و مریم یاد دادهام و هزاران بار با خود همیشه گفتهام "صفا تو خونت در جوانی بیآنکه لذتی از زندگیات ببری، در راه این انقلاب ریخته شد. دست خدا همیشه بر سر ماست. پاکی خونت همیشه در زندگیمان جاری است من حتی لکه خون تو را که به پیراهنت نقش بسته قاب گرفتهام و به دیوار اتاقم نصب کردهام.خوب سیرت در پایان با اشاره به انتظار خانواده شهدا و ایثارگران از مسئولین و مردم خاطرنشان کرد: از مسئولین کشور و از ملت محترم و آزاده ایران تنها خواهانم که خواستههای پیامبر اعظم (حضرت محمد «ص») و کتاب بزرگ آسمانی قرآن را به اجرا درآوریم؛ زیرا اسلام در عین حال که دین وسیعی است بسیار ساده نیز هست. مسئولان فرمانهای امام راحل بنیانگذار جمهوری اسلامی را به فراموشی نسپارند و در قلب و عمل خویش پاسدار دین، خون شهدا و دلهای سوخته خانوادههای شهدا باشند.من خدا را دارم، کولهبارم بر دوش، سفری تا تنهایی محض/ ساز من با من گفت هر کجا لرزیدی/ از سفر ترسیدی/ تو بگو از ته دل من خدا را دارم/ من و سازم چندیست که فقط با اوئیم /و میدانم که باد با چراغ خاموش کاری ندارد /و اگر در سختیام مسرورم از اینکه روشنم.-----------------------------------------گفتوگو از روحالله فرقانی ----------------------------------------انتهای پیام/و
14:06 - 10 مهر 1390