امامت شرط ابدي بودن شريعت است

خبرگزاري فارس: آيت‌الله جعفر سبحاني در مورد غدير و ضرورت امامت معتقد است كه عقلا تصريح دارند كه وجود شريعتي براي ابد، بدون وجود امام امري بعيد است.
به گزارش خبرنگار آيين و انديشه باشگاه خبري فارس «توانا»، امامت از ديدگاه اسلام داراي تقرير‌هاي متعددي است؛ كه به موجب اين تقرير‌ها فرقه‌هاي متعددي در جهان اسلام ظهور كرده است، بنابراين كشف معيار براي تشخيص جايگاه امامت حائز اهميت است. آنچه در ذيل مي‌آيد خلاصه‌اي از انديشه‌هاي آيت‌الله جعفرسبحاني در كتاب «منشور عقايد» در مورد جايگاه امامت در منظومه تشيع است كه تقديم مي‌شود: پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله و سلم) پس از 23 سال سعى و كوشش بسيار در تبليغ شريعت اسلام و تأسيس مدينه‌ي فاضله، در اوايل سال يازدهم هجرى ديده از جهان فرو بست. با رفتن آن حضرت(ص)، هر چند وحى و نبوت پايان يافته وديگر نه پيامبرى خواهد آمد ونه شريعت جديدى بنيان نهاده خواهد شد، ولي وظايفى كه بر دوش پيامبر بود (غير از مسئوليت ابلاغ وحى) مسلماً پايان نيافت، و در نتيجه لازم بود پس از درگذشت او، شخصيت آگاه و وارسته‌اى، به عنوان خليفه و جانشين پيامبر، و امام و پيشواى مسلمانان، انجام اين وظايف را در هر زمان برعهده گيرد. مطلب اخير مورد قبول همه مسلمين است، هر چند درباره برخى از صفات جانشين پيامبر و راه تعيين او ميان شيعه و اهل سنت اختلاف نظر وجود دارد. ذيلاً نخست به تبيين معناى شيعه و تاريخ پيدايش آن مي‌پردازيم و سپس ديگر مباحث مربوط به امامت را بررسى خواهيم كرد. * اسلام و شيعه دو نيمرخ يك چهره‌اند
«شيعه» در لغت به معنى پيرو است و در اصطلاح به گروهى از مسلمانان گفته مي‌شود كه رهبرى جامعه اسلامى را پس از درگذشت پيامبر اكرم(صلى الله عليه و آله) از آنِ حضرت على(عليه السلام) و فرزندان معصوم او مي‌دانند. به گواهى تاريخ، پيامبر گرامى(صلى الله عليه و آله و سلم) در طول حيات خود در موارد مختلف كراراً فضايل و مناقب و نيز قيادت و رهبرى على(عليه السلام) پس از خويش سخن به ميان مي‌آورد. و اين توصيه‌ها وسفارش‌ها سبب شده بود كه طبق روايات مستند، در همان زمان پيامبر(صلى الله عليه و آله)، گروهى دور على(عليه السلام) را بگيرند و به نام شيعه على(عليه السلام)شناخته شوند. اين گروه پس از رحلت پيامبر(صلى الله عليه و آله) بر همان عقيده پيشين خود باقى ماندند و مصلحت انديشي‌هاى فردى و گروهى را بر تنصيص رسول خدا در باب رهبرى مقدّم نداشتند، و چنين بود كه گروهى در عصر رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم) و پس از درگذشت او به نام شيعه معروف شدند. به اين مطلب در گفتار نويسندگان ملل ونحل نيز اشاره وتصريح شده است. نوبختى (متوفاى 1310هـ) مي‌نويسد: شيعه به كسانى گفته مي‌شود كه در زمان رسول خدا و پس از او، على(عليه السلام) را به امامت وخلافت پذيرفته و از ديگران گسسته و به او پيوسته‌اند(1). ابوالحسن اشعرى مي‌گويد: علت آن‌كه اين گروه را شيعه مي‌گويند آن است كه اينان على(عليه السلام) را پيروى كرده و او را بر ديگر صحابه مقدم مي‌دارند(2).
شهرستانى مي‌نويسد: شيعه كسانى هستند كه از على(عليه السلام) بالخصوص پيروى كرده و به امامت و خلافت او از طريق نص و وصيت قائل شدهاند(3). بنابراين شيعه، تاريخى جز اسلام، و سرآغازى جز مبدأ پيدايش اسلام ندارد و در حقيقت، اسلام و تشيع دو رويه‌ي يك سكه يا دو نيمرخ از يك چهره‌اند كه در يك زمان متولد شده‌اند. در ادامه خواهد آمد كه پيامبر(صلى الله عليه وآله) در نخستين روزهاى دعوت آشكار خود، بني هاشم را جمع كرد و خلافت و وصايت على راه به آنان اعلان نمود و پس از آن نيز در مراحل مختلف، بخصوص در روز غدير خلافت او را رسماً اعلام داشت. آرى، تشيع نه زاييده تبانى اهل سقيفه و نه فراورده حوادث دوران قتل عثمان و ديگر افسانه‌ها است، بلكه اين خود پيامبر گرامى بود كه با رهنمودهاى آسمانى مكرر خويش، بذر تشيع را براى اولين بار در دل صحابه غرض نمود و به مرور زمان آن را رشد داد و جمعى از اصحاب كبار چون سلمان و اباذر را شيعه ناميد. مفسران اسلامى در تفسير آيه (إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ أُولئِكَ هُمْ خَيْرُ الْبَرِيِّةِ(4)، نقل كرده‌اند كه پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) فرمود: مقصود از اين آيه على وشيعيان اوست(5).
در تواريخ نام شيعيان على(عليه السلام) از صحابه و تابعين كه به خلافت بلا فصل او پس از پيامبر اكرم معتقد بودند آمده است كه ذكر اسامى آنان در اين مختصر نمي‌گنجد. تشيع به مفهوم ياد شده، وجه مشترك ميان كلّيه شيعيان جهان است كه بخشى عظيم از مسلمانان گيتى را تشكيل مي‌دهند. شيعيان در طول تاريخ اسلام دوشادوش ساير مذاهب اسلامى در گسترش اسلام سهم عظيمى ايفا كرده‌اند: علوم مختلف را پي‌ريزى، دولت‌هاى مهمى را پايه‌گذارى، وشخصيتهاى بسار برجسته علمى وادبى وسياسى را تقديم جامعه بشريت كرده‌اند، و اينك نيز در اكثر نقاط جهان حضور دارند. *مسئله امامت يك مسئله الهى و سماوى است چنانكه در اصول آينده اثبات خواهيم كرد، مسئله امامت يك مسئله الهى و سماوى بوده و جانشين پيامبر بايد از طريق وحى الهى به پيامبر تعيين گردد. اما پيش از پرداختن به دلايل نقلى و شرعى اين موضوع، فرض مي‌كنيم كه هيچ نصّى شرعى در اين باره در دست نيست. در اين صورت، بايد ببينيم مقتضاى حكم عقل با توجه به شرايط آن زمان چيست؟ عقل بديهى حكم مي‌كند كه اگر فرد مصلحى با زحمات توان‌فرساى خويش در طول ساليان دراز، طرحى را پياده كرده و روش جديدى را براى جامعه بشرى ابداع نمايد، طبعاً بايستى براى بقا و استمرار طرح و روش مزبور، بلكه رشد و بالندگى آن نيز چاره انديشى كند، و به‌هيچ‌وجه درست نيست كه شخصى با زحمات بسيار، بنايى را تأسيس كند ولى براى حفظ آن از خطرات آينده، هيچ نوع پيشگيرى به عمل نياورد و متولّى و مسئولى را براى حفظ آن بنا، معرّفى نكند.
پيامبر گرامى(ص) از بزرگ‌ترين شخصيت‌هاى جهان بشريت است كه با آوردن شريعت خود زمينه تحوّلى عميق در جهان بشريت وپيريزى تمدنى كاملاً نو را فراهم ساخت. مسلماً آن حضرت، كه شريعت جاودانه‌اى را به بشر عرضه كرده و در عصر خود جامعه‌ي بشرى را رهبرى نمود، براى حفظ اين شريعت از آفات و خطرات احتمالى آينده و نيز هدايت و اداره‌ي امّت جاويد، چاره‌اى انديشيده و كيفيت ابدى را پايه‌گذارى كند، ولى براى رهبرى آن پس از خود، كه ضامن بقاى شريعت است، طرحى ارائه ندهد. پيامبرى كه از بيان كوچك‌ترين مسائل مربوط به سعادت بشر دريغ نكرده، چگونه معقول است در مورد مسئله‌ي رهبرى جامعه اسلامى و چگونگى آن، كه از مسائل كليدى و سرنوشت‌ساز بشر است، سخنى نگويد و رهنمودى ندهد، و در حقيقت جامعه اسلامى را بدون تكليف رها كند؟ بنابراين، ادعاى اينكه پيامبر گرامى(صلى الله عليه و آله و سلم) چشم از جهان فرو بسته و درباره‌ي رهبرى پس از خود هيچ سخنى نگفته است، پذيرفتنى نيست. * آيا معقول است كه پيامبر با وجود تهديد‌هاي روم و منافقين؛ جامعه را بدون جانشين رها كند؟
مراجعه به تاريخ صدر اسلام و در نظر گرفتن شرايط موجود منطقه و جهان در زمان رحلت پيامبر اكرم(صلى الله عليه و آله و سلم)، به‌روشنى لزوم تنصيصى بودن منصب امامت را اثبات مي‌كند. زيرا به هنگام درگذشت آن حضرت، خطرى سه‌گانه و مثلث‌وار آيين اسلام را تهديد مي‌كرد: يك ضلع اين مثلث خطر را امپراتورى روم، ضلع ديگر آن را امپراتورى ايران، و ضلع سوم را گروه منافقان داخلى تشكيل مي‌داد. در اهميت خطر ضلع نخست همين بس كه پيامبر تا آخرين لحظه از فكر آن فارغ نبود، و به همين علت در همان روزها بلكه ساعت‌هاى آخر عمر خويش سپاه عظيمى را به رهبرى اسامة بن زيد براى نبرد با روميان بسيج و اعزام كرد و متخلفان از آن را نيز نفرين نمود. ضلع دوم نيز دشمن بدسگالى بود كه نامه‌ي پيامبر را پاره كرد و به فرماندار يمن نوشت كه پيامبر را دستگير كند و يا سر او را از تن جدا كرده براى او بفرستد و بالاخره در باب خطر سوم همين بايد دانست كه اين گروه پيوسته در مدينه يا بيرون از آن مزاحم پيامبر بودند و با توطئه‌هاى رنگارنگ خويش دل وى را خون مي‌كردند و در سوره‌هاى مختلف قرآن درباره سنگ اندازي‌هاى آنان سخن فراوان رفته است، تا آنجا كه يك سوره در قرآن، به نام آنها و در شرح افكار و اعمال سوء آنهاست. اكنون سؤال مي‌شود، آيا با وجود چنين مثلث خطرى صحيح است كه پيامبر اكرم امت اسلامى و آيين اسلام را، كه دشمن از هر سو در كمين آن نشسته بود، بدون رهبر به حال خود رها سازد؟!
بي‌شك پيامبر مي‌دانست كه زندگى عرب، زندگي‌اى قبيله‌اى است و در ميان افراد قبايل تعصب نسبت به سران قبيله با جان آنان درهم آميخته است. بنابراين، واگذارى تعيين رهبر به چنين مردمى، مايه چنددستگى و نزاع قبايل خواهد بود، و دشمن از اين اختلاف بهره‌گيرى خواهد كرد. بر پايه همين حقيقت است كه شيخ الرئيس ابو على سينا مي‌گويد: «تعيين جانشين از طريق نص پيامبر بر آن، به واقع نزديكتر است، چون با تعيين جانشين هر نوع نزاع واختلاف ريشه كن مي‌گردد». * كيفيت چاره‌انديشي پيامبر(صل الله عليه و آله) براي تعيين جانشين بعد از خود اكنون كه ثابت شد حكمت و آگاهى پيامبر ايجاب مي‌كرد درباره رهبرى امت اسلامى پس از خود اقدام مقتضى را به عمل آورد، بايد ديد كيفيت چاره انديشى آن حضرت چگونه بوده است؟ در اين جا دو نظريه وجود دارد كه به نقد و بررسى آن‌ها مي‌پردازيم: 1. رسول گرامى، به فرمان خداوند متعال، فرد ممتازى را كه شايستگى رهبرى امت اسلامى را داشته است برگزيده و او را به عنوان جانشين خود به مردم معرفى نموده است. 2. پيامبر، انتخاب رهبر را بر عهده مردم نهاده كه پس از وى، خود فردى را انتخاب كنند، و اين مطلب را بيان كرده است. اكنون بايد ديد كدام يك از اين دو نظريه از كتاب و سنت و سيره پيامبر و تاريخ اسلام استفاده مي‌شود؟
دقت در زندگى پيامبر(صلى الله عليه و آله و سلم) ـ از روزى كه مأمور شد شريعت خود را به بستگان نزديك و سپس به كلّ مردم اعلان كند، تا لحظه مرگ آن حضرت ـ اين مطلب را قطعى مي‌سازد كه آن حضرت بر مشخصّات خليفه بعد از خود، كراراً تصريح كرده و به اصطلاح در مسئله رهبرى روش «تنصيص» را برگزيده است، نه روش «انتخاب مردم» را. اين مطلب با امور ياد شده در زير ثابت مي‌شود: 1. حديث يوم الدار پس از گذشت سه سال از آغاز بعثت، خداى متعال پيامبر را مأمور ساخت كه دعوت خود را آشكار سازد و آيه وَ أَنذِرْ عَشِيرَتَكَ الاَْقْرَبِينَ(30) در اين مورد نازل شد. پيامبر سران بني هاشم را جمع كرد و فرمود: من خير دنيا و آخرت را براى شما آورده‌ام. خداوند به من امر كرده است كه شما را به آن دعوت كنم. كداميك از شما مرا در نشر اين آيين يارى مي‌كند تا برادر و وصى و جانشين من در ميان شما باشد؟ حضرت سه مرتبه اين سخن را تكرار نمود و در هر بار تنها على(عليه السلام) آمادگى خود را اعلان كرد. در اين موقع پيامبر(صلى الله عليه وآله)فرمود: انّ هذا أخي ووصيّ وخليفتي فيكم(31). 2. حديث منزلت پيامبر گرامى(صلى الله عليه و آله و سلم) در موارد مختلف، منزلت و مقام اميرمؤمنان را نسبت به خود، همان منزلت و مقام هارون به موسى دانسته و فقط يك مقام از مقامات هارون را (كه نبوت باشد) از على(عليه السلام) سلب كرده و در حديث قريب به تواتر فرموده: «يا علي أنت منّي بمنزلة هارون من موسى إلاّ أنّه لا نبيّ بعدي».
به نص قرآن كريم، هارون مقام نبوت(32)، خلافت(33)، و وزارت(34) را در زمان موسى دارا بود و حديث منزلت نيز همه مقامات هارون را به استثناى مقام نبوت ـ براى على(عليه السلام) ثابت مي‌كند. طبعاً اگر مقصود، اثبات همه مقامات جز نبوت براى وى(عليه السلام) نبود نيازى به استثناى نبوت وجود نداشت. 3. حديث سفينه پيامبر گرامى(صلى الله عليه و آله و سلم)، اهل بيت(عليهم السلام) خويش را به كشتى نوح تشبيه مي‌كند كه هر كس بر آن ننشست نجات يافت و هركس كه از آن تخلّف جست غرقه طوفان شد، چنانكه مي‌فرمايد: «ألا إنّ مَثَلَ أَهل بيتي فيكم مَثَلُ سَفينةِ نُوح في قومِهِ مَنْ رَكِبَها نَجى وَمَنْ تَخَلَّفَ عَنْها غَرق»(35). مي‌دانيم كه كشتى نوح، يگانه ملجأ و پناهگاه انسان‌ها براى نجات از طوفان بود، بنابراين طبق حديث سفينه، اهل بيت پيامبر(صلى الله عليه وآله) يگانه پناهگاه امت براى نجات از حوادث ناگوارى هستند كه چه بسا مايه انحراف وگمراهى انسانها مي‌گردد. 4. حديث امان امّت پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) اهل بيت خود را سبب وحدت كلمه و دورى امت از اختلاف معرفى مي‌كند ومي‌فرمايد: «النُّجومُ أمانٌ لأَهْلِ الأَرْضِ مِنَ الغَرْقِ وَأَهْلُ بَيْتي أَمانٌ لأُمّتي من الاخْتِلاف، فإذا خالَفَتْها قَبيلةٌ مِنَ العَرَب اختلفُوا فَصارُوا حزبَ إبليس»(36).
همانگونه كه ستارگان وسيله‌ نجات اهل زمين از غرق شدن در دريا هستند (زيرا، دريانوردان به حكم )وِبِالنَّجْمِ هُمْ يَهْتَدُونَ(2)، به وسيله ستارگان راه را از ميان امواج پيدا مي‌كنند وبه ساحل مي‌رسند)، اهل بيت من نيز مايه نجات امت از دو دستگى هستند. اگر گروهى از عرب با آنان به مخالف برخيزند، دچار اختلاف شده و در نتيجه جزو حزب شيطان مي‌گردند. 5. حديث ثَقَلَيْن حديث ثقلين، از احاديث متواتر اسلامى است كه علماى فريقين آن را در كتاب‌هاى حديث خود نقل كرده‌اند. پيامبر در اين حديث خطاب به امت اسلام مي‌فرمايد: «در ميان شما دو چيز گران‌بها را به عنوان امانت مي‌گذارم ومي‌روم»، و سپس تمسك يك‌پارچه به هر دو را مايه هدايت امت و اعراض از يكى از آن دو را مايه ضلالت مي‌داند، چنانكه مي‌فرمايد: «إنّي تارِكٌ فِيكُمُ الثقلَيْن كتابَ الله وَعِتْرَتي أَهلَ بَيتي ما إنْ تَمَسَّكْتُمْ بِهِما لَنْ تَضِلُّوا أَبَداً وَ إِنَّهُما لَنْ يَفْتَرِقا حَتّى عَلَيَّ الحَوْضَ»(37).
اين حديث، مرجعيت علمى اهل بيت را، دوش به دوش قرآن كريم، به روشنى ثابت مي‌كند و بر مسلمانان لازم مي‌دارد كه در امور دينى، همزمان به كتاب خدا و رهنمود اهل بيت تمسك بجويند. ولى جاى بسى تأسف است كه برخى از كسان همه درها را مي‌زنند، جز در خانه اهل بيت را ! حديث ثَقَلين، كه شيعه و سنتى در نقل آن اتفاق دارند، مي‌تواند همه مسلمانان جهان را به صورت امتى واحد گرد آورد، زيرا اگر در موضوع تعيين خليفه و زمامدار سياسى امت پس از پيامبر (صل الله عليه و آله و سلم)، فريقين با هم اختلاف داشته و در برداشت تاريخ از مسئله منقسم به دو گروه باشند، مرجعيت علمى هيچ دليلى براى تفرقه وجود نداشته و بايستى ـ بر طبق حديث متفقٌ عليه ثقلين ـ با هم يك دست ويك صدا باشند. اصولاً در عصر خلافت خلفا نيز مرجعيت علمى، عملاً از آنِ على (عليه السلام) بود و اختلافات در امور دينى به وسيله على(عليه السلام) برطرف مي‌شد. در حقيقت، از روزى كه اهل بيت پيامبر(صلى الله عليه و آله و سلم) از ساحت مرجعيت كنار گذاشته شدند فرقه گرايى نيز آغاز شد و فرقه‌هاى متعدد كلامى يكى پس از ديگرى پديد آمدند. * ابلاغ پيام پيامبر
در احاديث گذشته پيامبر گرامى(صلى الله عليه و آله و سلم) گاه به صورت كلى و گاه نيز به گونه مشخص، جانشين خويش را به نحو روشن معرّفى كرده است، به گونه‌اى كه هر يك از آنها حجت را بر افراد آگاه و حقيقتجو تمام مي‌كند. در عين حال آن حضرت براى آنكه پيام خود را به گوش همه مسلمانان از دور و نزديك برساند و راه را بر هر گونه ترديد و تشكيك در اين زمينه كاملاً ببندد، به هنگام مراجعت از حجّة الوداع در سرزمينى به نام غدير خم توقف نمود و به همراهان فرمود از جانب خداوند مأموريت دارد كه پيامى را به آنان برساند؛ پيامى الهى كه حاكى از انجام وظيفه بزرگى بوده و چنانچه انجام نگيرد، پيامبر رسالت خود را انجام نداده است. چنانكه مي‌فرمايد: يَا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِن رَبِّكَ وَإِن لَمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ وَاللهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ(38). اى رسول خدا آنچه از طرف پروردگارت بر تو نازل شده ابلاغ كن و اگر اين مأموريت را انجام ندهى رسالت خود را انجام نداده‌اى، و خداوند تو را از (شر) مردم حفظ مي‌كند(39). آنگاه منبرى براى پيامبر ترتيب دادند و او بر فراز آن قرار گرفت و به مردم گفت: در آينده نزديك دعوت حق را لبيك خواهيم گفت، شما در باره من چه مي‌گوييد؟ در پاسخ گفتند: گواهى مي‌دهيم تو آئين خدا را به ما ابلاغ كردى و خيرخواهى نمودى و تلاش بسيار كردى، خدا به تو جزاى خير دهد. آنگاه فرمود: آيا بر وحدانيت خدا، رسالت من، و واقعيت روز رستاخيز گواهى مي‌دهيد؟ همگى پاسخ مثبت دادند.
سپس فرمود: من قبل از شما بر حوض (كوثر) وارد مي‌شوم، بنگريد با دو جانشين گران‌بهاى من چگونه رفتار مي‌كنيد؟ شخصى پرسيد: مقصود از دو جانشين گران‌بها چيست؟ پيامبر پاسخ داد: يكى كتاب خدا و ديگرى عترت من است و خداى لطيف و خبير به من خبر داده است كه اين دو از يكديگر جدا نمي‌شوند تا آنكه در روز قيامت در كنار حوض به من برسند. بر آن دو پيشى نگيريد كه هلاك مي‌شويد و از آنان فاصله نگيريد كه هلاك مي‌شويد. آنگاه دست على(عليه السلام) را گرفت و بالا برد تا آنجا كه همه حاضران آن دو را مي‌ديدند، سپس چنين فرمود: «أيّها النّاسُ مَنْ أولى بالمُؤمِنينَ مِنْ أنْفُسِهِم؟»: چه كسى بر مؤمنان از خود آنان اولى (صاحب اختيارتر) است؟ در پاسخ گفتند: خدا وپيامبر او بهتر مي‌دانند. پيامبر (صلى الله عليه وآله) فرمود: «إنّ الله مولايَ وأنا مولَى المؤمنين وأنا أولى بِهِم مِنْ أنفُسِهِم»: خداوند مولاى من، ومن نيز مولاى مؤمنان مي‌باشم و من بر مؤمنان از خود آنان صاحب اختيارترم. سپس سه بار فرمود: «فَمَنْ كُنْتُ مَولاهُ فَعَليٌّ مَولاهُ». آن كس كه من مولاى او هستم، على مولاى او است. آنگاه افزود: «اللّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَعادِ مَنْ عاداهُ وأحبّ من أحبّه وأبغضْ مَنْ أبْغَضَهُ وانْصُر مَنْ نَصَرهُ واخذُلْ مَنْ خَذَله، وأدر الحَقَّ معه حيث دارَ، ألا فليبلِّغ الشاهد الغائب»:
پروردگارا! دوست بدار آن كس را كه على را دوست مي‌دارد و دشمن بدار آن كس را كه با على(عليه السلام) دشمن است، و مهربان باش با هر كس كه نسبت به على(عليه السلام) مهربان است و خشم‌آور بر كسى كه بر على(عليه السلام) خشم آورد و يارى كن آن كس را كه على(عليه السلام) را يارى كند و خوار ساز آن كس را كه على(عليه السلام) را خوار سازد، و حق را با او و در مدار او قرار ده. حاضران اين مطلب را به غايبان ابلاغ كنند. * مولي بودن پيامبر(صل الله عليه و آله) و مولي بودن علي(عليه السلام) حديث غدير از احاديث متواتر است و راويان حديث، از صحابه و تابعين و محدثان اسلامى، آن را در هر قرنى به صورت متواتر نقل كردهاند. 110 نفر از صحابه، 89 تن از تابعين، و 3500 نفر از علما و محدثان اسلامى حديث غدير را نقل كرده‌اند، و با اين تواتر، در اصالت و اعتبار اين حديث جاى هيچ ترديدى وجود ندارد. همچنين گروهى از علما به طور مستقل درباره حديث غدير كتاب نوشته‌اند، كه در آن ميان، جامع‌ترين كتابى كه اسانيد حديث را يك‌جا گرد آورده است، كتاب شريف الغدير نگارش علاّمه عبدالحسين امينى (1320 ـ 1390 هـ ق) مي‌باشد. اكنون بايد ديد مقصود از مولى بودن پيامبر، و مولى بودن على چيست؟ قراين بسيارى گواهى مي‌دهند كه مقصود از اين تعبير، زعامت و رهبرى است، كه به برخى از آنها اشاره مي‌كنيم:
الف ـ در ماجراى غدير، پيامبر گرامى(صلى الله عليه و آله و سلم) كاروان زائران خانه خدا را در سرزمينى بي‌ آب و علف، آن هم در نيمروزى بسيار گرم، متوقف ساخت. گرمى هوا به حدّى بود كه حاضران نيمى از عباى خويش را بر سر افكنده و نيم ديگر را نيز زيرانداز خود قرار داده بودند. با اين تمهيدات، طبعاً پيامبر بايد سخنى بگويد كه در هدايت امت، نقشى كليدى وسرنوشت‌ساز داشته باشد، و به راستى چه كارى مي‌تواند در سرنوشت مسلمانان از تعيين جانشين، كه مايه وحدت كلمه مسلمين و حافظ دين است، سرنوشت‌سازتر باشد؟ ب ـ پيامبر گرامى(صل الله عليه و آله و سلم) قبل از طرح ولايت على(عليه السلام) از اصول سه‌گانه توحيد و نبوت و معاد سخن گفت واز مردم نسبت به آنها اقرار گرفت، آنگاه پيام الهى را ابلاغ كرد. از تقارن پيام با اخذ اعتراف نسبت به اصول، مي‌توان به اهميت پيام پى برد و دريافت كه هدف پيامبر از آن همايش عظيم وفوق‌العاده، نمي‌توانسته امرى عادى همچون سفارش به «دوستى» با فردى خاص باشد! ج ـ حضرت در آغاز خطبه از رحلت قريب الوقوع خود خبر داد، واين نشان مي‌دهد كه او نگران وضع امت پس از خويش بوده است. پس چه بهتر كه براى آينده چاره‌جويى شود تا آيين وى در طوفان حوادث آتيه دچار مخاطره نگردد.
د ـ قبل از بيان پيام الهى در باره على(عليه السلام)، از مولويّت واولويّت خود سخن به ميان آورد و فرمود: خدا مولاى من، و من مولاى مؤمنين مي‌باشم، و نسبت به آنان از خود آنان اَولى هستم. ذكر اين مطالب، گواه آن است كه «مولى بودن» على(عليه السلام) از سنخ همان مولويّت واولويّت مربوط به پيامبر اكرم(صلى الله عليه و آله و سلم) بوده و ايشان به فرمان الهى اولويت مزبور را براى على(عليه السلام) نيز ثابت كرده است. هـ ـ پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) پس از بيان پيام الهى، از حاضران خواست آن را به گوش غايبان برسانند. * الله يعلم حيث يجعل رسالته تاريخ اسلام نشان مي‌دهد كه دشمنان پيامبر اسلام(صلى الله عليه و آله و سلم) براى خاموش ساختن دعوت الهى وى، از راه‌هاى گوناگونى وارد شدند؛ از متهم كردن پيامبر به سحر و جادو گرفته تا تصميم به قتل آن حضرت در بستر خويش. ولى در تمام موارد، دست عنايت حق با پيامبر بود و وى را از نقشه‌هاى شرم مشركان حفظ كرد. آخرين نقطه اميد آنان (به‌ويژه با توجه به باقى نماندن فرزند پسر براى پيامبر) اين بود كه با مرگ پيامبر، اين دعوت نيز خاموش خواهد شد: أَمْ يَقُولُونَ شَاعِرٌ نَتَرَبَّصُ بِهِ رَيْبَ الْمَنُونِ(40). يا مي‌گويند شاعرى است و ما در مورد وى به انتظار حوادث روزگار(مرگ) نشسته‌ايم.
اين انديشه در ذهن بسيارى از مشركان و منافقان، وجود داشت. ولى پيامبر با تعيين جانشينى با كفايت كه در طول زندگى ايمان خالص و استوار خود به اسلام را نشان داده بود، اميد مخالفين را به يأس مبدل ساخت، و بدين طريق بقاى دين را تضمين نموده و پايه‌هاى آن را محكم ساخت و نعمت اسلام با وجود تعيين چنين رهبرى به كمال رسيد. لذاست كه پس از نصب على(عليه السلام)، به عنوان جانشين پيامبر(صل الله عليه و آله و سلم)، در روز غدير آيه «اكمال دين» فرود آمد: الْيَوْمَ يَئِسَ الَّذِينَ كَفَرُوا مِن دِينِكُمْ فَلاَ تَخْشَوْهُمْ وَاخْشَوْنِ الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَرَضِيتُ لَكُمُ الاِْسْلاَمَ دِيناً(41)(42). امروز كافران از نابودى دين شما مأيوس شدند، پس از آنان نترسيد و از من بترسيد. امروز دين شما را كامل ساخته و نعمتم را بر شما تمام كردم و راضى شدم كه اين اسلامِ (تكميل يافته با معرّفى جانشين پيامبر) دين شما باشد(43).
گذشته از روايات متواتر فوق، كه ثابت مي‌كند مسئله جانشينى پيامبر يك مسئله الهى است و مردم در آن اختيارى ندارند، گزارش‌هاى تاريخى نيز حاكى از آن است كه پيامبر در همان روزهايى هم كه در مكه به سر برده و هنوز حكومتى در مدينه تشكيل نداده بود، مسئله جانشينى را يك مسئله الهى تلقى مي‌كرد. فى المثل، زمانى كه رئيس قبيله بنى عامر در موسم حج به حضور پيامبر رسيد و گفت: چنانچه ما با تو بيعت كرديم و تو بر مخالفان خود پيروز شدى، آيا براى ما در امر رهبرى نصيب و بهره‌اى هست؟ پيامبر(صل الله عليه و آله و سلم) در پاسخ، فرمود: اين كار مربوط به خداست، هر كس را مي‌خواهد بدين كار مي‌گمارد: «الأمر إلى الله يضعه حيث يشاء»(44). بديهى است چنانچه مسئله رهبرى موكول به انتخاب مردم بود، مي‌بايست بفرمايد: «الأمر إلى الأُمّة» يا «إلى أهل الحلّ والعقد»! كلام پيامبر(صل الله عليه و آله) در اين مورد، همانند كلام خداوند در مورد رسالت است، آنجا كه مي‌فرمايد: اللهُ أَعْلَمُ حَيْثُ يَجْعَلُ رِسَالَتَهُ(45). خدا دانا است كه رسالت خويش را در چه شخصيتى قرار دهد. * تنصيص خليفه قبلي حجتي بر خليفه بعدي مسئله تنصيصى بودن مقام خلافت، و اينكه امت در تعيين جانشين براى پيامبر نقشى ندارد، در ذهن صحابه نيز وجود داشت. چيزى كه هست آنان در غير خليفه اوّل، به جاى تنصيص خدا و پيامبر، تنصيص خليفه قبلى را مطرح مي‌كردند، چنانكه به اتفاق تواريخ خليفه دوم به وسيله خليفه نخست تعيين گرديد.
تصوّر اينكه تعيين خليفه دوم توسط ابوبكر قاطعانه نبوده بلكه جنبه پيشنهاد داشته است، مخالف نص تاريخ است. زيرا هنوز خليفه نخستين در قيد حيات بود كه از جانب ياران پيامبر به تعيين مزبور اعتراض شد، و يكى از آنان زبير بود. بديهى است اگر جريان صرفاً جنبه پيشنهادى داشت، اعتراض صحابه موردى نداشت. گذشته از نصب عمر توسط ابوبكر، خليفه سوم نيز از طريق شوراى شش نفرى كه اعضاى آن را خليفه دوم معين كرد صورت گرفت، واين كار نيز نوعى تعيين خليفه بود كه دست ديگران را از مراجعه به افكار عمومى كوتاه كرد. اصولاً فكر مراجعه به افكار عمومى و انتخاب خليفه از طرف امت، در ذهن ياران رسول خدا وجود نداشت و آنچه در اين زمينه بعدها ادعا شده توجيهاتى است كه ديگران يادآور شده‌اند، بلكه معتقد بودند كه خليفه بايد از طريق خليفه پيشين تعيين شود. فى المثل وقتى خليفه دوم مجروح شد، عايشه همسر پيامبر به وسيله فرزند خليفه، عبدالله بن عمر، به وى پيام فرستاد وگفت: سلام مرا به پدرت برسان و بگو امت پيامبر را بدون چوپان ترك مكن»(46). عبدالله بن عمر نيز هنگامى كه پدرش در بستر افتاده بود، او را به تعيين خليفه دعوت كرد و گفت: مردم در باره تو سخن مي‌گويند، آنان فكر مي‌كنند كسى را به جانشينى انتخاب نخواهى كرد. آيا اگر چوپانِ شتران و گوسفندان تو، آن‌ها را در بيابان رها كند در غياب خود كسى را بر آن‌ها نگمارد، تو او را نكوهش نمي‌كنى؟! رعايت حال مردم بالاتر از رعايت حال شتران وگوسفندان است»(47). انتهاي پيام/ منابع: 1 ـ سباء/28. 2 ـ انبياء/107.
3 ـ نساء/170. 4 ـ سجده/3. 5 ـ انعام/19. 6 ـ ابراهيم/4. 7 ـ احزاب/40. 8 ـ آيات گواه بر خاتميت منحصر به آيه فوق نيست. در اين مورد، نصوص ششگانهاى در قرآن هست كه بر خاتميت پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) گواهى مىدهد. به كتاب مفاهيم القرآن: 3/130 ـ 139 رجوع شود. 9 ـ صحيح بخارى: 3/58; صحيح مسلم: 2/323; امالى صدوق: ص 28 و47 و81; بحارالانوار: 37/254 ـ 289، باب 53; بخارى، صحيح: 3/54، باب غزوة تبوك، مسلم 4/1871 ط 1375; ترمذى، سنن: 2/301; سيره إبن هشام: 4/162; احمد، مسند: 1/174. 10 ـ در اين باره به كتاب مفاهيم القرآن: 3/141 ـ 167 رجوع شود. 11 ـ حج/78. 12 ـ تمدن اسلام وعرب، تأليف دكتر گوستاولوبون فرانسوى، صص 141 ـ 143. 13 ـ حجر/9. 14 ـ فصلت/42. 15 ـ نهج البلاغه، خطبه 171. 16 ـ رجال نجاشى: 1/211، شماره ترجمه 190. 17 ـ رجال نجاشى: 1/96، شماره ترجمه 689. 18 ـ طبرسى، مجمع البيان: 1/28، ط. 19 ـ تهذيب الأُصول: 2/96. 20 ـ )ق وَالْقُرْآنِ الْمَـجِيدِ( (ق/1)، )إِنَّهُ لَقُرْآنٌ كَرِيمٌ * فِي كِتَاب مَكْنُون ((واقعه/77)، )يس * وَالْقُرْآنِ الْحَكِيمِ( (يس/1). 21 ـ الاتقان: 11/85. 22 ـ تكوير/10. صُحُفِ إِبْرَاهِيمَ وَمُوسَى(1). 23 ـ اعلى/19. 24 ـ كافى: 1/241. 25 ـ بصائر الدرجات: ص 195. 26 ـ فرق الشيعه، ص 17. 27 ـ مقالات اسلاميين: 1/65. 28 ـ ملل ونحل: 1/131. 29 ـ بينه/7. 30 ـ الدر المنثور: 8/589، به نقل از جابر بن عبدالله، ابن سعيد خدرى، ابن عباس وعلى(عليه السلام). 31 ـ شعرا/214.
32 ـ مسند احمد، 1/159; تاريخ طبرى: 2/406; تفسير طبرى (جامع البيان)، 19/74 ـ 75، تفسير سوره شعرا، آيه 214. 33 ـ )وَوَهَبْنَا لَهُ مِن رَّحْمَتِنَا أَخَاهُ هَارُونَ نَبِيّاً( (مريم/53). 34 ـ )وَقَالَ مُوسَى لاَْخِيهِ هَارُونَ اخْلُفْنِي فِي قَوْمِي...( (اعراف/142). 35 ـ وَاجْعَل لِي وَزِيراً مِنْ أَهْلِي( (طه/29). 36 ـ مستدرك حاكم: 3/351; الصواعق المحرقة، ص 91; ميزان الاعتدال: 1/224; تاريخ الخلفاء، ص 573; الخصائص الكبرى: 2/266; ينابيع المودّة، ص 28; فتح القدير، ص 113 وكتب ديگر. 37 ـ مستدرك حاكم: 3/149. 38 ـ نحل/16. 39 ـ صحيح مسلم: 7/122; سنن ترمذى: 2/307; سنن دارمى: 2/432; مسند أحمد: 3/14، 17، 26 و59، 4/366 و371، 5/182 و189; خصائص علويّه، نسائى ص 20; مستدرك حاكم: 3/109، 148 و533، وكتب ديگر. در اين باره ضمناً مىتوان به رساله حديث الثقلين از نشريات دارالتقريب بين المذاهب الإسلامية (قاهره، مطبعه مخيمر) رجوع كرد. 40 ـ مائده/67. 41 ـ محدثان ومفسران اسلامى به نزول اين آيه در پايان حجة الوداع، روز غدير، اشاره كردهاند. بنگريد به كتاب «الدر المنثور» سيوطى، 2/298، فتح القدير شوكانى 2/57، كشف الغمة اربلى، ص 94، ينابيع المودة قندوزى، ص 120، المنار، 6/463 وغيره. 42 ـ طور/30. 43 ـ مائده/3.
44 ـ گروهى از صحابه وتابعين، آيه فوق را مربوط به واقعه غدير خم دانستهاند، مانند ابوسعيد خدرى، زيد بن ارقم، جابر بن عبدالله انصارى، ابو هريره ومجاهد مكى. براى آشنايى با روايات اشخاص فوق در باره واقعه مزبور، بنگريد به: ابو جعفر طبرى در كتاب الولاية، حافظ ابن مردويه اصفهانى به نقل ابن كثير در ج2، تفسير خود حافظ ابو نعيم اصفهانى در كتاب «ما نزل من القرآن في علي»، خطيب بغدادى در ج8 تاريخ خود، حافظ ابو سعيد سجستانى در كتاب «الولاية» حافظ ابوالقاسم حسكانى، ابن عساكر شافعى به نقل سيوطى در الدر المنثور، 2/295، خطيب خوارزمى در كتاب مناقب كه عبارت آنان را كتاب الغدير (1/23 ـ 236) آورده است. 45 ـ فخر رازى در تفسير خود مىگويد: پس از نزول اين آيه، پيامبر گرامى جز 81 ـ 82 روز بيشتر زنده نبود وپس از آن نيز او هيچگونه نسخ ودگرگونى رخ نداد. بنابراين بايد گفت كه اين آيه در روز غدير نازل شده كه براى هيجدهم ذى الحجه سال حجة الوداع مىشود. با توجه به اينكه پامبر طبق رأى اهل سنت در 12 ربيع الأوّل درگذشته است، اگر هر سه ماه فاقد سلخ باشند درست بر همان 82 منطبق مىشود (تفسير فخر رازى 3/369). 46 ـ سيره ابن هشام: 2/422. 47 ـ انعام/124. انتهاي پيام/
00:06 - 3 آذر 1389

0 بازدید




1 پاسخ