اروپاییها برای توجیه غارت سرزمین بومیان، تمدن آنها را انکار کردند
خبرگزاری فارس: نوام چامسکی، زبانشناس و تحلیلگر سیاسی مسائل آمریکا در یک مصاحبه اظهار میکند وقتی اروپاییها سرزمینهای بومیان آمریکا را اشغال میکردند، برای اینکه حق آنها برای مالکیت سرزمین اجدادیشان را از آنها سلب کنند، میگفتند که آنها "شکارچیان مهاجر" هستند.
به گزارش فارس، نوام چامسکی، در کتابی با عنوان " آمریکای لاتین: از استعمار تا جهانیسازی" طی مصاحبهای با "هاینز دیتریچ"، موضوعات و مسائل اساسی آمریکای لاتین را مورد بحث و مداقه قرار داده است؛ آنچه در زیر میخوانیم، قسمتی از بخش سوم این کتاب، با عنوان "سال 1492: اولین هجوم جهانیسازی" است؛ وی در این قسمت ضمن مطرح کردن انتقادات خود به برگزاری جشن پانصدمین سالگرد ورود کریستف کلمب به آمریکا (در سال 1992) از مصائب و مشکلات بومیهای آمریکایی سخن گفته و اظهار کرده است برگزاری جشنهای روز کشف آمریکا، به منزله توهین به هویت بومیان آمریکایی است. * تعبیر نادرست کشف آمریکا ـ سوال: همانگونه که میدانید سال 1992 ، 500 امین سالگرد سفر اکتشافی "کلمب" به آمریکاست. متولیان برگزاری جشن 500 ساله، به این جشن، عنوان "پانصدمین سالگرد اکتشاف آمریکا" و " ملاقات دو فرهنگ [آمریکا و اروپا]" میدهند. آیا این دو اسم برای نامگذاری این مراسم مناسب هستند یا خیر؟ ـ چامسکی: یقینا شکی نیست که با سفر کلمب، این دو فرهنگ به یکدیگر نزدیک شدند. اما تعبیر "کشف آمریکا" ، تعبییری کاملا نادرست است. مکانی که " کلمب" کشف کرد، هزاران هزار سال پیش توسط ساکنین آنجا کشف شده بود. بنابراین چیزی که در آن زمان اتفاق افتاد، چیزی جز تهاجم و یورش به آمریکا به حساب نمیآمد، تهاجمی توسط یک فرهنگ کاملا ناشناخته. * کشف برای سرزمینهایی که ساکن ندارند، معنا دارد
ـ سوال: پس آیا تعبیر مردمان بومی که میگویند به سرزمین ما حمله و یورش شده، صحیح است؟ـ چامسکی: البته. چراکه تنها وقتی میتوان سرزمینی را کشف کرد که کسی در آن سکونت نداشته باشد. به فرض مثال اگر من به کشور مکزیک سفر کنم آیا میتوانم ادعا کنم که من کاشف "مکزیک" هستم؟ * اهمیت روز 12 اکتبر مانند روز به قدرت رسیدن هیتلر استـ سوال: آیا 12 اکتبر سال 1492 که عموما آن را به عنوان روز کشف آمریکا توسط "کلمب" میشناسند، باید جشن گرفته شود؟ ـ چامسکی: به نظر من مردم باید به این روز توجه کنند؛ این روز در تاریخ مدرن اهمیت ویژهای دارد. در واقع در تاریخ معاصر آمریکا وقایع انگشتشماری هستند که تا این حد دلالتهای ضمنی مهمی داشته باشند. اگر تنها به زبان آماری سخن بگوییم باید بگوییم یک قرن و نیم بعد از این یورش، تقریبا 100 میلیون نفر از بین رفته و نابود شدهاند. شاید تاریخ بشر حادثهای تا این حد مهم به چشم ندیده باشد؛ اثرات این تهاجم، نیمکره غربی و تمدن غرب را کاملا تحت تاثیر قرار داد؛ بنابراین بی شک می توان این واقعه را یکی از مهمترین نقاط تحول در تاریخ جهان به شمار آورد. با این حال سخن گفتن از "جشن" در مورد آن قدری عجیب و غریب به نظر میرسد. ما هیچوقت به مناسبت به قدرت رسیدن "هیتلر" جشن نمیگیریم، اگرچه آن را مورد توجه قرار میدهیم و آن را مهم میدانیم. * وقتی کسی در سرزمین خودش حقی ندارد، هویتش هم مهم نیست
ـ سوال: زمانی که "کلمب" به نیمکره ی غربی دست یافت، ساکنین آن منطقه را "هندی" نامید چون فکر میکرد به جزیره هند شرقی رسیده است. حالا که 500 سال از آن اشتباه جغرافیایی میگذرد و اشتباه وی محرز شده است، هنوز مردم آنجا به همین اسم شناخته میشوند. چرا؟ ـ چامسکی: من فکر می کنم که این نام، حقارت و اهانت عموم را نسبت به مردمان بومی آمریکا انعکاس میدهد. وقتی آنها در سرزمینی که متعلق به خودشان بوده است هیچ حقی ندارند، نامشان هم چندان اهمیتی نخواهد داشت. اگر مهاجمان آنجا اسم یک حیوان را هم اشتباه صدا میزدند، این مسئله برای کسی دغدغهای ایجاد نمیکرد.* انکار تمدن بومیان برای قانونی جلوه دادن غارت سرزمبن آنان
این شرایط در نقاط مختلف قاره متفاوت بود. به همین خاطر، در مناطقی که انگلیسیها ساکن شدند، یا در مناطقی که مردم، امروزه به زبان انگلیسی صحبت میکنند، قانون نانوشتهای که در انگلیس حاکم بود، بر مردم آن منطقه تحمیل میشد. حالا قانون انگلیس چه میگفت؟ قانون انگستان میگفت مردم این سرزمینها از هیچ حق و حقوقی برخوردار نیستند، چون آنها شکارچیان مهاجری هستند که به آنجا آمدهاند. این ادعا کاملا نادرست بود؛ بسیاری از رویدادها و حوادث دیگر نیز به گونهای تحریف شدند تا با قانونهای آن کشور سازگار شوند [و مشکلی از لحاظ قانونهای داخلی آن کشورها به وجود نیاورند]. به عنوان مثال، تا دهه 1970 بعضی از انسانشناسهای برجسته میگفتند که باید شواهد مستندی که به وضوح نشان میدهند این مردم ساکنان بومی آن مناطق بودهاند و طبق معیارهای خودشان، تمدنهای نسبتا پیشرفتهای داشتهاند را کنار بگذاریم و به عوض آن وانمود کنیم که آنها همان شکارچیان مهاجر بودهاند که جمعیتشان هم رقم چندان قابل توجهی نبوده؛ و مثلا شاید به زور به 1 میلیون نفر ـ در مقابل 10 میلیون نفر که رقم واقعی جمعیت آنها است ـ در شمال منطقه "ریو گراند" میرسیده است. * گفته میشد بومیان، شکارچیان مهاجر بودند
حالا اگر بپرسیم هدف از این تحریفهای واقعیت در طی این قرون و اعصار چه بوده است، پاسخ معلوم است؛ هدف این بوده است که این اصل تلقین شود که مردمی که در آنجا زندگی میکردهاند، حقی بر آن سرزمینها نداشتند و تنها شکارچیهایی بودند که به قصد شکار به آنجا سفر کرده بودند، و مسائلی از این قبیل. با این تفاصیل، اگر سرزمینهای آنها اشغال شده و مورد استفاده اروپاییها قرار بگیرد، مشکلی از لحاظ اخلاقی یا قانونی پیش نمیآید. خوب، وقتی ساکنان این مناطق از هیچ حق قانونیای بر سرزمینهایشان برخوردار نباشند دیگر چه فرقی میکند که اصالتشان به هندوستان برگردد یا هر جای دیگری؟ * وقوع پارهای تغییرات فرهنگی از دهه 1960در نتیجه وقایعی که در دهه 1960 روی دادند، در 20 سال اخیر نوعی تغییر فرهنگی به وقوع پیوسته است. بخش اعظم اتفاقاتی که در دهه 1960 به وقوع پیوستند، بسیار پراهمیت و رو به جلو بودند. در آن زمان برای اولین بار این امکان فراهم شد که با پرسشهای مربوط به بلایایی که بر سر جمعیت بومیان آمریکا آمده بود، مواجه شویم. در سایه این وقایع، ما تا حدی نسبت به اینکه تمایلمان برای استفاده از واژههایی مانند "هندی تبار"، تا چه حد ریشه نژادی دارد، بینش به دست آوردیم؛ وقتی ما این کلمه را به کار میبریم، گویی که اصلا برایمان اهمیتی ندارد هویت واقعی این افراد چیست و آنها کیستند.
ـ سوال: به نظر شما مناسبترین راهی که پیش روی افرادی که عضو جنبشهای همبستگی [با بومیان] ـ جنبشهایی که در پاسخ به برزگراری جشن 500 ساله کشف آمریکا در سال 1992 شکل گرفتهاند ـ هستند، چیست؟ * سیاست سرکوب و کشتار بومیان هنوز هم در آمریکا جریان داردـ چامسکی: من فکر میکنم رویکرد جنبشهای همبستگی [با بومیان]، پیش از هر چیز، باید این باشد که با رویدادها برخوردی واقعگرایانه داشته و درک خود را از آنها بالا ببرند؛ در ضمن،آنها باید از این موقعیت، بهره لازم را ببرند و کاری کنند که عموم مردم از وقایع مربوط به حمله اروپاییها به نیمکره غربی و پیامدهایی که ملازم این حملهها بودند، آگاه شوند؛ مثلا مردم در مورد وضعیت بومیان و برخوردهایی که مهاجمان با آنها کردند، آگاه شوند ـ منظورم تمام آن ظلمها و قتل عامهایی است که در سال 1942برای مردم بومی اتفاق افتاد و متاسفانه کماکان تا همین امروز هم ادامه دارد. برای نیل به این هدف تنها لازم است نگاهی به وقایعی که در گواتمالا یا در مناطق اختصاصی سرخپوستان در غرب آمریکا و یا در سایر نقاط این نیمکره رخ میدهند بیندازیم تا متوجه شویم که سیاست تحت پیگرد قرار دادن و سرکوب [بومیان]، درست در بیخ گوش ما در جریان است؛ که اغلب هم به شکل بسیار بیرحمانهای به اجرا در میآید.* تنها اطلاعات تاریخی برای آگاهی در مورد بومیان کافی نیست
برای به دست آوردن آگاهی در مورد معنای این 500 سال، تنها لازم نیست اطلاعات تاریخی به دست آوریم، بلکه باید از فرایندهایی که در حال حاضر در جریان هستند، آگاه باشیم. من فکر میکنم جنبش همبستگی باید تلاش کند، هم به قصد کمک به خودش و هم به دیگران، در مورد این رویدادها آگاهی به دست آورده و پایگاهی را پیریزی کند که از فراز آن، این رویدادها را برای اولین بار با نگاهی صادقانه و انسانگرایانه ببیند. ـ سوال: بعد از سال 1492، مردم آمریکای لاتین به عنوان گروههایی وابسته وارد نظام جهانی شدند؛ آیا آنها توانستهاند خودمختاری و استقلال خودشان را مجددا به دست آورند؟* آمریکای لاتین مطیع قدرتهای امپریالیستی غری
ـ چامسکی: پاسخ این سوال منفی است. ارتباط بین مهاجمان و مردم بومی، از نقطهای به نقطه دیگر آمریکا فرق میکند. در بعضی از مناطق، مردم بومی به طریقی وارد این نظام جهانی شدند؛ در نقاط دیگر آنها خیلی راحت حذف و یا جایگزین شدند و یا به مناطق مخصوص بومیان آمریکا فرستاده شدند؛ روابط در نقاط مختلف فرق میکند، اما در نهایت، نتیجه همه اینها این است که اکثر بخشهای این نیمکره هنوز وابسته است. بخشهای انگلیسی زبان [جهان] ـ و به خصوص آمریکا که به معنای واقعی کلمه، اولین قدرت جهانی تاریخ است ـ به دلایلی که ریشه در تاریخ جهان دارند، به قدرتهای مسلط جهان بدل شدند. آمریکای لاتین، مطیع قدرتهای امپریالیستی غرب و خشونت آنها شده است؛ و این روالی است که همچنان ادامه دارد؛ و ادامه آن در قالبهای مختلفی مثل بحران بدهی خارجی، تهدیدهای مداخله، اشکال کاملا تحریف شده توسعه و عقب مانده نگاه داشتن بسیاری از مناطقی که دارای غنای فرهنگی هستند، متجلی میشود. اینها همه پدیدههایی هستند که از خلال روابط بینالملل سر در آوردهاند، و به دلایل مختلف، باعث به وجود آمدن وضعیتی مبتنی بر وابستگی، فرمانبرداری و ظلم و ستم در اکثر نقاط این قاره شده است. * جشن پانصدمین سالگرد ورود کلمب به امریکا، نماد استعمار
جشن سال 1992، همچنین باید ما را به بررسی شکل فعلی سلطهگری در سطح بینالمللی نیز سوق دهد. این جشن البته تمام اشکال استعمارگری سنتی را در خود جای نمیدهد، اما تجلی ویژگیهای دیگری از استعمار است که هیچ انسان درستکاری نباید آن را بپذیرد. ـ سوال: با توجه به بدرفتاریهایی که بومیان آمریکا متحمل شدهاند، در مورد اینکه پرزیدنت "ریگان" از بومیهای "میسکیتو" در نیکاراگوئه دفاع کرد، نظرتان چیست؟* ریگان و دولتش، وانمود میکردند نگران وضعیت بومیها هستند ـ چامسکی: به یاد داشته باشید که "ریگان" ـ و در کل تمام دستگاه ایدئولوژیکی آمریکا ـ از این بومیان دفاع میکردند، یا وانمود میکردند که از آنها دفاع میکنند و به ظاهر از اتفاقاتی که برای این بومیان میافتاد، خیلی آزرده خاطر بودند؛ اما ریگان و افراد دور و برش، در همان حال، وقایعی که در گواتمالا اتفاق میافتاد را هم میستودند. ریگان علاوه بر اینکه این وقایع را تایید میکرد، آن را تقویت هم میکرد. در سال 1982 ریگان گفت که "ریوس مونت"، که فردی دیکتاتور بود، مردی دموکراتمنش است؛ ما از "جین کورپاتریک" [سفیر آمریکا در سازمان ملل در سالهای 1981-1985] و سایر دار و دستهاش هم چنین سخنانی شنیدیم.* کشتار پاسخ درخواست قانونی بومیها برای استقلال بود
در تمام آن مدت، "جورج شالتز" [معاون حقوق بشر و امور انسانی وزارت کشور آمریکا در سالهای 1981-1985]، "الیوت آبرامز"، [معاون امور بینالملل وزارت کشور امریکا] که همپیمانان ریگان بودند و بسیاری افراد دیگر، از وقایع گواتمالاحمایت کردند و هیچوقت در برابر آن موضع انتقادی جدی نگرفتند. ضمن اینکه آنها طوری رفتار میکردند که آدم فکر میکرد در مورد سرنوشت مردم "میسکیتو" دغدغه دارند. با "میسکیتو" ها بدرفتاری شده بود؛ اما آنها تازه جزو بومیهایی بودند که نسبت به سایر بومیها وضعیت بهتری داشتند. اگر تقاضای کاملا به حق و قانونی آنها مبنی بر استقلال یافتنشان از دولت ساندینیستا" در هر یک از کشورهای شمال نیکاراگوئه مطرح شده بود، آنها به راحتی قتل عام میشدند (البته بعد از معلوم شدن اینکه سیاست استهزاء درخواستشان دیگر فایدهای ندارد) * سیاست امریکا در قبال بومیها: اول استهزا، بعد کشتار
ریگان و وزارت کشور در مورد رفتار وحشیانه و غیرانسانی با مردم "میسکیتو" صحبت کردند (که شاید مثلا ده بیست نفر آنها طی درگیری با دولت "ساندینیستا" کشته شده بودند). اما در همین حین، نیروهای مسلحی که تحت حمایت آمریکا بودند دست به قتل عام 70 تا 80 هزار انسان در گواتمالا میزنند و رونالد ریگان از متولیان آن حمایت کرده و آنها را انسانهایی شریف میداند که حامی دموکراسی هستند. تا به امروز هنوز هم که هنوز است ادعا میکنند که اتهامات وارده به نیروهای نظامی گواتمالا، غیر منصفانه بوده است. البته اگر ما نگاهی به برخوردهایی که با بومیان آمریکا میشود بیندازیم، میبینیم که برخوردهایی که با "میسکیتو"ها شده است، خیلی هم محترمانه بوده است! در واقع اگر هر کدام از گروههای بومیان آمریکا به همان نحو درخواست خودمختاری میکرد و سیاست تمسخر و استهزا برای خنثی کردن آنها کافی نبود، نسل آنها به راحتی منقرض میشد.ـ سوال: در گذشته افراد بومی آمریکا نازلترین جایگاه را در مقیاسهای پایگاههای اجتماعی و قومی داشته اند. آیا اخیرا در این وضعیت، تغییری حاصل شده است؟* جنگ افبیای با جنبش سرخپوستها
ـ چامسکی: بله، الان وضعیت عوض شده است. کاملا یادم هست که وقتی بچه بودم، بازی مورد علاقه بچهها "کابویها و سرخپوستها (هندیتبارها)" بود. بچهها داخل جنگل میرفتند و طوری رفتار میکردند که انگار آن جنگل سرخپوست دارد؛ مثل اینکه به شکار رفته بودیم، آن هم شکار حیوانات! در فرهنگ عامه مردم در آن زمان اینطور جا افتاده بود که سرخپوستها (هندیتبارها) وحشیهای خائن، و یا شاید، وحشیهای نجیبی بودند که قبل از اینکه تمدن پیشرفتهتر اروپاییها به آنها برسد، به صورت کاملا بدوی زندگی میکردند. مطمئنا این شرایط، امروزه عوض شده است؛ یعنی امروز نژادپرستی عوامانهای که تا دهه 1960وجود داشت، رنگ باخته است. این وضعیت نیز نتیجه تاثیر دهه 1960 و بهبود معنادار موازین اخلاقی و فرهنگی در طی این دهه بود. از سوی دیگر باید این را هم بگوییم که با آمریکاییهای بومی هنوز هم بدرفتاری میشود. اگر میخواهید نمونههای آن را ببینید نگاهی به کتاب عالی "وارد چرچیل" به نام " Agents of Repression" بیندازید؛ این کتاب مسئله جنگ افبیآی با جنبش آمریکاییهای هندی تبار را بررسی میکند. ـ سوال: بنابراین به این نتیجه میرسیم که مردمان بومی آمریکا همچنان از لحاظ مقیاسهای تعصب نژادی در ردههای پایین قرار دارند ـ چامسکی: بله. با توجه به استانداردهای بسیار، آنها در پایینترین ردهها قرار میگیرند و و در واقع میتوان گفت با آنها به گونهای رفتار می شود که گویا وجود ندارند.
ـ سوال: بعضیها پیشنهاد میکنند که مجسمه "کریستف کلمب" از بارسلونا به نیویورک آورده شود و با مجسمه آزادی جفت شود. نظر شما در این مورد چیست؟* کشتار دهها میلیون انسان و حکایت آزادی ما چامسکی: "کریستف کلمب" یکی از متخصصان اصلی نسلکشی در زمان خودش بوده است. فرضا اگر یک لحظه از اقدامات منفور و ناپسند وی هم که چشم بپوشیم، نماد وی اهانتآمیز است؛ چرا که سفرهای او به نیمکره غربی آغازگر دورهای بود که در آن دهها میلیون انسان نابود شدند. اگر اسم این را آزادی بگذاریم، به نوعی آزادی دست یافتهایم که در مخیله "جورج ارول" هم نمیگنجید! * زبان "سروانتس" ارزش آن را داشت که بومیها کشته شوندـ سوال: بسیاری از مدافعان جشنهای 500 ساله کشف آمریکا میگویند که اسپانیاییها با ورود خودشان به آمریکا برای بومیها، تمدن ـ و به ویژه، زبان شگفتانگیز "سروانتس" را برای بومیها به ارمغان آوردند؛ آنها این ایده را تلقین میکنند که ارزشش را داشت که در ازاء بعضی از کشتارهایی که صورت گرفت، این زبان منحصر به فرد وارد سرزمین بومی آمریکاییها شود. * پس یهودیها هم باید کشته میشدند تا به زبان "گوته" دست یابندـ چامسکی: من در مورد دوران آلمان نازی اطلاع چندانی ندارم که ببینم آیا کسی در مورد این دوران هم گفته است که آلمانها، زبان بی نظیر "گوته" را به محلههای یهودنشین لهستان بردند؛ اگر کسی چنین حرفی در مورد آلمان نازی زده باشد، میتوان آن را با حرف افرادی که شما گفتید مقایسه کرد!
ـ سوال: بعضیهای دیگر هم میگویند "شاید این واقعه نقاط غمانگیز هم داشته باشد، اما ورود مذهب مسیح، تمام این نقاط غمانگیز را جبران کرد ـ چامسکی: باز هم میتوان از همان مقایسه قبلی استفاده کرد؛ آلمانها هم مسیحیت را به محلههای یهودنشین لهستان بردند!انتهای پیام/ص
13:20 - 20 مهر 1390