کاوه ای که می گویند همین است

خبرگزاری فارس: جوانی را دیدم لاغر اندام که لباس سپاه به تن دارد و به سرعت از ما فاصله می گیرد .آدمی که آوازه ی شجاعتش از خراسان فراتر رفته بود و ضد انقلاب برای زنده یا مرده اش جایزه ی کلان تعیین کرده بود، سفید پوست و زیبا، با محاسنی نه چندان پرپشت.
به گزارش گروه «حماسه و مقاومت» خبرگزاری فارس، من هم مثل بسیاری از شما با کاوه و نام او در دوران جنگ آشنا شدم، درست زمانی که 16 بهار از عمرم نگذشته بود و از ورودم به سپاه چند ماهی . تصویری که از کاوه در ذهن داشتم همانی بود که در کتاب های درسی خوانده بودم؛ حکایت ضحاک ماربدوش و کاوه ی آهنگر . و آن روزها چقدر از ضحاک بدم می آمد که برای بیشتر زنده ماندنش ، بایستی جوانهای مظلومی را به دم تیغ می داد. چقدر آن آهنگر روستایی را دوست می داشتم که درفشی را برافراشت و همه مظلومان را در زیر آن لوا جمع کرد ، تا بنیان ظلم ضحاک را ویران سازد . آنچه در دنیای نوجوانی از کاوه می دانستم فقط و فقط همین بود . به گمانم شهریور سال 62 بود که با کاوه آشنا شدم . آشنا که می گویم نه به آن معنی که با او دوست شوم و سلام علیکی داشته باشم و یا در مأموریتی همراهش باشم . تازه از کردستان برگشته بود و معلوم بود که برای جلسه و جذب نیرو به سپاه مشهد - که آن روزها در چهارراه نخ ریسی بود - آمده است . داخل سالن بودم که یکی از دوستانم نشانش داد و گفت : « کاوه ای که می گویند همین است » و این را زمانی گفت که او از کنارم رد شده بود، سر که برگرداندم جوانی را دیدم لاغر اندام که لباس سپاه به تن دارد و به سرعت از ما فاصله می گیرد و برای اینکه چهره اش را ببینم ، با عجله از کنارش گذشتم ، به انتهای سالن رفتم و دوباره برگشتم ؛ می خواستم او را از روبرو ببینم .
آدمی که آوازه ی شجاعتش از خراسان فراتر رفته بود و ضد انقلاب برای زنده یا مرده اش جایزه ی کلان تعیین کرده بود، حالا مقابل من است؛ سفید پوست و زیبا، با محاسنی نه چندان پرپشت، درست بر عکس آن چیزی که تصور می کردم برای آدمی که از لحظه ی ورودش به سپاه ، نام کاوه را بیشتر از دیگر فرماندهان مشهدی شنیده بود ، همین ملاقات و سلام علیک پاسداری کافی بود تا من را چند ماه بعد راهی کردستان سازد. دوران خدمتش در سپاه سقز، عجیب حماسه ای است. آن قدر که فکر می کنم بچه ها از فرط علاقه به او این ها را می گویند . اشتیاق جمع آوری اطلاعاتی درباره نحوه ورود او به سقز، راه اندازی گروه اسکورت و بعد هم تا حد جانشینی سپاه پیش رفتن، خستگی کار تحقیق را از تنم بیرون کرده است. بچه های دوره سقز، همه جای تیپ، در گردان ها و واحدها پراکنده اند، باید شناسایی شان کرد. حتما حرف ها و خاطرات خوبی دارند . در بین افرادی که از حادثه های آن روزها زنده مانده اند، کسی را نشانم می دهند که از دوستان نزدیک محمود است؛ ناصر ظریف می گویند: در پادگان آموزش و سپاه سقز با محمود بوده و حرف های خوبی برای گفتن دارد «این را هم می گویند که اهل حرف زدن نیست». ناخود آگاه و بدون آنکه ناصر را دیده باشم مهرش به دلم می نشیند. فرمانده گردان حضرت رسول(ص) است و پیداست که آدم شجاعی است . کاوه باید به او خیلی اطمینان داشته باشد که فرماندهی گردان اولش را به او سپرده است. به محل استقرار گردان حضرت رسول(ص) می روم .
خودم را معرفی می کنم و می گویم که از او چه می خواهم سرسختی می کند، افراد دیگری را نشانم می دهد. اما من به او اصرار می کنم واز اهمیت موضوع تحقیقم می گویم، آنقدر که در می یابد نباید حرف ها و تجربیاتش را برای خودش نگه دارد؛ آخر او هم مثل من دو ست دارد که همه کاوه را بهتر بشناسند . حاج مجید ایافت - مسئول واحدمان - همین چند روز پیش از سفر خانه ی خدا برگشت . او یکی از دوستان محمود است . با آنکه سن و سالی ندارد اما در بین فرماندهان تیپ، از محبوبیت و نفوذ خوبی برخوردار است . کاوه واحدهایش را به او سپرده است . حاج مجید سینه ای پر از خاطره دارد . اصلا به جرأت می توانم بگویم تاریخ شفاهی تیپ وعملیات هایش است؛ ضد انقلاب و طرح و برنامه هایش را هم خوب می شناسد. او بهتر از هر فرد دیگری به کار من اعتقاد دارد، بدون مشورت با او به ابعاد شخصیتی کاوه پی نخواهم برد . او صحبت هایش راازسقزشروع می کند : « ... وقتی محمود کاوه به عنوان فرمانده ی عملیات سپاه سقز انتخاب شد، هیچکس و حتی خودش هم فکر نمی کرد که دیگر ضد انقلاب روی آرامش را نخواهد دید. او در اولین باری که کمین ضد انقلاب را تبدیل به ضد کمین کرد و آنها را در دامی که خودشان پهن کرده بودند گرفتار ساخت، بیشتر شناخته شد.» برقراری امنیت در شهر و سپس جاده های اصلی، دغدغه ی اصلی اش شده بود .
برای رسیدن به این منظور باید حسابی مایه می گذاشت که گذاشت، آنهایی که در سپاه سقز چند ماهی را خدمت کرده اند، یادشان هست که او و نیروهایش همیشه در حالت آماده باش بودند تا به محض رسیدن خبری از دشمن، مثل آوار بر سرشان خراب شوند او پا را ازاین هم فراتر گذاشته بود، منتظر نمی ماند تا مخبرین خبری برایش بیاورند . خودش به دنبال ضد انقلاب می رفت و عجیب آن بود که در هر فرصتی تا غافلگیرشان نمی کرد و بعد چند تایشان را به درک واصل نمی کرد، دست بردار نبود . پیش از آنکه کاوه با یک گروه یازده نفره از مربیان پادگان آموزش سردادور وارد سقز شوند، ناصر در سقز بوده است : « فکرش را نمی کردم که محمود روزی بتواند امنیت از دست رفته را به شهر برگرداند . اما وقتی فرمانده ی گروهان اسکورت شد و توی چند عملیات از ضد انقلاب تلفات گرفت، همه ی نگاه ها را متوجه خودش کرد . به جرات می توانم بگویم محمود اولین کسی بود که کمین ضد انقلاب را به ضد کمین تبدیل کرد یعنی آنها را توی دامی که خودشان پهن کرده بودند گرفتار کرد . آن روزها بابا رستمی - بعدها به شهادت رسید- فرماندهی سپاه را سپرده بود دست حسین عظیمی . علی معدنی را هم گذاشته بود مسئول عملیات . امکانات سپاه اعم از نیرو و تجهیزات کم بود . کاری نمی شد کرد . سپاه عمدتا دنبال ثبت موقعیت خودش در شهر بود . هنوز اثرات تصمیم گیری هیئت «حسن نیت» مبنی بر اینکه باید سپاه، شهر را ترک کند، لمس می شد .
علی معدنی، محمود را جانشین عملیات معرفی کرده بود تا اینکه مجروح شد و عملا کارها افتاد دست محمود البته علی معدنی با مجروحیتی که داشت توی سپاه ماند، اما دیگر نتوانست پابه پای بچه ها بیاید؛ بیشتر کمک فکری می داد . با روی کار آمدن محمود ورق برگشت . بچه ها از لاک دفاعی آمدند بیرون و دیگر حمله به ضد انقلاب شروع شد؛ ضد انقلابی که کمین می زد و یا ترور می کرد . بیرون راندن یک چنین دشمنی و بعد تعقیبش در کوه و کمرها، کاری بود که فقط از عهده ی آدمی مثل محمود برمی آمد . توی همین مرحله بود که برای زنده یا مرده اش جایزه تعیین کردند. آن هم چه جایزه ای، کسی فکرش را نمی کرد که جوانی حتی هنوز محاسنش در نیامده این قدر برای ضد انقلاب مهم باشد . درخشش محمود در سقز، زندگی او و نیز سپاه سقز را از این رو به آن رو کرد . حالا دیگر محمود متعلق به خودش نبود؛ حتی متعلق به خانواده اش و مردم شهرش نیز نبود؛ او متعلق به همه ی مردم استان کردستان و خراسان بود . اصلا او متعلق به ایران و انقلاب بود . همین چیزها بود که مانع از آن شد تا رحیم صفوی - مسئول وقت عملیات سپاه - با درخواست او برای اعزام به جبهه های جنوب مخالفت کند. ***ترکیب نیروهای کادر و وظیفه ی تیپ ویژه ی شهدا هم عجیب و منحصر به فرد است. بچه های زیادی از استان های آذربایجان غربی و شرقی، کردستان، باختران، همدان، لرستان، خوزستان، تهران، مرکزی، سمنان، خراسان و ...
و البته هر کدامشان با فرهنگ ها و سلیقه های مختلف، در این یگان با دشمن می جنگند؛ و صد البته که هر کدامشان با اختیار و عشق و علاقه این تیپ را انتخاب کرده اند فرماندهان تیپ ویژه ی شهدا نیز از استان های مختلف اند . محمد بروجردی از بروجرد، ناصر کاظمی از تهران است، محمد گنجی زاده اهل اصفهان است و محمود کاوه هم از مشهد، از اینها که بگذرم حضور منصوری در تیپ هم جای شگفتی دارد، او خوزستانی است . هم استانی هایش را رها کرده است و برای جنگ با دشمن، فرماندهی کاوه را پذیرفته است . کاوه ای که ده دوازده سال از او جوانتر است . همه ی اینها را نوشتم فقط برای اینکه بگویم این، آیا چیزی جز عشق و علاقه فرماندهان به نیروها و همینطور بالعکس می تواند باشد؟ آنها هر کدامشان تیپ ویژه ی شهدا را یگان خودشان می دانند . و باز هم باید اعتراف کنم که من چنین ترکیبی را در هیچ کدام از تیپ و لشگرها ندیده ام . برادر کاوه روی بدنسازی خیلی تأکید دارد . روی همین حساب دو و نرمش صبحگاهی در هر شرایطی بایستی انجام می شد . همین چند روز پیش ده سانت برف باریده بود ، پیراهنش را در آورد و افتاد جلوی گردانها،آنقدر ما را دواند که نفس مان بند آمد.می گوید : توی کوه و کمر نباید کم بیاری . راست می گوید در کوهستان ، قدرت بدنی حرف اول را می زند . چرا که با دشمنی روبرو هستی که علاوه بر آشنایی به همه ی دره ها و شیارها ، بچه ی کوه است و مثل بز کوهی ، از ارتفاعات بالاو پایین می رود. تیپ و نیروهایش، کردستان و مردمش، همه چیزش شده است .
آنقدر که مجالی برای فکر کردن به پدر ، مادر و زن و بچه ندارد خودش می داند، خوب هم می داند که زندگی دنیا، آدم هایش، شب ها و روزهایش، همه و همه قشنگ هستند و زیبا، اما این را هم می داند که اگر پایش را از منطقه بیرون بگذارد، ضد انقلاب به کمین نشسته، میدان را خالی دیده و به دین و دنیای نیروهایش می تازد . برای این حرفم سند دارم . اینها را ناصر برایم می گوید، همان فرمانده ی گردانی که باید حق دوستی با کاوه را ادا نماید. می گوید : نمونه اش همان روزی بود که ضد انقلاب تا فهمید چنگیز عبدی و محمود داخل شهر سقز نیستند، با یک برنامه ی از پیش طراحی شده، ریخت داخل شهر، پانزده- بیست نفر از رزمنده ها را غافلگیر کرد و به اسارت برد، چند نفری از جمله اللهیاری را هم به شهادت رساند. تا خبر به گوش این دو نفر رسید، شبانه از مشهد راه افتادند سمت سقز . رسیدنشان همان و طراحی عملیات و بعد هم آزادی گروگان ها همان . تا فراموش نکرده ام بنویسم که کاوه را باید می بودی و می دیدی . ***برادر کاوه امروز به واحد اطلاعات عملیات آمد، مهدی اصغر زاده را به عنوان جانشین واحد معرفی کرد و گفت : تا آمدن حامد و ایافت از مکه با این سازمان کار می کنم، بعد جابه جایی ها را داریم .برای بچه های واحد صحبت کرد که هدف اصلی اش را از آمدن به واحد اطلاعات می رساند .
این طور که فهمیده ام عده ای کار در واحد را جدی نگرفته اند و این با اهداف و برنامه های برادر کاوه سازگار نیست، طوری که در قسمتی از سخنانش گفت :« ما افرادی را می خواهیم در واحد بمانند که خالص و از جان گذشته باشند، اگر اطلاعات عملیات به آن مرحله ای که می خواهیم برسد، بسیاری از برنامه ها و حرکت های ما ساده می شودبعد از نقش حشمت عزتی و اصغر محراب در عملیات ها تعریف و تمجید کرد . حضور کاوه در جمع نیروهای واحد اطلاعات عملیات و بها دادن به بچه ها، باعث غرور همه شد. این هم یکی دیگر از ابعاد پنهان آقا محمود که فقط و فقط خاص خودش هست، ایجاد و تقویت مسئولیت پذیری در افراد . ***سری به آرشیو نوارها می زنم. بچه های تبلیغات همان طوریکه با علاقمندی تمام از کاوه عکس می گیرند، سخنانش را هم ضبط می کنند؛ معتقدند اینها تجربیاتی است که او به قیمت خون شهدای زیادی به دست آورده است . مجموعه ای است از نوارها و سخنرانی های کاوه و دیگر فرماندهان تیپ، من با این نوارها کار دارم . آنها هم در همکاری با من منعی نمی بینند . بازشنوی نوارها را از همان لحظه شروع می کنم . در بین نوارها یکی توجهم را جلب می کند، رویش نوشته شده است: زندگینامه برادرکاوه از زبان خودش، با اشتیاق آن را داخل ضبط صوت می گذارم؛ بهتر از این نمی شود .
«من محمود کاوه فرزند محمد هستم، در یکی از کوچه های مشهد، در سال 1340 به دنیا آمدم و سال 1347 به مدرسه ی علمیه رفتم، پس از آن ادامه تحصیل دادم و اول پیروزی انقلاب، بعد از اینکه تحصیلاتم تمام شد به سپاه آمدم و مدتی در سپاه آموزشهای مختلفی را گذراندم پس از آن به منطقه ی جنوب و بعد از آن به کردستان آمدم . در این مدت درنقاط مختلف کردستان مشغول بکار بودم و الان حدود چهار سال و اندی است که در خدمت مردم و اسلام هستم .» همان طورکه صحبتهای کاوه را گوش می دهم، چشمم به نوشته ی دیگری می افتد: برادر کاوه و آرزوی شهادت .این نوار هم باید جالب باشد. مصاحبه کننده که از لهجه اش پیداست خبرنگار مشهدی است. در لابه لای سئوالاتش از برادر کاوه می پرسد: آرزوی شما چیست؟ و او می گوید: خوب معلومه آرزوی ما شهادته . بچه ها می گویند قمی و کاوه یک روح بودند در دو بدن. هیچ کدامشان سراغ ندارند که این دو با هم اختلافی داشته باشند و یا سر موضوعی حرفشان شده باشد . به همان اندازه که شهادت بروجردی، ناصر کاظمی و گنجی زاده ناراحتش کرده بود، شهادت قمی هم خونش را به جوش آورده بود. گرچه بعداز شهادت قمی گفت : شهادت این فرد بسیار خوش فکر و خوش برخورد، آن چنان جوش و خروش و چنان تحولی در تیپ به وجود آورد، که اگر ما در این منطقه و در کل عملیات هایمان تعداد زیادی از دشمنان را به هلاکت می رساندیم، شایداین چنین تحولی در بچه ها ایجاد نمی کرد. از دست دادن قمی برایش خیلی سنگین بود .
حسن عماد الاسلامی برایم می گوید : « وقتی خبر شهادت قمی توِی بچه ها پیچید، به قدری توی روحیه شان اثر کرد که همه زمین گیر شدند توی یک بلاتکلیفی شدید به سر می بردیم که ناگهان محمود رسید؛ فکرش را هم نمی کردیم که با آن سرعت خودش را برساند . سریع پیاده شد و بی معطلی داد زد: شما چرا نشستید، یاالله بلند شید. و بعد خودش از همان روی جاده شروع کرد به دویدن به سمت ضد انقلاب . محمود با این کارش نه تنها نیروها را از زمین بلند کرد، بلکه به آنها حالت تهاجمی هم داد، داشت با بی سیم صحبت می کرد که بازویش تیر خورد . چیزی نگفت، اما خون همه ی آستینش را سرخ کرد . حالا دیگر نیروهای کمکی رسیده بودند و دوشکاچی ها هم کشیده بودند جلو، آن روز محمود خودش را به آب و آتش زد. شهادت قمی خونش را به جوش آورده بود، او با تدابیر ویژه ای که انجام داد تا قبل از غروب، کار ضد انقلاب را یکسره کرد .ادامه دارد...انتهای پیام/.
کاوه
13:45 - 11 شهریور 1390

23 بازدید




1 پاسخ