مادری که پسرش را به مسلخ عشق بدرقه کرد
حکایت مادری است که آرزوی دامادیِ فرزند رعنایش را با عشقِ وطن معاوضه کرد؛ روایتی از صبوریِ زینبیِ خانم فتاحی که علیرضایش را داوطلبانه به مسلخ عشق فرستاد تا نهال انقلاب با خونِ پاکش پاینده بماند.
در پسکوچههای این شهر، خانهای ساده قد برافراشته است که عطرِ «علیرضا» در دیوارهایش جاودانه شده؛ خانهای که روزگاری شاهدِ بالیدنِ جوانی رعنا بود و حالا عطرِ خوشِ شهادت، آن را به قطعهای از بهشت بدل کرده است.مادری که بیست و یک سال، با عشق و جان، علیرضایِ دریادارش را پروراند تا در اوجِ جوانی، ردایِ سرخِ شهادت را بر تن کند، امروز خود، استوارتر از کوه ایستاده است. او که آرزوی دامادیِ پسرش را در سینه داشت، وقتی دید وطن و نظامِ حق به خونِ غیرت نیاز دارد، علیرضایش را داوطلبانه به مسلخِ عشق فرستاد تا او نه در حجلهی دنیا، که در آغوشِ فرماندهانِ شهیدِ لشکرِ حق، به وصالِ محبوب برسد.
امروز، این مادرِ شیرزن، همچون کوهی استوار، پا به پای دیگر فرزندش، در میدانِ جهادِ تبیین و در خیابانهای شهر، پرچمِ فرزندِ شهیدش را برافراشته است. او در خلوتِ خانهاش، میانِ قابعکسهای علیرضا، یادِ آن روزها را مرور میکند؛ روزهایی که پسرش، دلدادهی مولا علی (ع) بود و در هیئتها از او مدد میگرفت.حکایتِ خانم فتاحی، حکایتِ عشق است؛ حکایتِ مادری که گلدانِ خانه و سرزمینش را با خونِ پاکِ پسر آبیاری کرد تا نهالِ انقلاب، پاینده بماند. علیرضایِ او، تنها یک شهید نیست؛ او تجسمِ شجاعت و پایبندی به آرمانهایی است که مادر، با صبوریِ زینبیاش، چراغِ آن را روشن نگاه داشته است.
11:36 - 29 اردیبهشت 1405