در حسرت معاصرت با سیدعلی خامنه‌ای

📌 فاطمه رایگانیمعاصرت داشتن در تاریخ و ادبیات اغلب هم‌زمانی تاریخی فهم می‌شود و نسبت زمانی است که دو پدیده با هم برقرار می‌کنند. در فلسفه اما معاصرت داشتن نسبتی است که آدم با زمانهٔ خودش برقرار می‌کند. معاصرت‌داشتن به معنای درگیرشدن با پرسش‌ها و روح زمانهٔ خود است که با فهم گذشته راهی به پاسخ باز می‌کند. معاصر کسی نیست که کاملاً با مد روز هماهنگ باشد. برعکس، او کسی است که با زمانه خود ناهمخوان است و ازقضا همین فاصله به او اجازه می‌دهد زمانه را «ببیند». دیدن از فاصله این امکان را به انسان می‌دهد که پس و پیش چیزها را ببیند. آنچه در اکنون رخ می‌دهد آینده نامعلومی دارد اما انسان معاصر می‌تواند با اتصال آن پدیده به تجربهٔ گذشته، آینده‌اش را تخمین بزند. برای همین آگامبن انسان دارای معاصرت را به منجمی تشبیه می‌کند که «نوری را می‌بیند که از کهکشان‌های دور به سمت ما می‌آید اما هنوز نرسیده است. او ظرفیت‌ها و خلأهای زمان حال را درک می‌کند» و می‌فهمد آن نور که در راه است چون به اکنون برسد کجا می‌نشیند و چه آینده‌ای را رقم می‌زند. او در این صحنه پیش‌گویی رمالانه نمی‌کند بلکه به معنای دقیق کلمه «محاسبه» می‌کند؛ یعنی اجزای یک معادله را در فرمول می‌گذارد و نتیجه را به دست می‌آورد برای همین برایش مثل روز روشن است! چه چیزی امکان این محاسبه را به او می‌دهد؟ اتصال امروزی به تاریخ خود! یعنی فهم دقیق از «انسان ایرانی مسلمان انقلابی» از ابتدای تاریخش تا کنون و تخمین آنچه پیش رو دارد.
هر انسانی بنا به تاریخ و جغرافیای خود در یک نظام معنایی زیست می‌کند که انتخاب‌های اکنون او را می‌سازد و آینده‌اش را بر آن اساس رقم می‌زند. این وضعیت مستلزم رفت و برگشت تاریخی است. یعنی معاصرت با زمانه خود مسلتزم معاصرت با آبشخورهای این معنا هم هست. به تعبیر کیرکگارد «یک مسیحی واقعی در قرن نوزدهم باید چنان با رنج‌های مسیح ارتباط برقرار کند که گویی همین لحظه در کنار اوست». اما چرا نمی‌تواند؟ چون انسان اروپایی قرن نوزدهم ترجمه‌ای برای آن رنج در زمانهٔ خود پیدا نمی‌کند. انسان ایرانی مسلمان ایستاده در انتهای قرن ۲۰ و اوایل قرن ۲۱ اما وضع متفاوتی دارد. او هم‌عصر خمینی و خامنه‌ای شد! رهبرانی که بلد بودند دست انسان امروز را بگیرند و او را تا ابتدای تاریخ حرکت انبیا بکشانند، ترسیمی از یک مبارزه تاریخی با استکبار به او بدهند، یک‌به‌یک رنج انبیا در مسیر این مبارزه را برایش بشمرند، برسانندش به نور رسول الله و آن جهش تمدنی اسلام، بیاورندش پای منبر علی و گوشش را از صدای عدالتخواهی او پر کنند، و بنشانندش بالای تل زینبیه به تماشای حسین... به تنی که برای تحقق اراده خدا روی زمین چاک‌چاک می‌شد... خوب که نگاه کرد، دلش که حسابی گر گرفت، عقلش که از حرارت قلبش سرخ شد، برش می‌گردانند به امروز خودش، به سال ۱۳۵۷ خورشیدی، به لحظه‌ای که معنای لبیک یا حسین باید در فرم یک انقلاب ایرانی-اسلامی روی زمین بنشیند و گونهٔ جدیدی از زیستن را برای انسان ایرانی مسلمان بسازد.
معاصرت یک چنین چیزی است! خمینی معاصرت داشت که توانست انقلاب کند. خامنه‌ای معاصرت داشت که توانست انقلاب خمینی را ۳۶سال زنده نگه‌دارد و به نطقهٔ مبارزه با قدرت‌های جهانی برساند. او معاصرت داشت که می‌توانست رفتار مردمش را محاسبه و نتیجه را پیش‌بینی کند!جامعه‌شناسان و‌ فلسفه‌خوانده‌ها و دیگر اهالی علوم انسانی چرا به قدرت پیش‌بینی او نرسیدند و این‌روزها را نفهمیدند؟ چون معاصرت نداشتند!آن‌ها نه‌تنها تلاشی برای فهم اکنون و گذشتهٔ انسان ایرانی مسلمان نکردند، بلکه در سیطرهٔ آکادمی استعمارزده، تمام تلاششان را برای تاریخ‌زدایی از این انسان کردند و همه پرسششان این بود که این انسان عقب‌مانده چطور از گذشتهٔ خودش رهایی پیدا می‌کند و به کاروان مدرنیته می‌رسد! ایران اسلامی برای روشنفکران نه‌تنها امکانی برای ساخت آینده نبود بلکه قیدوبندی بود که دست و پایشان را برای رسیدن به انسان آزاد می‌بست! برای همین از فهم امروز ایران عاجز ماندند.
ما اما از آن‌ها خسران‌زده‌تریم. ما علوم انسانی‌خوانده‌هایی که در جهان خامنه‌ای نفس می‌کشیدیم، در معرض کلامش بودیم، در حسینیه‌اش سینه می‌زدیم، اما او را به ساحت علم نمی‌کشاندیم. آیین تشرف به دانشگاه استعمارزده از ما می‌خواست مشق‌های کهنهٔ انسان اروپایی را از بر باشیم و مدام انسان ایرانی را به آن عرضه‌ کنیم تا ببینیم کجایش کج است! ما باید دست از کلمات درخشانی چون مستکبر و مستضعف و قیام لله می‌کشیدیم و خودمان را با کلمات آن‌ها توضیح می‌دادیم که معلوم شود باسوادیم و لیاقت داریم پای درسشان بنشینیم! و نباید حرف از خمینی و خامنه‌ای سرکلاس‌هایمان می‌زدیم که خدایی نکرده خیال نکنند کلاس درس را با دفتر بسیج اشتباه گرفتیم! پس بسیجی بودنمان را از دانشجو بودنمان جدا کردیم غافل از این که بسیجی خامنه‌ای‌بودن تنها امکان معاصرت ما در علوم‌انسانی بود! تنها حالتی که در عالم معنا داشتیم و می‌توانستیم روح زمانهٔ خودمان را بفهمیم و میدان را توصیف و آینده را پیش‌بینی کنیم. برای همین قدمان هرگز در نظر، به بلندای قامت او نرسید. ما صدای دعوت خامنه‌ای را نشنیدیم و حق هم‌عصری با او را به جا نیاوردیم و این چنین شد که معاصرت خودمان را هم از دست دادیم.برعکس حاج قاسم، که خوب فهمیده بود شیعه‌بودن در قرن ۲۱، یعنی سربازی‌کردن برای خامنه‌ای. پس جرات می‌کرد فریاد بزند جمهوری اسلامی حرم است و از شوون عاقبت بخیری این است که آدم نسبتش را با امامش تنظیم کند. پس سربازی او را به‌تمامه به جا آورد و در زمانهٔ خودش معاصرت پیدا کرد و در تاریخ انسان، ماندگار شد. چنانکه ملت ایران این روزها در خیابان‌ها معاصرت پیدا کرده‌اند و در تاریخ خواهند ماند…
14:31 - 19 فروردین 1405

110٫9k بازدید


1 پاسخ

تصویر نمایه‌ی ‌یا مهدی (عج)‌
@user1775464438753 روز پیش
در پاسخ به
افتخار میکنم در زمانه ای زیستم که آن مرد بزرگ رهبر وطنم بود#رهبر_شهید