روزی که پسرم از مسی عبور کرد
سالها برای پسر کلاس چهارمی من، فوتبال با یک نام معنا پیدا میکرد؛ «مسی». پسری که با هر دریبل جادویی شماره ۱۰ آرژانتین ذوق میکرد و آرزو داشت جام جهانی را در دستان تیمی ببیند که اسطورهاش در آن بازی میکند. اما امروز صبح، یک جمله کوتاه از زبان او، تمام تصوراتم را تغییر داد؛ جملهای که به من فهماند کودکم بیآنکه متوجه شوم، بزرگ شده است.
خبرگزاری فارس _کرمان: تا همین یکی، دو سال پیش، فوتبال برای پسرم فقط یک اسم داشت؛ مسی.هر وقت بازی آرژانتین شروع میشد، انگار همه چیز برایش متوقف میشد. چشمهایش به صفحه تلویزیون دوخته میشد و منتظر لحظهای میماند که توپ به پای شماره ۱۰ برسد.
پسری که با مسی فوتبال را زندگی میکرد
با هر دریبل لبخند میزد، با هر گل از جا میپرید و اگر آرژانتین برنده میشد، انگار خودش قهرمان جهان شده بود.من فقط تماشایش میکردم؛ پسربچهای کلاس چهارمی که با همان شور و هیجان کودکانه، فوتبال را زندگی میکرد.گاهی آنقدر درباره ترکیب تیمها، تاکتیک مربیها، تعویضها و اشتباهات بازیکنان حرف میزد که چند لحظه فراموش میکردم روبهرویم یک کودک نشسته است.تحلیلهایش آنقدر جدی بود که با خودم میگفتم: «این همه فوتبال را از کجا یاد گرفته است؟»
جام جهانی؛ قصهای فراتر از یک توپ گرد
وقتی جام جهانی شروع شد، شبهای خانه ما هم حال و هوای دیگری گرفت.بعضی بازیها را فقط برای دیدن مسی دنبال میکرد. برایش مهم نبود ساعت چند است؛ اگر قرار بود شماره ۱۰ آرژانتین به میدان برود، خواب معنایی نداشت.آرزویش همیشه ساده بود: «هر تیمی که مسی توش باشه، همون قهرمان بشه.»برای او فوتبال با ستارهای شروع میشد که سالها دوستش داشت؛ اما من نمیدانستم همین علاقه کودکانه، روزی قرار است مرا با نگاه تازهای از پسرم روبهرو کند.
شبی که من خوابیدم و او تا آخرین سوت بیدار ماند
دیشب هم تا دیر وقت بیدار ماند. هیجان فینال، آخرین بازی جام جهانی و انتظار برای شناختن قهرمان، اجازه نمیداد چشمهایش را ببندد.اما من خسته بودم. آنقدر خسته که نتوانستم همراهش تا پایان بازی بیدار بمانم. خوابیدم و او ماند و یک مسابقه بزرگ و هزاران فکر کودکانه.امروز صبح هنوز چشمهایم کامل باز نشده بود که با هیجان آمد و گفت: «مامان! میدونی قهرمان جهان کی شد؟» گفتم: «نه.»، گفت: «اسپانیا.»در همان لحظه، ناخودآگاه فکر کردم ناراحت است. با خودم گفتم لابد دلش گرفته؛ بالاخره تیم محبوب مسی نتوانسته جام را ببرد. اما هنوز این فکر تمام نشده بود که جمله بعدیاش مرا متوقف کرد.
جملهای که مرا چند لحظه ساکت کرد
گفت: «مامان... خوب شد اسپانیا برد.»متعجب پرسیدم: «چرا؟»با همان سادگی و صداقتی که فقط از زبان یک کودک شنیده میشود، جواب داد: «چون اسپانیا تو جنگ از ایران طرفداری کرد اما مسی به جای اینکه از ایران حمایت کنه، از آمریکا و اسرائیل طرفداری کرد»چند ثانیه سکوت کردم. دیگر ادامه حرفهایش را درست نشنیدم. فقط نگاهش میکردم.به پسری که تا چند ساعت قبل، منتظر نتیجه یک مسابقه فوتبال بود و حالا با یک جمله ساده، مرا به فکر فرو برده بود.
وقتی یک کودک از قهرمان محبوبش عبور میکند
با خودم فکر میکردم: کی این کودک اینقدر بزرگ شد؟، کی یاد گرفت میان علاقه شخصی و چیزی که آن را درست میداند، انتخاب کند؟کی فهمید گاهی آدم میتواند از محبوبترین ستارهاش هم عبور کند، وقتی چیزی برایش مهمتر باشد؟پسر من سالها مسی را دوست داشت؛ اما امروز صبح فهمیدم در ذهن کوچک او، چیزهایی بزرگتر از فوتبال هم شکل گرفته است.شاید بزرگ شدن، همیشه با قد کشیدن اتفاق نمیافتد.گاهی در یک صبح معمولی، وسط یک گفتوگوی کوتاه، ناگهان میفهمی کودکت دیگر فقط توپ را دنبال نمیکند؛ او دارد دنیا را با معیارهای خودش میفهمد.
بزرگ شدنِ بیصدا
امروز صبح، قهرمان واقعی برای من نه اسپانیا بود، نه آرژانتین و نه حتی مسی.قهرمان، پسربچه کلاس چهارمی من بود که نشان داد گاهی باورها، از علاقهها بزرگتر میشوند.من نفهمیدم دقیقاً چه زمانی بزرگ شد؛ فقط امروز صبح فهمیدم کودکی که روزی فقط برای دیدن دریبلهای مسی بیدار میماند، حالا برای خودش نگاه و انتخاب دارد.و شاید بزرگ شدن، همین باشد؛ روزی که میفهمی قهرمان زندگیات دیگر فقط یک ستاره فوتبال نیست...گاهی یک باور است؛ گاهی یک انتخاب؛ و برای پسر من، امروز صبح نامش «ایران» بود.
09:55 - 29 تیر 1405