شبی که «حاج قاسم» ۶۰ فرمانده را از بیروت به عراق آورد

ساعت از نیمه‌شب گذشته بود. موصل سقوط کرده بود، داعش به سمت بغداد می‌تاخت و سامرا زیر سنگین‌ترین فشار روزهای خود قرار داشت. در آن لحظات که بسیاری فروپاشی عراق را قطعی می‌دانستند، شهید «حاج قاسم سلیمانی» دست به اقدامی زد که بعدها به یکی از روایت‌های ماندگار نبرد با داعش تبدیل شد؛ او تنها در چند ساعت، ۶۰ فرمانده زبده را از بیروت به عراق رساند؛ مردانی که حضورشان در خط مقدم، ورق نبرد را برگرداند و مسیر جنگ را تغییر داد.
خبرگزاری فارس _ کرمان: خرداد ۱۳۹۳، عراق دیگر شبیه یک کشور نبود؛ شبیه دیواری بود که از چند نقطه ترک برداشته و هر لحظه احتمال فروریختنش می‌رفت. موصل سقوط کرده بود. تصاویر سربازانی که لباس نظامی خود را در خیابان‌ها رها کرده بودند، جهان را شوکه کرده بود. ستون‌های داعش بی‌وقفه پیش می‌آمدند؛ شهر پشت شهر، پادگان پشت پادگان و جاده پشت جاده. هر ساعت خبر تازه‌ای از پیشروی تروریست‌ها می‌رسید. بعضی تحلیلگران غربی از «پایان عراق» حرف می‌زدند.
بعضی رسانه‌ها شمارش معکوس سقوط بغداد را آغاز کرده بودند و در همان روزها، یک خبر بیشتر از همه دل‌ها را لرزاند؛ داعش به سامرا نزدیک می‌شد. سامرا فقط یک شهر نبود؛ خاکی بود که بر آن، مدفن دو امام آرام گرفته بود. مدفن امام هادی(ع) و امام حسن عسکری(ع)، جایی که زمینش فقط زمین نبود، بلکه احترامِ تاریخ بود که در سکوت نفس می‌کشید. نام شهری بود که اگر سقوط می‌کرد، فقط یک شهر از دست نمی‌رفت؛ آتشی بزرگ در سراسر منطقه شعله‌ور می‌شد.

وقتی همه از کمبود نیرو حرف می‌زدند

در اتاق‌های فرماندهی، همه از یک چیز سخن می‌گفتند؛ کمبود نیرو. ارتش عراق ضربه خورده بود. بسیاری از یگان‌ها انسجام خود را از دست داده بودند. خطوط دفاعی یکی پس از دیگری عقب می‌نشستند. در چنین شرایطی طبیعی بود که فرماندهان درخواست نیروی بیشتر کنند؛ هزاران سرباز، صدها خودرو و انبارهای مهمات. اما «حاج قاسم» مسئله را جور دیگری می‌دید. او می‌دانست مشکل عراق فقط کمبود نیرو نیست. مشکل اصلی، کمبود فرمانده است. کمبود مردانی که بتوانند در دل آشوب بایستند، نیروهای پراکنده را جمع کنند، روحیه از دست رفته را بازگردانند و از دل شکست، مقاومت بسازند. برای همین، نیمه‌شب تصمیمی گرفت که بعدها امیر سرتیپ احمد پوردستان آن را روایت کرد. تصمیمی که شاید در آن لحظه عجیب به نظر می‌رسید؛ اما چند روز بعد، نتیجه‌اش در میدان جنگ دیده شد.

«نیرو نمی‌خواهم؛ فرمانده می‌خواهم»

نیمه‌شب بود. اتاق عملیات پر از نقشه، گزارش و خبرهای نگران‌کننده بود. هر لحظه پیامی تازه از سقوط یک منطقه یا عقب‌نشینی یک یگان می‌رسید. همه از کمبود نیرو حرف می‌زدند. اما حاج قاسم به چیز دیگری فکر می‌کرد. سال‌ها جنگ به او آموخته بود که گاهی یک فرمانده، از صدها سرباز ارزشمندتر است؛ فرمانده‌ای که بتواند در لحظه فروپاشی، یک خط دفاعی را دوباره سرپا کند. امیر سرتیپ احمد پوردستان بعدها روایت کرد که آن شب، حاج قاسم به سراغ او آمد و درخواست عجیبی مطرح کرد. نه تانک خواست. نه توپخانه. نه هزاران نیروی رزمی. او فرمانده می‌خواست. فرماندهانی که بتوانند هر کدام، یک لشکر را هدایت کنند. در همان ساعات، تماس‌ها آغاز شد. از بغداد تا بیروت. از اتاق‌های عملیات تا خطوط مقدم. زمان علیه عراق می‌دوید و داعش لحظه به لحظه جلوتر می‌آمد. اما در سوی دیگر میدان، مردی مشغول چیدن قطعات پازلی بود که قرار بود چند روز بعد، همه معادلات را به هم بریزد.

پروازی برای نجات یک کشور

در آن شب‌های پرالتهاب، مسیر بغداد به سامرا به یکی از حیاتی‌ترین نقاط عراق تبدیل شده بود. اگر این مسیر قطع می‌شد، پایتخت عراق بیش از هر زمان دیگری در معرض تهدید قرار می‌گرفت و سامرا نیز در آستانه خطر قرار داشت؛ شهری که حرم مطهر امام هادی(ع) و امام حسن عسکری(ع) را در دل خود جای داده بود. هر ساعت تأخیر می‌توانست بهای سنگینی داشته باشد. اما حاج قاسم منتظر نماند. او تصمیم گرفت کاری انجام دهد که کمتر فرمانده‌ای در آن شرایط جرأت انجامش را داشت. بر اساس روایتی که امیر سرتیپ احمد پوردستان سال‌ها بعد بازگو کرد، حاج قاسم در همان ساعات بحرانی، شخصاً وارد عمل شد و برای جمع کردن فرماندهان زبده مقاومت به سراغ بیروت رفت. او نیرو نمی‌خواست؛ فرمانده می‌خواست. مردانی که بتوانند در دل آشفتگی میدان بایستند، نیروهای پراکنده را سازماندهی کنند و خطوط در حال فروپاشی را دوباره سرپا نگه دارند.در کمتر از چند ساعت، حدود ۶۰ فرمانده کارآزموده از لبنان راهی عراق شدند؛ فرماندهانی که حاج قاسم شخصاً آن‌ها را از بیروت به میدان نبرد عراق کشاند. آن‌ها نه برای حضور در جلسات و اتاق‌های فرماندهی، بلکه برای ایستادن در خط مقدم آمده بودند. هر کدام تجربه سال‌ها نبرد را بر دوش می‌کشیدند و توانایی هدایت یک محور عملیاتی را داشتند. آن شب، در حالی که بسیاری از ناظران از سقوط قریب‌الوقوع عراق سخن می‌گفتند، حاج قاسم مشغول ساختن نیرویی بود که چند روز بعد، معادلات میدان را بر هم زد. داعش هنوز از این اتفاق خبر نداشت. نمی‌دانست مردی که مقابلش ایستاده، به جای عقب‌نشینی، در حال آوردن فرماندهانی است که قرار است یکی پس از دیگری، پیشروی‌هایش را متوقف کنند.

بازگشت ورق در میدان

ورود آن فرماندهان به عراق، در روزهایی اتفاق افتاد که جبهه‌ها یکی پس از دیگری در حال عقب‌نشینی بودند. نیروهای عراقی در بسیاری از مناطق انسجام خود را از دست داده بودند و روحیه‌ها در پایین‌ترین سطح قرار داشت. اما حضور فرماندهان زبده‌ای که از لبنان آمده بودند، به‌سرعت معادله را تغییر داد. هر کدام از آن‌ها در یک محور مستقر شدند؛ از سامرا تا حومه بغداد، از مسیرهای حیاتی تا خطوط تماس مستقیم با داعش. آنچه در ظاهر فقط یک «تغییر نیروی انسانی» به نظر می‌رسید، در عمل تبدیل به بازآرایی کامل میدان شد. فرماندهانی که آمده بودند، صرفاً آموزش‌دهنده نبودند؛ تصمیم‌ساز بودند. در همان روزهای نخست، انسجام از دست‌رفته به تدریج بازگشت. گروه‌های پراکنده مردمی دوباره سازمان‌دهی شدند. محورهای دفاعی شکل گرفت و خطوطی که در آستانه فروپاشی بودند، دوباره تثبیت شدند. سامرا از حالت محاصره روانی خارج شد و بغداد، برای نخستین‌بار پس از سقوط موصل، دوباره نفس کشید.

جرف‌الصخر؛ لحظه‌ای که میدان برگشت

چند روز بیشتر نگذشته بود. زمین هنوز بوی سقوط می‌داد، اما در دل همان آشوب، نقطه‌ای در حال تغییر بود. «جرف‌الصخر» فقط یک منطقه نبود؛ یک گره کور نظامی بود که داعش آن را به دیوار مرگ تبدیل کرده بود. حلقه‌ای از مین، کمین و تونل، که هر مترش با خون تعریف می‌شد. در نگاه اول، عبور از آن غیرممکن به نظر می‌رسید. اما حالا، ورق برگشته بود. فرماندهانی که از بیروت آمده بودند، در کنار نیروهای عراقی، نقشه‌ای متفاوت را روی میز گذاشتند؛ نقشه‌ای که به جای دفاع، بر «شکستن حلقه محاصره» بنا شده بود. ساعت‌ها تحلیل، لحظه‌به‌لحظه شناسایی و طراحی دقیق محورهای نفوذ آغاز شد. و ناگهان، چیزی که داعش سال‌ها برای ساختنش زمان گذاشته بود، در آستانه فرو ریختن قرار گرفت. حلقه‌ای که برای محاصره بغداد طراحی شده بود، حالا به آرامی به حلقه‌ای برای خفه کردن خودشان تبدیل می‌شد. از چند محور هم‌زمان، فشار آغاز شد. زمین آرام نبود؛ می‌لرزید. نه فقط از انفجار، بلکه از شکستن یک معادله قدیمی. در همان ساعات نخست، خطوط دفاعی داعش یکی پس از دیگری فرو ریخت. جایی که تا دیروز «منطقه ممنوعه» بود، حالا به مسیر پیشروی نیروهای مقاومت تبدیل شده بود و این همان لحظه‌ای بود که بعدها برخی فرماندهان عراقی گفتند: اگر این سطح از فرماندهی و سازماندهی وارد میدان نمی‌شد، جرف‌الصخر سال‌ها بعد هم قابل بازپس‌گیری نبود.

سامرا؛ لحظه‌ای که تاریخ می‌توانست بشکند

سامرا همچنان زیر فشار بود. شهر، در آستانه یک تصمیم تاریخی قرار داشت؛ ایستادن یا فروپاشی. داعش به چند کیلومتری حرم رسیده بود. و این یعنی عبور از یک خط قرمز مطلق. در چنین لحظه‌ای، جنگ دیگر فقط بر سر خاک نبود؛ بر سر معنا بود. اگر سامرا می‌افتاد، فقط یک شهر سقوط نمی‌کرد؛ یک باور فرو می‌ریخت. همه‌چیز در چند کیلومتر خلاصه شده بود؛ فاصله‌ای کوتاه روی نقشه، اما عمیق‌تر از یک مرز نظامی در واقعیت. در همین نقطه بود که حضور معنا پیدا می‌کرد. نه حضور نمادین، نه از دور، بلکه در دل بحران. روایت‌ها می‌گویند «حاج قاسم» در همان ساعات حساس، خود را به نزدیک‌ترین نقطه به خطوط درگیری رساند؛ جایی که تصمیمات دیگر روی کاغذ نوشته نمی‌شوند، بلکه با جان امضا می‌شوند. او به‌خوبی می‌دانست اگر این خط بشکند، موجی از فروپاشی روانی و نظامی آغاز خواهد شد که مهار آن ممکن نیست. برای همین، مسئله فقط «دفاع از یک شهر» نبود؛ مسئله نگه داشتن ستون یک جبهه بود. در همان ساعات، هماهنگی نیروها از نو شکل گرفت. خطوط پراکنده دوباره به هم وصل شدند. فرماندهی‌های میدانی جان گرفتند. و آن فشار سهمگین، آرام‌آرام شکسته شد. نه با یک عملیات بزرگ، نه با یک پیروزی رسانه‌ای؛ بلکه با ایستادن در لحظه‌ای که می‌توانست همه‌چیز را تمام کند.و در قلب همین لحظه، نامی ایستاده بود که وزنش از تمام نقشه‌ها سنگین‌تر بود؛ «حاج قاسم». او نه در حاشیه این میدان، که در مرکز ثقل آن ایستاده بود؛ جایی که اگر می‌لغزید، شهر می‌افتاد، و اگر می‌ایستاد، تاریخ عقب می‌نشست. سامرا روی مرز سقوط نفس می‌کشید، اما در آن چند ساعت، این اراده او بود که اجازه نداد نفس آخر را بکشد.

نتیجه‌ای که از دل آتش بیرون آمد

آنچه در روزهای بعد رخ داد، فقط یک بازپس‌گیری زمینی نبود. میدانی که تا دیروز در آستانه فروپاشی بود، آرام‌آرام از حالت سقوط خارج شد. سامرا از فشار مستقیم بیرون آمد، مسیرهای حیاتی دوباره باز شد و حلقه‌ای که قرار بود بغداد را در خود ببلعد، شکسته شد. جبهه‌ای که در نگاه بسیاری از تحلیلگران رو به پایان بود، ناگهان دوباره نفس گرفت. نه با یک پیروزی ناگهانی، نه با یک عملیات نمایشی؛ بلکه با بازگشت «فرماندهی» به دل آشوب. و این همان نقطه‌ای بود که معادله تغییر کرد.

مردی که قبل از جنگ، پایانش را می‌نوشت

در چنین میدان‌هایی، بعضی‌ها فقط واکنش نشان می‌دهند. بعضی‌ها عقب می‌نشینند تا طوفان بگذرد. اما بعضی‌ها هستند که طوفان را از قبل می‌بینند. «حاج قاسم» از همان جنس بود. او جنگ را وقتی می‌دید که هنوز شروع نشده بود. فروپاشی را وقتی می‌فهمید که هنوز کسی باورش نکرده بود. و پیروزی را وقتی می‌نوشت که دیگران از شکست حرف می‌زدند. در ذهن او، میدان نبرد فقط جغرافیا نبود؛ یک موجود زنده بود که باید قبل از حرکتش، مهار می‌شد. به همین دلیل، تصمیماتش شبیه واکنش نبود؛ شبیه پیش‌دستی تاریخ بود. و شاید همین تفاوت بود که او را از یک فرمانده، به یک «نقطه تعیین‌کننده» در معادلات منطقه تبدیل کرد.

«حاج قاسم»؛ ابرمردی که معادله جنگ را تغییر داد

در تمام آن سال‌ها، یک نام در لحظه‌های فروپاشی، بی‌صدا اما قطعی ظاهر می‌شد؛ نه برای توصیف جنگ، بلکه برای تغییر آن. اسمی به نام «حاج قاسم». او جایی می‌ایستاد که نقشه‌ها تمام می‌شدند؛ در مرز باریکی میان «سقوط حتمی» و «امکانِ دوباره ایستادن». در موصل، وقتی فروپاشی قطعی به نظر می‌رسید. در بغداد، وقتی پایتخت روی لبه سقوط نفس می‌کشید. در سامرا، وقتی فاصله با فاجعه فقط چند کیلومتر بود. اما در هر نقطه، پیش از آنکه تاریخ به پایان نزدیک شود، یک چیز تغییر می‌کرد؛ حضور او. نه حضور رسانه‌ای، نه فرمان‌های پرهیاهو؛ بلکه تصمیماتی که در همان لحظه‌های آخر، جهت تاریخ را عوض می‌کردند. و در نهایت، نام او از یک فرمانده عبور کرد، به جایی رسید که دیگر در حاشیه میدان تعریف نمی‌شد؛ بلکه خودِ میدان، بدون او قابل تعریف نبود. و این همان نقطه‌ای بود که دشمن فهمید: بعضی آدم‌ها در جنگ نیستند؛ خودِ معادله جنگ‌اند.

مردی که از فلسفه تا میدان جنگید

شهید دکتر علی لاریجانی، دبیر فقید شورای عالی امنیت ملی، از چهره‌های اثرگذار و چندلایه سیاست و اندیشه در ایران معاصر بود که مسیر زندگی‌اش از فلسفه و دانشگاه تا عالی‌ترین سطوح تصمیم‌سازی امنیتی و میدان‌های سرنوشت‌ساز کشور امتداد یافت. او از معدود سیاستمدارانی بود که عقلانیت راهبردی، نگاه اجماعی و توان…
نمایش بیشتر

نمایش گزارش

فرمانده‌ای که نقشه فردا را می‌کشید

سردار شهید غلامعلی رشید علی‌نور مشهور به «سردار رشید» از برجسته‌ترین استراتژیست‌های نظامی ایران بود؛ فرمانده‌ای که سال‌ها در عالی‌ترین سطوح دفاعی کشور برای روزهای سخت این سرزمین نقشه کشید و در پسِ بسیاری از مهم‌ترین تصمیمات و طراحی‌های راهبردی نیروهای مسلح قرار داشت.

نمایش گزارش

مردی که غزه را تنها نگذاشت

سردار سرلشکر شهید محمدسعید ایزدی، معروف به «حاج رمضان»، از فرماندهان ارشد و کم‌نام‌ونشان نیروی قدس سپاه بود که بیش از سه دهه از عمر خود را صرف تقویت جبهه مقاومت و حمایت از آرمان فلسطین کرد. فرمانده‌ای که سال‌ها در سکوت و گمنامی، یکی از مهم‌ترین پرونده‌های منطقه را مدیریت کرد و سرانجام بامداد ۳۱ خردا…
نمایش بیشتر

نمایش گزارش

13:32 - 17 خرداد 1405
محور مقاومت
استان ها
کرمان




10 پاسخ

تصویر نمایه‌ی ‌اسلامگرا‌
@Inghilabi17 خرداد 1405
در پاسخ به
و عراقی که بالاخره جسم بزرگوارت را در نوردید و در آغوش گرفت ...

@Mr13804317 خرداد 1405
در پاسخ به
بله،مدیون این شهید بزرگوار هستیم»

@user170910014498511451717 خرداد 1405
در پاسخ به
کاش مملکت یک حاج قاسم اقتصادی یا صنعتی داشت تا با دادن میدان به فرماندهان قوی مملکت و مزدم را از محاصره فشار، تورم، گرانی نجات دهند

تصویر نمایه‌ی ‌Serab Komar‌
@Serabkomar17 خرداد 1405
در پاسخ به
فگر میکنم الان همه آن ۶۰ فرمانده در کنار حاج قاسم باشند. و ما مقصریم‌که آنها را از دست دادیم

تصویر نمایه‌ی ‌لعنت به سامری دوران‌
@user17762775373317 خرداد 1405
در پاسخ به
ممنون از این خبر.اسمشو نمیدونم ولی در نگارش به نظرم بیش از حد از این مدل نوشتن استفاده کردید: «فقط فلان نبود، بلکه فلان بود»

@user170910052741738698217 خرداد 1405
در پاسخ به
باید انتقام حاج قاسم رو بگیریم. #باید_بمب_اتم_بسازیم

@user17797945986217 خرداد 1405
در پاسخ به
اگر حاج قاسم بود الان نه از اسرائیل خبری بود نه از پایگاه های آمریکا

@user17780438804117 خرداد 1405
در پاسخ به
خدایا روح حاج قاسم را شاد کن و حاج قاسمی دیگر به ما بده،انسانهایی مقتدر و شجاع ، کاردان و ظلم ستیز دیگر به ما بده و انسانهای غربگدا را حذف کن

@user170910065438590134217 خرداد 1405
در پاسخ به
اگر برای از دست دادن یک نفر هم غیرت داشتن مسئولین، الان به راحتی این همه فرمانده زبده شهید نمیشدن و به راحتی بگن خب یکی دیگه میاریم جاش.

@Mansoornaraghi17 خرداد 1405
در پاسخ به
یک روایت زیبا که با یک متن مطول خسته کننده شده