جمعههای خونین، چشمهای خیس
جمعه است و زمین زیر سنگینی داغهایی که از ایران تا لبنان کشیده شده، به نفسنفس افتاده است؛ از خانههایی که در آتش بیعدالتی سوختند تا کودکانی که پیش از فهم زندگی، طعم انفجار را چشیدند، اما در دل همین تاریکیِ انباشته از ظلم، تنها یک امید زنده مانده است؛ امید به ظهوری که پایان همه این بیقراریها و آغاز صبح عدالت خواهد بود.
خبرگزاری فارس _ کرمان: جمعه است؛ روزی که نامش با انتظار گره خورده است. روزی که هر بار از راه میرسد، دلهای بسیاری دوباره به سمت آسمان قد میکشند و زیر لب زمزمه میکنند: «آقا جان، چقدر دیگر؟»
چه تقارن عجیبی... دیروز غدیر بود؛ روزی که دست عدالت در آسمان بالا رفت و امروز پانزدهم خرداد است؛ روزی که خون، فریاد اعتراض به ظلم شد. انگار تاریخ، میان غدیر و پانزدهم خرداد پلی زده است تا به ما بگوید راهی که با «من کنت مولاه» آغاز شد و با خون مظلومان ادامه یافت، روزی به دستان صاحب غدیر به سرانجام خواهد رسید.اگرچه جمعهها روز قرار عاشقان است؛ اما جمعههای ما مدتی است رنگ دیگری گرفتهاند. انگار کسی روی تقویم این سرزمین، به جای جوهر، خون پاشیده باشد.
خانههایی که هنوز بوی شهید میدهند
از آن روز شوم که داغ بر شانههای ایران نشست، از آن روز که خبر شهادتها مثل صاعقه از کوچههای شهر گذشت، هیچچیز به جای اولش برنگشت. هنوز بعضی خانهها ردّ زندگیشان در گوشهگوشه خانه نفس میکشد. هنوز بعضی مادرها با عکس فرزندشان حرف میزنند. هنوز بعضی پدرها هنگام باز شدن در، بیاختیار سر برمیگردانند.و خیابانها...خیابانها شاهدند؛ شاهد مردمی که ماههاست پرچمها را زمین نگذاشتهاند. اشکهایشان خشک نشده، اما قدمهایشان سست هم نشده است. آمدهاند تا داغشان را به فریاد تبدیل کنند و عهدشان را در هیاهوی تاریخ زنده نگه دارند.
مرزی که اشک نمیشناسد
اما درد فقط این سوی مرزها نماند. آن سوی افق، لبنان هم میسوزد.سرزمینی که هر صبح، خورشیدش را از میان دود و آوار جستوجو میکند؛ جایی که کودکانش پیش از الفبای زندگی، صدای انفجار را میشناسند. هر خبر تازه، زخمی تازه است؛ و جهان هر بار، انگار بخشی از قلب خودش را از دست میدهد.
جمعههایی که آه میکشند
جمعه که میشود، دلمان بیشتر میگیرد. انگار همه شهیدان عالم یکجا از خاطرهها عبور میکنند. انگار همه مادران داغدار جهان کنار هم میایستند. انگار زمین، زیر بار این همه درد، آهی بلند میکشد.و در همین لحظههاست که نام تو بیشتر از همیشه روی لبها جاری میشود؛ نه از سر عادت، بلکه از عمقِ انتظار برای پایان این همه ظلم.
زمینِ خسته و انسانِ بیپناه
آقا جان...زمین خسته است؛ خیلی خسته. از قبرهای تازه، از گهوارههای خالی، از مادرانی که شب را با قاب عکس فرزندشان صبح میکنند، از کودکانی که سهمشان از دنیا، دود و آوار و داغ شده است.جهان شبیه کاروانی است که راه را گم کرده؛ ظلم از هر سو میبارد و انسان زیر آوار بیعدالتی نفس میکشد.
انتظار، نام دیگر ایمان به پایان ظلم
اما این انتظار، فقط اشک نیست، فقط آه نیست، این انتظار، ایمان است؛ ایمان به اینکه این شب طولانی بیپایان نخواهد ماند.باور به اینکه هیچ ظلمی ابدی نیست. و یقین به اینکه تاریخ، نقطهای خواهد داشت که در آن، اشک جای خود را به عدالت میدهد.
آقا جان؛ این جهان بدون تو تمام نمیشود
آقا جان...ما خستهایم؛ اما ناامید نه.خستهایم از زخم، اما امیدوار به التیام. خستهایم از ظلم، اما مطمئن به پایان آن.و این امید، از ایمان به آمدن تو جان میگیرد؛ آمدنی که نه یک آرزو، که وعده روشنِ پایان تاریکیهاست.
جمعهای که باید از راه برسد
کاش آن جمعه برسد، جمعهای که در آن هیچ کودکی از صدای انفجار نلرزد، هیچ مادری داغدار نباشد، هیچ خانهای ویران نشود و هیچ زمینی زیر پای ظلم له نشود.کاش آن جمعه برسد؛ جمعهای که ظهور، پایان تمام زخمها و آغاز تمام نورها باشد.
حرف آخر؛ امیدی که زمین را زنده نگه داشته است
جمعه است و دلها رو به آسمان ایستادهاند؛ نه فقط برای گریه، که برای یقین.یقین به آمدنی که تاریکی را میشکند. یقین به ظهوری که عدالت را بر زمین مینشاند. یقین به روزی که زمین، بعد از قرنها، نفس آرام میکشد.و شاید تمام این تاریکیها، تمام این داغهای تلنبارشده بر شانه زمین، فقط یک حقیقت را فریاد میزنند؛ اینکه این جهان بدون پایانِ ظلم، قابل ادامه نیست و این پایان، روزی خواهد رسید که نه با دست انسانهای خسته، که با آمدن آن وعده روشن رقم میخورد؛ روزی که زمین از دل همین خاکسترها سر بلند میکند و عدالت نه یک آرزو، که واقعیتی جاری در نفسهای جهان میشود؛ روزی که نامش آغازِ پایانِ همه بیعدالتیهاست؛ روزِ ظهور.آن روز، تاریخ پس از قرنها گریستن، سرانجام لبخند خواهد زد. «اللهم عجل لولیک الفرج»
09:38 - 15 خرداد 1405