رهبرم سید مجتبی ...چه سخت است غربت و تنهایینه شانه ای برای گریه ، نه هم نفسیماندی میان بغض و شب و حیرانیسهمت شده سکوت و دل بارانیخداحافظی چه واژه ی سنگینی ست وقتی نباشد فرصت آغوش پایانیکه میداند ز دل سید مجتبی چه گذشتدلش شکسته میان بغض و سکوت و اشک بارانی