آیا جنگ علیه ایران بخشی از راهبرد آمریکا برای مهار چین است؟
• امیر عسگر مقدمهپس از حمله آمریکا و اسرائیل به ایران، بخشی از محافل سیاسی و امنیتی واشنگتن تلاش کردند این جنگ را نه صرفاً یک درگیری منطقهای، بلکه بخشی از رقابت بزرگ آمریکا و چین تفسیر کنند. در این نگاه، ضربه به ایران به معنای ضربه به نفوذ چین در خاورمیانه و ارسال پیام بازدارندگی به پکن تلقی میشود.اما مقالهای از اندیشکده سیاست در خاور نزدیک ، این روایت را به چالش میکشد و معتقد است بسیاری از تحلیلها درباره نقش چین در جنگ ایران، بر پایه برداشتهای نادرست از اولویتهای واقعی پکن و همچنین سیاست متناقض دولت ترامپ نسبت به چین شکل گرفتهاند. ترجمه مقاله ؛در واشنگتن این دیدگاه وجود دارد که عملیات آمریکا علیه ایران، یک شکست بزرگ برای چین بوده است. این نگاه بر این باور استوار است که آمریکا با آغاز «عملیات خشم حماسی» نهتنها حکومت ایران را تضعیف کرده، بلکه جایگاه چین را در منطقه و فراتر از آن کاهش داده است. نتیجه طبیعی این استدلال نیز این است که آمریکا با این عملیات، پیامی بازدارنده به پکن ارسال کرده و بنابراین جنگ علیه ایران بخشی از راهبرد گستردهتر آمریکا علیه چین محسوب میشود.اما این ادعاها بر چند فرض اشتباه بنا شدهاند؛ از جمله اینکه ایران مهمترین شریک چین در خاورمیانه است، چین کاملاً به انرژی منطقه وابسته است و نمایش قدرت نظامی آمریکا میتواند چین را از تلاش برای تصرف تایوان منصرف کند.این تصورات، اولویتهای واقعی چین در خاورمیانه و فراتر از آن را بهدرستی درک نمیکنند. علاوه بر این، رویکرد متناقض دونالد ترامپ نسبت به چین را نیز نادیده میگیرند.ایران مهمترین رابطه چین در منطقه نیست. البته روابط دو کشور تاریخی است و شاید یکی از قدیمیترین روابط جهان محسوب شود. هر دو کشور نیز در مخالفت با نظم بینالمللی تحت رهبری غرب اشتراک نظر دارند. اما این رابطه نه چندان نزدیک و نه حتی متوازن است.چین هنوز بخش زیادی از تعهدات ۴۰۰ میلیارد دلاری خود ذیل توافق راهبردی ۲۵ ساله امضا شده در سال ۲۰۲۱ را عملی نکرده است. همچنین خرید نفت ایران توسط چین، اگرچه برای بقای اقتصاد ایران حیاتی است، اما بیش از آنکه ناشی از حمایت سیاسی چین باشد، بر اساس منافع اقتصادی صورت میگیرد؛ زیرا بخش قابلتوجهی از درآمد حاصل از فروش نفت دوباره از ایران به سمت شرکتهای چینی بازمیگردد.
در همین حال، حمایت نظامی متعارف چین از ایران محدود و اغلب همراه با قابلیت انکار است؛ مانند انتقال مواد دوگانهکاربردی برای سوخت موشکهای بالستیک ایران. برای کشوری مانند چین که دارای صنعت دفاعی رو به خودکفایی است و قصد دارد به یکی از صادرکنندگان بزرگ تسلیحات جهان تبدیل شود، خودداری از ارائه تسلیحات پیشرفته به کشوری مانند ایران که دائماً خواهان خرید سلاحهای پیشرفته است، بسیار معنادار است.امروز مهمترین روابط منطقهای چین در سوی دیگر تنگه هرمز قرار دارد. بخش عمده سرمایهگذاریها، تعاملات اقتصادی و صادرات تسلیحاتی چین به کشورهای عربی خلیج فارس اختصاص یافته است. تقریباً دوسوم صادرات تجاری چین به خاورمیانه، اروپا و آفریقا تنها از طریق بنادر امارات عبور میکند.اگرچه بیش از ۹۰ درصد صادرات نفت ایران به چین انجام میشود، اما این میزان تنها ۱۱ درصد واردات نفت چین در سال ۲۰۲۴ را تشکیل داده است. در همان سال، چین ۱۴ درصد نفت خود را از عربستان، ۱۱ درصد از عراق، ۷ درصد از عمان و ۶ درصد از امارات وارد کرده است.عربستان سعودی و امارات مهمترین شرکای تجاری چین در منطقه هستند. امارات بهتنهایی میزبان بیش از ۱۵ هزار شرکت چینی است و طبق اعلام خود پکن، مهمترین مقصد سرمایهگذاری خارجی چین در خاورمیانه محسوب میشود.هیچ بخشی از روابط چین و ایران، قابل مقایسه با سطح همکاریهای چین با کشورهای عربی خلیج فارس در حوزههای هوش مصنوعی، اقتصاد دیجیتال و انرژی سبز نیست؛ حوزههایی که برای برنامههای تنوعبخشی اقتصادی کشورهای عربی اهمیت حیاتی دارند.
البته این به معنای بیارزش بودن ایران برای چین نیست. روابط با ایران برای پکن مزیت دیپلماتیک مهمی در منطقه ایجاد میکند؛ همانگونه که چین در توافق ایران و عربستان نقش میانجی داشت. همچنین این روابط، برای مدیریت گروههای متحد ایران نیز برای چین سودمند بوده است.برای حفظ این رابطه، چین مسیر نسبتاً مقاومی در برابر تحریمها برای فروش نفت ایران فراهم کرده و سطح محدودی از حمایت اطلاعاتی و نظامی در اختیار تهران قرار داده است. با این حال، چین تلاش کرده ذخایر انرژی خود را افزایش دهد تا وابستگی به ایران به یک نقطه ضعف تبدیل نشود.نویسندگان سپس توضیح میدهند که اگرچه برخی تحلیلگران مایلاند عملیات آمریکا علیه ایران را بخشی از راهبرد جهانی ترامپ علیه چین ببینند، اما واقعیت اولویتهای چین در منطقه و همچنین رفتار متناقض دولت ترامپ، تصویر متفاوتی ارائه میدهد.رویکرد ترامپ نسبت به چین، ترکیبی از رقابت و همکاری است. از یکسو، دولت او در حال جدا کردن زنجیرههای تأمین حیاتی آمریکا از چین است، بهویژه در حوزه مواد معدنی راهبردی. همچنین ترامپ تلاش کرده چین را به دلیل نقش آن در بحران فنتانیل در آمریکا تحت فشار قرار دهد.اما از سوی دیگر، ترامپ بارها از همکاری با چین سخن گفته و حتی اعلام کرده آمریکا و چین در صورت همکاری میتوانند «تمام مشکلات جهان» را حل کنند. تعرفههای تجاری نیز بیشتر ابزاری برای رسیدن به توافق اقتصادی با پکن بودهاند.ترامپ حتی چین را تهدید کرد که در صورت حمایت نظامی از ایران با تعرفههای سنگین مواجه خواهد شد، اما پس از بیاعتنایی پکن، عملاً عقبنشینی کرد.
نویسندگان معتقدند این ترکیب متناقض از رقابت و همکاری، هزینه راهبردی دارد. ترامپ سال گذشته فروش تراشههای پیشرفته هوش مصنوعی به شرکتهای چینی مرتبط با ارتش چین را تأیید کرد؛ تراشههایی که میتوانند در توسعه مدلهای هوش مصنوعی نظامی علیه آمریکا مورد استفاده قرار گیرند.همچنین ترامپ توافقی را تأیید کرد که باعث شد الگوریتم قدرتمند تیکتاک همچنان در مالکیت شرکت چینی ByteDance باقی بماند و در معرض نفوذ سیاسی حزب کمونیست چین باشد.دولت ترامپ حتی ژاپن را نیز تحت فشار قرار داد تا انتقادات علنی خود از تهدیدات چین علیه تایوان را کاهش دهد؛ اقدامی که تناقض آشکاری در سیاست آمریکا ایجاد کرده است.نویسندگان در ادامه تأکید میکنند که آمریکا برای مقابله مؤثر با چین، نیازمند راهبردی منسجم است؛ راهبردی که میان همکاری و رقابت مرز مشخصی تعیین کند، بازدارندگی در منطقه هند-اقیانوسیه را تقویت نماید و همزمان هزینه اقتصادی بر چین تحمیل کند، بدون آنکه منابع آمریکا در خاورمیانه فرسوده شود.اما به اعتقاد آنها، چنین راهبردی در حال حاضر وجود ندارد.ادامه جنگ با ایران میتواند ذخایر تسلیحاتی آمریکا را که برای بازدارندگی چین در شرق آسیا ضروری هستند، کاهش دهد. همچنین کاهش بودجه رسانههای بینالمللی آمریکا و تضعیف نهادهایی مانند USAID، توان واشنگتن برای مقابله با تبلیغات چین و پروژههایی مانند «کمربند و جاده» را محدود کرده است.هرچه بحران خاورمیانه طولانیتر شود، آمریکا زمان و منابع بیشتری در منطقه صرف خواهد کرد و در نتیجه، منافعش در منطقه اصلی رقابت با چین یعنی هند-اقیانوسیه آسیبپذیرتر خواهد شد.
در پایان، نویسندگان نتیجه میگیرند که اگرچه جنگ ایران ممکن است هزینههایی برای اقتصاد چین ایجاد کرده باشد، اما تا این لحظه، هزینههای راهبردی آمریکا بسیار سنگینتر بوده است. به باور آنها، تحلیلگرانی که تضعیف ایران را بخشی از یک نقشه هوشمندانه برای مهار چین میدانند، در واقع «جنگل را فدای چند درخت کردهاند.»
تحلیل ؛این مقاله را باید بیش از آنکه یک تحلیل صرف درباره چین دانست،تلاشی برای بازتعریف و مدیریت روایت شکست آمریکا دربرابر ایران تلقی کرد. بخش مهمی از محافل راهبردی واشنگتن پس از جنگ،با یک بحران جدی مواجه شدند:آمریکا و اسرائیل با وجود برتری هوایی، اطلاعاتی و فناوری، نتوانستند به اهدافی که در ابتدای جنگ ترسیم شده بود دست پیدا کنند. در چنین شرایطی، انتقال بحث به «مهار چین» عملاً نوعی تغییر زمین بازی رسانهای و سیاسی است.واقعیت این است که اگر جنگ علیه ایران قرار بود نمایش قدرت بازدارندگی آمریکا باشد، نتیجه آن دستکم مبهم و حتی در برخی حوزهها معکوس بود.ایران نه فروپاشید، نه ساختار سیاسی آن از هم پاشید و نه توان پاسخگویی منطقهایاش بهطور کامل از بین رفت.همین مسئله باعث شد بخشی از تحلیلگران آمریکایی تلاش کنند اصل ماجرا را از «نتیجه جنگ» به «پیام راهبردی برای چین» منتقل کنند.این تغییر روایت،نشانه نگرانی عمیقتری در واشنگتن است؛ نگرانی از اینکه جنگ، برخلاف انتظار،تصویر آسیبپذیری آمریکا را تقویت کرده باشد. وقتی کشوری با شدیدترین تحریمها و فشارهای چندلایه، همچنان توان ادامه درگیری و حفظ انسجام داخلی و منطقهای خود را دارد، پیام آن فقط محدود به خاورمیانه نمیماند. این تصویر را پکن،مسکو و حتی متحدان آمریکا نیز مشاهده میکنند.درمتن مقاله بارها تلاش میشود اهمیت ایران برای چین کوچک نشان داده شود. این گزاره از نظر اقتصادی تا حدی درست است، اما مسئله اصلی اصلاً حجم تجارت ایران و چین نیست.اهمیت واقعی ایران برای پکن در این است که تهران توانسته بخشی از تمرکز، منابع و ظرفیت راهبردی آمریکا را در خاورمیانه درگیر نگه دارد. همین موضوع بهتنهایی برای چین یک امتیاز ژئوپلیتیکی محسوب میشود.
نویسندگان مقاله ناخواسته به یک اعتراف مهم هم میرسند: ادامه جنگ میتواند ذخایر تسلیحاتی آمریکا را کاهش دهد و تمرکز واشنگتن بر شرق آسیا را تضعیف کند. این دقیقاً همان نقطهای است که نشان میدهد جنگ نه یک موفقیت راهبردی، بلکه یک هزینه بزرگ برای آمریکا بوده است. قدرتی که مدعی مدیریت همزمان چند جبهه جهانی است، اکنون درباره مصرف موشکها، پدافندها و توان بازدارندگی خود ابراز نگرانی میکند.در حوزه سیاسی نیز آمریکا با مشکل روایتسازی روبهرو شده است. اگر جنگ واقعاً یک پیروزی قاطع بود، نیازی به انتقال بحث به «پیام برای چین» وجود نداشت. معمولاً قدرتهای بزرگ زمانی به سراغ تفسیرهای فرامنطقهای میروند که دستاورد مستقیم میدان، کمتر از حد انتظار بوده باشد.از سوی دیگر، خودِ تناقض در سیاست ترامپ نسبت به چین، نشانه آشفتگی راهبردی آمریکاست. واشنگتن همزمان از تهدید چین سخن میگوید، اما همکاریهای فناورانه و اقتصادی حساس را ادامه میدهد. این دوگانگی باعث شده حتی متحدان آمریکا نیز نسبت به انسجام تصمیمگیری در کاخ سفید دچار تردید شوند.نکته مهم دیگر این است که جنگ ایران، برخلاف تصور اولیه آمریکا، به افزایش اضطراب امنیتی در منطقه منجر شد؛ موضوعی که بهطور طبیعی کشورهای عربی خلیج فارس را به سمت تنوعبخشی روابط خارجی و نزدیکی بیشتر به چین سوق میدهد. یعنی همان جنگی که قرار بود نفوذ چین را محدود کند، در عمل میتواند انگیزه کشورهای منطقه برای اتکا به پکن را بیشتر کند.در مجموع، مقاله بیش از آنکه ثابت کند جنگ علیه ایران بخشی از راهبرد موفق مهار چین بوده، نشان میدهد بخشی از نخبگان آمریکایی در تلاشاند پیامدهای واقعی جنگ را بازتعریف کنند.
مسئله اصلی امروز واشنگتن، نه چین، بلکه این پرسش است که چرا با وجود حجم عظیم قدرت نظامی و سیاسی، آمریکا نتوانست نتیجهای قاطع و تعیینکننده در برابر ایران به دست آورد.
12:01 - 20 اردیبهشت 1405