رفت و غزلم چشم به راهش نگران شد...

رفت و غزلم چشم به راهش نگران شددلشوره ی ما بود، دل آرام جهان شددر اوّل آسایش مان سقف فرو ریختهنگام ثمر دادن مان بود خزان شدزخمی به گل کهنه ی ما کاشت خداونداینجا که رسیدیم همان زخم دهان شدآنگاه همان زخم، همان کوره ی کوچک،شد قلّه ی یک آه، مسیر فوران شدبا ما که نمک گیر غزل بود چنین کردبا خلق ندانیم چه ها کرد و چنان شدما حسرت دلتنگی و تنهایی عشقیمیعقوب پسر دید، زلیخا که جوان شدجان را به تمنّای لبش بردم و نگرفتگفتم بستان بوسه بده، گفت گران شدیک عمر به سودای لبش سوختم و آهروزی که لب آورد ببوسم رمضان شدیک حافظ کهنه، دو سه تا عطر، گل سررفت و همه ی دلخوشی ام یک چمدان شدبا هر که نوشتیم چه ها کرد به ما گفتمصداق همان وای به حال دگران شد
۲ MB
15:13 - 20 فروردین 1405
جامعه
امام و رهبری
استان ها

1 بازنشر4 واکنش
79٫8k بازدید


1 پاسخ

@user1773153209011 ساعت پیش
در پاسخ به
آقا جانم یکی از هولهای زندگی من از دست دادن شما بود...من بعد از شما تو این ۴۰ روز مرده زنده شدم بی انگیزه و بی شور به زندگی...کاش با شما شهید میشدم آقاجانم دنیا بدون شما اصلا قشنگی ندارم برام