هنوز زیر این درخت بلوط از رییسی میگویند
در روزهایی که زلزله اندیکا سقف خانهها را فرو ریخته بود، شهید آیتالله رئیسی بیهیاهو به دل کوهستان زد؛ آمد تا میان اشک و آوار، دست مردم را بگیرد.
به گزارش خبرگزاری فارس از مسجدسلیمان، بعضی آدمها وقتی میآیند، فقط دیده نمیشوند؛ حس میشوند. مثل بارانی آرام بر خاک ترکخورده. مثل نوری که ناگهان در تاریکی میتابد. شهید آیتالله سید ابراهیم رئیسی برای مردم اندیکا همین بود؛ مردی که در روزهای تلخ زلزله، نه با تشریفات ریاستجمهوری، که با قلبی پدرانه به میان مردم آمد.حجتالاسلام سید اکبر موسوی، امام جمعه شهرستان مسجدسلیمان که آن روزها امام جمعه اندیکا بود، در گفتوگو با خبرنگار فارس، با صدایی آمیخته به بغض و دلتنگی، از سفری روایت میکند که هنوز بعد از سالها، مردم اندیکا با یادش اشک میریزند.او آرام سخن را آغاز میکند؛ انگار دوباره به همان روز برگشته است. به همان آبانِ سردی که زخم زلزله بر تن روستاها نشسته بود.اندیکا حال خوبی نداشت. خانهها فروریخته بودند، جادهها شکسته بودند و دل مردم بیشتر از دیوارها ترک برداشته بود. همه نگران بودند که زمستان از راه برسد و مردم زیر سرما بمانند. در همان روزها خبر دادند که قرار است برنامهای در روستای سرشط برگزار شود اما هیچکس نمیدانست مهمان اصلی چه کسی است.چند لحظه سکوت میکند و ادامه میدهد: بالگردها که بر زمین نشستند، مردم فقط به آسمان نگاه میکردند. گرد و خاک همه جا را گرفته بود. ناگهان چهره آشنایی از میان غبار پیدا شد. آیتالله رئیسی بود. همان لحظه، روستا انگار جان گرفت.
امام جمعه مسجدسلیمان میگوید مردم با دیدن رئیسجمهور اشک شوق میریختند؛ عشایر گوسفند قربانی کردند و زنان کِل میکشیدند.یکی از پیرمردهای عشایر خودش را به شهید رئیسی رساند و گفت: آقای رئیسجمهور وقتی شما را دیدیم همه دردهایمان را فراموش کردیم. هنوز صدای آن پیرمرد در گوشم مانده است.موسوی میگوید شهید رئیسی آن روز فقط برای بازدید نیامده بود؛ آمده بود تا درد مردم را لمس کند.راههای اندیکا سخت و خطرناک بود. جادهها پر از پیچهای ترسناک و پرتگاه بود اما شهید رئیسی آرام قدم برمیداشت. چوبی در دست گرفته بود و در همان مسیر، رو به محافظش کرد و گفت: “برو، من هوایت را دارم.” وقتی این جمله را شنیدم، فهمیدم این مرد چقدر دلش با مردم است.او میگوید رئیسجمهور شهید میان آوارهای روستای سرشط ایستاد؛ جایی که خیلی از خانوادهها همه زندگیشان را از دست داده بودند.شهید رئیسی دست بر شانه پیرمردی گذاشت که خانهاش کاملاً خراب شده بود. پیرمرد فقط گریه میکرد. آقا هم چشمانش خیس شده بود. بعد آرام به مردم گفت: “شبها از نگرانی شما خواب راحت ندارم.” این جمله از ته دلش بود. آدم میفهمید که تصنعی نیست.
امام جمعه وقت اندیکا با بغض از نماز آن روز یاد میکند؛ نمازی که زیر درخت بلوط اقامه شد.وقت نماز ظهر شد. کنار یک درخت بلوط قدیمی ایستادیم. به آیتالله رئیسی گفتم مردم دوست دارند پشت سر شما نماز بخوانند. لبخندی زد و پذیرفت. آن نماز، عجیبترین نماز عمر ما بود. مردم گریه میکردند. بعضیها دستهایشان را به آسمان بلند کرده بودند. انگار همه دلها آرام گرفته بود.موسوی میگوید بعد از نماز، جلسهای ساده برگزار شد اما همان جلسه، سرنوشت خیلی از پروژههای اندیکا را تغییر داد.فقط قرار بود فرماندار صحبت کند اما شهید رئیسی گفت بگذارید امام جمعه هم حرف بزند. من از درد مردم گفتم؛ از جادهها، از خانهها، از بیمارستان نیمهکاره. آقای مخبر تمام حرفها را یادداشت میکرد. چند روز بعد در نهاد ریاستجمهوری جلسه ویژهای برای اندیکا تشکیل شد و ۱۷ مصوبه مهم برای شهرستان تصویب شد.او ادامه میدهد: ساخت خانههای مردم، راهسازی، جبران خسارت دامها و بیمارستان ۶۴ تختخوابی اندیکا از همان سفر کلید خورد. شهید رئیسی تأکید داشت که هیچ مسئولی حق ندارد تا آرامش مردم برنگشته، استراحت کند.امام جمعه مسجدسلیمان معتقد است شهید رئیسی بیش از آنکه یک رئیسجمهور باشد، پناه مردم بود.او وقتی میان مردم مینشست، هیچ فاصلهای احساس نمیشد. ساده بود. صمیمی بود. دست پیرزنها را میبوسید، حرف کودکان را گوش میداد. مردم حس میکردند یکی از خودشان آمده است.موسوی میگوید هنوز هم مردم اندیکا هر سال کنار همان درخت بلوط جمع میشوند و از آن روز حرف میزنند.
11:16 - 31 اردیبهشت 1405