از کابل تا بغداد؛ دو جنگ، یک محاصره شکست‌خورده

پاییز ۲۰۰۱، آسمان نیویورک هنوز بوی دود و آهن می‌داد که دستور لشکرکشی صادر شد.حمله‌ای به افغانستان که قرار بود کوتاه و برق‌آسا باشد، اما طولانی‌ترین جنگ تاریخ آمریکا را رقم زد. بمب‌ها فرود آمدند،کابل سقوط کرد، طالبان کنار رفتند و تصاویر پیروزی در تلویزیون‌ها چرخیدند. اما آنچه دوربین‌ها نشان نمی‌دادند،صحنه‌ای بود که در پشت خطوط، نقشه آمریکا را به چالش می‌کشید.دو سال بعد، عراق هدف قرار گرفت؛ بهانه، سلاح‌های کشتار جمعی‌ای بود که هرگز پیدا نشدند. ارتش ظرف سه هفته فروپاشید، صدام حسین سرنگون شد و بغداد به میدان آزمون نیروهای آمریکایی تبدیل شد. اما این آشکارسازی، تنها بخشی از یک پروژه بزرگ‌تر بود؛ پروژه‌ای که ایران را هدف گرفته بود.آمریکا آمد تا تهران را در حلقه فشار قرار دهد،با پایگاه‌ها در شرق و غرب، ناوهای جنگی در خلیج فارس و متحدان منطقه‌ای در صف.ژانویه ۲۰۰۲، جورج بوش پشت تریبون ایستاد و ایران را در کنار عراق و کره شمالی «محور شرارت» خواند. کلمات ساده بودند،اما پیام روشن: میدان منتظر کسی نمی‌ماند؛ محاسبه شده است که ایران باید فشار را تحمل کند. اما میدان، همیشه برای واشنگتن قانون خودش را داشت.افغانستان بیست سال طول کشید. دولت ساختند، ارتش آموزش دادند، میلیاردها دلار خرج شد، اما زمین و فرهنگ و اراده مردم را نفهمیدند.نهایتاً آمریکا رفت، بدون دستاورد پایدار، و جا گذاشت خرابه‌ای که هزینه‌اش تا سال‌ها بر زندگی‌ها و امنیت منطقه سایه انداخت.در عراق، سناریو فرق نکرد. اشغال سریع، جای خود را به آشوب داد.خیابان‌ها ناامن شد، گروه‌های مسلح قدرت گرفتند و هر حرکت آمریکا به هزینه‌ای سنگین تبدیل شد. نقشه‌ها دقیق بودند، اما فرسایش، بی‌صدا و تدریجی، بی‌رحمانه پیش رفت.#جنگ #ایران #آمریکا
۲۳ MB
در این میان، کسانی بودند که تاریخ را با دست‌های خالی شکل دادند. خلیج فارس، سال‌ها قبل، اولین آزمون بود. اواخر دهه شصت، ناوهای آمریکایی با آخرین تکنولوژی روز آمدند، تصور می‌کردند اراده برتر دارند. اما در مقابلشان، قایق‌های کوچک و فرمانده‌ای به نام نادر مهدوی ایستاد. دست خالی، مقابل نیرویی دندان‌مسلح. هدفش شکست دادن تکنولوژی نبود؛ هدفش اثبات این بود که اراده، شناخت میدان و ابتکار عمل، برتر از هر رادار و هلیکوپتر است. شهادت و اسارتش، نمادی شد از هزینه مقاومت؛ هزینه‌ای که آمریکا هرگز در محاسبه‌هایش نگنجانده بود.چندسال بعد ، در سوی دیگر میدان، تصمیم‌ها طور دیگری گرفته می‌شد. قاسم سلیمانی وارد میدان شد مردی با قد متوسط و صدایی آرام، بیشتر وقتش را نه در پایتخت‌ها، بلکه در مسیرهای خاکی و خطوط تماس می‌گذراند. قاسم سلیمانی اهل نمایش نبود. تجربه‌ای که از خلیج فارس و نبرد ها منتقل شده بود، در سطح منطقه متبلور شد و میدان را می‌دید، او می‌دانست آمریکا با اهرم قدرت سخت نمی‌تواند مسیر را به‌دلخواه خود تغییر دهد. آدم‌ها را می‌شناخت و می‌دانست محاصره را نمی‌شود با لشکرکشی شکست. باید قواعد بازی را عوض کرد. شبکه‌ای از نیروهای بومی شکل گرفت؛ مستقل،نه وابسته، نه مصرفی،ابتکار عمل‌دار و با توان تصمیم‌سازی. جریانی که بعدها به «محور مقاومت» شناخته شد، اما در میدان، فقط یک چیز بود: پاسخ عملی به فشار.جزیره فارسی، همان‌جا که سال‌ها بعد آمریکایی‌ها بدون شلیک یک گلوله متوقف شدند، نقطه اوج این فهم بود. آنجا تکنولوژی شکست خورد، اما اراده، ابتکار و شناخت زمین پیروز شد. همه تصاویر رسانه‌ای نمی‌توانستند آن درس را منتقل کنند؛ پیروزی خاموش و تلخ بود، اما بی‌رحمانه واقعی.
امروز، آمریکا هنوز ناوها می‌فرستد، مانورها ادامه دارد و نمایش قدرت می‌دهد. اما بازی، دیگر از جنس سلطه مطلق نیست. حضور پرهزینه است، تصمیم با تردید گرفته می‌شود، و هر حرکت کوچک، یادآور شکست‌های گذشته است. این نتیجه بیست سال جنگ، بیست سال فرسایش، و هزاران نفر کشته و زخمی است؛ تجربه‌ای که هیچ محاسبه کاغذی قادر به پیش‌بینی‌اش نبود.افغانستان و عراق قرار بود حلقه فشار باشند، اما به نشانه‌های شکست و فروپاشی محاسبات تبدیل شدند. آمریکا آمد تا ایران را محاصره کند، اما خود در تله فرسایش و هزینه گرفتار شد. این روایت، روایت قیمت مقاومت، فروپاشی قدرت و واقعیت میدان است؛ تلخ، خشن و بدون فیلتر.
20:08 - 8 اسفند 1404
نظامی و امنیتی
حماسه و مقاومت
بین‌الملل

1 واکنش
3814 بازدید