وقتی طلا عیار تازهای گرفت!
طلا را سالهاست در ویترینها میگذارند، بر گردنها و دستان میآویزند، در صندوقها پنهان میکنند. اما آن روز، طلا معنای تازهای یافت، عیارش عوض شد. وقتی در تابلوی کمکهای مردمی به مردم مظلوم غزه و لبنان جا گرفت، ارزشش از زر و زیور فراتر رفت؛ تبدیل شد به نشانهای از ایمان و همدلی.
گروه سیاسی خبرگزاری فارس: اوضاع اصلاً خوب نبود. هر روز، دستکم صد نفر از هموطنانمان را از دست میدادیم.عید بود. با همان لباسهای نو، فقط برای ادای احترام، به خانه مادربزرگ رفته بودیم تا از حالش باخبر شویم. سنش بالا بود و ضعیف؛ باید مراقبش میبودیم. هنوز کنار سفره هفتسین ننشسته بودیم که تلفنم زنگ خورد.- محمد، کجایی؟ خونه مامانبزرگم. - برسون خودتو حوزه.چی شده؟- بیا حالا...با همان لباسها از خانه زدم بیرون. حدس میزدم چه خبر است. فکر میکرد اگر بگوید نمیروم.برنامهمان مشخص بود؛ یا غربالگری میکردیم، یا سمزدایی، یا غسالخانه بودیم، یا بستههای معیشتی میان مردم پخش میکردیم.یادم نمیرود وقتی آقا گفتند: «چه خوب است که رزمایش گستردهای در کشور برای مواسات و همدلی و کمک مؤمنانه به نیازمندان بهراه بیفتد. اگر این اتفاق بیفتد، خاطرهای خوش از امسال در ذهنها خواهد ماند.» واقعاً همانطور شد.
هرکس به قدر وسعش پای کار آمد؛ یکی پول میداد، دیگری غذا یا مواد ضدعفونی. ملت به فرمان رهبرشان لبیک گفتند و صحنههایی آفریدند که تاریخ باید بنویسد. برای من، آن روزها با همهی سختیها، شد خاطرهای شیرین از همدلی. حتی هنوز لکههای سفید مواد ضدعفونی روی لباس نویم یادگاری مانده است.در همین فکرها بودم که صدای رانندهی موتور مرا به خود آورد: – آقا، رسیدیم. از اینجا به بعد بستهست، باید پیاده برید.پیاده شدم، کوچه را بالا رفتم تا محل قرار.آقا حافظ را میشناختم. گوشیام را تحویل دادم، کارت گرفتم و وارد شدم. راستش تا لحظهی ورود، نمیدانستم دقیقاً چه خبر است. حتی دوست نداشتم بدانم. در چنین فضاهایی، لذت غافلگیری از دانستن بیشتر است، درست مثل شب دهم محرم که یکی از شیرینترین شبهای عمرم بود.از درِ فلسطین وارد حسینیه شدم. تنها بودم و مشتاق.پاسداران خوشرو به گرمی خوشآمد گفتند. حسینیه پر بود از جمعیت. دقایقی مانده به آغاز مراسم رسیده بودم. صندلیها پر بود و دنبال جایی برای نشستن روی زمین میگشتم که ناگهان میان جمعیت، حاج محمد را دیدم. رفتم کنارش نشستم، تکیه دادم به ستونی که استوار ایستاده تا صدای مقاومت و شجاعت از آنجا مخابره شود.هنوز از محتوای مراسم خبر نداشتم؛ فقط میدانستم نامش «یک ایران همدل» است.
روی مانیتورهای حسینیه، چهرههایی آشنا نقش بسته بود، چهرههایی که نامشان با ایثار و جهاد گره خورده بود. و دیدگان با تصاویر آنها پیمان نانوشتهای دارند که هرجا دیدنشان، بارانی شوند. و حسینیه هم با آنها گریست؛ گریستی به وسعت چشمان دریایی حاج قاسم. سید حسن، سلامی، حاجیزاده، باقری...و بعد صدایی آشنا مراسم را آغاز کرد: صدای گرم قاری محبوب دوران نوجوانیام، آقای شاکرنژاد، از آن روزهای نوجوانی با تلاوتی ماندگار از سورهی حشر در ذهنم نقش بسته است. مجری مراسم هم آقا نجمالدین شریعتی بود؛ از همانها که با صدا و سیمایش همه خاطره داریم.هربار که تصویر سید حسن نصرالله روی مانیتور میافتاد، نگاهم به چهرهای خیره میماند که اشکهایش بند نمیآمد. چهرهاش پر از نم اشک بود و قطرات اشک چون باران از گونهاش فرو میغلتید. غبطه خوردم. دلتنگ شدم؛ دلتنگ صدایی که گرمایش، جهان را از سرما بیدار کرد.آقای عطارزاده، دبیر پویش «ایران همدل» به پشت تریبون آمد، از حماسهی بزرگ مردم گفت؛ از روزهای کرونا تا امروز.از فرمانهای یک خطی رهبری که ملت، جانانه پاسخشان را دادند:از فرمان مواسات و همدلی، تا آن حکم کوتاه و پرمغز ولیّ که گفت «بر همگان فرض است...».از خانوادهای گفت که پس از سالها انتظار، تازه مسکن مهرشان را تحویل گرفته بودند؛ اما طاقت نیاوردند و همان را به پویش هدیه کردند. از زنانی گفت که از مهمترین تعلق خاطرشان — طلایشان — گذشتند. از دختری شهید گفت که تنها یادگاری از او یک گوشوارهی طلا مانده بود؛ همان را هم بخشیدند تا فرمان آقا زمین نماند.پس از او، مهمانان یکییکی سخن گفتند. زینب نصرالله، دختر سید مقاومت، خطبهای محکم و باصلابت خواند؛ یادآور زینب کبری(س).
و بعد، نوبت رسید به مهمان ویژهی مراسم؛ کسی که با شعر باید وصفش کرد: گرگها خوب بدانند، در این ایل غریب گر پدر مرد، تفنگ پدری هست هنوز...نعیم قاسم بود؛ یادآور خودِ سید حسن. با همان شجاعت، همان نگاه نافذ و درایت. شاگردی شایستهی مکتب مقاومت.شیخ نعیم در پیامی تصویری از ملت ایران و رهبر انقلاب قدردانی کرد؛ از ایستادگیشان، از سپاه و از مردم.
پس از او، حاج آقا گلپایگانی سخن گفت؛ چهرهای که مرا یاد امام خمینی(ره) میاندازد.همیشه به او غبطه میخورم؛ چه سعادتی دارد کسی که سالها در جوار ولیّ امر مسلمین باشد.از تجربهی طولانیاش گفت، در یک خط همه آنهارا خلاصه کرد و تنها چیزی که میتوانست وصف کند شجاعت و توکل رهبری بر خدا و اهلبیت(ع) بود.و خاطرهای نقل کرد از عالمی در قم که میگفت: «سید حسن نصرالله گفته بود: نمیتوانم تصور کنم روزی بیاید که من باشم و رهبر انقلاب نباشند.»حاج حسین یکتا، مادر شهید حدادیان و آقای وکیلپور هم از خاطراتشان گفتند و ... از سالهایی که در میدان خدمت بودند، از جمعآوری کمکهای مردمی و صحنههای ناب همدلی.و بعد، حاج محمود...حاج محمودِ شب دهم محرم.حاج محمود «ای ایران بخوان» هنوز در ذهنم مانده لحظهای که با دست به آقا اشاره کرد و چیزی گفت. خیلی دوست داشتم بدانم چه به آقا گفته با آن حالت دست. بعد خودش در این مراسم گفت: «به آقا گفتم، آقا! مارو کُشتید...»و لبخند آقا، لبخند پدرانهای بود که تا ابد در خاطرمان ماند.آن روز در مراسم فهمیدم طلا فقط فلز نیست؛ طلا را سالهاست در ویترینها میگذارند، بر گردنها و دستان میآویزند، در صندوقها پنهان میکنند. اما آن روز، طلا معنای تازهای یافت. عیارش عوض شد. وقتی در تابلوی کمکهای مردمی به مردم مظلوم غزه جا گرفت، ارزشش از زر و زیور فراتر رفت؛ تبدیل شد به نشانهای از ایمان و همدلی.
درس «ایران همدل» به همه مردم این بود که یاد گرفتهایم که همدلی، فقط یک پویش نیست. یک روش زندگی است. همدلی یعنی بودن، حتی وقتی سخت است؛ یعنی ایستادن، حتی وقتی خستهای؛ یعنی بخشیدن، حتی اگر خودت کم داری.ما یک ملتیم، با یک دل...و تا وقتی این دلها کنار هم میتپند، هیچ زمستانی ما را زمین نمیزند.چون «یک ایران همدل»، شکستناپذیر است.پایان پیام/
09:35 - 20 مهر 1404